ارتباط با کربلاگ کربلاگ کربلاگ ، فرصتی برای تجمیع دل نوشته های کربلائیان در خصوص وقایع عاشورا - www.Karblog.ir
   السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين   
متن زیارت عاشورا
عاشورا ، راز خلقت
روز دهم ماه محرم ـ معروف به روز عاشورا ـ عظيم‏ترين روز سوگوارى و ماتم در فرهنگ اسلامی به شمار می‏رود. در دهمین روز ماه محرم الحرام سال 61 هجری قمری (مقارن با اکتبر سال 680 میلادی) بزرگ‏ترين فاجعه در حق اهل بیت پيامبر (ص) انجام ‏گرفت و امام حسين بن علی (ع) به همراه بیش از صد نفر از خاندان و یارانش به شکل دردناکی به شهادت رسیدند. امام حسين‏(ع) كه به دعوت اهل كوفه به سوی مردم این شهر شتافته بود تا با کمک آنان ظلم را ریشه‏کن کند، پيش از رسيدن به كوفه، با پیمان‏شکنی مردم این شهر، در "سرزمین كربلا" به محاصره‏ نيروهاى دشمن درآمد. امام و خاندان و اصحابش، چون حاضر نشدند ذلت تسليم و بيعت با حكومت غاصب وظالم يزيدى را بپذيرند، با لب تشنه و با رشادتى شگفت، تا آخرين نفر جنگيدند و به شهادت رسيدند. بازماندگان و بانوان آن حضرت(ع) نیز به اسارت نيروهاى ظلمت درآمدند.
تصویر تصادفی
کربلاگ
بازدید از کربلاگ
کل بازدیدکنندگان : 292651 نفر
بازدیدکنندگان آنلاین : 56 نفر
IP بازدیدکننده : 54.224.108.85
امروز يکشنبه 6 خرداد 1397
Sunday,27 2018


دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا
 
کربلاگ از وبلاگ تا کربلای معلی همسفر امام حسین در عاشورا

دايره المعارف جامع عاشورا
اصطلاحات عاشورايي شروع شده با «ح»
حائر حائر و حاير، اصطلاحا به حرم سيد الشهدا «ع » گفته مي شود و اين هم ريشه لغوي دارد، هم تاريخي.در لغت، «حائر» جاي مطمئني است که آب در آن نگهداري و جمع مي شود: «الموضع المطمئن الذي يحار فيه الماء» (1) به معناي سرگردان هم آمده است، از ريشه حيران.در قديم به کربلا «حير» نيز گفته مي شده است.همچنين به معناي منطقه بلند و گسترده که از قديم، محل سکونت اقوامي از عرب بوده است. در اصطلاح فقهي و عبادي، به محدوده حرم حسيني و اطراف آن که شامل قبر مطهر، صحن، رواقها و موزه و... است، چه قسمتهاي قديم و چه جديد، حائر اطلاق مي شود. اقامت در حائر و عبادت در آن فضيلت دارد و نيز از جمله مواردي که مسافر، مخير است نمازش را قصر يا تمام بخواند و ميان علما محل بحث است، حائر ابا عبدالله «ع » است. (2) برخي هم حد حاير را همان محدوده حرم دانسته اند، نه بيشتر.حاير حسيني بسيار مقدس است و دعا در آنجا مستجاب است.حتي برخي ائمه براي شفا به حاير حسيني متوسل مي شدند، از جمله امام هادي «ع » که بيمار بود، کسي را به حاير امام حسين «ع » فرستاد، تا آن حضرت را آنجا دعا کند. (3) به اهل کربلا و ساکنان حرم حسيني نيز «حائري » گفته مي شود. تناسب تاريخي اين نام براي حرم سيد الشهدا آن است که وقتي در زمان متوکل عباسي و به دستور او براي تخريب آثار قبر و متفرق ساختن شيعه از تجمع پيرامون آن مرقد مطهر و الهام بخش، که کانون خطري براي خلافت جور شده بود، به آن منطقه آب بستند، آب به آن محل که مي رسيد از پيشروي باز مي ماند و روي هم انباشته مي شد و برمي گشت و مثل ديواري، آب گرد قبر مي ايستاد و محوطه قبر همچنان خشک بود. (4) و چون محل جمع شدن آب را حاير گويند، محدوده قبر آن حضرت حائر نام گرفت.ازشهيد هم نقل شده است: «في هذا الموضع حار الماء لما امر المتوکل باطلاقه علي قبر الحسين ليعفيه فکان لا يبلغه ». (5) چون متوکل دستور داد به قبر حسين «ع » آب ببندند تا آن را محو کند، آب که به اين مکان مي رسيد جمع مي شد و به قبر نمي رسيد.طبق نقلهاي ديگري وقتي به دستور او با گاوها مي خواستند زمين آنجا را شخم زنند، همه آن منطقه و قبور را شخم مي زدند، به قبر امام که مي رسيدند، متوقف مي شدند. (6) . پاورقي (1) لسان العرب، سفينة البحار، ج 1، ص 358. (2) بحار الانوار، ج 86، ص 88، المزار، شيخ مفيد، ص 140. (3) همان، ج 50، ص 225. (4) الاعلام، زرکلي، ج 8، ص 30 (پاورقي)، بحار الانوار، ج 50، ص 225، سفينة البحار، ج 1، ص 358. (5) بحار الانوار، ج 86، ص 89. (6) اثبات الهداة، ج 5، ص 183. حاتم بن نعمان باهلي از هواداران قيام مختار بود. مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد، پس از آن که ابن زياد شکست خورد و به هلاکت رسيد، ابراهيم بن اشتر (فرمانده سپاه مختار)، پس از پيروزي بر تمام منطقه شمال و غرب عراق تسلط يافت و موصل را مقر استانداري خويش قرار داد و او آن جا ماند. زيرا مختار، وي را به اين پست نصب کرده بود. سپس فرمانداران خود را به شهرهاي «جزيره» اعزام نمود. «حاتم بن نعمان باهلي» نيز فرماندار «هران»، «رها» و «سميساط» شد. حاجر نام سرزمين و منزلي ميان مکه تا عراق که محل تلاقي اهل بصره و کوفه، هنگام عزيمت به مدينه است.به معناي نگهدارنده آب است، جايي که آب در آن مي ماند. سيد الشهدا «ع » در همين منزل، نامه «مسلم بن عقيل » را از کوفه دريافت کرد و پاسخي خطاب به مردم کوفه نوشت و توسط پيک خويش قيس بن مسهر به سوي کوفه فرستاد. (1) . پاورقي (1) مقتل الحسين، مقرم، ص 205، نقل از معجم البلدان. حارث قاتل طفلان مسلم بن عقيل.وقتي دو فرزند حضرت مسلم به نامهاي محمد و ابراهيم به کمک «مشکور» زندانبان از زندان ابن زياد گريختند، شب را به خانه زني پناه آوردند. شوهر آن زن، حارث بود و براي پيدا کردن دو کودک، بسيار گشته و خسته شده بود.شب که به خانه آمد و فهميد دو کودک فراري در خانه اويند، صبح آن دو را شهيد کرد و بدنشان را به فرات افکند و سرشان را پيش ابن زياد برد تا جايزه بگيرد.ابن زياد هم دستور داد گردن خود او را در همان محلي که طفلان مسلم را کشته بود.از سر جدا کنند. (1) . پاورقي (1) معالي السبطين، ج 2، ص 72.ماجراي مفصل طفلان مسلم در بحار الانوار، ج 45، ص 100 تا 106 آمده است. حارث بن امرء القيس از شجاعان عرب بود. ابتدا او جزو لشکريان عمر سعد بود که در روز عاشورا به امام حسين عليه السلام ملحق شد. وقتي ديد عمر سعد نظرات امام را نپذيرفت با چند تن از قبيله کنده به امام پيوست. و پس از جنگي سخت به فيض شهادت نايل گشت. حارث بن امري ء القيس كندي نامش در شمار شهداي کربلا آمده است، از شجاعان و عابدان بود.همراه سپاه ابن سعد به کربلا آمد.چون سيد الشهدا را در محاصره سپاه کوفه يافت، به کاروان حسين «ع » پيوست و در روز عاشورا در حمله ي نخستين به شهادت رسيد. (1) . پاورقي (1) اعيان الشيعه، ج 4، ص 302. حارث بن حصيره ازدي او برخي رويدادها را از «عبدالله بن شريک» و او نيز از امام چهارم روايت مي کند. «حارث» را در رديف ياران دو امام نور، حضرت سجاد و امام باقر: شمرده اند. «ذهبي» نام او را آورده و به نقل از «ابواحمد زبيري» مي گويد: او رجعت را باور داشت. «يحيي بن معين» او را فردي مورد اعتماد شمرده و «ابن عدي» او را از شيعيان پر شور ناميده است... «ذهبي» در بيوگرافي «نفيع بن حارث» ضمن نقل روايتي از او مي گويد: نامبرده راستگو اما پيرو مذهب اهل بيت بود. روايت مورد اشاره اين است که «نفيع» به نقل از نامبرده و او از «عمران بن حصين» آورده است که: من در محضر پيشواي گرانقدر توحيد بودم و اميرمؤمنان نيز در کنارش بود که آن حضرت اين آيه شريفه را خواند: «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء و يجعلکم خلفاء الارض» و علي عليه السلام از شنيدن آن بر خود لرزيد. پيامبر بر شانه ي او زد و فرمود: «و لا يحبک الا مؤمن و لا يبغضک الا منافق الي يوم القيامة». از او در تاريخ طبري ده گزارش موجود است که همه را از «ابومخنف» و وي نيز از نامبرده روايت کرده است. «شيخ طوسي» او را از ياران اميرمؤمنان شمرده است. حارث بن عبدالله بن ربيعه وي مدتي از سوي عبدالله بن زبير فرمانروايي بصره را به عهده داشت. عبيدالله بن زياد پس از دريافت خبر مرگ يزيد، از فرصت استفاده کرد و کوشيد به نام امويان براي خود از مردم بيعت بگيرد ولي کوشش وي دچار شکست شد. بصره پس از اين، با يکي از شخصيتهاي معروف هاشمي به نام «عبدالله بن حارث بن نوفل» بيعت کرد. ولي نتوانست در کار خود، موفق باشد زيرا شهر يکپارچه آشوب شده بود و اين بحران ناشي از درگيريهاي قبيله اي و شدت يافتن فشار خوارج بود. مردم بصره ناچار به ابن زبير نامه نوشتند و ضمن آن، با او بيعت نمودند و تقاضا کردند تا فرمانروايي بر ايشان بگمارد، تا خطر خوارج را دفع کند. بحران اوضاع بصره به اوج خود رسيده بود و اين خود سبب گرديد که ساکنان آن، به اتفاق بر حکومت خليفه حجاز گردن نهند، ابن زبير ابتدا حارث بن عبدالله ربيعه را به سوي آنان فرستاد. او در برقراري آرامش منطقه کوشيد تا اين که مصعب بن زبير به بصره آمد و به عنوان استاندار جديد رسما قدرت را به دست گرفت. حارث بن كعب نامبرده روايات خويش را از «عقبة بن سمعان» و او نيز از چهارمين امام نور، و آن حضرت هم از فاطمه دخت آزاده ي سالار شايستگان، روايت مي کند. او از ياران «مختار» بود اما پس از وي به امامت چهارمين امام نور ايمان آورده و آن گاه اخبار رويدادها را از حضرت روايت نمود. بنظر مي رسد که او پس از «مختار» به مدينه رفت و آنجا بود که آن اخبار را از حضرت سيد الساجدين و خواهر آن حضرت فاطمه شنيد. برخي از علما او را از ياران امام سجاد برشمرده اند، اما به جاي نام او که «حارث» مي باشد، «حر» آمده است و آن گاه محقق در حاشيه ي نسخه ي ديگري آن را حارث گفته، که اين درست است. حارث بن كعب والبي وي يکي از هواداران و نيروهاي تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. بعضي از وقايع قيام مختار از زبان وي نقل شده است. حارث بن نبهان نبهان پدر حارث فردي شجاع و پهلوان و غلام حضرت حمزه عليه السلام بود. دو سال بعد از شهادت حمزه نبهان از دنيا رفت. و پسرش حارث در خدمت حضرت علي عليه السلام و حسنين عليهماالسلام بود، تا اين که به همراه امام حسين عليه السلام از مدينه به مکه و کربلا مهاجرت کرده و در روز عاشورا در اولين حمله به شهادت رسيد. حارث بن يزيد هنگامي که براي آزادي مختار بن ابوعبيد ثقفي از زندان کفيل و ضامن خواستند، جمع زيادي از سران کوفه حاضر شدند ضمانت کنند، اما حارث بن يزيد به عبدالله بن يزيد نماينده ي ابن زبير کوفه گفت: ضمانت اينها را مي خواهي چه کني؟ ده نفر از بزرگان قوم را ضامن او کن و از بقيه صرف نظر نما. عبدالله قبول کرد و ده نفري ضامن مختار شدند. حامل اللوا از القاب مشهور حضرت عباس بن علي عليه السلام است. آن بزرگوار پرچم سرور آزادگان، امام حسين عليه السلام را در دست داشت. حضرت امام حسين عليه السلام از ميان اصحاب و ياران شجاع خويش، پرچم را تنها به ايشان سپردند. حامي الضعيفة از القاب مشهور حضرت عباس بن علي عليه السلام است. حامي الضعيفة به معني حامي بانوان است. به دليل وظيفه ي حساسي که حضرت عباس در حمايت از بانوان حرم و اهل بيت نبوت برعهده داشت، اين لقب به ايشان داده شده است. حباب حباب ابن عامر بن کعب تيمي. از ياران و دوستداران خاندان عصمت و طهارت و از شهيدان روز عاشوراست. از تيم اللات و از شيعه ي کوفه بود و با مسلم بن عقيل بيعت کرد و چون مسلم گرفتار شد او نزد قوم خود پنهان گرديد، و چون حسين بن علي عليه السلام به کربلا آمد، حباب پنهاني به سوي او شتافت و در راه بدو پيوست و در واقعه ي کربلا به فيض شهادت نايل گشت. حباب بن حارث از شهداي روز عاشوراست. وي همان «جابر بن حارث سلماني» است. حباب بن عام شعبي يکي از اصحاب و ياران امام حسين عليه السلام است که در واقعه ي عاشورا به فيض شهادت نايل آمد. حباب بن عامر بن كعب تميمي كوفي در کوفه با مسلم بيعت کرد. بالاخره به امام حسين عليه السلام در کربلا ملحق گرديد و پس از نبرد با دشمن به شهادت رسيد. حباب بن عامر تيمي حباب بن عامر بن کعب بن تيم اللاة بن ثعلبه تيمي، او شيعه اهل کوفه و از بيعت کنندگان با حضرت مسلم عليه السلام بوده است. بعد از شهادت مسلم عليه السلام حباب در ميان قبيله اش مخفي شد، تا اين که حرکت حضرت امام حسين عليه السلام به سوي کوفه را شنيده و مخفيانه در بين راه به اصحاب امام پيوسته و همراه آن حضرت وارد کربلا شد. و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد. و در بعضي از منابع نام او حباب بن حارث وارد شده است که شايد منظور همان حباب بن عامر باشد. حبر الامة لقب عبدالله بن عباس. پسر عم پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم است. در منتهي الارب او را حبر خوانده است. حبر امت جوهر امت لقبي است که به عبدالله بن عباس (ابن عباس) مي گفتند. به لحاظ مقام علمي اي که داشت به او «حبر امت» مي گفتند. حبشة بن قيس نهمي حبشة بن قيس بن سلمة بن طريف بن ابان بن سلمة بن حارث الحمداني النهمي. از قبيله بني نهم. جدش سلمة از صحابه حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بوده و پدرش قيس نيز آن حضرت را درک کرده بود. او چند روز قبل از عاشورا در کربلا به خدمت حضرت امام حسين عليه السلام رسيد و در روز عاشورا وقتي که جنگ شدت گرفت در راه حق جهاد کرده و به شهادت رسيد. به نقل از ابن حجر در الاصابة في احوال الصحابه که در بيان احوال طريف بن ابان بن سلمه، از حبشه بن قيس به عنوان يکي از شهداي کربلا نام مي برد. حبشه نيز پس از نبرد با دشمن به شهادت رسيد. حبشي بن القيس نهمي يکي از اصحاب و ياران امام حسين عليه السلام است که در واقعه ي عاشورا به فيض شهادت نايل آمد. حبيب بن بديل وي از وقايع نگارهاي تاريخ عاشورا است. بعضي از وقايع مربوط به قيام مختار، از وي نقل شده است. حبيب بن عبدالله نهشلي از شهداي کربلا به حساب آمده است.بعضي او را شبيب بن عبدالله خثعمي، يا ابو عمر نهشلي دانسته اند. حبيب بن عبدالله نهشلي از ياران وفادار حضرت سيدالشهداء در کربلا و از شهداي قيام عاشوراست. بنا به قولي او همان شبيب بن عبدالله نهشلي يکي از دوستداران خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام مي باشد. نهشلي: منسوب به «بني نهشل بن دارم» تيره اي از قبيله ي بني تميم که از عدنان هستند. (عدنان، عرب شمال) حبيب بن مظاهر از شهداي والاقدر کربلا بود.حبيب بن مظاهر (مظهر) اسدي، از طايفه بني اسد، کوفي و از اصحاب رسول خدا «ص » بود.در هر سه جنگ صفين، نهروان و جمل، در رکاب علي «ع » شرکت داشت.از اصحاب خاص امير المؤمنين و حاملان علم آن حضرت و در علوم قرآني شاگرد خاص وي بود.حضرت امير، او را که از حاملان علوم «ع » بود، به علم «منايا و بلايا» (آنچه بعدها اتفاق خواهد افتاد) آگاه ساخته بود. (1) . عضو گروه ويژه «شرطة الخميس » بود که نيروي ضربتي و مطيع علي «ع » بودند. (2) در نهضت مسلم بن عقيل در کوفه، وي از کساني بود که در راه بيعت گرفتن براي مسلم، کوشش مي کرد.نيز از سران شيعه در کوفه محسوب مي شد که به حسين بن علي «ع » دعوت نامه نوشت.نزد امام حسين «ع » موقعيت والايي داشت.در کربلا نيز امام، او را به عنوان فرمانده جناح چپ سپاه خويش تعيين کرد.حبيب، تلاش فراواني داشت که ياراني از بني اسد را به ياري حسين «ع » بياورد، اما سپاه اموي مانع پيوستن آنان به ياران سيد الشهدا شدند. (3) گفتگوي او با ميثم تمار، هنگام عبور از مجلس بني اسد، سالها پيش از عاشورا، که هر يک نحوه شهادت ديگري را پيشگويي مي کرد و مايه شگفتي حاضران بودند، معروف است، (4) و اين از همان علم مناياست که از علي آموخته بودند و جريانات آينده را جز داشتند.روز عاشورا رجزي که در حمله هايش مي خواند چنين بود: انا حبيب و ابي مظهر فارس هيجاء و حرب تسعر (5) . حبيب بن مظاهر، روز عاشورا از اينکه با شهادتش به بهشت خواهد رفت، خوشحال بود و با «برير بن خضير» مزاح مي کرد.شهادت او بر حسين «ع » بسيار سخت بود.هنگام شهادت 75 سال داشت.سر او نيز همراه سرهاي شهدا در کوفه گردانده شد. پاورقي (1) الحسين في طريقه الي الشهادة، ص 6. (2) درباره شرطة الخميس ر.ک: «الاختصاص» شيخ مفيد، ص 2، 3، 7، و65 . (3) انصار الحسين، ص 66. (4) عنصر شجاعت، خليل کمره‏اي، ج 2، ص 26. (5) الحسين في طريقه الي الشهادة، ص 6. حبيب بن مظهر از شهداي کربلاست. به قولي وي همان «حبيب بن مظاهر اسدي» است. حبيب بن منقذ ثوري حمداني مختار، ابراهيم اشتر را به نزد خود خواند و به او فرمان داد تا به اذن خدا با نيروهاي مسلح به سوي ابن زياد حرکت کند. مختار تعدادي از سران شيعه و فرماندهان لايق و کاردان را انتخاب کرد و تيپ و گردان هاي لشکر را به آنان سپرد و همگي را تحت فرماندهي کل ابراهيم قرار داد. بدين ترتيب: 1- تيپ «مدني ها» به فرماندهي قيس بن طهفه نهدي: وي از جنگاوران بنام و مردي مخلص و طرفدار اهل بيت و شجاع و دلير بود. 2- تيپ طايفه «مذحج» و اسد به فرماندهي عبدالله بن حية اسدي؛ اين مرد نيز در جنگ تجربيات خوبي داشت و مردي لايق و مدبر بود. 3- تيپ طايفه «کنده» و ربيعة به فرماندهي اسود بن جراد کندي که از چهره هاي سرشناس و شجاع و باتدبير عراق بود. 4- تيپ طايفه حمدان و تميم به فرماندهي حبيب بن منقذ ثوري حمداني. ارتش انقلاب با استعداد چهار تيپ مهم، به فرماندهي دلير مرد کارزار، ابراهيم اشتر نخعي آماده حرکت شد. وي از سوي مختار بن ابوعبيد ثقفي، فرماندار منطقه ي «بهقباد سفلي» شد. حج ناتمام سيد الشهدا «ع » به خاطر ناامني مکه براي حضرتش و اينکه مطلع شد نيروهاي يزيدي در صدد قتل او در مکه هستند، تصميم گرفت حج را به عمره مفرده تبديل کند، احرام بست و طواف و سعي و تقصير انجام داد و از احرام بيرون آمد، چون نمي توانست حج رابه پايان برد، چون مي ترسيد در مکه او را گرفته، به سوي يزيد ببرند، يا غافلگيرانه ترور کنند. (1) اين از نظر فقهي نيز بي اشکال است.در حديث است که امام حسين «ع » روز ترويه در حالي که در عمره بود، به سوي عراق بيرون شد: «ان الحسين بن علي «ع » خرج يوم التروية الي العراق و کان معتمرا». (2) . کار امام حسين «ع » هم جنبه حفظ قداست حرم الهي را داشت و هم نمي خواست در ايام حج و در بيت الله الحرام خونش ريخته شود، و هم با بيرون شدن از مکه، در روزي که همه از هر سو به مکه آمده اند و عازم عرفاتند، نوعي بيدارگري در وجدانها و ايجاد سؤال در ذهنهاست و به اين صورت، خبر خروج اعتراض آميز وي بر ضد حکومت، توسط حاجياني که از همه جا آمده اند و اينکه آن حضرت، در حرم امن الهي هم امنيت و مصونيت ندارد، همه جا پخش مي شد و اين نوعي مبارزه تبليغاتي بر ضد يزيد بود. امام خميني «ره » در تجليلي بلند از اين حج ناتمام مي فرمايد: «زائران عزيز از بهترين و مقدس ترين سرزمينهاي عشق و شعور و جهاد، به کعبه بالاتري رهسپار شوند و همچون سيد و سالار شهيدان حضرت ابي عبدالله الحسين «ع »، از حرام حج به احرام حرب و ازطواف کعبه به طواف صاحب بيت و از توضؤ به زمزم به غسل شهادت و خون رو آورند و به امتي شکست ناپذير و بنياني مرصوص مبدل گردند که نه ابر قدرت شرق ياراي مقابله آنان را داشته باشد نه غرب... که مسلما روح و پيام حج، چيز ديگري غير از اين نخواهد بود و مسلمانان، هم دستور العمل جهاد نفس را جدي بگيرند، هم برنامه مبارزه با کفر و شرک را.» (3) . پاورقي (1) حياة الامام الحسين‏ «ع‏»، ج 3، ص 50 و 51، مثير الاحزان، ص 38. (2) وسائل الشيعه، ج 10، ص 246. (3) صحيفه نور، ج 20، ص 111. حجاج بن بدر تميمي به قولي او همان«حجاج بن زيد تميمي» از شهداي روز عاشوراست. حجاج بن بدر سعدي از شهداي کربلاست. به قولي او همان «حجاج بن زيد سعدي» از شهداي کربلاست. حجاج بن زيد به قولي او همان «حجاج بن زيد سعدي» از شهداي کربلاست. حجاج بن زيد تميمي از قبيله بني سعد بن تميم، که تيره اي از عدنان اهل بصره بوده است. او به عنوان فرستاده امام حسين عليه السلام نامه هايي از آن حضرت براي مسعود بن عمرو ازدي و ديگر بزرگان بصره برده و آنان را براي ياري امام عليه السلام دعوت کرد. آن گاه جواب مسعود بن عمرو را براي آن حضرت آورده و همچنان در خدمت حضرت امام حسين عليه السلام بود تا اين که در روز عاشورا به شهادت رسيد. حجاج به همراهي قعنب بن عمرو خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند. حضرت امام حسين عليه السلام نامه هايي را توسط حجاج بن زيد و قعنب بن عمرو براي بزرگان بصره از جمله به منذر بن جارود عبدي، يزيد بن مسعود نهشلي، احنف بن قيس و مسعود بن عمرو فرستاد. احنف در جواب امام عليه السلام نوشت که صبر کرده و روي او حساب کند هر چند او در جنگ جمل موضع مناسبي نداشت. و منذر که پدر زن ابن زياد هم بود، جواب مناسبي نداد. و مسعود بن عمرو بهترين جواب را توسط حجاج فرستاد و با مسئله حرکت آن حضرت برخورد مناسبي داشته ولي موفق به حضور در کربلا نشد. احتمالا منظور از حجاج بن زيد سعدي در زيارت ناحيه و حجاج بن يزيد در زيارت رجبيه همان حجاج بن بدر باشد. بنا به قولي در بعد از ظهر عاشورا و بنا به قولي در حمله نخست به شهادت رسيد. حجاج بن زيد سعدي از شهداي کربلاست.برخي هم نام او را حجاج بن بدر گفته اند.وي اهل بصره بود. نامه اي هم از سوي مسعود بن عمرو ازدي براي حسين بن علي «ع » برد (در پاسخ نامه حسين «ع ») که خطاب به او و سران بصره نوشته و آنان را به ياري خويش فرا خوانده بود. (1) نامش در زيارت ناحيه مقدسه نيز آمده است. پاورقي (1) انصار الحسين، ص 67. حجاج بن علي بارقي نامبرده از راويان واقعه ي عاشورا است که همه ي اخبار خود را از «محمد بن بشر حمداني» روايت مي کند و در تاريخ طبري چيزي جز از طريق او اطلاعي ندارد. در «لسان الميزان» نام او آمده و در موردش مي گويد: «شيخ روي عنه ابومخنف.» او کسي است که «ابومخنف» از او روايت نموده است. حجاج بن مالك از صالحان و از عاشوراييان حسيني بود. در روز عاشورا او پس از مقاتله با دشمن به شهادت رسيد. حجاج بن مرزوق از اصحاب کربلا و عاشوراي ابي عبدالله و از صالحان است. او در روز عاشورا پس از نبردي سخت به فيض شهادت نايل آمد. طوسي او را در زمره ي رجال شيعه برشمرده است. به قولي او همان «حجاج بن مسروق جعفي» است. حجاج بن مسروق حجاج بن مسروق بن جعف بن سعد العشيرة المذحجي الجعفي. اصالتا يمني ولي مقيم کوفه و منسوب به جعفي که تيره اي از قبيله مذحج و از غرب قحطان بود. بلاذري نام وي را به صورت حجاج بن مسروق بن مالک بن کثيف بن عتبه بن الجعفي، آورده است. اهم سوابق و فضايل حجاج: از شيعيان مخلص و از اصحاب بزرگوار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و مؤذن حضرت امام حسين عليه السلام هنگام نمازهاي پنجگانه بوده و هنگامي که حضرت سيدالشهداء عليه السلام از مدينه وارد مکه شدند حجاج هم از کوفه به سوي مکه جهت زيارت امام عليه السلام مهاجرت کرده و در خدمت آن حضرت به کربلا آمده و در روز عاشورا به فيض شهادت نايل گشت. کاروان حسين عليه السلام که به منزل قصر بني مقاتل رسيد، خيمه اي را در مکان مرتفعي مشاهده کردند که عبيدالله حر جعفي در آن نشسته بود. امام عليه السلام حجاج بن مسروق و يزيد بن مغفل را براي دعوت عبيدالله به سوي او فرستاد و او قبول نکرد که به نصرت امام عليه السلام بشتابد. عبيدالله حر از شاگردان حضرت علي عليه السلام بود ولي از آن جايي که با بعضي از بني اميه رفاقت داشت، سرانجام نه تنها آن تربيت علوي عليه السلام را از دست داد، بلکه در جنگ صفين جزو لشگريان معاويه بود. او با ترک امام حسين عليه السلام تا آخر عمر بنا به اعتراف خودش در عذاب وجدان، و حسرت افسوس بسر برد و عاقبت به خير هم نشد. وقتي که اردوي امام عليه السلام در قادسيه براي اولين بار با حر رياحي برخورد کردند و او مانع حرکت شد، هنگام نماز ظهر بود، امام عليه السلام به حجاج بن مسروق فرمود، اذان بگويد آن گاه نماز جماعت به امامت امام عليه السلام برقرار شده و حر هم به آن حضرت اقتدا کرد. حجاج در روز عاشورا از امام عليه السلام اجازه جهاد گرفته و روانه ميدان شد، و بعد از ساعتي جنگ با کوفيان، در حالي که آغشته به خون بود، خدمت آن حضرت رسيده و اشعار زير را قرائت کرد: فدتک نفسي هاديا مهديا اليوم القي جدک النبيا(ص) ثم اباک ذالندي عليا عليه السلام ذاک الذي نعرفه وصيا «جانم به قربانت اي حسيني که هدايت شده و هدايت کننده اي - امروز جدت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و پدرت علي عليه السلام صاحب سخاوت و بخشش را ملاقات مي کنم. علي عليه السلام همان کسي است که من او را وصي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي دانم.» امام عليه السلام به حجاج فرمودند: من هم بعد از تو، جدم و پدرم را ملاقات مي کنم. آن گاه حجاج دوباره به ميدان بازگشت و بعد از ساعتي جهاد به شهادت رسيد. نام او در زيارت ناحيه مقدسه وارد شده است: «السلام علي الحجاج بن مسروق الجعفي». جعفي: منسوب به جعفي بن سعد، عشيره اي از «مذحج» و از عرب قحطان. (يمن و عرب جنوب) نام وي در تاريخ طبري، زيارت ناحيه و بحارالانوار آمده است. خوارزمي نيز از او نام برده است. حجار بن ابجر وي از فرماندهان و سرهنگان سپاه کوفه در کربلا بود که چند هزار نيرو را رهبري مي کرد. حجار بن ابجر به همراه شمر بن ذي الجوشن، و شبث بن ربعي و قعقاع بن شور از طرف ابن زياد مأموريت يافتند تا مسلم بن عقيل و ياران او را سرکوب کنند. حجير بن جندب كندي خولاني از غلامان و شيعيان و از جوانمردان دلاور که با پدر خود جندب در کاروان کربلا حضور داشت. مورخين برآنند که پدر و پسر هر دو قبل از ورود امام به کربلا به ابي عبدالله ملحق شدند و پس از نبرد با دشمن به شهادت رسيدند. حديث قاروره همسر گرامي رسول خدا «ص » و از سابقين در اسلام و از مهاجران به حبشه بود.اززنان خردمند عصر خويش به شمار مي رفت.نامش هند بود.پس از باز گشت از حبشه، به مدينه هجرت کرد.شوهرش ابو سلمه در جنگ احد مجروح و سپس شهيد شد.پيش ازجنگ احزاب به همسري پيامبر در آمد و سرپرستي فاطمه زهرا «ع » را بر عهده گرفت. «چون حسين «ع » به دنيا آمد، عهده دار نگهداري او شد». (1) ام سلمه پس از رحلت رسول خدا «ص » همواره هوادار اهل بيت ماند و سالها بعد، از مخالفان سر سخت معاويه بود وطي نامه اي از برنامه هاي معاويه در سب و لعن امير المؤمنين «ع » انتقاد کرد. (2) اين بانوي بزرگوار، از راويان حديث از پيامبر بود.حسين بن علي پيش از سفر به کربلا، علم و سلاح پيامبر و ودايع امامت را به او سپرد تا از بين نرود.درخواست آنها نشانه امامت بود.او هم آنها را به امام سجاد تحويل داد. (3) اين، مکانت عظيم او را نزد اهل بيت مي رساند. ام سلمه، از طريق رسول خدا «ص » پيشاپيش از ماجراي کربلا و شهادت امام حسين «ع » خبر داشت.پيامبر، مقداري از خاک کربلا را به ام سلمه داده بود و در شيشه اي نگهداري مي شد. حضرت فرموده بود هر گاه ديدي که اين خاک، به خون تبديل شد، بدان که فرزندم حسين «ع » کشته شده است.روزي ام سلمه در خواب، رسول خدا را با چهره اي غمگين و لباسي خاک آلود ديد، که حضرت به او فرمود: از کربلا و از دفن شهدا مي آيم. ناگهان از خواب برخاست، نگاه به آن شيشه کرد، خاک را خونين يافت، دانست که حسين «ع » شهيد شده است و صدايش به صيحه و شيون بلند شد و همسايگان آمدند و ماجرا را باز گفت. (4) آن روز را به ياد سپردند که دهم عاشورا بود، بعد از بازگشت اهل بيت به مدينه، روز خواب را با روز شهادت امام، مطابق يافتند.اين ماجرا در روايات، به «حديث قاروره » معروف است. پس از واقعه کربلا، وي به عزاداري بر شهيدان کربلا پرداخت و بني هاشم به تعزيت و تسليت گويي او که تنها همسر باز مانده پيامبر بود، مي رفتند.ام سلمه در 84 سالگي، چندسال پس از واقعه کربلا (به نقلي در سال 62) در گذشت و در بقيع، مدفون شد. (5) . پاورقي (1) بحار الانوار، ج 43، ص 245. (2) دائرة المعارف تشيع، واژه‏ «ام سلمه‏». (3) بحار الانوار، ج 26، ص 209، اصول کافي، ج 1، ص 235، اثبات الهداة، ج 5، ص 216. (4) همان، ج 45، ص 89، 227 و 232، ج 44، ص 225، 231، 236 و 239، اثبات الهداة، ج 5، ص 192، امالي‏صدوق، ص 120. (5) دايرة المعارف تشيع. حديث كساء مفسرين، روات، محدثين صاحب سيره و ارباب معجم همگي بر اين که منظور از اهل بيت در قول خداي تعالي: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» همان پنج تن اصحاب کساء است اتفاق دارند. اصحاب کساء يعني پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلم و وصي آن حضرت، اميرالمؤمنين عليه السلام و دخترش حضرت صديقه سيده نساء عالمين از اولين و آخرين عليهاالسلام و دو فرزندش که دو آقاي اهل بهشت امام حسن و امام حسين عليه السلام صلوات الله عليهم اجمعين - هستند. و در اين مورد از گروهي از صحابه و تابعين، نص متواتر وجود دارد. و ابن جرير طبري در تفسير جامع البيان پانزده طريق و سيوطي در تفسير در المنثور تا بيست طريق ذکر کرده است. و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم هميشه در فرصتها و موارد متعدد آشکارا مي فرمود که: اصحاب کساء اختصاص به همين پنج تن دارد حتي آن حضرت هر گاه براي نماز صبح خارج مي شدند، بعد از نزول آيه بر در خانه فاطمه عليهاالسلام مي ايستادند و با صداي بلند ندا مي کردند: «الصلاة اهل البيت» و آيه تطهير را قرائت مي کردند. و شش ماه يا هفت و يا هشت ماه بر اين روش بودند و هيچ کس نقل نکرده و نگفته که اين توقف بر در خانه يکي از زنان و نزديکان آن حضرت صلي الله عليه و آله دلالت بر معناي بزرگ و مهمي دارد که آيه اختصاص به اين پنج تن دارد و هيچ فرد ديگري از مسلمين را شامل نمي شود. روايت شده است که فاطمه عليهاالسلام فرمودند: در يکي از روزها بر پدرم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شدم به من فرمودند: اي فاطمه! من در بدنم ضعفي را احساس مي کنم. فاطمه عليهاالسلام بيان مي دارد: اي پدر! تو را در پناه خدا قرار مي دهم. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: اي فاطمه! کساي يماني را بياور و مرا به آن بپوشان. فاطمه عليهاالسلام فرمود: کساء را آوردم و پيغمبر را با آن پوشاندم و وقتي که به او نظر کردم ديدم چهره اش مانند ماه شب چهارده مي درخشد. فاطمه عليهاالسلام فرمود: همان ساعت بود که فرزندم حسن عليه السلام پيش آمد و سلام کرد. گفتم: سلام بر تو اي نور چشم من و ميوه دلم! پس گفت: اي مادرم براستي من نزد تو بوي خوشي را استشمام مي کنم گويا بوي خوش جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است. گفتم: جد تو زير کساء خوابيده است. بعد حسن عليه السلام به جانب کساء پيش آمد و گفت: سلام بر تو اي رسول خدا! آيا به من اجازه مي دهي که داخل در کساء شوم. حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: به تو اجازه دادم، سپس حسن عليه السلام وارد آن کساء شد. و هنوز لحظه اي نگذشته بود که حسين عليه السلام وارد شد و گفت: سلام بر تو اي مادرم! براستي که بوي خوشي از نزدت به مشامم مي رسد، گويا بوي خوش جدم رسول خداست. گفتم: بلي اي فرزندم! جدت و برادرت زير کساء هستند. پس حسين نزديک شد و گفت: السلام عليک يا جداه و سلام بر تو اي کسي که خدا او را اختيار فرمود آيا به من اجازه مي دهيد با شما تحت اين کساء باشم؟ حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: به تو اجازه دادم، پس وارد کساء شد. سپس ابوالحسن علي بن ابيطالب عليه السلام پيش آمد و گفت: سلام بر تو اي دختر رسول خدا! گفتم: و سلام بر تو، پس گفت: بوي برادرم و پسر عمم رسول خدا به مشامم مي رسد. گفتم: او با دو فرزندت زير کساء هستند پس به جانب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پيش آمد و گفت: سلام بر تو اي رسول خدا آيا اجازه مي دهيد که با شما در زير کساء وارد شوم؟ فرمودند: بلي به او اجازه دادم. پس اميرالمؤمنين عليه السلام در جمع آنها وارد شد. سپس من گفتم: اي پدرم! آيا به من اجازه مي دهيد زير کساء در جمع شما وارد شوم. فرمودند: بلي، پس من وارد شدم. و هنگامي که همه ما در زير کساء داخل شديم خداي عزوجل فرمود: اي فرشتگان و اي آناني که در آسمانهاي من ساکنيد! من آسمان بنا شده و زمين مسطح شده و فلک سير کننده را فقط به خاطر محبت به اين پج تن که زير اين کساء هستند آفريدم پس جبرئيل امين گفت: پروردگارا! چه کسي زير اين کساء مي باشد؟ خداي سبحان و تعالي فرمود: اينها اهل نبوت و معدن رسالت هستند. و ايشان فاطمه و پدرش شوهرش و فرزندانش مي باشند. جبرئيل عرض کرد: پروردگارا! آيا اجازه مي دهي که در جمع اينها داخل گردم و وارد کساء شوم. در اين هنگام ندا آمد که به تو اجازه دادم. جبرئل امين فرودآمد و گفت: سلام بر تو اي رسول خدا! خدا علي اعلي بر تو سلام مي رساند و تو را به تحيت و اکرام اختصاص مي دهد و مي فرمايد: «به عزت و جلالم سوگند! آسمان بنا شده و زمين مسطح شده و ماه نور دهنده و خورشيد روشني دهنده و دريايي که جريان دارد و فلکي که سير مي کند را جز براي شما بخاطر شما نيافريدم و به من اجازه فرمود که در جمع شما داخل در کساء شوم آيا اجازه مي دهي (اي رسول خدا) که وارد شوم؟» حضرت فرمودند: به تحقيق که به تو اجازه دادم. پس جبرئيل وارد شد و به اينها عرض کرد. خداي عزوجل به شما وحي فرستاده و مي فرمايد: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا». اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب بيان داشت: «اي رسول خدا! به من خبر بده براي اين اجتماع ما در اين کساء نزد خداوند چه فضيلتي هست؟» پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: به خدايي که مرا به پيامبري مبعوث گردانده و مرا به رسالت و نجات دهنده برگزيده در هر محفلي از محافل زمين که در آن جمعي از شيعيان و دوستداران ما باشند و اين سرگذشت ذکر شود، رحمت (خاص خدا) بر اينها فرودآيد و فرشتگان اينها را احاطه مي کنند و براي آنها طلب مغفرت مي نمايند تا آنگاه که متفرق شوند. علي عليه السلام فرمودند: در اين هنگام به خدا سوگند که ما به فوز و سعادت مي رسيم و به پروردگار کعبه سوگند! که پيروان ما به سعادت مي رسند. در آن بيماري که پيغمبر به سبب آن وفات کرد، فاطمه عليهاالسلام بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم وارد گرديد، پيامبر به فاطمه فرمود: دخترم! بعد از من مظلوم و مستضعف هستي پس کسي که تو را آزار دهد به تحقيق که مرا آزار داده است و کسي که تو را به خشم آورد مرا به خشم آورده است. و کسي که به تو جفا و ستم کند به من ستم کرده است. و کسي که رشته محبت با تو را قطع کند، پس محبت با من را قطع کرده است و کسي که به تو ظلم روا دارد، ظلم به من روا داشته است. و کسي که تو را مسرور سازد، پس مرا مسرور ساخته است. و کسي که با تو پيوند محبت بندد پس با من پيوند محبت بسته است زيرا که تو از من هستي و من از تو هستم و تو پاره اي از تنم هستي و روح مني که بين دو پهلويم هست. از ظلم کنندگان به تو در ميان امتم به خدا شکايت مي برم. دخترم! گويا طلب دادرسي مي کني پس احدي از امتم به دادت نمي رسد. فاطمه عليهاالسلام گريه کرد. پس آن حضرت صلي الله عليه و آله و سلم به زهرا عليهاالسلام فرمود: دخترم! گريه نکن. فاطمه عرض کرد: پدرم! به خاطر آن گرفتاريهايي که به من روي مي آورد گريه نمي کنم بلکه به خاطر فراق تو اشک مي ريزم اي رسول خدا. پيامبر فرمود: اي دختر محمد! بشارت باد تو را بزودي به من ملحق خواهي شد به راستي تو اول کس از اهل بيتم هستي که بعد از چهل روز به من ملحق خواهي شد. اي فاطمه! من صلح کننده ام کسي را که با تو صلح کند و جنگ کننده ام کسي را که با تو جنگ کند. تو را به خدا، جبرئيل و فرد صالح از مؤمنين علي بن ابيطالب مي سپارم. و خداوند متعال فرمود: «حمد، رداي من است و عظمت، کبرياي من است و خلق تمامشان، و بندگان و کنيزان من هستند. اي فرشتگان من و اي کساني که در بهشت من جاي داريد به علي بن ابيطالب حبيب محمد و بر فاطمه دختر محمد تبريک بگوييد. پس براستي من به آن دو تبريک گفتم و چنين است که دوستدارترين زنان در نزد خودم را به ازدواج دوستدارترين مردان از پيامبران و رسولان درآوردم. راحيل - يکي از فرشتگان - عرض کرد: خدايا! آيا برکتي بزرگتر از آنچه در بهشت ديدم به آنان داده اي؟ خداي عزوجل جل فرمود: يکي از برکات من بر اين دو اين است که آن دو را بر محبت خودم گرد آوردم و حجت بر خلقم قرار دادم، به عزت و جلالم سوگند از علي و فاطمه نسلي را بيافرينم و آنها را خزائن خودم در زمينم و معادن علمم و دعوت کنندگان به دينم قرار دهم. و بعد از پيامبران و رسولان به سبب آنها بر خلقم احتجاج مي کنم. در حديث سليم بن قيس است، آنگاه که مردم با ابابکر بيعت کردند اميرالمؤمنين عليه السلام مخالفت نمود و با او بني هاشم و جماعتي از صحابه در اين مخالفت همراه بودند، لذا در مسجد حاضر نشدند. عمر به ابي بکر گفت: شخصي را به سوي علي عليه السلام بفرست، او بايد بيعت کند و ما دست بردار نيستيم. پس ابوبکر به سوي علي عليه السلام پيام فرستاد که خليفه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را اجابت کن. اباالحسن علي عليه السلام خلافت غير خودش را انکار فرمود. فرستاده ي ابابکر اين خبر را به او رساند. دو مرتبه براي علي عليه السلام پيام فرستاد که اميرالمؤمنين! را اجابت کن. آن حضرت عليه السلام فرمودند: سبحان الله؛ چيزي از عهد و پيمان نگذشته است که فراموش مي شود، آيا ابوبکر مطلع نيست که نام اميرالمؤمنين در شأن من است و کسي جز من صلاحيت آن را ندارد. و به تحقيق که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به اين مطلب امر فرمود (او از هفت نفري بود) که همگي بر من به عنوان اميرمؤمنان سلام کردند تا اين که او و عمر، رفيقش از بين هفت نفر از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم سؤال کردند آيا اين لقب از جانب خدا، يا از جانب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است؟ پس پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به آن دو فهماند به اين که امر و دستور خداست که علي عليه السلام اميرالمؤمنين و سيدالمسلمين است. خداوند روز قيامت او را بر صراط مي نشاند و دوستان خدا را داخل بهشت و دشمنان او را به جهنم وارد مي کند. وقتي اين مطلب را فرستاده ابابکر به او رساند، او ساکت شد. پس عمر اصرار کرد که کسي را به سوي علي عليه السلام روانه کند. قنفذ را - که يکي از فرزندان کعب بن عدي و از آزاد شده ها بود - با جمعيتي فرستاد. آنها به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند، حضرت به آنها اجازه ورود نداد. آن گروه برگشتند ولي قنفذ بر در خانه ايستاد. عمر وقتي از آن گروه شنيد که اجازه ورود به آنها داده نشده، عصباني شد. و به اينها دستور حمل هيزم داد تا به در خانه آن حضرت گذاشتند که اگر حضرت عليه السلام براي بيعت با ابابکر از خانه خارج نشود خانه را با کسي که در آن است به آتش بکشند، عمر بر در خانه ايستاد و با صداي بلند فرياد زد (که علي و فاطمه - سلام الله عليهما - شنيدند) اي علي! براي بيعت بيرون بيا و الا آتش را بر تو مي افروزم و شعله ورش مي کنم. فاطمه عليهاالسلام صدا زد، چيست براي ما و براي تو؟ علي عليه السلام امتناع نمود از اين که بيرون بيايد و يا در را به روي آنان بگشايد. عمر وقتي مواجه با امتناع اميرالمؤمنين عليه السلام شد، هيزمها را آتش زد. و در را عقب زد، دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پشت در بود و مانع ورود عمر به خانه مي شد، عمر لگد به در زد و فاطمه عليهاالسلام را به ديوار چسبانيد (او بين در و ديوار قرار گرفت) و از روي نقاب سيلي بر رخسار زهرا عليهاالسلام زد تا اين که گوشواره او کنده شد و با تازيانه به دست او زد، پس فاطمه عليهاالسلام با گريه و زاري پدرش را خواند و بلند گريه کرد. عمر مي گويد: وقتي فرياد بلند فاطمه عليهاالسلام را شنيدم نزديک بود نرمي اختيار نموده برگردم اما به ياد آوردم محمد و خونهاي پهلوانان عرب را که به دست علي ريخته شده بود، پس بار دوم در را به طرف ديوار - که زهرا در پشت آن در بود - فشار دادم و در نتيجه فرياد «يا ابتاه» فاطمه بلند شد و گفت: اي پدر با حبيبه و دختر تو چنين رفتار مي شود و فضه خادمه اش را استغاثه نمود و گفت: طفلي که در رحم داشتم کشته شد. اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون آمد و جامه ي نرمي را بر فاطمه عليه السلام افکنده و طفل شش ماهه اي را که آن حضرت عليهاالسلام در رحم داشت، سقط شد. کودکي که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را محسن نام گذارده بود. بر علي عليه السلام يورش آوردند و حبل و طنابي را به گردنش انداختند و او را از روي جبر و فشار به مسجد بردند. قادوة قهرا بنجاد سيفه فکيف و هو الصعب يمشي طيعا ما نقموا منه سوي ان له سابقة الاسلام و القربي معا «او را با بند شمشيرش کشيدند، شگفتا با اين همه نيرو چطور مطيع گرديده است». «جرم او فقط سبقت در اسلام و قرابت با پيغمبر بود». بلي ابن خطاب مي گفت: «علي مأمور به صبر بود و اگر چنين نبود تمام کساني که در زمين هستند بر اجبارش قدرت نداشتند.» وقتي نگاه علي عليه السلام به قبر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم افتاد، فرياد زد اي پسر عمو، براستي اين گروه مرا به استضعاف کشاندند و بزودي مرا خواهند کشت، ديدند که دستي از قبر رسول خدا بيرون آمد و به ابوبکر اشاره نمود و صدايي شنيدند که دانستند صداي رسول خداست و فرمود: «اي فلان! آيا به خدايي که تو را از خاک آفريد سپس از نطفه خلق فرمود، سپس تو را به صورت مردي آراست، کافر شدي.» اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: من سزاوارتر به اين امر (ولايت) از شما هستم شما خلافت را به اين دليل که به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قرابت و نزديکي داريد، از انصار گرفتيد. و من به مانند همين احتياجي که شما عليه انصار کرديد احتجاج مي کنم، پس انصاف بدهيد اگر از خدا مي ترسيد. و مانند آنچه انصار در اين امر براي شما شناختند پس به ظلم براي ما بشناسيد (و اعتراف کنيد) و اگر نپذيريد پس به ظلم بازگشت کرده ايد و حال اين که شما آگاهيد (به آنچه انجام مي دهيد) عمر گفت: من تو را وانمي گذارم تا اين که بيعت کني. پس حضرت فرمودند: من ابدا بيعت نمي کنم. اميرالمؤمنين عليه السلام بر ابابکر فرياد زدند چرا شتابزده شدي چرا حق اهل بيت پيامبرتان را غضب کرديد، آيا تو ديروز به امر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با من بيعت نکردي؟ عمر گفت: اين حرفها را واگذار، پس به خدا سوگند اگر بيعت نکني تو را به قتل مي رسانم. حضرت فرمود: در اين صورت - به خدا سوگند - بنده خدا و برادر مقتول رسول خدا خواهم شد. عمر آن اخوتي را که بين حضرت علي عليه السلام و پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله در روز مؤاخات اول و دوم ثابت شده بود منکر شد. اميرالمؤمنين عليه السلام به او فهماندند که اگر وصيت پيغمبر صلي الله عليه و آله بر صبر و خضوع براي امر پروردگار نبود - گر چه هتک حرمت شود و سنن الهي تعطيل گردد - معلوم مي شد، چه کسي جرات آن را دارد که داخل خانه علي شود و همسرش را به وحشت بيندازد. پس عمر بر سر ابوبکر فرياد زد، چرا بر منبر نشسته اي، اين محارب با توست، يا اين است که بيعت کند يا گردنش را بزن. پس امام حسن و امام حسين عليهماالسلام آن وقتي که اين جمله را از عمر شنيدند صدايشان به گريه بلند شد. اميرالمؤمنين عليه السلام به اين دو کودک فرمودند که گريه نکنيد، هرگز اينها قدرت بر کشتن پدرتان را ندارند، خالد شمشيرش را از غلاف بيرون کشيد و گفت: يا علي بيعت کن و الا تو را مي کشم. پس ابوالحسن عليه السلام جامه ي او را بلند کرد و بر گردن ابوبکر انداخت. فاطمه زهرا پشت سر اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون آمد و جمعي از زنان بني هاشم نيز با او بودند. آن حضرت عليهاالسلام مي فرمود: «به خدايي که محمد صلي الله عليه و آله را به حق به پيامبري برانگيخت، اگر از پسرعمويم دست بر نداريد، مويم را پريشان مي کنم و پيراهن رسول خدا صلي الله عليه و آله را بر سرم مي اندازم و به سوي خدا فرياد مي کشم. پس پيامبر صالح، گرامي تر از من و فضيل برتر از فرزندم در نزد خدا نيست.» سلمان فارسي مي گويد: من نزديک فاطمه عليهاالسلام بودم، به خدا سوگند ديدم که پايه هاي ديوار مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله بنيانش کنده شد، حتي اگر مردي اراده مي کرد که از زير آن عبور کند، مي توانست عبور کند. من نزديک رفتم و گفتم: اي سيده ي من! براستي خداوند تبارک و تعالي پدرت را به رحمت برانگيخت پس شما سبب هلاکت امت نباشيد. صديقه زهرا عليهاالسلام آرام شد و ديوارها به جاي خود برگشت و غباري از قعر آن برخاست. علماي تفسير، حديث و تاريخ اتفاق دارند که: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هنگامي که خيبر را فتح کرد، به اهل فدک فرمود: چه چيز شما را در اين قلعه ايمن مي دارد، به جانب قلعه هاي خود رهسپار شويد، پس آنها را بگشاييد. پاسخ دادند: اين دژها قفل شده هست و کليدهاي آنها حفظ و نگهداشته شده است، حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: (شخصي را به سويشان فرستادم. و وقتي که گماشته شدگان بر اين کليدها مراجعه کردند و آنها را در محل امنش نيافتند، متوجه شدند که مسأله بسيار عظيم و بزرگ است؛ پس سؤال کردند از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم که چه کسي آنها را به تو تسليم کرده است؟ حضرت فرمودند: کس که الواح را به موسي عليه السلام اعطا فرمود، اينها را نيز به من بخشيد. پس گروهي از اهل فدک ايمان آوردند و آناني که اسلام نياوردند در برابر حکم پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بر ماندن در آن قلعه خاضع شدند و از اينها خمس درآمد فدک گرفته شد. پس تمام فدک مال شخصي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود زيرا که اسب و شتري بر آن نتاخته اند. (يعني با قهر و غلبه به تصرف درنيامده است بلکه سکنه ي آن بدون جنگ و جدال آن را تسليم پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم کرده اند) سپس اين آيه بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نازل شد: «و ات ذا القربي حقه؛ حقوق خويشاوندان و ارحام خود را ادا کن.» پس فاطمه عليهاالسلام را صدا زد و فرمود: فدک را به تو بخشيدم و به فرزندان تو که بعد از اين خواهند آمد. اين جزا و پاداش حقي است که مادرت خديجه - عليهاالسلام - داشت. و اين فدک به همين خاطر به تو پيشکش و بخشيده مي شود به اميرالمؤمنين عليه السلام امر شد تا سند آن را بنويسد. آن حضرت نوشتند و بر آن گواهي دادند و نيز غلام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ام ايمن که حاضر بودند نيز بر اين مطلب شهادت دادند. فاطمه عليهاالسلام به پدرش عرض کرد: مادامي که شما زنده ايد من دخالتي در فدک نخواهم کرد، شما به دخالت در آن و خودم و مالم سزاوارتريد. پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم از پيشامدها و از هواهاي نفساني گروهي پرده برداشت و از آنچه بعد از او از تحولات و دگرگونيها پديد مي آيد، فاطمه عليهاالسلام را آگاه ساخت. و فرمود: دوست ندارم فدک را به اين گروه موجب گفتگو بين شما قرار دهم تا در اثر اين کار آن را از تو بگيرند پس فاطمه عليهاالسلام قبول نمود؛ زيرا دستور رسول خدا همان فرمان خداوند است. سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مردم را در خانه اش گرد آورد و به آنچه در اين مورد نازل شده بود اعلام فرمود به اين که: فدک مال فاطمه است. وکيل فاطمه عليهاالسلام غله فدک را که هر سال بالغ بر بيست و چهار هزار دينار و يا هفتاد هزار دينار بود به محضر حضرت فاطمه عليهاالسلام تقديم مي داشت. آن حضرت عليهاالسلام درآمد فدک را بين فقرا، از بني هاشم، مهاجرين و انصار تقسيم مي فرمود به طوري که به اندازه هزينه يک وقت خودشان و فرزندانشان باقي نمي ماند و اين تعجبي ندارد بعد از اين که مي دانيم او پاره تن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است. و از جانب خداي سبحان به زبان فرشته وحي محدثه است. بر او حوادث گذشتگان و آيندگان خوانده مي شد تا آن که مصحفي را گرد آورد که در نزد اهل بيت - عليهم السلام - معروف به مصحف فاطمه عليهاالسلام است. و هنگامي که پدرش مالک خزائن زمين بود و خداي بزرگ قدرت تصرف در اشيا و پديده ها را به او عطا فرمود، براستي گذشت بر آن حضرت صلي الله عليه و آله و سلم روزهايي را که گرسنه بود؛ پس دختر او حوراء سيده زنان دو جهان که پاره اي از روح او اشتقاق يافته از نور اقدس است، از روش پدرش که نمونه و الگو است، تخطي نمي کند. به دنيا و لذايذ آن اهميت نمي دهد علاوه بر اين، روش پسر عمويش سيد اوصياء علي عليه السلام در جلوي چشم آن حضرت بود صدقه اي که مي پرداخت مساوي با چهل هزار درهم يا چهارصد هزار دينار بود. و اگر بر بني هاشم قسمت مي شد به زندگي آنها توسعه داده مي شد. لکن حضرت عليه السلام آن ثروت را بر بني هاشم و محتاجين از مهاجرين و انصار تقسيم مي فرمود، بحدي که چيزي براي خانواده اش باقي نمي ماند و گاهي حاجت و نيازمندي او به حدي مي رسيد که شمشير و پيراهنش را براي معاش روزانه اش مي فروخت. و اين شأن کسي است که از حيات دنيوي مجرد شده و به مبدأ اعلي اتصال پيدا کرده است و او واسطه فيض خدا بر عالم امکان است. و ادعاي صديقه عليهاالسلام فدک را به جهت منافع شخصي و سود آن نبود. و در حديث مفضل بن عمر آمده است که امام صادق عليه السلام فرمود: «چونکه با ابوبکر بيعت انجام گرفت عمر بن خطاب به او پيشنهاد داد که علي عليه السلام و خانواده اش را از خمس، في فدک محروم سازد، زيرا پيروان آن حضرت عليه السلام وقتي به اين مطلب آگاه شوند او را ترک گفته و به جهت رغبتي که به دنيا دارند به سوي تو رو خواهند آورد پس ابوبکر از تمام آنچه به آنان تعلق داشت آنها را محروم ساخت. و امر به اخراج وکيل فاطمه عليهاالسلام از فدک کرد. فاطمه عليهاالسلام فرمود: چرا وکيل مرا از فدک خارج ساختي؟ و حال اين که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آن را به من هديه فرمود. ابوبکر از آن حضرت شاهد خواست. آن بانوي بزرگوار اميرالمؤمنين و حسنين - عليهم السلام - و اسماء بنت عميس و ام سلمه را به عنوان شاهد حاضر ساخت. و ام ايمن شهادت نداد مگر بعد از اين که ابوبکر گواهي داد به آنچه از رسول اسلام صلي الله عليه و آله و سلم درباره ام ايمن شنيده بود به اين که او از اهل بهشت است. پس از حضور شهود، ابوبکر اعتراف کرد و گفت: شهادت مي دهم که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فدک را به فاطمه بخشيده است. عمر بن خطاب گفت: اما علي شوهر زهرا است و حسن و حسين - عليهماالسلام - دو فرزند او هستند و اينها به نفع خود سخن مي گويند. و اسماء بنت عميس زني است که در نزد جعفر بن ابي طالب بود و جانب بني هاشم را مي گيرد. و ام سلمه، فاطمه را دوست مي دارد و به نفع او گواهي مي دهد و اما ام ايمن زني اعجمي است و فصاحتي ندارد. ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبري در کتاب دلايل الامامة، صفحه 30 طبع نجف به سندهاي متعدد روايت کرده است: وقتي که ابوبکر تصميم گرفت دست فاطمه عليهاالسلام را از فدک کوتاه کند و عامل آن حضرت را از فدک بيرون براند، صديقه طاهره چادر بر سر انداخت و در ميان جمعي از فرزندان و زنان قومش به راه افتاد و دامن کشان و باوقار چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گام برمي داشت تا بر ابي بکر وارد شد و او در ميان جمع انصار و مهاجرين بود، جمعيت از پيش روي او دور شد و براي او راه را باز کردند پس آهي سخت کشيد که مردم را به گريه انداخت، سپس مهلت داد تا آن هنگام که جوشش (گريه) آنها فرونشست و از هيجاني که بر آنها عارض شده بود، آرام گرفتند. سپس شروع به سخنراني نموده، فرمود: «آغاز مي کنم به حمد و ستايش کسي را که او به ستايش و مجد و عظمت سزاوار است. سپاس خدا را بر آنچه نعمت داد و بخشيد. و ستايش او را که فضايل و رذايل را به ما الهام فرمود. و سپاس مي گويم خدا را بر آنچه از نعمتها و برکات که پيش فرستاد و از تمام نعمتهايي که آغاز فرمود (از آفرينش عقل، لوح، قلم، عرش، و...) و نعمتهايي که از شمارش خارج بوده و نهايتي براي آنها نيست. نيرويي که آغاز و سرانجام نعم الهي را درک نمايد، نيست، (خداوند) از ما خواسته که او را به بهترين وجه شکرگزاري کنيم و از مخلوقاتش طلب سپاس کرده تا اينکه (از منبع فيضش) به آنها بخشش نمايد. و شهادت و گواهي مي دهم که معبودي جز «الله» نيست، و شهادت به کلمه اي که اخلاص و راستي و صدق و صفا تأويل و تفسير آن است و قلبها وصول و دريافت آن را ضمانت و تعهد کرده اند. کلمه اي که آن را در انديشه انسان قابل درک ساخته است ديدنش با چشمهاي ظاهري و توصيفش به وسيله زبانها و احاطه بر او به واسطه اوهام و خيالات محال است. او موجودات را از نيستي به هستي آورد و لباس وجود بر آنها پوشانيد. آنها را ايجاد فرمود بدون آنکه محتاج الگو باشد. موجودات را بدون آنکه براي او سودي دربر داشته باشد آفريد و اين جز براي اظهار قدرت و وارد کردن آفريدگان به اطاعت و نيرومند ساختن اهل دعوتش نبوده است. سپس بر طاعت و پيروي خود ثواب را، و بر معصيت خويش عقاب و عذاب را قرار داد تا بندگانش را از انتقام و غضب خود برهاند، و اينها را به سوي بهشت بکشاند. و شهادت و گواهي مي دهم که پدرم محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و رسول اوست قبل از اينکه او را مبعوث گرداند، اختيار فرمود. و او را نام گذاري کرد، پيش از اين که او را برگزيند (پس او را آفريد) زماني که مخلوقات در سايبان غيبت او پوشيده و در کتم عدم بودند. خداوند به رموز و دشواري امور آگاه است و به دورتر و آن طرف حوادث روزگار احاطه دارد و به مواقع مقدرات آگاه است. خداي متعال محمد صلي الله عليه و آله و سلم را براي تکميل و اتمام امرش و عزم بر امضاي حکمش برانگيخت و فرستاد. پس امتها را در قوانين و اعتقاداتشان مختلف و متفرق ديد که در آتش گمراهي خود معتکف شده اند و عبادت کننده بتها و منکر خدا هستند. پس خداوند به واسطه محمد صلي الله عليه و آله و سلم تاريکيها را به نور مبدل ساخت و شبهات را از قلبها دور گرداند و تيرگي ديده ها را به روشني مبدل کرد. و تحير و سرگشتي را از نفسها برطرف نمود. سپس خداي متعال روح بلند مرتبه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را به رأفت و رحمت و مهرباني و رغبت به جوار خود قبض و اختيار نمود. پس محمد صلي الله عليه و آله و سلم از رنج دنيا راحت شد و بارهاي سنگين مسؤوليت از او برداشته شد، فرشتگان مقرب خدا به استقبال او شتافته و اطراف او را گرفتند و به رضوان پروردگار آمرزنده و در مجاورت خالق جبار راه يافت. درود خدا بر پدرم محمد صلي الله عليه و آله و سلم به او که امين وحي و برگزيده ي الهي بود، برکات و سلام و صلوات بر او که بهترين خلق و برگزيده عالميان بود. سپس متوجه اهل مجلس شده و در مقابل مهاجرين و انصار چنين فرمود: شما بندگان خدا محل و محو امر و نهي خداوند هستيد و حامل دين و وحي او مي باشيد و امين او بر نفس و جانتان و ابلاغ کننده و رساننده دين او به ديگران هستيد. زعيم و رهبر الهي در ميان شماست و عهد و پيمان الهي که به وسيله پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به شما عرضه شد. (و آن پيمان بر اطاعت از خليفه خدا اميرالمؤمنين عليه السلام بود) (و نيز) خليفه اي که بر شما گماشته است و آن کتاب خدا که ديدگانش روشن، سرائر و نهان و برهانش آشکار و ظواهرش متجلي است استماع و شنيدنش براي مردم دايمي است، پيروانش را به سوي رضوان سوق مي دهد، امتش را به نجات و سعادت مي رساند و حجتهاي نوراني خدا و پندهاي تکرار شده در آن، روشن و آشکار است. اعمال و خصال واجب و حرام به وسيله آن تحصيل و دريافت مي شود. محرماتش برحذر دارنده و ترساننده است، احکامش کافي، دلايلش و فضايلش بي شمار و اجازه هاي آن (مستحبات و مباحات) بخشيده شده و رحمتش اميدوار کننده و دستوراتش نوشته شده است. پس خدا بر شما ايمان (قرآن) را واجب کرده براي اينکه از شرک، پاک گرديد و نماز را براي پاکي دلهاي شما از کبر، زکات را براي زيادتي در روزي، و روزه را براي اثبات در اخلاص، و حج را براي تحکيم مباني دين و عدل را براي آرامش قلبها و اقتدار دين، و پيروي از ما براي حسن انتظام امور و شؤون اجتماع، و امامت ما اهل بيت را براي ايمن و تفرقه، و جهاد را عزت براي اسلام، و صبر را کمک و مساعدت بر استجابت و قبول کردن، و امر به معروف را براي مصالح عامه، و نهي از منکر را براي تنزيه دين، و نيکي به والدين را براي مصونيت از غضب خداوند، و صله ي ارحام را براي تکثير نسل و پيوستگي ارحام را براي زياد شدن عمر قرار داد. و قصاص را براي حفظ خونهاي مردم و وفاي به پيمان و عهد را براي رسيدن به آمرزش الهي، و تمام بودن کيلها و ترازو را براي دگرگوني در ارزاني (و اعتماد و حفظ اموال از نقص) و جلوگيري از کم فروشي، و اجتناب از بهتان و نسبت زنا را حجاب و مانع از لعنت، و نهي از شرب خمر را دوري از پليدي، و ترک دزدي را اسباب عفت، و خوردن مال يتيم و آن را به خود اختصاص دادن را حمايت از ستم، و نهي از زنا را براي جلوگيري از نفرت، و عدالت در اجراي احکام و قوانين را ارتباطي خوب با مردم، و ترک جور و ستم در (اجراي) حکم را براي اثبات تهديد، و نهي از شرک را براي خلوص در ربوبيت خداي متعال قرار داد. پس اي مردم! از خداي بزرگ بترسيد و تقوا داشته باشيد و جان نسپاريد مگر اين که مسلمان واقعي باشيد و او را به آنچه به شما امر فرموده و نهي کرده است اطاعت و پيروي کنيد؛ جز اين نيست که بندگان عالم خدا ترس هستند، پس حمد و ستايش کنيد خدايي را که به توسط نور و عظمتش کسي را که در آسمانها و زمين هست به او ميل کرد و او را به واسطه فيض خود قرار داد. و ما وسيله و واسطه فيض او در آفرينش جهان و انسان هستيم. و ما آل رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي باشيم و ما حجت بر غيب او و وارث پيامبرانش هستيم. سپس فرمود: من فاطمه و پدرم محمد صلي الله عليه و آله و سلم است ابتدا و انتهاي امور را براي شما بيان مي دارم. آنچه مي گويم دور از انحراف و بر اساس حق و عدالت است. براستي رسولي از جنس شما (بشر) براي هدايت آمد که جهل و گمراهي شما بر او سخت است و بر ايمان آوردن شما حريص و به افراد مؤمن و رؤوف و مهربان است. اگر او را عزيز و بزرگ بداريد (خوب بشناسيد) خواهيد يافت که او پدر من است نه پدر زنان شا و برادر پسر عم من (اميرالمؤمنين عليه السلام) است، نه برادر مردان شما. خبرها و پيشگوييها را (راجع به مبدأ و معاد و عاقبت شما مردم) رساند. و رسالت خود را آشکار کرده (و به انجام رساند) و از روشهاي مشرکين روي گرداند. ضربه محکمي بر پيکر آنها وارد ساخت (و آنها را شکست داد) گلوي آنها را درهم فشرد و با حکمت و پند و اندرز نيکو به سوي پروردگارش دعوت فرمود. بتها را درهم شکست، و سرها را به زمين خراشيد تا اين که همگي شکست خوردند و روي به فرار گذاشتند و گريختند مانند شب تاريک که از طلوع صبح صادق، فرار کرده و چهره ي زيباي حق و روشني خالص هويدا و تابان مي شود. او رييس دين بود که به سخن آمد و جوشش کفر فرونشست و زبان شيطان لال گرديد تا شما به کلمه توحيد و اخلاص با گروهي از سفيدرويان (آناني که خداوند رجس و پليدي را از اينها برد و اينان را پاک و مطهر گرداند) دهان گشوديد. و شما بوديد که در پرتگاه آتش جهنم قرار داشتيد، بتها را عبادت مي کرديد و تيرهاي قمار به تقسيم مي پرداختيد. و چون جرعه آبي بوديد که تشنه اي بياشامد و فرصتي که حريص به آن دست يابد و شعله اي که جويندگان، شتابان آن را بيابند (و به گرم کردن خود و کاشانه خود بپردازند). شما لگدکوب افراد (متجاوز و نابخرد) بوديد، آب کدر و آلوده را مي آشاميديد، از پوست و چرم تغذيه مي کرديد، در نهايت ذلت و خواري سربزير بوديد و دايم مي ترسيديد که کدام مردم در اطرافتان شما را خواهند ربود. بعد از اين همه گرفتاريها و بدبختي پدرم محمد صلي الله عليه و آله و سلم شما را نجات داد. و بعد از آن که در مصيبتهاي بزرگ و گران عرب در دست سرکشان اهل کتاب دست به گريبان بوديد، شما را رهايي بخشيد. هرگاه اينها آتش جنگ را افروختند، خدا آن را خاموش ساخت و هرگاه شاخ گمراهي ظاهر مي شد (و دشمن حق پديدار مي شد) يا فتنه ي مشرکين و آتش جنگ، دهان مي گشود، پدرم - رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم - برادرش اميرالمؤمنين عليه السلام را در کام آن آتش مي انداخت پس برنمي گشت تا اين که بيني دشمن را به خاک مي ماليد و حريف را بر زمين مي انداخت و زبانه آتش فتنه را فرومي نشاند. در راه رضاي خدا خود را به رنج و زحمت مي انداخت. او به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم (از هر کس) نزديکتر بود او مهتر اوليا و دوستان خدا بود. او مردي پرهمت در اطاعت خدا و ناصح مردم و جهادگري پرتلاش (در کنار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم) بود، در صورتي که شما به عيش و خوشگذراني و راحت و آسوده بوديد در حالي که ما را واگذاشته بوديد خوشحالي مي کرديد، خبرهاي وحشتناکي را براي ما انتظار مي کشيديد و در هنگامه جنگ به دشمن پشت مي کرديد تا اين که خداي متعال به وسيله پيامبرش صلي الله عليه و آله و سلم ستون دين را برپا داشت. و آنگاه که خداي عزوجل جايگاه و منزلت انبيا و برگزيدگانش را براي پدرم اختيار فرمود خارهاي نفاق از سينه هاي شما ظاهر گشت و روپوش دين کهنه شد و جامه اش پاره و مندرس و جسم و استخوانش ضعيف و پوسيده گشت. افراد فرومايه و پست ظاهر گشتند و منزلت يافتند فرورفتگان در گمراهي به سخن درآمدند. و شتر باطل در ميدان جاه طلبي به صدا درآمد. و در ميان شما به جولان پرداخت و شيطان سرش را از سوراخي که در آن فروبرده بود بيرون آورد و شما را به جانب خويش فرياد کرد. (پس شما را يافت که او را اجابت کرده چشم طمع بر جاه و متاع دنيا دوخته ايد، شما را برانگيخت پس چون شما را احمق و سبک يافت عليه اهل دين تحريک کرد و چون شما را غضبناک يافت و ديد که علامت بر شتر غير نهاديد) و شتران خود را واگذاشتيد و آنها را در غير آبشخورتان وارد کرديد. شتاب کرده و گمان مي برديد که از فتنه و آشوب ترس داريد، آگاه باشيد! که در فتنه سقوط کرده ايد. و براستي که جهنم محيط بر کافرين است. اين فتنه واقع شد، در حالي که چيزي از درگذشت رسول خدا نگذشته است. هنوز زخم دل ما التيام نيافته و مصيبت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم بهبودي نيافته است. هيهات! چه دور است از شما خلافت و زمامداري جامعه اسلامي و کجا شما قادر به تدبير امور مردم مسلمان هستيد، چقدر دروغ پرداز هستيد، در حالي که کتاب خدا در ميان شما ظاهر و آشکار است و نواهي آن ظاهر و اوامرش روشن است و براهين قرآن (بر مبدا و معاد و رسالت و امامت) واضح و نشانه هايش آشکار مي باشد. قرآن را پشت سر انداختيد و از آن دوري گزيديد، پس بد درخواستي براي ستمکاران است. سپس شما آنقدر مهلت نداديد که شعله اين مصيبت فرونشيند و آرام گردد. و نينديشيديد که غصب بناحق شتر خلافت اگرچه آسان باشد، ولي بسيار دشوار است و عاقبت وخيمي خواهد داشت. شما خوشحال هستيد کينه اي که از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در دل داشتيد درباره خانواده اش بکار برديد و ما هم بر ضررها و فتنه و فساد و غصب شما مانند کسي که با کارد و نيزه پوست او را پاره کنند و چاره نداشته باشد، صبر مي کنيم. آري اي گروه مسلمانان! (سپس شما گمان مي بريد) اين که براي ما ارثي نيست (و ما ارث نمي بريم) آيا با وجود اسلام (و قوانين محکم آسماني) باز تجديد حکم زمان جاهليت را داريد؟ چه کسي از خداوند بهتر و محکمتر حکم قضاوت مي کند براي آنان که يقين به آخرت دارند آيا شما نمي دانيد آخرتي و حسابي و کتابي هست. و کسي که غير از اسلام ديني را برگزيند، هرگز عملي از او مورد قبول واقع نخواهد شد و او در آخرت از زيانکاران مي باشد. خطاب به ابوبکر کرده فرمود: اي فرزند ابي قحافه! آيا ارث مانده از پدرم را مي ربايي. خداي متعال ابا و کراهت دارد که تو از پدرت ارث ببري ولي من از پدرم ارث نبرم. براستي چه بهتان و افتراي بزرگي بر خدا بسته اي. اين گستاخي بزرگ از جانب شماست بر قطع رحم و شکستن عهد. پس از روي عمد، کتاب خدا را که در ميان شماست ترک گفتيد و از عمل به آن دست کشيديد. خداوند در قرآن حکيم مي فرمايد: سليمان از داوود ارث برد و در آنجا که حکايت يحيي و زکريا را بيان مي دارد، مي فرمايد: پروردگارا! نزد خودت به من وليي مرحمت فرما که از من و آل يعقوب ميراث برد. و خداي عزوجل مي فرمايد: شما را درباره اولادتان سفارش مي کنم به اين که مرد دو برابر زن ارث مي برد. و خداي متعال فرمود: بر شماست که نزديک مردن وصيت کنيد؛ وصيت خير براي والدين و خويشاوندان... و شما اي مردم! گمان مي بريد به اين که براي من بهره و نصيبي از پدرم نيست و من از پدرم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ارث نمي برم. آيا خداوند آيه اي در اين مورد برايتان فرستاده که پدرم را از اين مساله کلي ارث استثنا کرده باشد؟ آيا مي گوييد اهل دو ملت از يکديگر ارث نمي برند؟ آيا من و پدرم از ملت واحد نيستيم؟ يا اين که شما به عام و خاص قرآن نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم که قرآن بر او نازل شد، داناتريد؟! (اگر براستي چنين است) پس مهار و جهاز خلافت را بگيريد تا روزي که محشور شويد، شما را ملاقات کرده، دادخواهي کنم. و چه خوب است حکم خداي متعال و چه خصم خوبي است محمد صلي الله عليه و آله و سلم (که از شما غاصبان خلافت دادخواهي نمايد) وعده ي ما و شما قيامت، اندک زماني نگذرد که دروغگويي شما معلوم گردد و در آن هنگام قيامت جز خسران و زيان نصيبي نخواهيد داشت. و براي هر خبري وقتي معيني است! پس زود خواهيد دانست که چه کسي به عذاب ذلت و خواري دچار خواهد شد و مستوجب عذاب دايم الهي خواهد گشت. ابوبکر گفت: اي دختر رسول خدا! راست گفتي. براستي پدرت به مؤمنين رؤوف و مهربان و بر کافرين عذابي دردناک بود. به خدا سوگند! هنگامي که ما نسبتي را براي رسول خدا بيان مي کنيم او را پدر تو - نه پدر زنان ديگر - و برادر پسر عموي تو - نه مردان ديگر - مي دانيم و او را بر هر قريبي برگزيد و او را در امر بزرگ (رسالت) مساعدت و ياري فرمود و شما عترت پيامبر خدا، پاک و منزه هستيد و برگزيدگان بسيار عالي آن حضرت مي باشيد. دليل و راهنماي ما به سوي بهشت و درهاي خير و برکت براي سالکان هدايت هستيد. و اما آنچه درخواست نمودي پس آن چيزي را که پدرت برايت قرار داده مال تو است و من گفته ي تو را تصديق مي کنم و در حق تو ستمي روا نمي دارم. و اما آنچه راجع به ميراث يادآوري نمودي پس براستي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: ما گروه انبياء ارث نمي گذاريم. حديقة السعداء کتاب مقتلي به زبان ترکي است که «فضولي بغدادي » (م 932) آن را به رشته تحريرکشيد.اين کتاب در پي نگارش «روضة الشهداء»، نخستين کتاب مقتل فارسي بود که به قلم ملا حسين واعظ کاشفي (م 910) نوشته شده بود. (1) . پاورقي (1) کيهان فرهنگي، سال 10 شماره 3، ص 30. حر بن يزيد رياحي شهيد والاقدر عاشورا.حر از خاندانهاي معروف عراق و از رؤساي کوفيان بود.به درخواست ابن زياد، براي مبارزه با حسين «ع » فراخوانده شد و به سرکردگي هزار سوار برگزيده گشت.گفته اند وقتي از دار الاماره کوفه، با ماموريت بستن راه بر امام حسين «ع » بيرون آمد، ندايي شنيد که: اي حر!مژده باد تو را بهشت... (1) در منزل «قصر بني مقاتل » يا «شراف »، راه را بر امام بست و مانع از حرکت آن حضرت به سوي کوفه شد. کاروان حسيني را همراهي کرد تا به کربلا رسيدند و امام در آنجا فرود آمد.حر وقتي فهميد کارجنگ با حسين بن علي «ع » جدي است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خويش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به کاروان حسين «ع » و جبهه حق پيوست.توبه کنان کنار خيمه هاي امام آمد و اظهار پشيماني کرد، سپس اذن ميدان طلبيد.اين انتخاب شگفت و برگزيدن راه بهشت بر دوزخ، از حر، چهره اي دوست داشتني و قهرمان ساخت.حر با اذن امام به ميدان رفت و در خطابه اي مؤثر، سپاه کوفه را به خاطر جنگيدن با حسين «ع » توبيخ کرد. چيزي نمانده بود که سخنان او، گروهي از سربازان عمر سعد را تحت تاثير قرار داده از جنگ با سيد الشهدا منصرف سازد، که سپاه عمر سعد، او را هدف تيرها قرار داد.نزد امام بازگشت و پس از لحظاتي دوباره به ميدان رفت و با رجز خواني، به مبارزه پرداخت و پس از نبردي دليرانه به شهادت رسيد.رجز او چنين بود: اني انا الحر و ماوي الضيف اضرب في اعناقکم بالسيف عن خير من حل بارض الخيف اضربکم و لا اري من حيف (2) . که حاکي از شجاعت او در شمشير زني در دفاع از سيد الشهدا و حق دانستن اين راه بود. حسين بن علي «ع » بر بالين حر حضور يافت و خطاب به آن شهيد، فرمود: تو همانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزاده اي، آزاد در دنيا و سعادتمند در آخرت! «انت الحر کما سمتک امک، و انت الحر في الدنيا و انت الحر في الآخرة » و دست بر چهره اش کشيد. (3) امام حسين «ع » با دستمالي سر حر را بست.پس از عاشورا بني تميم او را در فاصله يک ميلي از امام حسين «ع » دفن کردند، همانجا که قبر کنوني اوست، بيرون کربلا در جايي که در قديم به آن «نواويس » مي گفته اند. (4) نقل است شاه اسماعيل صفوي قبر حر را گشود و پيکرش را سالم يافت، چون خواست پارچه اي را که بر سرش بسته بود باز کند، خون جاري شد و دوباره آن را بستند، آنگاه بر قبرش قبه اي ساختند. (5) . سرگذشتهاي مربوط به حر و نقش او در حادثه کربلا، از نخستين بر خوردش با کاروان سيد الشهدا، سپس توبه اش و پيوستن به جبهه حق و شهادت در رکاب سالار شهيدان، درهمه مقتلها و کتابهاي تاريخ عاشورا نگاشته شده است و توبه او شاخص ترين بخش نوراني زندگي اوست. پاورقي (1) قاموس الرجال، ج 3، ص 103، امالي صدوق، ص 131. (2) بحار الانوار، ج 45، ص 14. (3) همان. (4) الحسين في طريقه الي الشهادة، ص 97. (5) سفينة البحار، ج 1، ص 242 به نقل از انوار نعمانيه، سيد نعمت الله جزايري. حرب بن ابي اسود دئلي از پاکان و صالحان و از جمله اصحاب ابي عبدالله الحسين عليه السلام در کربلاي حسيني است. پدر حرب «ابوالاسود دئلي» از اصحاب خاص اميرالمؤمنان است و حضرت امير کليات علم نحو را به او تعليم فرمود و دستور داد که بر اين قياس بقيه قواعد را تنظيم دهيد تا مردمي که عرب زبان نيستند با ياد گرفتن قواعد زبان، قرآن را غلط نخوانند. ابوالاسود نيز چنين کرد و بعد از او بوسيله شاگردان ابي الاسود قواعد نحو بيشتر تکميل شد. در روز عاشورا حرب بن ابي الاسود نيز پس از مقاتله با دشمن به شهادت رسيد. حرث بن امرء القيس كندي او ابتدا از کوفه با سپاه ابن سعد عازم کربلا شد، وقتي که شرايط مطرح شده از سوي امام حسين عليه السلام را رد کردند به سپاه آن حضرت پيوست. حرث مردي شجاع و صاحب نام در جنگها بوده و در روز عاشورا در کربلا در حمله نخست به شهادت رسيد. حرم حسيني بارگاه مقدس سيد الشهدا «ع ».در روايات، فضيلت و برکات و آثار فراواني براي حرم اباعبدالله الحسين «ع » و نماز خواندن و اعتکاف و دفن و... در آن ذکر شده است.محدوده حرم امام حسين «ع » در روايات، از يک فرسخ تا پنج فرسخ هم بيان شده است.از امام صادق «ع » روايت است: «حريم قبر الحسين «ع » خمس فراسخ من اربعة جوانب القبر». (1) همچنين از آن حضرت روايت است: «حرم الحسين الذي اشتراه: اربعة اميال في اربعة اميال فهو حلال لولده و مواليه و حرام علي غيرهم ممن خالفهم و فيه البرکة ». (2) حرم حسين که وي خريد، چهار ميل در چهار ميل بود. اين محدوده براي فرزندان و شيعيانش حلال و براي مخالفانش حرام است و در آن برکت است. مرقد نوراني ابا عبدالله «ع » همواره کعبه دلهاي شيفتگان بوده و آرزوي بزرگ محبان آن حضرت، توفيق زيارت آن بوده است.اين جاذبه هرگز کاسته نشده و علي رغم محدوديتهايي که سر راه زيارت حرم آن امام، در طول تاريخ بوده است، دلها در اشتياق آن تپيده است.در سالهاي دفاع مقدس در ايران نيز، يکي از سرمايه هاي الهامبخش رزمندگان در جهاد با متجاوزان، رسيدن به کربلا و آزاد ساختن حرم امام حسين «ع » از سلطه بعثيها بوده است. پاورقي (1) بحار الانوار، ج 98، ص 111، سفينة البحار، ج 2، ص 103، المزار، شيخ مفيد، ص 25. (2) مجمع البحرين، واژه‏ «حرم‏». حرملة بن كاهل اسدي قاتل حضرت علي اصغر عليه السلام و حضرت عبدالله بن حسن بن علي عليه السلام بود. در حالي که عبدالله بن حسن در حالت بيهوشي بود، آن بزرگوار را نشانه گرفت و با پرتاب تير آن کودک يازده ساله را در آغوش امام حسين عليه السلام به شهادت رساند. منهال گويد: پس از زيارت از مدينه عازم کوفه شد، هنگامي که به کوفه رسيدم، مختار مشغول قلع و قمع قتله ي کربلا بود و من قبلا با او رفاقت قديمي داشتم؛ چند روزي در خانه براي ديد و بازديد مردم نشستم و پس از آن به قصد ديدار با مختار سوار بر مرکبم شدم و به سوي او شتافتم. او را در خارج از خانه اش با گروهي ديدار نمودم گويا به مأموريتي مي رفتند. تا چشم مختار به من افتاد گفت: ها، منهال چطور تا حال به ديدن ما نيامدي؟ و براي تبريک و تهنيت به خاطر پيروزي و حکومت ما سري به ما نزدي؟ و ما را در قياممان همراهي نکردي؟! منهال گويد: به او گفتم: امير! من به سفر حج رفته بودم و حال خدمت رسيدم. آن گاه همراه او به راه افتادم و از اوضاع صحبت مي کرديم تا به محله کناسه رسيديم مختار در آن جا ايستاد و گويي منتظر است و به نقطه اي مي نگريست. به او خبر داده بودند که اين جا مخفي گاه حرمله است، سپس تعدادي از افرادش را به جستجوي حرمله، گسيل داشت و خود همچنان آن جا ماند. ديري نپاييد که مأموران با تاخت برگشتند و با خوشحالي فرياد زدند، بشارت اي امير بشارت، حرمله دستگير شد. و عده اي فردي را کشان کشان به نزد مختار آوردند. آري خودش بود، حرمله قاتل دل سنگ علي اصغر و جاني حادثه کربلا. تا چشم مختار به قيافه ي وحشتزده حرمله افتاد، به او نگاه تندي کرد و گفت: «الحمدلله الذي مکنني منک» خداي را شکر که به چنگم افتادي! و بلافاصله فرياد زد: «جلاد! جلاد! جلاد که آمد و حاضر بود گفت: بفرماييد قربان. مختار دستور داد: اول دو دستش را بزن. جلاد بلافاصله با ضربتي سخت دو دست نحس او را افکند (آري اين همان دو دستي که با يکي کمان را مي گرفت و با ديگري تير را و يکبار گلوي طفل بي گناه امام حسين عليه السلام و يک بار، چشم اباالفضل و يک بار قلب امام حسين عليه السلام را هدف قرار داده بود. آري اين دو دست پليد بايد قطع مي شد.) سپس فرياد زد: دو پايش را نيز قطع کن! و جلاد فرمان را اجرا کرد. جسد بي دست و پاي حرمله در خون کثيفش غوطه مي خورد که باز مختار صدا زد: آتش، آتش. و بلافاصله چوب هاي نازکي را روي جسد انداختند همچنان مي سوخت. منهال گويد: من همچنان با چشمان حيرت زده، در کنار مختار ايستاده و منظره را تماشا مي کردم، هنگامي که بدن حرمله مي سوخت با صدا گفتم: «سبحان الله» مختار ناگهان رو به من کرد و گفت:ها! منهال! تسبيح خدا گفتي، خوب اما علتش چه بود؟! اي امير! گوش کن تا برايت بگويم، در همين سفر که از مکه بر مي گشتم به خدمت علي بن الحسين امام سجاد عليه السلام رسيدم، او از من حال حرملة را پرسيد، من جواب گفتم: که هنوز زنده است. ديدم، امام عليه السلام دستها را به سوي آسمان بلند کرد و دوباره فرمود: «خدايا سوزش شمشير را بر او بچشان و خدايا سوزش آتش را بر وي بچشان.» مختار، با حالت تعجب پرسيد: راستي تو خودت از امام اين را شنيدي؟! گفتم: آري به خدا سوگند از خودش شنيدم. منهال، مي گويد: ديدم مختار از اسبش پياده شد و دو رکعت نماز خواند و سجده اش را طولاني کرد سپس برخاست و سوار شد و آن وقت جسد «حرمله» به ذغال تبديل شده بود، با هم به راه افتاديم تا به محله خودمان نزديک خانه ام رسيديم، من در اينجا تعارف کردم و گفتم: اي امير! اگر لطف کنيد سرافرازم فرماييد و براي رفع خستگي چند لحظه اي به منزل من تشريف بياوريد و تغيير ذائقه اي بدهيد و چيزي ميل بفرماييد. مختار نگاهي کرد و گفت: منهال! تو چهار دعاي امام سجاد را برايم گفتي و خداوند دعاي حضرتش را به دست من به اجابت رساند، آن گاه مرا به غذا دعوت مي کني؟ خير، امروز وقت روزه ي شکر است و به اين توفيقي که خدا نصيبم کرد نيت روزه کردم. و حرمله اوست که سربريده ي حسين عليه السلام را حمل کرد. حرمله حرملة بن کاهل اسدي کوفي، آنکه کودک شير خوار امام حسين «ع » را (به نام علي اصغر، يا عبدالله رضيع) در آغوش امام يا روي دست وي با تير به شهادت رساند. (1) سالها پس از حادثه عاشورا، منهال در سفر حج، ديداري با امام سجاد «ع » داشت.حضرت پرسيد: حال حرمله چگونه است؟گفت: در کوفه است و زنده است.امام او را نفرين کردکه: «اللهم اذقه حر الحديد، اللهم اذقه حر النار» (خدايا، سوزش و گرماي آهن و آتش را به او بچشان).چون به کوفه برگشت، در ديدار با «مختار» که خروج کرده بود، ناگهان ديد که حرمله را آوردند و به دستور مختار، دست و پايش را بريدند و سپس در آتش افکندند. منهال، ماجراي ديدار خود با امام سجاد و دعاي امام را نسبت به حرمله بيان کرد.مختار، از اينکه خواسته و دعاي حضرت به دست او تحقق يافته، بسيار خوشحال شد. (2) . پاورقي (1) بحار الانوار، ج 45، ص 46. (2) سفينة البحار، ج 1، ص 246، اثبات الهداة، ج 5، ص 229. حره واقعه حره، قيام مردم مدينه بر ضد حکومت يزيد بود.پس از شهادت حسين بن علي «ع »، ظلم و فسق يزيد فراگيرتر و آشکارتر شد و مردم فساد دستگاه حاکم و ظلم عمال او را ديدند و در مدينه، آگاهان از اوضاع، مردم را به زشتکاريهاي حکام آگاه ساختند.والي مدينه در آن زمان، «عثمان بن محمد بن ابي سفيان » بود.اهل مدينه عليه اوشوريدند و او و مروان و ديگر امويان را از مدينه بيرون کردند و با «عبدالله بن حنظله » بيعت کردند.خبر قيام مردم مدينه، با گزارش مروان به گوش يزيد رسيد.وي سپاهي انبوه را تحت فرمان «مسلم به عقبه » (1) به مدينه گسيل داشت. (2) مهاجمان در منطقه «حره واقم »فرود آمده، به مدينه تاختند و سه روز به کشتار و غارت پرداخته و به نواميس مسلمانان تجاوز کردند.مردم به حرم پيامبر «ص » پناه بردند.لشکريان يزيد، حرمت حرم را نگه نداشتند و با اسبها به داخل حرم آمدند و مردم را قتل عام کردند.کشتگان اين واقعه هزاران نفر بودند.از جمله «عبدالله بن جعفر نيز در اين حادثه شهيد شد.واقعه حره در 28 ذيحجه سال 63 هجري اتفاق افتاد.يزيد، دو ماه نيم پس از اين حادثه مرد. (3) . اين قيام که به قيام حره، حره واقم، قيام اهل مدينه و... هم معروف است، از پيامدهاي حادثه عاشورا محسوب مي شود و افشاگريهاي اهل بيت و اقامه عزا در مدينه و انگيزشهاي زينب کبري، در بذر پاشي آن مؤثر بوده است. (4) . «حره » به سرزمينهاي پر سنگلاخ که پر از سنگهاي سياه و سوخته باشد گفته مي شد. در مناطقي از جمله اطراف مدينه از اين حره ها وجود داشت و براي هر کدام نام بخصوصي هم بود، به تناسب کساني که در آن منطقه مي زيستند. (5) هم اکنون نيز در مدينه بزرگ، بقاياي اندکي از آنها در گوشه و کنار به چشم مي خورد. پاورقي (1) مسرف بن عقبه. (2) مروج الذهب، مسعودي، ج 3، ص 69. (3) منتهي الآمال، محدث قمي، ج 2، ص 35 (چاپ جاويدان) در حالات امام سجاد «ع‏». (4) براي تفصيل بيشتر قضيه ر.ک: «واقعه حره در تاريخ‏»، محمد جواد چناراني، تاريخ الاسلام، ذهبي، ج 5، حوادث‏سال 68 هجري. (5) دائرة المعارف الاسلامية، ج 7، ص 363. حروراء محل درگيري مختار، پس از قيام براي خونخواهي حسين «ع »، با سپاه مصعب بن زبير، که از بصره آمده بودند.در اين نبرد، کشتار فراواني شد.در يکي از روزهاي اين درگيري، مختار به شهادت رسيد.در اين درگيري، هزاران نفر از ياران مختار کشته شدند. (1) حروراء، نزديک کوفه و محلي بود که خوارج نهروان نيز آنجا فرود آمدند و اولين مخالفت خويش را با اميرالمؤمنين «ع » انجام دادند. (2) . پاورقي (1) مروج الذهب، ج 3، ص 99. (2) قمقام زخار، فرهاد ميرزا، ص 126. حزين لاهيجي محمد علي حزين لاهيجي سخنور و دانشمند عصر صفويه در سال 1103 ه. ق در اصفهان متولد شد. تحصيلات را از کودکي آغاز کرد و نزد دانشمندان آن شهر و از جمله پدرش به کسب دانش پرداخت و در علوم مختلف به ويژه حکمت، عرفان و ادبيات تبحر يافت و در آنها به تأليف و تدريس اشتغال ورزيد. وي سالهاي بسياري از عمر خود را در سفر گذراند و سرانجام در هندوستان مقيم گرديد. او پس از چندين سال سکونت در دهلي به شهر «بنارس» رفت و تا آخر عمر (سال 1180 هجري) در آنجا ماند. حزين در شاعري پيرو سبک هندي است و در عين حال شعر او حاوي مضمونهاي بلند عاشقانه است. ديوان او نسخ متعددي داشته که بخشهاي بر جاي مانده آنها به دفعات چاپ شده است. تعداد تأليفات او به بيش از پنجاه جلد مي رسد که از جمله آنهاست: شرح تجريد؛ حواشي بر شرح کلمة الاشراق، حاشيه بر الهيات شفا؛ رساله در شرح هياکل النور؛ تذکرة المعاصرين؛ اخبار أبي الطيب المنبي؛ اخبار خواجه نصير الدين طوسي؛ مدة العمر؛ تاريخ حزين؛ واقعات ايران و هند. حزين لاهيجي از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان امام حسين عليه السلام اشعار پر سوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه سيدالشهدا عليه السلام از او به جاي مانده است. حزين در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است. حسان بن بكر وي يکي از هواداران و نيروهاي تحت امر عمر سعد بود. در روز عاشورا و در اوايل جنگ فرصتي به حسان بن بکر دست داد تا منجح بن سهم را به شهادت برساند. حسان بن حارث از شهداي روز عاشوراست. وي همان «جابر بن حارث سلماني» است. حسان بن فائد بن بكير عبسي از «حسان بن فائد بن بکير عبسي»، نامه ي «ابن سعد» به«ابن زياد» و پاسخ آن نامه را به نقل از «نصر بن صالح بن حبيب بن زهير عبسي» روايت مي کند. و متن سخن او اين است که: من در مجلس «ابن زياد» بودم که نامه ي «عمر بن سعد» به او رسيد و چنين نوشته بود... او از کساني است که به همراه «راشد بن اياس» رييس پليس، «عبدالله بن مطيع» که از سوي «ابن زبير» به استانداري کوفه نصب شده بود، بر ضد «مختار» کارزار کرد و با او در درون کاخ استانداري کوفه بود و سرانجام به همراه طرفداران استاندار در سال 64 ه. ق کشته شد. «تهذيب التهذيب» در مورد او مي گويد: ابن حبان او را از افراد مورد اعتماد شمرده است... حسان بن فائد عبسي وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر عبدالله بن مطيع بود. پس از آن که «راشد بن اياس» به دست ابراهيم بن اشتر به هلاکت رسيد، ابن مطيع از محاصره ي کوفه به شدت مرعوب شده، از اين رو «حسان بن فايد» را با دو هزار نيروي تازه نفس به طرف نيروهاي مختار گسيل داشت تا اين گروه بين ابراهيم و نيروهايش، فاصله بيندازد. «حسان» يکي از سران منافق کوفه بود. حسن بن حسين فرزند امام حسين عليه السلام که در روز عاشورا به اسارت درآمد. حسن بن راشد حلي از شرح حال او اين قدر اطلاع داريم که او در سال 830 ه. ق در حيات بوده است. حسن بن علي بن ابيطالب برادر ارشد و گرامي امام حسين عليه السلام. ايشان در روز سه شنبه نيمه ي ماه مبارک رمضان سال دوم هجري دنيا را به نور جمالش منور کرد و در دامن پاک و مطهر حضرت فاطمه ي زهرا عليهاالسلام متولد شد. پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله اسمش را حسن و کنيه اش را«ابامحمد» گذاشت. حضرت مجتبي عليه السلام را در حالي که لباس سفيدي به او پوشانده بودند رسول اکرم صلي الله عليه و آله در آغوش کشيد و اذان به گوش راست و اقامه به گوش چپش گفتند و زبان در دهانش گذاشتند و او زبان آن حضرت را مکيد. حضرت اکرم صلي الله عليه و آله و سلم او را به همسر عباس بن عبدالمطلب که «ام الفضل» نام داشت سپردند تا او را شير دهد. زيرا قبلا ام الفضل در خواب ديده بود که عضوي از اعضاي رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم در کنار اوست. پيغمبر اکرم خوابش را تعبير فرموده بودند که حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام پسري مي آورد که تو خدمتگزار او خواهي بود. حضرت مجتبي عليه السلام بسيار زيبا بودند. پوست صورتشان سفيد و کمي گلگون، چشمهاي مبارکشان سياه و درشت بود، گونه هايشان نرم و محاسنشان پرپشت بود، موي سرشان مجعد. گردنشان نقره اي، شانه هايشان پهن و اندامشان مناسب و در ملاحت و جذابيت و زيبايي کسي مانند آن حضرت نبود وقتي به در خانه مي نشستند عابرين از رفتن باز مي ماندند و مي ايستادند و کوچه از جمعيت پر مي شد، همه مبهوت جمال مبارکشان بودند. در حديثي از امام صادق عليه السلام آمده است که: «جز خدا هيچ نبود، پس خداوند پنج نور را از جلال و عظمت خود آفريد و براي هر يک از آن انوار، اسمي از اسماي الهي بود. خدا «حميد» است و اين در محمد صلي الله عليه و آله و سلم ظهور يافت. و براي خدا «اعلي» است که در اميرالمؤمنين علي عليه السلام ظهور يافت. و براي خدا «اسماي حسني» وجود دارد که نام حسن و حسين عليهماالسلام از آن اسماء مشتق است. و از اسم «فاطر» او، نام زهراي اطهر، فاطمه اشتقاق پيدا کرد. پس وقتي که آن انوار را آفريد، اينها را در ميثاق قرار داد، پس در طرف راست عرش جا گرفتند. و خدا فرشتگان را از نور آفريد پس وقتي که فرشتگان به اين انوار نظر کردند، امر و شأن اينها را بزرگ شمردند و تسبيح را (از آنها) فراگرفتند و اين مطابق با گفته ي فرشتگان است که در قرآن آمده است: به حقيقت ما (در انتظار اوامر الهي در تدبير عالم) صف کشيده ايم. و به راستي ما تسبيح کننده ايم، و آن هنگام که آدم عليه السلام را آفريد آدم به سوي اين انوار از طرف راست عرش با دقت نظر نموده عرض کرد: اي صاحب اختيار من! آنان کيستند؟ خداي متعال در پاسخ فرمود: اي آدم! آنها برگزيدگان من و خواص من هستند، اينها را از نور عظمت و بزرگي ام آفريده ام و از اسمهاي خودم اسمي را براي اينها برگرفتم، پس عرض کرد: اي پروردگارم! به حقي که تو بر اينها داري اسمهاي اينها را به من بياموز، پس خداي متعال فرمود: اي آدم! اين اسمها نزد تو امانت باشد(که) سر و رازي از راز من است. غير تو نبايد بر آن آگاه شود جز به اذن من. عرض کرد: پروردگارم قبول کردم. خداوند پس از گرفتن اين پيمان، اسمهاي آنان را به آدم عليه السلام تعليم داد. و به فرشتگان عرضه کرد،هيچ کدام به آنها عالم نبودند، پس در پاسخ قول خداي متعال که فرمود: مرا از نامهاي اينها خبر دهيد اگر راست مي گوييد، عرض کردند: منزهي تو! براي ما علمي نيست جز آنچه به ما آموخته اي. همانا تو عالم و داراي حکمتي. (آن گاه خداوند) فرمود: اي آدم! فرشتگان را به اسمهاي آن انوار خبر ده، پس وقتي که اينها را به اسماء خبر داد، فرشتگان دانستند که اين مطلب (در نزد آدم) به امانت گذاشته شده و آدم به سبب آگاهي از آن، فضيلت و برتري يافته است. سپس امر به سجده ي آدم عليه السلام شدند؛ زيرا که سجده ي ملائکه، فضيلتي براي آدم و عبادت براي خداي متعال بود. چون که سجده ي ملائکه، سزاوار آدم بود.» حضرت امام مجتبي عليه السلام داراي صفات نيکويي بود که خداي تعالي او را براي مردم جهان الگو قرار داده بود. او در دوران عمرش هميشه طرفدار حق بود و نمي خواست و نمي گذاشت کسي به کسي ظلم کند. او بيشتر از همه خدا را در کارها منظور مي فرمود و از خشيت و خوف خدا مي لرزيد و شبها مشغول عبادت و بندگي خدا بود و همه ي اعمالش مرضي پروردگار متعال بود. او وقتي از قرآن جمله ي يا ايها الذين امنوا را تلاوت مي کرد مي گفت: «لبيک اللهم لبيک» و به خداي تعالي اين گونه پاسخ مي داد و ابراز محبت مي نمود. او بيست و پنج مرتبه پياده از مدينه به مکه مسافرت فرمود و خانه ي خدا را زيارت نمود. او در بعضي اوقات ايثار مي نمود يعني همه ي اموالشان را در مواقع خاص به بعضي از فقرا مي بخشيدند. او وقتي وضو مي گرفت و مي خواست با خداي تعالي هم صحبت شود و به نماز بايستد رنگش مي پريد و از خوف خداي تعالي اعضاي وجودش مي لرزيد. از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيدند: در ميان فاميل و اهل منزل چه کسي از همه نزد شما محبوب تر است؟ فرمود: «حسنم، حسينم، آنها را خيلي دوست دارم و هر که آنها را دوست داشته باشد من هم آنها را دوست دارم و بدانيد هر که را من دوست داشته باشم خدا هم او را دوست دارد و روز قيامت او را به بهشت مي برد و هر کس با آنها دشمني کند با من دشمني کرده و کسي که با من دشمني کند با خداي تعالي دشمني نموده و هر کس دشمن خدا باشد و خدا او را دشمن بدارد وارد جهنم مي شود. پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مکرر مي فرمود: «حسنم و حسينم دو سيد و دو آقاي جوانان بهشت اند.» علي عليه السلام فرمود: «از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم که مي فرمود: محبت حسن و حسينم آن چنان مرا شيفته کرده که محبت ديگران را فراموش کرده ام و خدايم به من امر کرده که من آنها را و کساني که آنها را دوست داشته باشند دوست داشته باشم. امام باقر عليه السلام فرمود: «حضرت امام حسين عليه السلام در مقابل حضرت امام حسن عليه السلام به خاطر احترامي که براي آن حضرت قايل بود حرف نمي زد. امام حسن عليه السلام بسيار مقيد بودند که فرزندانشان را خوب تربيت کنند. لذا فرزند ارشدشان حضرت زيد بن الحسن به قدري جليل القدر و باعظمت بود که او را متولي موقوفات و صدقات پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم قرار داده بودند. بني اميه دائما با او خصومت و دشمني مي کردند لذا وقتي سليمان بن عبدالملک بر سر کار آمد به نماينده ي خود در مدينه نوشت به مجرد آن که نامه ي من به دستت رسيد زيد بن الحسن را از توليت صدقات پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم معزول کن و به فلاني (که يکي از بني اميه و از اقوامش بود) بسپار. ولي وقتي عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد نامه اي به والي مدينه نوشت که زيد بن الحسن مرد بزرگ و شريفي است و در ميان بني هاشم از همه مسن تر و بزرگتر است به مجرد آن که نامه ي من به دستت رسيد توليت صدقات و موقوفات رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم را به او بر مي گرداني و به او کمک مي کني. نمونه ي ديگر از فرزندان تربيت شده ي حضرت مجتبي عليه السلام حسن بن الحسن مثني است. او مرد دانشمندي بود که مردم از علومش استفاده مي کردند. او مرد باتقوايي بود که مردم به او اعتماد مي نمودند. او داماد امام حسين عليه السلام عموي گراميش به شمار مي آمد. فاطمه دخت گرامي امام حسين عليه السلام همسر حسن مثني بود. حسن مثني در کربلا در محضر سيدالشهدا بود و مجروح و اسير گرديد ولي اسماء بنت خارجه از عمر سعد درخواست کرد که او را با خود به قبيله اش ببرد و از او پرستاري کند. حضرت قاسم بن الحسن يکي ديگر از نمونه هاي تربيت شده هاي حضرت امام مجتبي عليه السلام است که در کربلا شهيد شد که نحوه ي جنگيدن و به شهادت رسيدن اين نوجوان پاک در ذيل نام ايشان آمده است. حضرت عبدالله بن حسن فرزند ديگر حضرت امام مجتبي عليه السلام است که آن چنان به عموي گرامي خود حضرت سيدالشهدا علاقه مند بود که در کربلا جان خود را فداي آن حضرت کرد و تا آخرين قطره خون خود يار و ياور ايشان بود. يکي ديگر از فرزندان خوب امام مجتبي عليه السلام حضرت عمرو بن الحسن است که در کربلا از خود رشادتهايي نشان داد تا آن که به گفته بعضي شهيد شد. او با آن که بيش از يازده سال از سنش نمي گذشت به گفته ي بيشتر مورخين اسير شد و به قدري در آن سن شجاع بود که وقتي يزيد به او گفت: حاضري با فرزندم خالد زور آزمايي کني؟ عمرو بن الحسن گفت: نه، ولي اگر يک کارد به دست او بدهي و يک کارد هم به دست من با هم جنگ مي کنيم و مي بيني که کدام يک از ما دو نفر موفقيم. يزيد گفت: از چنين پدري جز اين چنين فرزندي متولد نمي شود. حضرت امام مجتبي عليه السلام به قدري باهيبت و جلالت بودند که معاويه مي گفت: هيچگاه نشد که من حسن بن علي عليه السلام را ببينم و از او و از جلالت مقامش مرعوب نشوم و هميشه از او مي ترسيدم که به من عيب و ايرادي بگيرد. روزي در کوچه هاي مدينه در حالي که لباسهاي فاخري پوشيده و بر اسب قيمتي سوار شده و عده اي از غلامان در خدمتش در حرکت بودند عبور مي کردند. يک مرد يهودي مفلوکي هم در کنار مردم مسلمان سر راه آن حضرت ايستاده و جلالت و عظمت آن حضرت را نگاه مي کرد اما طاقت نياورد و چند قدم جلو آمد و گفت: از شما سؤالي دارم. امام مجتبي عليه السلام فرمودند: بپرس. يهودي گفت: جد شما فرموده که دنيا زندان مؤمن و بهشت کافر است و حال آن که شما که مؤمنيد و در دنيا که زندان شما است! با اين راحتي زندگي مي کنيد و من که کافرم و در دنيا در بهشت هستم با اين فلاکت زندگي مي کنم؟! آيا اين سخن چه معني دارد؟! امام مجتبي عليه السلام فرمودند: «تو اگر مقام و نعمتهايي که در قيامت، خدا براي مؤمنين در نظر گرفته مي ديدي و آن نعمتهاي بهشتي را مشاهده مي کردي متوجه مي شدي که من با همه ي اين نعمتها بالنسبه به آن الطافي که خداي تعالي در قيامت به من خواهد داشت در زندان هستم و همچنين اگر آن عذابهايي را که خدا به کفار وعده کرده مي ديدي مي فهميدي که زندگي دنيا با همه ي فقر و پستي که دارد براي تو بهشت است.» از آن جا که هنوز اين تلقي در برخي از اذهان وجود دارد که صلحي که امام حسن عليه السلام با معاويه کرد متناسب با خلق و خوي ايشان بوده است و به همين خاطر گفته مي شود که امام حسن عليه السلام رفتار و اخلاق ملايمتري نسبت به امام حسين عليه السلام داشته اند و امام حسين عليه السلام همانند حضرت علي عليه السلام در امور جامعه سخت گيرتر بوده است. اما بايد خاطرنشان کرد که اين يک عقيده و نظر بي پايه و سطحي بيش نيست زيرا امامان معصوم به لحاظ جوهر وجودي هيچ تفاوتي با يکديگر ندارند و تمام اين بزرگواران داراي يک هدف واحد هستند. امامان معصوم ما انواري هستند که از يک سرچشمه الهي نشأت گرفته اند و تفاوت عملکرد آنها در ظاهر هيچ ارتباطي به اين امر ندارد بلکه علت اصلي آن گوناگوني شرايط زماني و اقتضائات جامعه است. به همين لحاظ اگر هر يک از معصومين عليهم السلام در موقعيت زماني و شرايط اجتماعي امام حسن عليه السلام قرار مي گرفتند همان کاري را انجام مي دادند که آن بزرگوار انجام داد. و از طرف ديگر اگر امام حسن عليه السلام در شرايط و موقعيت سيدالشهدا عليه السلام قرار مي گرفت همان عملکرد امام را پياده مي کرد. براي اين که قضيه ي صلح امام حسن عليه السلام بهتر شناخته شود در اينجا چگونگي اين موضوع را به تفصيل بيان مي کنيم. بعد از شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام معاويه جاسوساني را با پول و وعده ي اعطاي قدرت از منافقين که در ظاهر از اصحاب اميرالمؤمنين و امام مجتبي عليه السلام بودند مي خريد و آنها را به جاسوسي در کوفه و ساير ممالک اسلامي وادار مي کرد. مثلا مرد ناشناسي از قبيله ي حمير از طرف معاويه در کوفه جاسوسي مي کرد که امام مجتبي عليه السلام او را دستگير فرمودند و گردن زدند. در بصره نيز فرد ديگري به جاسوسي پرداخته بود که به دستور کتبي امام عليه السلام به وسيله ي والي آن حضرت دستگير و کشته شد. بعضي از طرفداران آن حضرت در اوايل زير بار معاويه نمي رفتند ولي بعدها بخاطر تبليغات عليه آن حضرت قيام کردند. حضرت مجتبي عليه السلام بعد از شهادت علي بن ابيطالب عليه السلام دو ماه در کوفه بودند و مردم مسلمان فکر مي کردند که آن حضرت به فکر جمع آوري لشکر و حرکت به طرف شام براي سرکوبي معاويه است ولي مردم از طولاني شدن اين تصميم و اظهار نظر نفرمودن آن حضرت دلتنگ شدند. لذا عبدالله بن عباس نامه اي به حضرت مجتبي عليه السلام نوشت که خلاصه اش اين است: مردم مسلمان شما را به عنوان خليفه و ولي امر خود بعد از علي بن ابيطالب پذيرفته اند و اطاعتت را کرده اند پس مهياي جنگ باشيد و جهاد با دشمن را تصميم بگيريد. و اصحاب خود را جمع کنيد و بزرگان اصحابتان را احترام کنيد زيرا جمعي از مردم نفوذ حق را در صورتي که موجب عدل و اقتصاد باشد مايل نيستند و به چيزي محبت دارند که مايه ي ظلم و ستم و ذلت مؤمنين و مايه ي عزت کفار و فاجرين است، از پيشوايان عدل پيروي کنيد زيرا دروغ روا نباشد مگر در جنگ يا در اصلاح بين مردم جنگ خود خدعه اي است و شما در اين مسأله در وسعتيد تا زماني که جنگ کنيد و حق را باطل نکنيد و بدانيد که علي بن ابيطالب عليه السلام پدرتان غنيمت را در بين مردم اعم از شخصيتها و مردم عادي مساوي تقسيم مي فرمود و از همين جهت مردم از او روگرداندند و به طرف معاويه رفتند. و بدانيد با کسي که جنگ مي کنيد از ابتداي ظهور اسلام با خدا و رسولش جنگ مي کرد تا امر الهي ظاهر شد و اسلام و دين عزت و قوت گرفت و اينها بعد از آن که به ظاهر ايمان آوردند آيات قرآن را با تمسخر مي خواندند و با بي توجهي و کسالت نماز مي خواندند و با اکراه واجبات را انجام مي دادند ولي زماني که متوجه شدند که جز اهل تقوا در اسلام کس ديگري عزت ندارد خود را به سيماي صالحين درآوردند... وقتي نامه ي ابن عباس به حضرت مجتبي عليه السلام رسيد و دانستند که مردم درخواست جنگ با معاويه را دارند تصميم گرفتند که به طرف شام بروند ولي جاسوسان معاويه که بيشتر در کوفه و بصره بودند و اخبار جنگ را به معاويه مي رساندند مرتب گزارش کارهاي حضرت مجتبي عليه السلام را به معاويه مي دادند و کارشکني مي کردند و لذا حضرت مجتبي عليه السلام نامه اي به معاويه نوشتند که خلاصه اش اين است: «تو جاسوسانت را به طرف من مي فرستي تا مکر و حيله کنند و به من ضرر برسانند مثل اين که مايلي با من وارد جنگ شوي من هم ان شاء الله مطابق توقع تو عمل مي کنم و به من خبر داده اند که تو حرف نامربوط پشت سر من مي زني و مرا شماتت به چيزي مي کني که هيچ عاقلي چنين کاري را نمي کند. و السلام. وقتي نامه ي امام مجتبي عليه السلام به دست معاويه رسيد در جواب آن حضرت نوشت: نامه ي شما را خواندم از مضمونش نه خوشحال شدم و نه محزون گرديدم من هيچگاه شما را شماتت نکرده و پشت سر شما حرف بدي نگفته ام و اما پدر شما علي بن ابيطالب عليه السلام در عظمت و بزرگواري همان گونه است که اعشي (از بني قيس بن ثعلبه) دراشعارش گفته و آن حضرت را مدح مي کند. حضرت مجتبي عليه السلام نامه ي دوم را به معاويه مي نويسند که در آن نسبت به او ملايمت و مسالمتي اظهار مي دارند و در آن نامه متذکر مي شوند که: «بعد از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم بر سر زمامداري و خلافت در اسلام نزاع شد و اهل بيت پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم را کنار گذاشتند و ما خود را در نزاع آنها کنار کشيديم و ما در تعجب بوديم که چگونه آنها حق ما را تصاحب کردند و خلافت را غصب نمودند. و اي معاويه امروز تعجب ما بيشتر است که تو عهده دار کاري شده اي که اهل آن نيستي نه فضيلتي داري و نه اثري در اسلام و پيشرفت آن گذاشته اي، تو پسر لشکر احزاب و دشمن رسول خدايي. به هر حال حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام از دنيا رفت (خدا رحمتش را بر او نازل کند) و مردم مسلمان با من بعد آن حضرت بيعت کردند و من اين نامه را که براي تو مي نويسم براي اتمام حجت است و مي خواهم نزد خداي تعالي عذري داشته باشم و بگويم که وظيفه ام را انجام داده ام اگر بپذيري فايده ي زيادي برده اي و خون مردم مسلمان را به هدر نداده اي. اي معاويه به موضوع خاتمه بده و تو هم مثل ساير مسلمانان با من بيعت کن و از گمراهي بيرون بيا، تو مي داني که من در نزد خدا و خلق در خلافت بر تو مقدمم. و از آن روزي که خدا را ملاقات خواهي کرد بترس و نگذار خون مردم مسلمان به گردنت بيفتد و اگر در عين حال لجاجت کني و نصيحت مرا نپذيري و در گمراهي خود بماني بدان که به زودي با لشکر بزرگي به طرف تو خواهم آمد تا ببينم خداي تعالي بين ما چگونه حکم مي کند.» حضرت مجتبي عليه السلام اين نامه را به جندب ازدي و حارث تميمي دادند تا به معاويه برسانند. معاويه وقتي نامه را مطالعه کرد با کمال بي حيايي جواب نامه ي آن حضرت را طوري داد که مي خواست بگويد: اولا شما به ابوبکر و عمر و اصحاب رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم و مردان خوب مهاجر و انصار تهمت زده ايد و من نمي خواستم که شما اين چنين کنيد.ثانيا با آن که فضايل شما خاندان پيغمبر و سابقه ي شما در دين بر هيچ کس پوشيده نيست، ولي چون مردم بر سر خلافت با هم نزاع مي کردند لازم بود که بزرگان امت پيغمبر مردي را که قبل از همه ايمان آورده و با پيامبر اکرم قرابت داشته و خدا را بهتر مي شناخته براي خلافت انتخاب کنند لذا ابوبکر را انتخاب کردند. ثالثا شما مرا به بيعت با خود دعوت کرده اي اين جريان هم مثل همان مسأله خلافت ابي بکر است اگر من تو را در نظم امور مسلمين و اصلاح کار آنها و سياست مملکت داري و جمع آوري بودجه ي مملکتي و دفع دشمن از خودم بهتر مي دانستم بيعت تو را قبول مي کردم ولي خودت مي داني که من بيشتر از تو بر مردم حکومت کرده و تجربه ام بيشتر و سنم از تو زيادتر است. بنابراين من از تو مي خواهم که با من بيعت کني و... حضرت مجتبي عليه السلام نامه ي معاويه را مطالعه فرمودند و با کمال حلم و بردباري در جواب نامه ي او مطالبي در فضايل اهل بيت پيغمبر نوشتند و باز هم متذکر شدند که: «علاوه بر آنکه خدا و رسول و علي بن ابيطالب مرا به عنوان خليفه تعيين کرده اند مسلمانان هم مرا به عنوان ولي امر مسلمين انتخاب نموده اند. پس اي معاويه از خدا بترس و باعث ريختن خون مردم مسلمان مشو و بوسيله ي تسليم شدنت مايه ي اصلاح امور مردم مسلمان باش.» معاويه باز هم باکمال وقاحت در جواب نامه ي حضرت مجتبي عليه السلام همان مسايل قبلي را تکرار کرد. حضرت مجتبي عليه السلام وقتي نامه ي معاويه را ديدند در نامه اي به او نوشتند: «من ديگر جواب نامه ات را بخاطر سرکشي تو نمي دهم. اي معاويه تابع حق و حقيقت باش و بدان که من هر چه مي گويم و مي کنم حق است و من اهل حقم و اگر دروغ بگويم گناهش به گردن خودم خواهد بود. والسلام». در اين جا معاويه متوجه مي شود که امام مجتبي عليه السلام بناي جنگ با او را دارد و لذا با مکر و حيله به تمام سران و واليان ممالک و بخصوص عمال خودش نامه اي به عنوان بخشنامه مي نويسد و در آن اظهار مي کند که: از بنده ي خدا معاويه اميرالمؤمنين به... عامل من و همه ي مسلماناني که اين نامه به دست آنها مي رسد، شکر مي کنم خدايي را که کشندگان خليفه ي شما «عثمان» را نابود کرد و خداوند به کرم خود مردي از بندگانش را وادار کرد که با حيله علي بن ابيطالب عليه السلام را بکشد و اصحابش را متفرق کند ولي بزرگان اصحاب او نامه هايي براي ما نوشته اند و التماس مي کنند که ما به آنها و قبيله شان امان و پناه بدهيم و من از شما مي خواهم به مجرد رسيدن اين نامه به دستتان بکوشيد فورا با تمام لشکر و افرادتان نزد من بياييد شکر خدا را که خون عثمان را طلب نموده و به آرزويتان رسيده و خداي تعالي متجاوزين و دشمنان را هلاک کرده است، و السلام. وقتي استانداران و فرماندهان معاويه در شهرها تحت نفوذ او نامه اش را ديدند همه با لشکريانشان به سوي شام حرکت کردند و معاويه به خارج از شهر دمشق رفت و در آنجا اردو زد و ضحاک بن قيس فهري را در شام بجاي خودش گذاشت و به تدريج شصت هزار نفر از لشکريان معاويه در آن سرزمين جمع شدند. وقتي اين خبر به امام مجتبي عليه السلام رسيد آن حضرت فرمان دادند که مردم در مسجد جمع شوند و به حجر بن عدي دستور فرمودند که مردم را مهيا کند تا آن حضرت براي آنها سخنراني نمايند. سعيد بن قيس همداني به حضرت مجتبي عليه السلام خبر داد که مردم مهيا شده اند و منتظر سخنان شمايند آن حضرت به منبر تشريف بردند و بعد از حمد و ثناي الهي فرمودند: «خداي تعالي بر خلقش جهاد را نوشته و به اهل جهاد از مردمان باايمان فرموده در مقابل فشارهاي جنگ و جهاد بردبار باشيد زيرا خداي تعالي با صابرين است و شما اي مردم به هيچ وجه به آنچه دوست داريد، نخواهيد رسيد مگر با تحمل آنچه کراهت داريد، ضمنا به من خبر داده اند که به معاويه خبر رسيده که ما قصد جنگ با او را داريم و به سوي او حرکت کرده ايم او هم لشکرش را مهيا کرده است. بنابراين همه حرکت کنيد و در خارج شهر در محل نخيله جمع شويد تا ببينيم چه بايد بکنيم.» وقتي سخنان آن حضرت به پايان رسيد مردم حرفي نزدند و همه نشستند و اين علامت بي توجهي آنها به خطر وجود معاويه و اعمال زشت او بود. در اين جا عدي بن حاتم از جا برخاست و فرياد زد که من پسر حاتم طايي هستم. سبحان الله اين چه وضعي است که شما با امام زمانتان و پسر دختر پيامبرتان داريد؟! چرا به او جواب نمي دهيد؟! کجايند آنهايي که خوب حرف مي زدند و زبان گويا و طبع گوينده اي داشتند و وقتي روز جنگ و سختي مي رسيد مانند روباه حيله مي کنند؟! آيا از خدا و عذاب او و از ننگ و عار اعمالتان نمي ترسيد؟! سپس رو به امام مجتبي عليه السلام کرد و گفت: خدا سايه ي شما را بر سر ما مستدام بدارد. همه ي سخنان شما به جا و صحيح است و خداي تعالي شما را از آفات و ناراحتيها حفظ کند و شما را موفق بدارد زيرا دستورات و اعمال شما همه اش پسنديده و صحيح است ما فرمايشات شما را شنيديم و به دستوراتتان دقيق شديم و گوش به فرمانتان هستيم و اطاعت شما را مي کنيم. من به طرف لشکرگاه نخيله مي روم هر که مي خواهد با من بيايد. سپس عدي بن حاتم حرکت کرد و از مسجد بيرون رفت و بر اسبش سوار شد و به طرف نخيله حرکت کرد و به غلامش دستور داد که وسايل سفرش را مهيا کند تا منتظر امر امام زمانش باشد که اگر دستور دهد به طرف شام برود آمادگي داشته باشد و او اول کسي بود که به لشکرگاه نخيله رسيد بعد از او جمعي از سران اصحاب امام مجتبي عليه السلام به پيروي از عدي بن حاتم برخاستند و سخناني گفتند و در مقابل آن حضرت ابراز اطاعت نمودند که من جمله جناب قيس بن سعد بن عباده انصاري و معقل بن قيس رياحي و زياد بن صعصعه تميمي بودند. حضرت مجتبي عليه السلام وقتي اظهار توجه آنها را شنيده و ديدند که آنها ابراز محبت مي کنند به آنان فرمودند: «راست مي گوييد خدا شما را رحمت کند من هميشه شما را به وفاداري و حسن نيت و فرمانبرداري مي شناخته ام. خدا شما را جزاي خير دهد. سپس از منبر پايين آمدند و به طرف لشکرگاه رفتند و مردم از عقب آن حضرت دسته دسته به طرف لشکرگاه نخيله حرکت مي کردند و حضرت مجتبي عليه السلام نوفل بن حارث بن عبدالمطلب را در کوفه به جاي خود گذاشتند و به او دستور دادند که مردم را به جنگ تحريص کند و آنها را به طرف نخيله بفرستد و سپس حضرت مجتبي عليه السلام مردم را از آنجا حرکت دادند تا به دير عبدالرحمن رسيدند و در آنجا سه روز ماندند تا همه ي سپاه آن حضرت جمع شدند که در آن وقت تعداد لشکريان امام به چهل هزار نفر رسيده بود. در آنجا امام ابن عباس را به حضور خواستند و به او گفتند: «پسر عمو تو را با دوازده هزار نفر از مردان شجاع به طرف معاويه قبل از همه مي فرستم و از تو مي خواهم از لشکريانت مواظبت کني با آنها به ملايمت رفتار کني. زيرا اينها از افرادي هستند که مورد وثوق پدرم بوده اند وقتي به شط فرات رسيديد و لشکر معاويه را ديديد در مقابل آنها مانند سد آهنين باشيد نگذاريد يک قدم جلو بيايند و مانع حرکت آنها بشويد و با معاويه وارد جنگ نشويد تا من برسم و من پشت سر شما خواهم آمد و روز به روز گزارش کارهاي خودت را بنويس و...» ابن عباس با آن لشکر به سوي شام حرکت کرد. از اراضي «شينور» گذشت و در سرزمين «مسکن» سر راه معاويه اردو زد و در اطراف، ديده بانها را گذاشت که از آمدن لشکر معاويه او را مطلع کنند و منتظر ماند. و از طرف ديگر امام مجتبي عليه السلام مردي از قبيله ي کنده که نامش «حکم» بود با چهار هزار نفر به طرف شهر «انبار» فرستادند و به او فرمودند که در آن شهر بايد بماني تا وقتي که دستورم به تو برسيد. «حکم» طبق دستور آن حضرت به طرف شهر انبار رفت و در آنجا فرود آمد و منتظر دستور حضرت مجتبي عليه السلام مانده بود ولي معاويه وقتي شنيد که «حکم کندي» در شهر انبار با لشکرش اردو زده نامه اي به او نوشت که مضمونش اين بود: اگر نزد من بيايي من تو را در شهرهاي اطراف شام و جزيره حکومت مي دهم و پانصد هزار درهم طلا براي او با اين نامه فرستاد. «حاکم کندي» پول را گرفت و با دويست نفر از خواص و دوستانش به نزد معاويه رفت و به او ملحق شد. وقتي اين خبر به حضرت مجتبي عليه السلام رسيد آن حضرت در ميان مردم ايستاد و فرمود: «اين مرد کندي ما را فريب داده و مکر و حيله به من و شما کرده و به طرف معاويه رفته است و من مکرر به شما گفته ام که شما وفا نداريد شما بنده ي دنيا هستيد و من فرد ديگري را به جاي او مي فرستم ولي مي دانم که او نيز همان کاري را که او کرد اين هم انجام مي دهد. و...» سپس امام مجتبي عليه السلام فردي را از قبيله ي بني مراد طلبيدند و فرمودند: با چهار هزار نفر به شهر انبار مي روي و در آنجا مي ماني تا من دستورات لازم را براي شما بفرستم و در حضور مردم از او تعهد گرفت و او قسم ياد کرد که اگر کوهها تکان بخورند من در اين راه تکان نخواهم خورد. ولي حضرت مجتبي عليه السلام فرمودند: اين هم با ما مکر و حيله خواهد کرد. و لذا وقتي او وارد شهر انبار شد و خبر به معاويه رسيد براي او نيز دعوتنامه اي با پانصد هزار درهم فرستاد و به او هم وعده کرد که در اراضي شام حکومتي به او بدهد. مرد بني مرادي با عجله خود را از انبار به شام رساند و به معاويه خود را معرفي کرد. ابن عباس که با دوازده هزار نفر در «مسکن» اردو زده بود و اين خبر به معاويه رسيده بود. معاويه با لشکر زيادي خود را به سرزمين «مسکن» رساند. ابن عباس لشکر خود را در مقابل معاويه در حال آماده باش قرار داد. روز بعد معاويه به لشکر ابن عباس حمله کرد لذا آنها مجبور شدند که با معاويه بجنگند جمعي از دو طرف مجروح و جمعي کشته شدند و در نتيجه لشکر اسلام، لشکر معاويه را شکست دادند و ابن عباس با لشکر خود به اردوگاهشان برگشتند. ولي در همان شب معاويه به فکر حيله اي افتاد لذا کسي را به نزد ابن عباس فرستاد و نامه اي نوشت که در آن گفته بود: حسن بن علي عليه السلام براي من نامه اي نوشته و با من صلح کرده و خلافت را به من واگذار نموده اگر همين امشب به نزد من بيايي و از من اطاعت کني هر چه بخواهي برايت انجام مي دهم و اگر نيايي باز هم قلاده ي فرمانبرداري مرا به گردن مي گذاري. و پيرو من خواهي بود ولي الان اگر دستور مرا اجابت کني يک ميليون درهم طلا به تو اعطا مي کنم نصف آن را الان به تو مي دهم و نصف ديگرش را وقتي وارد کوفه شديم به تو خواهم داد. ابن عباس وقتي اين جمله را شنيد بدون آن که به کسي بگويد به نزد معاويه رفت و آن پول را که معاويه وعده کرده بود گرفت صبح روز بعد وقتي مردم عراق برخاستند و منتظر بودند که عبدالله بن عباس فرمانده ي آنها بيايد و به نماز بايستد او را پيدا نکردند. لذا قيس بن سعد بن عباده با آنها نماز خواند و بعد از نماز سخناني در منبر براي مردم بيان کرد و عمل ابن عباس را تقبيح نمود و لشکر را به صبر در جهاد و جنگ با دشمن وصيت فرمود. مردم او را بهتر فرمانبرداري کردند و گفتند بايد به طرف دشمن، به نام خدا حرکت کنيم و همه قيس بن سعد را تشويق کردند و خود را مطيع و فرمانبردار او معرفي نمودند. قيس از منبر پايين آمد و دستور جنگ با دشمن را داد و لشکر خود را صف آرايي کرد. معاويه بسر بن ارطات را دستور داد که فرياد بزند و بگويد اي لشکر عراق اين چه کاري است که انجام مي دهيد فرمانده ي شما، ابن عباس در لشکر ما حاضر است و امام زمان شما حسن بن علي با ما صلح کرده شما مي خواهيد با ما جنگ کنيد و خود را در مقابل شمشير و نيزه قرار دهيد. قيس بن سعد به لشکرش گفت که شما از دو کار يکي را بايد انتخاب کنيد يا با اين گمراهان بيعت کنيد و دينتان را به دنيايتان بفروشيد و يا با دشمنان دين خدا جنگ کنيد. لشکر متفقا گفتند: ما پيرو اين گمراهان نخواهيم بود و تا جان در تن داريم با آنها جنگ مي کنيم و لذا حمله کردند و جنگ سختي در ميان آنها درگرفت و لشکر شام را شکست دادند و به اردوگاه خود برگشتند. اين کار قيس بن سعد براي معاويه بسيار سنگين تمام شد و يک نفر را به نزد قيس بن سعد فرستاد که شايد او را به پول فريب دهد ولي قيس قبول نکرد و براي معاويه اين کلمات را نوشت: «به خدا قسم هرگز با من روبرو نخواهي شد مگر بين من و تو نيزه و شمشير باشد». وقتي معاويه از فريب دادن قيس مأيوس شد اين نامه را به او نوشت: تو يهودي پسر يهودي هستي خود را به زحمت مي اندازي و خود را به کشتن مي دهي در آنچه که فايده اي براي تو ندارد. اگر لشکرت غلبه کنند تو را ذليل خواهند کرد و تو را کنار مي گذارند و اگر دشمنانت غلبه کنند تو را به بيچارگي و بدبختي خواهند کشاند، پدرت سعد بن عباده را قومش کشتند و در سرزمين شام تنها و غريب مرد. قيس بن سعد بن عباده وقتي نامه ي معاويه را مطالعه کرد به او نوشت: تو بت پرست پسر بت پرست هستي که اجبارا وارد اسلام شده اي و از ترس مسلمان شده اي و اجبارا از اسلام بيرون خواهي رفت و از اسلام نصيبي به تو نرسيده است. سر سوزني اسلام در تو وجود ندارد و مردم از نفاق تو اطلاعي ندارند و هميشه با خدا و رسول خدا جنگ کرده اي و از دسته ي مشرکين بوده اي. و تو پدر مرا به بدي ياد مي کني قسم به جان خودم پدرم هميشه طرفدار حق بود و تير و شمشيرش به سوي دشمنان اسلام بود و کسي نمي تواند کارهاي خوب او را ببيند و به او در مقام و عظمت برسد. تو مرا يهودي و پسر يهودي مي خواني، همه ي مردم مي دانند که من و پدرم از دين قبلي خود بيرون آمده و دين مقدس اسلام را ياري کرده ايم و راه و رسم اسلام را انتخاب نموده ايم. جون اين نامه به معاويه رسيد. بسيار غضبناک شد و مي خواست نامه اي ديگر به او بنويسد که عمر بن عاص به او گفت: ديگر به او نامه ننويس زيرا او اين دفعه تندتر و بدتر به تو جواب خواهد داد. و بگذار وقتي که کار به نفع تو تمام شد او خودش از تو متابعت خواهد کرد. بالاخره فرماندهان و سرداران لشکر امام مجتبي عليه السلام به وسيله ي نامه هايي که معاويه پشت سر هم به آنها مي نوشت و پولهايي که براي آنها مي فرستاد فريب مي خوردند و يک يک به طرف معاويه مي رفتند. و آن چنان امام مجتبي عليه السلام را غضبناک کرده بودند که وقتي جمعي از سران لشکر اظهار اطاعت نسبت به او مي کردند مي فرمود: «به خدا قسم دروغ مي گوييد شما وفادار به کسي که بهتر از من بود نبوديد (يعني علي بن ابيطالب) چگونه مي توانيد به من وفادار باشيد و من چگونه به شما مي توانم اعتماد کنم و وثوق داشته باشم. اگر راست مي گوييد وعده ي من و شما در لشکرگاه مداين باشد، آنجا همديگر را مي بينيم.» لذا حضرت مجتبي عليه السلام به طرف مداين حرکت کردند و جمعي هم پشت سر آن حضرت به مداين رفتند ولي جمعي از لشکريان آن حضرت در کوفه ماندند و پيروي از امام زمانشان نکردند و عهد خود را شکستند لذا امام مجتبي عليه السلام در ميان آن عده از اصحابشان که در مداين جمع شده بودند ايستاند و فرمودند: «شما علي بن ابيطالب عليه السلام را که قبل از من خليفه ي بر شما بود گول زديد آن چنانکه مرا گول مي زنيد شما بعد از من با رهبري چه امامي مي خواهيد با دشمن بجنگيد آيا شما امامي را که کافر و ظالم است و حتي يک لحظه به خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ايمان نياورده و با زور و شمشير او و بني اميه اظهار اسلام کرده اند مي خواهيد به امامت قبول کنيد و فرمان او را ببريد. پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر از بني اميه جز پيرزني باقي نماند همان پير سالخورده دين خدا را از محور اصليش خارج مي نمايد.» سپس حضرت مجتبي عليه السلام لشکر را از مداين به قريه ي «ساباط» حرکت دادند و آن حضرت مي خواست در آنجا لشکرش را امتحان کند و بداند تا چه حد آنها فرمانبردار او هستند و دوست و دشمن خود را بشناسد و از طرفي به آن حضرت اطلاع داده بودند که معاويه «دويست هزار درهم طلا و فرماندهي لشکر و ازدواج با يکي از دخترانش را» براي کسي که آن حضرت را بکشد تعيين کرده است. لذا حضرت مجتبي عليه السلام دائما زير لباسهايشان زره مي پوشيدند و حتي يک مرتبه به طرف ايشان تيراندازي شد ولي بخاطر زرهي که داشتند کارگر نبود. بالاخره حضرت مجتبي عليه السلام در «ساباط» افراد لشکر را جمع کردند و به منبر رفتند و بعد از حمد و ثناي الهي و درود به خاتم انبيا فرمودند: «به خدا قسم من اميد دارم صبح که از جا برمي خيزم خداي تعالي را ستايش کنم و نعمتهاي او را سپاسگزاري کنم و مخلوق خدا را به رعايت کردن مخلوق خدا سفارش و نصيحت نمايم و دوست نمي دارم که وقتي صبح برمي خيزم بر مسلماني کينه ي خود و بدي را تحميل کنم و براي مسلمانان غائله ايجاد نمايم. اي مردم بدانيد هر چه وسيله ي اجتماع و اتحاد مسلمانان باشد (اگر چه شما آن را نپسنديد) بهتر از آن چيزي است که سبب تفرقه و دو دستگي بين مسلمانان باشد(اگر چه آن را شما دوست داشته باشيد) آگاه باشيد که نظر من درباره ي صلاح و خير شما بهتر از نظر خودتان مي باشد پس در دستوراتم با من مخالفت نکنيد و نظر و رأي مرا رد نکنيد خدا ما و شما را بيامرزد و خدا من و شما را به آن چه دوست دارد و مرضي اوست راهنمايي و ارشاد فرمايد.» وقتي حضرت مجتبي عليه السلام اين خطبه را خواندند و از منبر پايين آمدند اصحابشان به يکديگر نگاه کردند و گفتند: او منظورش از اين سخنان چه بود جمعي از آنها گفتند: به خدا قسم او مي خواهد با معاويه صلح کند و خلافت را به او تسليم نمايد. جمع ديگري گفتند: به خدا قسم او کافر شده است. با آن که حضرت مجتبي عليه السلام اولا مي خواست آنها را امتحان کند و ثانيا منظورش اين بود که اصحابش از تفرقه و نفاق دوري کنند و تحت تأثير نيرنگهاي معاويه قرار نگيرند. ولي آنها چون امام شناس نبودند و ولايت را درست قبول نکرده بودند و جمعي از منافقين و خوارج با آنها مخلوط شده بودند و آنها را تحت تأثير خود قرار داده بودند و از همه مهمتر با قضاوت بي جايي که کرده بودند دست به کار شدند و به خيمه ي آن حضرت حمله کردند و رهبري آنها را آشوبگراني که به دنبال فرصت مي گشتند به عهده داشتند. لذا آنها را تحريک کردند و سجاده از زير پاي مبارک امام مجتبي عليه السلام کشيدند. عبدالرحمن ازدي که مرد منافق و پستي بود بر آن حضرت حمله کرد و رداي آن حضرت را برداشت و آن حضرت در خيمه، بي ردا در حالي که تکيه به شمشيرشان داده بودند نشستند چند نفر از دوستان و اقوامشان که دور آن حضرت بودند مردم را از حمله به آن حضرت مانع مي شدند امام مجتبي عليه السلام از آن جا حرکت کردند و وقتي مي خواستند از محل تاريکي در قريه ي «ساباط» عبور کنند مردي به نام «جراح بن سنان» لجام اسب آن حضرت را گرفت در حالي که تکبير مي گفت صدا زد اي حسن تو مشرک شده اي آن چنان که پدرت قبل از تو مشرک شده بود و بعد با حربه اي که در دست داشت آن چنان به ران آن حضرت زد که به استخوان پاي مبارکشان رسيد امام مجتبي عليه السلام نيز با شمشير او را زخمي کرد سپس چند نفر از دوستان آن حضرت با او گلاويز شده و بالاخره او را به هلاکت رساندند. در اين بين يکي از مأمورين مخفي معاويه که در بين اصحاب آن حضرت بود فرياد زد که لشکر عراق که در اراضي «مسکن» بودند شکست خوردند و «قيس بن سعد» کشته شد و لشکر شام نزديک است به ما برسند. مردم حضرت مجتبي عليه السلام را روي سريري گذاشتند و آن حضرت براي معالجه به مداين به خانه ي «سعد بن مسعود ثقفي» که والي مداين از طرف اميرالمؤمنين عليه السلام بود بردند و امام مجتبي عليه السلام را مداوا کردند. پس از ملحق شدن ابن عباس به معاويه سران ارتش امام مجتبي عليه السلام يکي پس از ديگري به معاويه نامه مي نوشتند و خود را تسليم معاويه مي کردند در اين بين نامه اي از «قيس بن سعد بن عباده» از جبهه ي «مسکن» به امام مجتبي عليه السلام رسيد و گزارش فرار ابن عباس را به آن حضرت داده بود. پس از اين نامه که اولين نامه واصله از «مسکن» بود نامه هايي از طرف «قيس» به مداين مي رسيد که در آن خبر فرار سران لشکرش را به امام مجتبي عليه السلام مي داد. شيخ مفيد در کتاب ارشاد مي نويسد: در همان ايام که امام مجتبي عليه السلام مشغول مداواي جراحات خود بود جمعي از رؤساي سپاه امام مجتبي عليه السلام پنهاني نامه اي دسته جمعي به معاويه نوشتند و در آن اظهار کرده بودند که ما گوش به فرمان توييم و از تو مي خواهيم هر چه زودتر به کوفه بيا و ما متعهد مي شويم که امام مجتبي عليه السلام را دست بسته به تو تحويل دهيم و يا اگر اجازه بدهي او را مي کشيم. حضرت امام مجتبي عليه السلام به تمام معنا پاک بود و معاويه به تمام معنا ناپاک و پليد بود و مردم بدون استقامت و سر تا پا هواي نفس و رذالت بودند لذا کار به آن جا کشيد که معاويه با مکر و حيله نامه اي با ملاطفت و محبت به اين مضمون به امام مجتبي عليه السلام نوشت: اي پسر عمو نسبتي که بين من و تو است قطع مکن مردم به تو خيانت و خدعه کردند آن چنان که قبل از تو اينها با پدرت همين کار را نمودند. معاويه اين نامه را با نامه هاي زيادي که اصحاب امام به معاويه نوشته بودند و به او خود را تسليم کرده بودند و يا اجازه ي کشتن امام و يا دست بسته تسليم کردن او را به معاويه خواسته بودند به وسيله ي يک هيئت سه نفره (مغيرة بن شعبه، عبدالله بن عامر، عبدالرحمن بن حکم) به خدمت امام مجتبي عليه السلام فرستاد. و اين نامه مقدمه ي صلح امام مجتبي عليه السلام بود. بالاخره وقتي امام مجتبي عليه السلام نامه ي معاويه را خواندند و نامه هاي اصحابشان را که به معاويه نوشته بودند بررسي کردند قبل از آن که جواب نامه معاويه را بدهند اصحابشان را جمع کردند و به آنها فرمودند: «اي مردم واي بر شما! معاويه به عهدش حتي با يکي از شما در مقابل کشته شدن من وفا نخواهد کرد و من مطمئنم که اگر دستم را در دستش بگذارم و تسليم او شوم مرا بحال خود نمي گذارد که بتوانم در راه و روش جدم در ميان مردم باشم ولي مي توام تنها در گوشه اي بنشينم و عبادت پروردگارم را بکنم ولي مثل اين که مي بينم فرزندان شما که بر در خانه ي فرزندان آنها ايستاده اند. آب و غذايي که حقشان هست از آنها مي خواهند و آنها آب و غذا را به آنها نمي دهند پس پست و نکبت بر آن چه شما آن را بوجود آورده ايد و زود باشد که ظالمين به نتايج کردار بدشان برسند و بدانند که به کجا بر مي گردند. حضرت مجتبي عليه السلام در ضمن آن که در اين خطبه ي کوتاه به آنها فهماند که از اعمال زشتشان و ارتباطشان با معاويه کاملا مطلع است به آنها فرمود که اگر دين نداريد و براي آب و نان به اين بيابان آمده ايد بدانيد که اگر با معاويه جنگ نکنيد حتي به همان آب و نان هم دست نخواهيد يافت. سخنان امام مجتبي عليه السلام بر دل مرده ي مردم اثري نگذاشت و لذا آن حضرت موضوع صلحي را که معاويه پيشنهاد کرده بود مطرح نمودند و فرمودند: «معاويه ما را به موضوعي خوانده است که در آن نه عزت و جوانمردي است و نه عدل و انصاف است و آن صلح با اوست حالا شما اگر آماده ي فداکاري و شهادت هستيد پيشنهاد صلح او را رد مي کنيم و او را با شمشير به جهنم مي فرستيم و اگر زندگي دنيا را طالبيد هر چه مي خواهيد بکنيد. ولي مردم او را تنها گذاشتند و او مجبور شد که با معاويه صلح کند. لذا در جواب نامه ي معاويه که بوسيله ي هيئت سه نفره براي آن حضرت فرستاده بود، نوشت: «اما بعد، هدف من احياي حق و از بين بردن باطل است اما حوادثي که پيش آمد اميد من به يأس کشيده شد ولي کار تو براي مقصودت با موفقيت روبرو شد. من مي خواستم با بدعت گذاران و مفسدين بجنگم و احکام اسلام و سنت رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم و کتاب خدا را زنده نگه دارم و تفرقه را از بين مردم ببرم ولي مردم کوفه فريب تو را خوردند و مرا تنها گذاشتند و دين خود را به دنياي تو فروختند لذا من ضمن شرايطي خود را از مقام خلافت کنار مي کشم و حکومت را به تو وامي گذارم. اما اين کناره گيري من و رسيدن تو به آرزويت براي تو زيان خواهد داشت که تلخي آن را پس از مرگ خواهي چشيد. بنابراين از اين پيروزي ظاهري که نصيبت شده خيلي خوشحال نباش زيرا بالاخره يک روز پشيمان خواهي شد و اين پشيماني براي تو سودي نخواهد داشت، و السلام». وقتي نامه ي امام مجتبي عليه السلام بوسيله ي آن سه نفر به دست معاويه رسيد او خيلي خوشحال شد و فورا يک کاغذ سفيد برداشت و پايين آن را مهر و امضا کرد و براي آن حضرت فرستاد و گفت: شما هر شرطي را که مي خواهيد بالاي اين کاغذ بنويسيد. امام مجتبي عليه السلام قرارداد را پر کردند و امضا نموده و براي معاويه فرستادند. حالا حضرت در اين قرارداد چه نوشته بودند بين مورخين اختلاف است. در اين جا مطالبي که صاحب کتاب «صلح حسن» نوشته و حضرت آيت الله خامنه اي در کتاب صلح امام حسن ترجمه فرموده اند ذکر مي شود. قرارداد صلح در پنج ماده تنظيم شده که اکثر مورخين آن را تأييد کرده اند: ماده ي اول: حکومت به معاويه واگذار مي شود به شرطي که به کتاب خدا و سنت پيامبر و سيره ي خلفاي شايسته عمل کند. ماده ي دوم: پيش از معاويه حکومت متعلق به «حسن» است و اگر براي او حادثه اي پيش آيد متعلق به حسين. و معاويه حق ندارد کسي را به جانشيني خود انتخاب کند. ماده ي سوم: معاويه بايد ناسزا گفتن به اميرالمؤمنين عليه السلام و لعنت بر او را در نمازها ترک کند و علي عليه السلام را جز به نيکي ياد ننمايد. ماده ي چهارم: بيت المال کوفه که موجودي آن پنج ميليون درهم است مستثني است و تسليم خلافت به معاويه شامل تسليم اين مبلغ به او نمي شود و معاويه بايد هر سال دو ميليون درهم براي «حسين» بفرستد و بني هاشم را در بخششها و هديه ها بر بني اميه امتياز دهد و يک ميليون درهم نيز در ميان بازماندگان شهدايي که در رکاب اميرالمؤمنين در جنگهاي جمل و صفين کشته شده اند تقسيم کند و اينها همه بايد از خراج دار ابجرد (شهر داراب در فارس) تأديه شود. ماده ي پنجم: مردم در هر گوشه اي از زمين خدا (شام يا عراق يا يمن يا حجاز) بايد در امن و امان باشند و سياه پوست و سرخ پوست از امنيت برخوردار باشند و معاويه بايد لغزشهاي آنان را ناديده بگيرد و مردم عراق را به کينه هاي گذشته نگيرد اصحاب علي عليه السلام در هر نقطه اي که هستند در امن و امان باشند و کسي از شيعيان آن حضرت نبايد مورد آزار واقع شود و نبايد ياران علي بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناک باشند و کسي ايشان را تعقيب نکند و صدمه اي بر آنان وارد نسازد و حق هر حق داري به او برسد و هر آن چه در دست اصحاب علي عليه السلام است از آنان باز گرفته نشود به قصد جان حسن بن علي و برادرش حسين و هيچ يک از اهل بيت رسول خدا توطئه اي در نهان و آشکار چيده نشود و در هيچ يک از آفاق عالم اسلام ارعاب و تهديدي نسبت به آنان انجام نگيرد. اکثر مورخين نوشته اند که معاويه در زير قرارداد چنين نوشت: به عهد و ميثاق خدايي و به هر چه خداوند مردم را بر وفاي به آن مجبور ساخته بر ذمه معاوية بن ابي سفيان است که به مواد اين قرارداد عمل کند. اين صلح نامه در تاريخ 25 ربيع الاول سال 41 هجري قمري مصادف با دهم مرداد 40 هجري شمسي و مطابق با 29 ژوئيه 661 ميلادي امضا شد و عده اي از شخصيتهاي دو طرف به عنوان شهود زير آن را امضا نمودند. از ابوجعفر محمد بن بابويه قمي در کتاب«امالي» نقل مي کنند، از مفضل بن عمرو و او از امام صادق عليه السلام و امام از پدرش و پدر، از جدش نقل کرده است: «روزي حسين بن علي عليهماالسلام به منزل امام حسن عليه السلام رفت، و چون به او نظر کرد گريست! اما حسين پرسيد: چرا گريه مي کني؟ پاسخ داد: گريه ام به خاطر رفتاري است که با تو مي شود. امام حسن عليه السلام فرمود: «پيشامد و ظلمي که بر من وارد مي شود، زهري است که در کام من مي ريزند و مرا به قتل مي رسانند، ولي اي اباعبدالله هيچ روزي مانند روز (شهادت) تو نيست. در آن روز سي هزار نفر که همگي ادعا مي کنند از امت جدمان محمد صلي الله عليه و آله و مسلمان هستند، تو را محاصره مي نمايند و براي کشتن و ريختن خون تو و هتک احترامت و اسيري فرزندان و زنان تو و تاراج اموال تو همدست مي شوند! در چنين وقتي، خداوند متعال بني اميه را لعنت مي کند، آسمان باران خون و خاکستر فروريزد و همه چيز حتي حيوانات وحشي بيابان و ماهيهاي دريا به حال تو گريان شوند.» حسن بن علي زبير ابومحمد حسن بن علي بن ابراهيم بن زبير ملقب به قاضي مهذب، از ندماي صالح بن رزيک وزير مصر بود. در سال 561 ه. ق در مصر وفات يافت. او و برادرش رشيد هر دو شاعر بوده اند. حسن بن محمد كمونه چهاردهمين کليددار قبر منور امام حسين عليه السلام. ميرزا حسن بن محمد کمونه به سال 1272 پس از وفات برادر خود حاج مهدي، به مقام توليت حرم حسيني نايل آمد و به سال 1293 درگذشت. حسن دجيلي شيخ حسن بن شيخ محسن دجيلي، به سال 1310 در نجف متولد شد. او عالمي بزرگ بود و بر کتاب کفاية الاصول شرحي نوشته است.. حسن قفطان شيخ حسن بن علي بن عبدالحسين سعدي، به سال 1119 ه. ق در نجف متولد شده و در سال 1279 ه. ق در همانجا درگذشت و در ايوان بزرگ صحن مرتضوي مدفون گرديد. او از جمله شاعران عرب است که درباره کربلا و قيام اباعبدالله الحسين عليه السلام شعر سروده است و ارادت. حسن مثني ابن الحسن که او را حسن مثني گويند. او مردي جليل و رييس و صاحب فضل و ورع بوده و در زمان خود متولي صدقات جد خويش اميرالمؤمنين عليه السلام بود. حجاج گاهي که از جانب عبدالملک مروان امير مدينه بود خواست تا عمر بن علي عليه السلام را در صدقات پدر با حسن شريک سازد حسن قبول نفرمود و گفت: اين خلاف وقف است. حجاج گفت: خواه قبول کني يا نکني من او را در توليت صدقات با تو شريک مي کنم حسن ناچار ساکت شد و در وقتي که حجاج از او غفلت داشت بدون اطلاع او از مدينه به جانب شام کوچ کرد و بر عبدالملک مقدم او را مبارک شمرد و او را ترحيب کرد و بعد از سؤالات مجلسي، سبب قدوم او را پرسيد حسن حکايت حجاج را به شرح بازگفت عبدالملک گفت: اين حکومت از براي حجاج نيست و او را تصرف در اين کار نرسيده و من کاغذي براي او مي نويسم که از شرط وقف تجاوز نکند. پس کاغذي در اين باب براي حجاج نوشت و حسن را صله اي نيکو داد و رخصت مراجعت داد و حسن با عطاي فراوان و اکرام زياد از نزد او بيرون شد. در کتاب مقاتل الطالبين آمده است: حسن فرزند امام حسن عليه السلام براي خواستگاري يکي از دختران امام حسين عليه السلام خدمت ايشان رسيد، امام حسين عليه السلام فرمودند: فرزندم يکي از آنها را که مايل هستي انتخاب کن، حسن خجالت کشيده و پاسخي نداد. امام حسين عليه السلام فرمودند: من فاطمه دخترم را براي تو انتخاب نمودم زيرا شباهت زيادي به مادرم فاطمه دخت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دارد. حسن همانند ديگر افراد بني هاشم و علويان و فرزندان حضرت فاطمه زهرا، از مدينه منوره به همراه عمويش امام حسين عليه السلام به سوي کربلا رهسپار گرديد و در حماسه عاشورا مشارکت کرد و امتحان خوبي را پس داد، و روز واقعه بر اثر جراحات وارده به زمين افکنده شد. حسن المثني در آن سوي صحنه جنگ، دچار خونريزي شده و از شدت جراحات وارده ناله مي کرد. زماني که ارتش يزيد براي بريدن سرهاي فرزندان رسول خدا در ميدان کارزار پراکنده گرديدند و به نزديک قتلگاه حسن المثني رسيدند، وي هنوز در بدن رمق زندگي داشت. يکي از دشمنان خواست تا وي را به قتل برساند ولي پسر داييهايش در صحنه حاضر بودند و از فرمانده خود خواستند تا حسن المثني را مداوا و پانسمان کنند و اين چنين اسير گرديد و به مدينه منوره بازگردانده شد و همسرش فاطمه دختر امام حسين عليه السلام به وي ملحق گرديد. حسن المثني اين چنين در واقعه کربلا شرکت نمود و امتحان بسيار نيکويي را پس داد. وي شاهد تمامي صحنه هاي کارزار بود، و تمامي ارزشهاي قهرماني، شهامت و شهادت در قلب و جانش رسوخ کرد و شخصيت مکتبي وي شکل گرفت. در مورد سرانجام حسن بن مثني نقل ديگري وجود دارد که مي گويد: چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام شهيد شد و اهل بيت آن حضرت اسير کردند حسن نيز دستگير شد. اسماء بن خارجه ي فزاري که خويش مادري حسن بود او را از ميان اسيران اهل بيت بيرون آورد و گفت: به خدا قسم نمي گذارم که به فرزند خوله بدي و سختي برسد، عمر سعد نيز امر کرد که حسن فرزند خواهر ابي حسان را با او گذاريد و اين سخن را بهر آن گفت که مادر حسن مثني خوله از قبيله فزاره بود چنانچه ابوحسان که اسماء بن خارجه است نيز فزاري و از قبيله خوله بود. و موافق بعضي اقوال حسن جراحت بسيار نيز در بدن داشت اسماء او را در کوفه با خود داشت و زخمهاي او را مداوا کرد تا صحت يافت و از آنجا روانه ي مدينه شد. حسن محمود امين سيد حسن بن سيد محمود بن سيد علي، به سال 1299 ه. ق در قريه ي عيترون در لبنان به دنيا آمد و به سال 1368 ه. ق در بيروت بدرود حيات گفت و نعش او را به قريه اي در بلاد جبل عامل بردند که اواخر عمر در آنجا مي زيست. وي عالمي فاضل و فقيهي دانشمند و تيز فهم بوده و شعرش مقام والايي دارد. در ميان اشعار او شعرهايي راجع به قيام عاشورا و در مدح امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش به چشم مي خورد که گوشه اي از آن اشعار ذکر مي شود: وردوا علي الهيجاء ورود الهيم و رأوا عظيم الخطب غير عظيم و تنازعوا کأس المنية بينهم في غير ما لغو و لا تأثيم يتسابقون الي الهجوم کأنهم خلقوا ليوم تسابق و هجوم يستعجلون البذل قبل أوانه و يسارعون لدعوة المظلوم وجدوا الحيات مع الهوان ذميمة و الموت في العلياء غير ذميم و تقدموا للموت قبل امامهم و لقد يجوز تقدم المأموم آنها مانند شتران تشنه که به سوي آب مي تازند، به ميدان نبرد تاختند و بلاي بزرگ را ناچيز ديدند. بدون سر و صدا و ناسزاگويي، براي گرفتن جام مرگ با يکديگر درگير شدند. در حمله به دشمن بر يکديگر پيشي مي گرفتند. گويي خداوند آنها را براي روز مسابقه و حمله آفريده است. براي دادن جانشان قبل از رسيدن اجل، شتاب داشتند و هر گاه مظلومي آنها را مي خواند، زود به کمک او مي شتافتند. زندگي همراه با خواري و ذلت به نظر آنها ناپسند بود تا سرانجام مرگ با سربلندي را پسنديدند. براي رسيدن به مرگ، جلوتر از امام خود قرار گرفتند، زيرا گاهي تقدم مأموم بر امام جايز است. حسون عبدالله شيخ حسون (حسين) بن عبدالله بن حاج مهدي حلي، در سال 1250 ه. ق در شهر حله متولد شد. او از خطبا و شعراي مشهور عصر خود بود. به سال 1305 ه. ق در حله وفات يافته و او را در نجف دفن کردند. او در رثاي سالار شهيدان حضرت امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش اشعاري سروده است که نمونه اي از آن در اينجا ذکر مي شود: ظللت أبث الوجد حتي کأنني لشجوي علمت الحمام بکائيا عباس هذي جيوش الکفر قد زحفت نحوي بثارات يوم الدار تطلبني نصبت نفسک دوني للقنا غرضا حتي مضيت نقي الثوب من درن کسرت ظهري و قلت حيلتي و بما قاسيت سرت ذوو الأحقاد و الظغن حزن و اندوهم را پيوسته منتشر کرده ام تا آنجا که گريه کردن را به کبوترها ياد دادم. اي عباس، لشکريان کفر براي گرفتن خونبهاي قتل عثمان در «يوم الدار» به سوي من آمده اند. تو در پيش من هدف نيزه قرار گرفتي تا اين که پاکدامن از دنيا گذشتي. پشت مرا شکستي و (بعد از تو) چاره ام از دست رفت. با اين پيشامد، کساني که کينه ي مرا دارند خوشحال شدند. حسين بن عبدالله برسمي حمداني وي يکي از سربازان و نزديکان «عبدالله بن مطيع» استاندار کوفه بود. استاندار کوفه دو نفر از نزديکان خود به نامهاي «زائده بن قدامه» و حسين بن عبدالله برسمي را به دنبال مختار بن ابوعبيد ثقفي فرستاد، که از او دعوت کنند به استانداري بيايد (تا با توطئه او را دستگير کند) هنگامي که مختار با دو مأمور استاندار عازم استانداري بود، زائده بن قدامه که از عموزادگان مختار بود (آيه ي 3) از سوره ي انفال را براي مختار خواند و او را از خطر توطئه آگاه ساخت. مختار نيز به منزل برگشت و خود را به مريضي زد سپس رو به مأمور استاندار کرد و گفت: «شما برويد نزد ابن مطيع و وضع کسالت مرا به او بازگوييد.» دو مأمور به استانداري با دست خالي برگشتند. حسين بن عبدالله گويد: «در بين راه، به رفيقم زائده بن قدامة گفتم: وقتي که آيه را براي مختار خواندي، منظورت را فهميدم که مي خواستي او را متوجه مطلب کني، و از شعري که مختار خواند، فهميدم که او منظور تو را فهميده و پيش استاندار نخواهد آمد. اما زائده انکار کرد. گفتم: خاطرت راحت باشد من گزارش بدي از تو و مختار به امير نخواهم داد. حسين بن عقبه از راويان واقعه عاشورا است. او جريان يورش «عمرو بن حجاج» را، از «زبيدي» روايت مي کند. حسين بن علي ابن ابيطالب در مصباح التهجد از توقيع صاحب الامر سلام الله عليه به قاسم ابن العلاء الحمداني مکشوف مي افتد که ميلاد حسين عليه السلام در روز پنجشنبه سوم ماه شعبان بود. و ديگر ابن عياش از حسين بن علي بن سفيان آورده که گفت مرا روز سيم ماه شعبان جعفر صادق عليه السلام طلب کرد و فرمود امروز روز ميلاد حسين است و دعاي روز سيم شعبان را قرائت فرمود. مشهور آن است که ولادت آن حضرت در مدينه در سيم ماه شعبان بوده. شيخ طوسي روايت کرده که بيرون آمد توقيع شريف به سوي قاسم ابن علاء حمداني وکيل امام حسن عسکري عليه السلام که مولا حضرت حسين عليه السلام در روز پنجشنبه سيم شعبان متولد شده پس آن روز روزه دارد و اين دعا را بخوان: اللهم اين اسئلک بحق مولود في هذا اليوم... و شيخ مفيد در مقنعه و شيخ در تهذيب و شهيد در دروس آخر ماه ربيع الاول ذکر فرموده اند و به اين قول درست مي شود روايت کافي از حضرت صادق عليه السلام که مابين حسين و حسن عليه السلام ظهري فاصله شده و مابين ميلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده است. نام مبارک: حسين عليه السلام کنيه شريف: اباعبدالله لقب همايون: سيدالشهدا نام پدر: علي بن ابيطالب عليه السلام نام مادر: حضرت فاطمه الزهرا عليهاالسلام محل تولد: مدينه ي طيبه تاريخ تولد: سوم شعبان المعظم سال چهارم هجري محل شهادت: کربلا معلا (گودال قتلگاه) تاريخ شهادت: دهم محرم الحرام سال 61 هجري علت شهادت: بيعت نکردن با يزيد بن معاويه بن ابوسفيان نام قاتل: شمر بن ذي الجوشن مدت امامت: 11 سال و 11 ماه مدت عمر: 57 سال و 7 روز محل دفن: کربلاي معلا در يکي از نسخ لهوف آمده است: «وقتي حسين عليه السلام متولد شد، جبرئيل همراه هزار فرشته ولادتش را به پيامبر صلي الله عليه و آله تبريک گفتند. فاطمه عليهاالسلام او را به خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله آورد، حضرت با ديدن نوزاد خوشحال شد و نام او را حسين گذاشت». کيفيت ولادت آن حضرت را اسماء بنت عميس اين طور شرح مي دهد: وقتي حسين به دنيا آمد حضرت رسول صلي الله عليه و آله به من امر فرمود فرزندم را بياور. اسماء مي گويد حسين عليه السلام را در جامه اي سفيد پيچيده به خدمت پيامبر آوردم. حضرت او را گرفت و در دامنش گذاشت و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس جبرئيل نازل شد و عرض نمود چون علي نسبت به تو، به منزله هارون است نسبت به موسي پس او را به اسم پسر کوچک هارون نام گذاري کن (حسين معرب شبير که اسمي عبري است، مي باشد) پس از آن حضرت حسين عليه السلام را بوسيد و فرمود مصيبتي عظيم در پيش داري خدا لعنت کند کشنده تو را و سپس به من فرمود اين خبر را به فاطمه نگو. اسماء مي گويد: چون روز هفتم شد پيامبر صلي الله عليه و آله گوسفند سياه و سفيدي را براي حسين عليه السلام عقيقه کرد و يک رانش را به قابله داده سپس سر حسين را تراشيد و هم وزن سرش را صدقه داد و خلوق (معجوني است که در اثر مخلوط بدون با زعفران معطر است) بر سرش ماليد. پس از آن او را بر دامن خود نهاده و فرمود: اي حسين! چه بسيار گران است بر من که کشته شوي و بسيار گريست. ام الفضل گويد: روزي خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله شرفياب شده و حسين عليه السلام را در آغوش آن حضرت گذاشتم. ناگاه حسين عليه السلام ادرار کرد و قطره اي از آن به لباس پيامبر صلي الله عليه و آله رسيد؛ من او را نيشگون گرفتم، به طوري که گريه کرد، پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: اي ام الفضل! آرام! اين لباس شسته مي شود، و تو فرزندم را آزردي! پس حسين را در دامن آن حضرت به حال خود گذاردم و بلند شدم تا آب بياورم. وقتي بازگشتم ديدم که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي گريد! عرض کردم: اي رسول خدا! براي چه گريه مي کنيد؟! فرمود: «جبرئيل نزد من آمد و خبر داد که امت من اين فرزندم را خواهند کشت، خداوند شفاعت مرا در روز قيامت نصيب آن نفرمايد». راويان حديث گفته اند: وقتي که يک سال کامل از ولادت امام حسين عليه السلام سپري شد، دوازده فرشته بر پيامبر صلي الله عليه و آله نازل شدند: يکي از ايشان به صورت شير، دومي به صورت پلنگ، سومي به صورت اژدها، چهارمي به صورت آدميزاد و هشت فرشته ي ديگر به صورتهاي گوناگون بودند که جملگي با چهره هاي سرخ و گلگون و چشمان گريان و بالهاي گسترده، عرض کردند: اي محمد صلي الله عليه و آله بزودي براي فرزندت حسين پسر فاطمه، همان پيش آيد که براي هابيل از ناحيه ي قابيل پيش آمد، و بزودي مانند اجر «هابيل» به او داده خواهد شد و بر قاتلش مانند گناه «قابيل» بار خواهد گرديد. و در آسمانها فرشته اي باقي نماند جز اين که بر پيامبر نازل شد و همگي سلام داده و در مصيبت حسين عليه السلام به او تسليت گفتند، و او را به ثوابي که خدا به وي عطا مي کند خبر داده و تربت او را به حضرتش عرضه کردند. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: خدايا! خوار کننده ي حسين را خوار کن، و قاتل او را بکش، و او را به مطلوب خودشان مرسان. راوي گويد: چون دو سال از ولادت حسين عليه السلام گذشت، پيامبر صلي الله عليه و آله به سفري که برايش پيش آمده بود رفت، در يک جايي بين راه ايستاد و فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون» و گريست. وقتي علت گريه را از آن حضرت پرسيدند، فرمود: «اين جبرئيل است که مرا از سرزميني در کنار شط فرات خبر مي دهد، به آن جا «کربلا» گفته مي شود، که در آن سرزمين، فرزندم حسين پسر فاطمه کشته مي شود». کسي پرسيد: اي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم! چه کسي او را به شهادت مي رساند؟ فرمود: «مردي به نام يزيد؛ و گويي به قتلگاه و مرقدش مي نگرم». بعد پيامبر صلي الله عليه و آله با حالتي غمناک از سفر برگشت، بالاي منبر رفت و در حالي که حسن و حسين در مقابل حضرت بودند، خبه خواند و وعظ و اندرز نمود. وقتي سخنراني تمام شد، دست راست خود را به روي سر حسن و دست چپ را بر سر حسين گذاشت، سپس سر به سوي آسمان بلند کرد و فرمود: «خدايا! همانا محمد بنده و فرستاده تو است، و اين دو پسر، پاکترين فرد خاندان من و برگزيده ي فرزندان و خانواده ي من هستند، و بعد از خود ايشان را در ميان امتم به جانشيني مي گمارم. همانا جبرئيل به من خبر داد که اين پسرم (يعني حسين عليه السلام) کشته و خوار خواهد شد! پروردگارا! جانبازي او را مبارک فرما، و وي را از سروران شهيدان قرار بده، و بر قاتل و خوار کننده اش برکت عطا مفرما». صداي گريه ي مردم در مسجد بلند شد و ناله و فرياد سر دادند. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: آيا بر حسين گريه مي کنيد و او را ياري نمي کنيد؟ سپس با رنگي افروخته و چهره اي گلگون برگشت، خطبه کوتاه ديگري خواند، و در حالي که از ديدگانش به شدت اشک مي ريخت فرمود: اي مردم! من در ميان شما دو چيز وزين و گرانبها مي گذارم: کتاب خدا و عترتم. يعني خاندان و نسل من، و آنان که با آب و گل من آميخته شده و ميوه دل من هستند. اين دو از هم جدا نمي شوند تا بر من در کنار حوض کوثر درآيند. بدانيد و آگاه باشيد که من از شما چيزي نمي خواهم به جز آن چه را پروردگارم به من دستور داده تا از شما بخواهم، و آن دوستي نزديکان من است. مراقب باشيد و بترسيد از اين که فرداي قيامت مرا در کنار حوض ببينيد و خاندان مرا دشمن داشته يا ستم کرده و يا ايشان را کشته باشيد. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله همواره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را اکرام مي کرد و دوستي آن دو بزرگوار را به مردم گوشزد مي کرد و مي فرمود: اين دو سرور جوانان اهل بهشت هستند. و در مواردي راجع به امام حسين عليه السلام مي فرمود: حسين مني و انا من حسين حسين از من است و من از حسين. اين کلمات و گفتارهاي ديگر حضرت حاکي از شأن و منزلت والاي سالار شهيدان مي باشد. از ابوجعفر محمد بن بابويه قمي در کتاب «امالي» نقل مي کنند، از مفضل بن عمرو و او از امام صادق عليه السلام و امام از پدرش و پدر، از جدش نقل کرده است: «روزي حسين بن علي عليهماالسلام به منزل امام حسن عليه السلام رفت، و چون به او نظر کرد گريست! امام حسين پرسيد: چرا گريه مي کني؟ پاسخ داد: گريه ام به خاطر رفتاري است که با تو مي شود. امام حسن عليه السلام فرمود: «پيش آمد و ظلمي که بر من وارد مي شود، زهري است که در کام من مي ريزند و مرا به قتل مي رسانند، ولي اي اباعبدالله هيچ روزي مانند روز (شهادت) تو نيست. در آن روز سي هزار نفر که همگي ادعا مي کنند از امت جدمان محمد صلي الله عليه و آله و مسلمان هستند، تو را محاصره مي نمايند و براي کشتن و ريختن خون تو و هتک احترامت و اسيري فرزندان و زنان تو و تاراج اموال تو همدست مي شوند! در چنين وقتي، خداوند متعال بني اميه را لعنت مي کند، آسمان باران خون و خاکستر فروريزد و همه چيز حتي حيوانات وحشي بيابان و ماهيهاي دريا به حال تو گريان شوند.» بعد از شهادت امام حسن عليه السلام شيعيان عراق به حرکت درآمدند و نامه ها خدمت حضرت امام حسين عليه السلام نگاشتند که معاويه را از خلافت خلع و با شما بيعت خواهيم نمود. اين مطلب را اهل کوفه تعقيب مي نمودند و حضرت آنها را امر به صبر مي نمود. زندگاني امام حسين عليه السلام با همه ي اقداماتي که امويان در جهت انتقام گيري از اسلام و دشمني با اصول و مبادي عادلانه انساني آن آغاز کردند همزمان بود. او از هنگامي که به دنيا آمد و بزرگ شد و با پدر و برادرش و اصحاب برگزيده آنها بسر مي برد با اين اقدامات هم عصر، و پس از آن نيز شاهد اعمال امويان در زمان برادرش، و رفتار آنها با باقيمانده اصحاب آن بزرگوار بود، و اينک پس از شهادت برادرش به وسيله سپاه عسل که معاويه آن را براي هر کسي که درباره دولت و حکومت خود از او بيم داشت آماده کرده بود، در برابر معاويه و دستگاههاي حکومت تروريستي او تنها مانده بود. او پيوسته به چشم خود مي ديد آن عده از شيعيان برگزيده پدر و برادرش که از تيغ ستم جان بدر برده اند، گروه گروه در «مرج عذرا» و کاخ «خضراء» به دست دژخيمان و جلادان سپرده مي شوند و معاويه و اطرافيانش که با تکيه به او امت اسلام را بدين سرنوشت تيره گرفتار ساخته بودند چگونه دهها و صدها تن از مردمان را در حالي که ستم و تجاوز به مقدسات و شرف انساني را محکوم مي کنند، مورد پيگرد و آزار و شکنجه قرار مي دهند. آن حضرت همه اين انحرافها و ستمگريها را مي ديد، و نگراني سر تا سر وجود او را فرا مي گرفت و درد و اندوه براي سرنوشت رسالت و انسانيت که نتيجه اين دگرگوني مهم و خطرناک بود، او را بي تاب مي کرد؛ همان تحول پر خطري که امويها مي کوشيدند آن را هرچه عميقتر سازند و تشخص و هويت اسلامي امت را ريشه کن کنند تا مطمئن شوند که اعمال خودسرانه آنها نفرت و انزجار توده هاي مردم را بر نمي انگيزد، و احساس و تشخيص گناه که فرد مسلمان را به قيام بر ضد ستم و ستمگر وا مي دارد از وجدان و ضمير توده ها رخت بربسته است. امويان در راه ريشه کن ساختن روح و هويت اسلامي علاوه بر صرف مال و به کارگيري همه وسايل تهديد و ارعاب، مکاتب راويان و محدثان و افسانه سرايان را نيز براي اين منظور به خدمت خود گرفتند. ابوهريره، سمرة بن جندب کعب الاحبار و ديگران در رأس مکاتبي قرار داشتند که معاويه آنها را براي جعل احاديث تأسيس کرده بود. مکاتب مذکور احاديث گوناگوني را ساخته و پرداخته کرده به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نسبت دادند که عمده ترين آنها به قدح و عيب جويي نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام و خاندان او مربوط مي شد. دلايل و انگيزه هاي قيام بر ضد حکومت اموي در دوران معاويه و امام حسين عليه السلام بسيار بود. آن حضرت آنها را درک مي کرد و مي شناخت و در مجالس و اجتماعات و در همه مناسبتها و فرصتها بيان مي داشت. و در نامه هايي که گهگاه به سوي معاويه مي فرستاد صريح و روشن آنها را ذکر مي کرد. در يکي از اين نامه ها آمده است: هيهات هيهات اي معاويه! هر آينه روشني صبح سياهي شب را رسوا ساخته و تابش خورشيد بر روشنايي جراغها غلبه يافته است. سخن گفتي تا آن حد که زياده روي کردي، و به خود اختصاص دادي تا آن اندازه که ستم روا داشتي، و دست بازداشتي تا بخل ورزيدي، و ستم کردي تا از حد گذشتي، و به هيچ دارنده حقي از حقش بهره اي ندادي تا آنگاه که شيطان بيشترين بهره و بزرگترين نصيب خود را از تو گرفت. در نامه ديگري که در پاسخ نامه معاويه مرقوم داشته، آمده است: نامه ات به من رسيد. در آن بيان کرده اي اموري از من گوشزد تو شده است که از شنيدن آنها روگردان بوده اي و من در نزد تو به اموري غير از آنها سزاوارم. همانا تنها خداوند سبحان است که انسان را به کارهاي نيک هدايت و ارشاد مي کند، و اين که ذکر کرده اي از من به تو رسيده است جز اين نيست که اينها را چاپلوسان سخن چين تفرقه انداز به تو رسانيده اند، و بي شک گمراهان دروغ گفته اند، و بدان من خواهان جنگ و مخالفت با تو نيستم، و در ترک اينها و داشتن عذري در اين مورد نسبت به تو و دوستان ستمکار ملحد تو که حزب ستمگران و دوستان شيطانند از خداوند بيمناکم. آيا تو کشنده حجر بن عدي کندي و ياران نمازگزار و پارساي او نيستي، همانهايي که ستمگري را محکوم مي کردند و بدعتها را زشت مي شمردند، و امر به معروف و نهي از منکر مي کردند، و در راه حق از سرزنش هيچ نکوهشگري بيم نداشتند؟ با اين همه تو پس از دادن اطمينان و سوگندهاي سخت و ميثاقهاي مؤکد که آنان را به سبب آنچه ميان تو و آنها گذشته است مؤاخذه نکني،از روي ستم و عدوان کشتي و بر خدا گستاخ شدي و عهد و احکام او را سبک شمردي. اي معاويه آيا تو کشنده عمرو بن حمق بنده شايسته و يار رسول خدا صلي الله عليه و آله نيستي؟ او را کشتي پس از آن که به او امان داده بودي.... به جانم سوگند تو به هيچ شرطي وفا نکردي و با کشتن گروههايي که آنها را پس از آشتي و سوگند و عهد و ميثاق عهدشکني کردي و اين جنايات را تنها بدين سبب انجام دادي که آنان فضايل ما را ذکر مي کردند و حق ما را بزرگ مي شمردند، و خداوند فراموشکار نيست که تو مردم را به بهتان مؤاخذه کردي و دوستانش را به تهمت کشتي، و گروهي از آنها را در ديار غربت آواره و در شهرها تبعيد و در غارها و بيشه زارها تعقيب و آواره ساختي. اين نامه ها و موضع گيري هاي ديگر امام حسين عليه السلام در برابر معاويه نمايانگر اين است که آن حضرت وي را از پسرش يزيد بدتر و خطرش را براي اسلام و مسلمانان بزرگتر مي ديد. با مرگ معاويه در نيمه ي ماه رجب سال 60 هجري يزيد پسر وي به خلافت رسيد و بلافاصله طي نامه هايي که به استانداران و فرمانداران در نقاط مختلف نوشت مرگ معاويه و جانشيني خويش را که از دوران پدرش پيش بيني و از مردم براي او بيعت گرفته شده بود، به اطلاع آنان رسانيد و در ضمن ابقاي هر يک از آنان در پست خويش دستور گرفتن بيعت مجدد از مردم را به آنها صادر نمود و نامه اي نيز به وليد بن عتبه که از طرف معاويه مقام استانداري مدينه را در اختيار داشت به همان مضمون نوشت، ولي در نامه ي کوچک ديگري نيز که به همراه همان نامه به وي ارسال داشت در بيعت گرفتن از سه شخصيت معروف که در دوران معاويه حاضر به بيعت با يزيد نشده بودند، تأکيد نمود که: «در بيعت گرفتن از حسين و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير شدت عمل به خرج بده و در اين رابطه هيچ رخصت و فرصتي به آنان مده». وليد بن عتبه با رسيدن نامه در اول شب، مروان بن حکم استاندار سابق معاويه را خواست و با وي درباره ي نامه و فرمان يزيد مشاوره نمود و او پيشنهاد کرد که هر چه زودتر اين چند نفر را به مجلس خود دعوت کن و تا خبر مرگ معاويه در شهر منتشر نشده است از آنان براي يزيد بيعت بگير. وليد در همين ساعت مأمور فرستاد تا اين عده را براي طرح يک موضوع مهم و حساس به پيش خود دعوت نمايد. کساني که سخنان امام حسين عليه السلام را با وليد بن عتبه را نقل کرده اند، گفته اند: صبح فرداي آن شب که روز سوم شعبان سال 60 بود امام حسين عليه السلام به قصد مکه حرکت کرد، و بقيه ماه شعبان و نيز ماههاي رمضان و شوال و ذي القعده را در آنجا ماند. اما طبق نقل منابع تاريخي امام قبل از شروع اين حرکت بارها به زيارت جد بزرگوارش نايل گرديده است. بنا به نقل خطيب خوارزمي همان شب که امام از مجلس وليد خارج گرديد به حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شد و در کنار قبر آن حضرت قرار گرفت و با اين جملات به زيارت آن حضرت پرداخت: «درود بر تو اي رسول خدا! من حسين فرزند تو و فرزند زاده ي تو هستم. و من سبط و (فرزند شايسته تو هستم) که براي هدايت و رهبري امت، مرا جانشين خود قرار داده اي، اين پيامبر خدا! اينک آنها مرا تضعيف نموده و آن مقام معنوي مرا حفظ ننمودند و اين است شکايت من به پيشگاه تو تا به ملاقات تو بشتابم». امام پس از تصميم گيري به حرکت، شب دوم و براي دومين بار به زيارت قبر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم رفت. بنا به نقل خوارزمي، امام آن شب را تا صبح در کنار قبر پيامبر مشغول عبادت و مناجات با پروردگار بود. پس از آنکه جريان مخالفت امام در موضوع بيعت و تصميم وي به مبارزه و حرکت از مدينه در ميان افراد معروف و مخصوصا در ميان خاندان و قوم خويش آن حضرت معلوم گرديد، چند تن از آنان که از وظيفه ي مقام امامت و رهبري بي اطلاع بودند و در اثر علاقه اي که به حفظ وجود امام داشتند به حضور حضرت رسيدند و سازش با يزيد را به امام پيشنهاد نمودند! يکي از اين افراد «عمر اطرف» فرزند اميرمؤمنان عليه السلام مي باشد. وي موضوع را با برادرش اين گونه مطرح نمود: برادر! برادرم حسن مجتبي از پدرم اميرمؤمنان عليه السلام بر من چنين نقل نموده است که تو را به قتل خواهند رسانيد و من فکر مي کنم مخالفت تو با يزيد بن معاويه منجر به کشته شدن تو گردد و آن خبر تحقق پذيرد ولي اگر با يزيد بيعت کني اين خطر برطرف خواهد گرديد و شما از کشته شدن مصون خواهيد ماند! امام در پاسخ وي فرمود: «پدرم از رسول خدا صلي الله عليه و آله خبر کشته شدن خويش و همچنين کشته شدن مرا براي من هم نقل نمود و پدرم در نقل خويش اين جمله را نيز اضافه نمود که قبر من در نزديکي قبر او قرار خواهد گرفت، آيا گمان مي کني چيزي را که تو مي داني من از آن بي اطلاع هستم؟ ولي به خدا قسم که من هيچگاه به زير بار ذلت نخواهم رفت و در روز قيامت مادرم فاطمه ي زهرا از ايذا و اذيتي که فرزندانش از امت جدش ديده اند به جد خويش شکايت خواهد برد و کسي که با اذيت فرزندان فاطمه ي زهرا عليهاالسلام موجب رنجش و اذيت وي گردد داخل بهشت نخواهد گرديد. از جمله کساني که در مورد تصميم امام اظهار ترس و وحشت مي نمود محمد حنفيه يکي ديگر از فرزندان اميرمؤمنان عليه السلام بود که بنا به نقل طبري و مورخان ديگر به خدمت حسين بن علي عليه السلام رسيد و چنين گفت: برادر! تو محبوبترين و عزيزترين مردم هستي و من آنچه را که خير و صلاح تشخيص مي دهم موظفم که براي تو بگويم و من فکر مي کنم شما فعلا تا آن جا که امکان پذير است در شهر معيني اقامت نکنيد و خود و فرزندانت در نقطه اي دوردست از يزيد و دورتر از اين شهرها قرار بگيريد و از آنجا نمايندگاني به سوي مردم گسيل داري و حمايت آنان را به سوي خود جلب کني که اگر با تو بيعت کردند خدا را سپاس مي گزاري و اگر دست بيعت به ديگران دادند باز هم لطمه اي به تو وارد نگرديده است ولي اگر به يکي از اين شهرها وارد گردي مي ترسم در ميان مردم اختلاف به وجود بيايد، گروهي از تو پشتيباني کرده، گروه ديگر عليه تو قيام کنند و کار به قتل و خونريزي منجر گردد و در اين ميان، تو نيز هدف تير بلا گردي آن وقت است که خون بهترين افراد اين امت ضايع و خانواده ات به ذلت نشانده شود. امام فرمود: مثلا به عقيده ي تو به کدام ناحيه بروم؟ محمد حنفيه گفت: فکر مي کنم وارد شهر مکه شوي و اگر در آن شهر اطمينان نبود از راه دشت و بيابان از اين شهر به آن شهر حرکت کني تا وضع مردم و آينده ي آنها را در نظر بگيري. اميدوارم با درک عميق و نظر صائبي که در تو سراغ دارم هميشه راه صحيح در پيش پايت قرار بگيرد و مشکلات را با جزم و احتياط يکي پس از ديگري برطرف سازي. امام عليه السلام در پاسخ محمد حنفيه چنين فرمود: «اخي لولم يکن في الدنيا ملجا و لا مأوي...؛ برادر (تو که براي امتناع از بيعت يزيد حرکت از شهري به شهر ديگر را پيشنهاد مي کني اين را بدان که) اگر در تمام اين دنياي وسيع هيچ پناهگاه و ملجأ و مأوايي نباشد باز هم من با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم کرد». در اين هنگام که اشک محمد حنفيه به صورتش روان بود، امام عليه السلام به گفتار خويش چنين ادامه داد: «برادر! خدا به تو جزاي خير دهد که وظيفه ي خيرخواهي و صلاحديد خود را انجام دادي و اما من (وظيفه ي خود را بهتر از تو مي دانم) و تصميم گرفته ام که به مکه حرکت کنم و من و برادرانم و فرزندان برادرم و گروهي از شيعيانم مهيا و آماده ي اين سفر هستيم؛ زيرا اين عده با من هم عقيده بوده و هدف و خواسته ي آنان همان هدف و خواسته ي من است. و اما وظيفه اي که بر تو محول است اين است که در مدينه بماني و در غياب من آمد و رفت و حرکت مرموز دستياران بني اميه را در نظر بگيري و در اين زمينه اطلاعات لازم را در اختيار من قرار بدهي». امام پس از گفتگو با محمد حنفيه و براي چندمين بار به طرف مسجد و حرم پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حرکت نمود و در طول راه اين دو بيت يزيد بن مفرغ را - که در مقام حفظ شخصيت خويش سروده ولو با هر خطر جدي مواجه باشد - مي خواند: «لا ذعرت السوام في فلق الصبح...» «من از چوپانان به هنگام صبح و با شبيخون زدن خويش ترسي ندارم و نبايد مرا يزيد بن مفرغ بخوانند. آن گاه که از ترس مرگ دست ذلت بدهم و خود را از خطراتي که مرا هدف قرار داده اند کنار بکشم». ابوسعيد مقبري گويد که من چون اين دو بيت را از امام عليه السلام در مسير خويش به مسجد پيامبر شنيدم از مضمون آن پي بردم که آن حضرت يک هدف عالي و يک برنامه ي مهم و عظيمي را تعقيب مي نمايد. امام عليه السلام هنگام حرکت از مدينه به سوي مکه اين وصيتنامه را نوشت و با مهر خويش ممهور ساخته به برادرش محمد حنفيه تحويل داد: «بسم الله الرحمن الرحيم، اين وصيت حسين بن علي است به برادرش محمد حنفيه؛ حسين گواهي مي دهد به توحيد و يگانگي خداوند و گواهي مي دهد که براي خدا شريکي نيست و شهادت مي دهد که محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و فرستاده ي اوست و آيين حق (اسلام) را از سوي خدا (براي جهانيان) آورده است و شهادت مي دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزاء بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه ي انسانها را در چنين روزي زنده خواهد نمود». امام در وصيتنامه اش پس از بيان عقيده ي خويش درباره ي توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود: «و من از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و يا براي فساد و ستمگري از مدينه خارج نمي گردم بلکه هدف من از اين سفر امر به معروف و نهي از منکر و خواسته ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياء و زنده کردن سنت و قانون جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و راه و رسم پدرم علي بن ابي طالب عليه السلام است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد (و از من پيروي کند) راه خدا را پذيرفته و هر کس رد کند (و از من پيروي نکند) من با صبر و اسقتامت (راه خود را) در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و اين افراد حکم کند که او بهترين حاکم است. و برادر! اين است وصيت من بر تو و توفيق از طرف خداست، بر او توکل مي کنم و برگشتم به سوي اوست». برخلاف حسين بن علي عليه السلام که پس از ابلاغ وليد با وي ملاقات و موضع خويش را صريحا مشخص و اعلام نمود، عبدالله بن زبير حاضر به ملاقات نگرديده و شبانه و مخفيانه از مدينه خارج و از بيراهه به سوي مکه حرکت نمود. و اما حسين بن علي عليه السلام روز يکشنبه دو روز به آخر ماه رجب مانده به همراه فرزندان و افراد خانواده اش به سوي مکه حرکت کرد، آن گاه که شهر مدينه را پشت سر مي گذاشت، اين آيه ي شريفه را که در رابطه با حرکت موسي بن عمران از مصر و آمادگي وي براي مبارزه با فرعونيان نازل گرديده است، قرائت نمود «فخرج منها خائفا يترقب...» «موسي از مصر با حال ترس و انتظار و نگراني خارج گرديد و چنين مي گفت: پروردگارا از اين مردم ظالم و ستمگر نجاتم بخش». حسين بن علي عليه السلام در حرکت خويش برخلاف عبدالله بن زبير همان راه عمومي و معمولي را که همه ي مسافرها و کاروانها از آن استفاده مي کنند انتخاب نمود. يکي از ياران آن حضرت چنين پيشنهاد کرد که بهتر است شما نيز مانند عبدالله بن زبير يکي از راههاي فرعي و کوهستاني را انتخاب کنيد تا اگر افرادي از طرف کارگزاران يزيد در تعقيب شما باشند و هدف ضربه زدن به شما را داشته باشند، نتوانند به هدف خود دست يابند. امام عليه السلام در پاسخ اين پيشنهاد چنين فرمودند: «لا و الله لا افارقه...؛ نه به خدا سوگند! مسير معمولي خود و جاده ي عمومي را ادامه خواهم داد و به کوه و دشت و کوره راهها منحرف نخواهم گرديد تا به آن مرحله اي برسم که خواسته ي خداست». پيش از آن که امام عليه السلام به مکه وارد شود، عبدالله بن عمر براي عمره ي مستحب و انجام کارهاي شخصي در مکه به سر مي برد و در همان روزهاي اول ورود حسين بن علي عليه السلام که تصميم گرفت به مدينه مراجعت کند، به حضور امام عليه السلام رسيد و به آن حضرت پيشنهاد صلح و سازش و بيعت با يزيد نموده و امام عليه السلام را از عواقب خطرناک مخالفت با طاغوت و اقدام به جنگ بر حذر داشت و - بنا به قول خوارزمي - چنين گفت: يا اباعبدالله! چون مردم با اين مرد بيعت کرده اند و درهم و دينار در دست اوست قهرا به او روي خواهند آورد و با سابقه ي دشمني که اين خاندان با شما دارد، مي ترسم در صورت مخالفت با وي کشته شوي و گروهي از مسلمانان نيز قرباني اين راه شوند و من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم که مي فرمود: «حسين کشته خواهد شد و اگر مردم دست از ياري و نصرت وي بردارند، به ذلت و خواري مبتلا خواهند گرديد» و پيشنهاد من بر شما اين است که مانند همه ي مردم، راه بيعت و صلح را در پيش بگيري و از ريخته شدن خون مسلمانان بترسي! امام عليه السلام که در گفتگوهايش با افراد مختلف به هر يک از آنان سخني متناسب و پاسخي در حدود درک و بينش و طرز تفکر طرف خطاب ايراد مي فرمود، در مقابل پيشنهاد عبدالله بن عمر اين چنين پاسخ داد: «اي ابو عبدالرحمان! مگر نمي داني که دنيا آن چنان حقير و پست است که سر بريده ي (انساني برگزيده و پيامبري عظيم الشأن مانند) يحيي بن زکريا به عنوان هديه و ارمغان به فرد ناپاک و زناکاري از بني اسرائيل فرستاده مي شود. مگر نمي داني که بني اسرائيل (با خداي بزرگ آنچنان به مقام مخالفت برآمدند که) در اول صبح هفتاد پيامبر را به قتل مي رساندند سپس به خريد و فروش و کارهاي روزانه ي خويش مشغول مي شدند که گويا کوچکترين جنايتي مرتکب نگرديده اند و خداوند به آنان مهلتي داد ولي بالاخره به سزاي اعمالشان رسانيد و انتقام خداي قادر منتقم، آنها را به شديدترين وجهي فرا گرفت؟» امام عليه السلام سپس چنين فرمود: «يا ابوعبدالرحمان! از خداوند بترس و دست از نصرت و ياري ما بر مدار!» ابن قولويه در کامل الزيارات نقل مي کند که: حسين بن علي عليه السلام از مکه به سوي برادرش محمد بن حنفيه و ساير افراد بني هاشم اين نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم: از حسين بن علي به محمد بن علي و افراد ديگر خاندان هاشم که در نزد وي هستند. اما بعد: هر يک از شما که در اين سفر به من ملحق شود به شهادت نايل خواهد گرديد و هر يک از شما که از همراهي با من خودداري ورزد به فتح و پيروزي دست نخواهد يافت و السلام». گرچه سيد بن طاووس (ره) از کليني (رض) نقل مي کند که اين نامه از ناحيه ي حسين بن علي عليه السلام پس از آن که آن حضرت از مکه حرکت نموده صادر گرديده است، ولي ابن عساکر و ذهبي همان نظريه ي ابن قولويه را تأييد نموده و اضافه مي کنند که پس از رسيدن اين نامه به مدينه عده اي از فرزندان عبدالمطلب به سوي آن حضرت حرکت نمودند و محمد بن حنفيه نيز در مکه به آنان ملحق گرديد. بنا به نقل طبري، امام عليه السلام پس از ورود به مکه نامه اي که متن آن از نظر گذشت، به سران قبايل شهر بصره مانند مالک بن مسمع بکري، مسعود بن عمرو، منذر بن جارود و... مرقوم داشت که ترجمه ي آن چنين است: اما بعد: خداوند محمد صلي الله عليه و آله و سلم را از ميان مردم برگزيد و با نبوتش بر وي کرامت بخشيد و به رسالتش انتخاب فرمود سپس در حالي که او وظيفه ي پيامبري را به خوبي انجام داد و بندگان خدا را هدايت و راهنمايي نمود به سوي خويش فراخواند (و قبض روحش نمود) و ما خاندان، اوليا، اوصيا و وارثان وي و شايسته ترين افراد نسبت به مقام او از ميان تمام امت بوديم، ولي گروهي اين حق را از ما گرفتند و ما نيز با علم و آگاهي بر تفوق و شايستگي خويش نسبت به اين افراد، براي جلوگيري از هر فتنه و اختلاف و تشتت و نفاق در ميان مسلمانان و جلوگيري از چيره شدن دشمنان بر آن چه پيش آمده بود، رضا و رغبت نشان داده و آرامش مسلمانان را بر حق خويش مقدم داشتيم. و اما اينک پيک خود را به سوي شما مي فرستم، شما را به کتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مي کنم؛ زيرا در شرايطي قرار گرفته ايم که ديگر سنت پيامبر (يکسره) از ميان رفته و جاي آن را بدعت فرا گرفته است، اگر سخن (دعوت) من را بشنويد به راه سعادت و خوشبختي هدايتتان خواهم کرد، درود و رحمت و برکت خدا بر شما باد! امام عليه السلام اين نامه را به وسيله ي يکي از دوستانش به نام «سليمان» به بصره فرستاد و سليمان در بصره پس از انجام مأموريت خويش و رسانيدن نامه ي آن حضرت، دستگير گرديد و ابن زياد يک شب پيش از حرکت به سوي کوفه دستور داد او را به دار آويختند. چون مردم کوفه از مخالفت حسين بن علي عليه السلام با مسأله ي بيعت و از آمادگي آن حضرت براي مبارزه با فساد و از ورود آن حضرت به شهر مکه مطلع گرديدند پيکها و نامه هاي انفرادي و طومارهاي فراواني به آن حضرت فرستادند که مضمون همه ي آن نامه ها و سفارشات اين بود: اينک که معاويه به هلاکت رسيده و مسلمانان از شر وي آسوده شده اند ما خود را نيازمند امام و رهبري مي دانيم که ما را از حيرت و سرگرداني برهاند و کشتي شکسته ي ما را به سوي ساحل نجات، هدايت و رهبري نمايد و اينک ما مردم کوفه با نعمان بن بشير فرماندار يزيد در اين شهر در مقام مخالفت برآمده و هر نوع همکاري را با او قطع نموده ايم و حتي در نماز وي شرکت نمي کنيم و منتظر تشريف فرمايي شما هستيم که آن چه در توان داريم در پيشبرد اهداف شما به کار خواهيم بست و از بذل مال و نثار جان در راه تو کوتاهي نخواهيم نمود. حسين بن علي عليه السلام در پاسخ اين نامه ها که بنا به نقل بعضي از مورخان تعداد آنها به دوازده هزار بالغ مي گرديد چنين مرقوم داشت: «بسم الله الرحمن الرحيم؛ از سوي حسين بن علي به بزرگان و سران اهل ايمان شهر کوفه.اما بعد: آخرين نامه ي شما به وسيله ي هاني و سعيد به دست من رسيد و من به آن چه شما در نامه هاي خود تذکر و توضيح داده ايد پي برده ام و درخواست شما در بيشتر اين نامه ها اين بود که ما امام و پيشوايي نداريم به سوي ما حرکت کن تا خداوند به وسيله تو، ما را به سوي حق هدايت کند. و اينک، من برادر و پسر عموي خويش (مسلم بن عقيل) و کسي را که در ميان خانواده ام مورد اعتماد من است به سوي شما گسيل داشتم و به او دستور دادم که با افکار شما از نزديک آشنا شده و نتيجه را به اطلاع من برساند که اگر خواسته ي اکثريت مردم و نظر افراد آگاه کوفه همان بود که در نامه هاي شما منعکس گرديده و فرستادگان شما حضورا بازگو نموده اند، من نيز ان شاء الله سريع به سوي شما حرکت خواهم نمود. به جان خودم سوگند! پيشواي راستين و امام به حق کسي است که به کتاب خدا عمل نموده و راه قسط و عدل را پيشه ي خود سازد و از حق پيروي کرده وجود خويش را وقف و فداي فرمان خدا کند، و السلام». بنا به نقل طبري و دينوري، امام عليه السلام نامه را به وسيله ي هاني و سعيد، دو پيک مردم کوفه به آنها ارسال داشت، ولي به نقل خوارزمي، امام عليه السلام نامه را به مسلم بن عقيل داد تا به همراه خود به کوفه ببرد. و به وي چنين فرمود: من تو را به سوي مردم کوفه مي فرستم و خدا تو را به آنچه موجب رضا و خشنودي اوست موفق بدارد، حرکت کن خدا پشت و پناهت اميدوارم من و تو، به مقام شهدا نايل گرديدم: «و انا ارجو ان اکون انا و انت في درجة الشهداء». «مسلم بن عقيل» در نيمه ي ماه مبارک رمضان طبق فرمان حسين بن علي عليه السلام به قصد کوفه از مکه حرکت نمود و در مسير خود وارد مدينه گرديد و در ضمن توقف کوتاهي و زيارت قبر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و تجديد عهد با اقوام و عشيره اش به همراه دو نفر راهنما از قبيله ي قيس به سوي کوفه روان گرديد، اين مسافران پس از آن که مقداري از مدينه فاصله گرفتند راه را گم کرده و در بيابانهاي وسيع و شنزار حجاز حيران و سرگردان شدند. پس از تلاش فراوان هنگامي راه را پيدا نمودند که همراهان مسلم در اثر گرماي شديد و تشنگي، جان خود را از دست داده و بدرود حيات گفتند، ولي مسلم بن عقيل توانست خود را به محلي به نام «مضيق» که محل سکونت يک قبيله ي بيابان گرد بود برساند و از مهلکه نجات يابد. «مسلم بن عقيل» پس از رسيدن به «مضيق» نامه اي به وسيله ي يکي از افراد آن قبيله به حضور امام نوشت که در اين نامه در ضمن بيان حادثه ي هلاکت همراهان و نجات خويش از آن حضرت درخواست نمود که در اعزام وي به کوفه تجديد نظر نموده و در صورتي که صلاح ديد، به جاي او شخص ديگري را به اين مأموريت بگمارد؛ زيرا او اين پيشامد را به فال بد گرفته و اين سفر را سفري مشئوم مي داند. «مسلم» در آخر نامه تذکر داد که من تا دريافت جواب نامه به وسيله ي همين پيک در اين محل منتظر خواهم بود. امام عليه السلام در پاسخ اين نامه چنين مرقوم داشت: «... مي ترسم انگيزه ي تو در نوشتن اين نامه و استعفا و اعتذار کردن از مأموريتي که بر تو محول کرده ام چيزي جز جبن و ترس نباشد ولي اين ترس را کنار بگذار و آن مأموريتي را که بر تو محول کرده ام انجام و به سفر خويش ادامه بده، و السلام». با نزديک شدن موسم حج که مسلمانان و حجاج، گروه گروه وارد مکه مي گرديدند در اوايل ماه ذيحجه امام مطلع گرديد که به دستور يزيد بن معاويه، عمرو بن سعد بن عاص به ظاهر به عنوان امير حاج ولي در واقع به منظور انجام مأموريت خطرناکي وارد مکه گرديده است و از سوي يزيد مأموريت دارد در هر کجا و در هر نقطه اي از مکه که امکان داشته باشد، امام را ترور کند، لذا آن حضرت تصميم گرفت به خاطر مصون ماندن احترام مکه، بدون شرکت در مراسم حج و با تبديل اعمال حج به عمره ي مفرده در روز سه شنبه هشتم ذيحجه از مکه به سوي عراق حرکت کند. امام قبل از حرکت اين خطابه را در ميان افراد خاندان بني هاشم و گروهي از شيعيان خويش که در مدت اقامت آن حضرت در مکه بدو پيوسته بودند، ايراد فرمود: «سپاس براي خداست، آن چه خدا بخواهد همان خواهد بود و هيچ نيرويي حکمفرما نيست مگر به اراده ي خداوند و درود خداوند بر فرستاده ي خويش. مرگ بر انسانها لازم افتاده همانند گردن بند که لازمه ي گردن دختران است و من به ديدار نياکانم آن چنان اشتياق دارم مانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف و براي من قتلگاهي معين گرديده است که در آن جا فرود خواهم آمد و گويا با چشم خود مي بينم که درندگان بيابانها (لشکريان کوفه) در سرزميني در ميان نواميس و کربلا اعضاي مرا قطعه قطعه و شکمهاي گرسنه ي خود را سير و انبهانهاي خالي خود را پر مي کنند. از پيشامدي که با قلم قضا نوشته شده است، چاره و مفري نيست، بر آن چه خدا راضي است ما نيز راضي و خشنوديم. در مقابل بلا و امتحان او صبر و استقامت مي ورزيم و اجر صبرکنندگان را بر ما عنايت خواهد نمود. در ميان پيامبر و پاره هاي تن وي (فرزندانش) هيچگاه جدايي نخواهد افتاد و در بهشت برين در کنار او خواهند بود؛ زيرا آنان وسيله ي خوشحالي و روشني چشم پيامبر بوده و وعده ي او نيز (استقرار حکومت الله) به وسيله ي آنان تحقق خواهد پذيرفت. آگاه باشيد که هر يک از شما که حاضر است در راه ما از خون خويش بگذرد و جانش را در راه شهادت و لقاي پروردگار نثار کند آماده ي حرکت با ما باشد که من فردا صبح حرکت خواهم کرد ان شاء الله (تعالي)». آن گاه که حسين بن علي عليه السلام حرکت خويش را به سوي عراق اعلان نمود، عده اي با اين حرکت اظهار مخالفت کرده، به آن حضرت پيشنهاد نمودند که از تعقيب اين راه خودداري ورزد. دليل همه ي اين خيرخواهان و دورانديشان در اين پيشنهاد، روح پيمان شکني و بيوفايي حاکم بر مردم کوفه بود و همه به يک صدا معتقد بودند که کوفيان خوش استقبال و بد بدرقه هستند و همه اين افراد چنين پيش بيني مي نمودند که اين سفر به کشته شدن امام و به اسارت خاندان وي منجر خواهد گرديد. يکي از افرادي که پس از اعلان حرکت از سوي حسين بن علي عليه السلام به خدمت آن حضرت رسيد و پيشنهاد خودداري از اين سفر را بر وي عرض نمود عبدالله بن عباس بود. او گفتارش را با اين جمله آغاز کرد: «پسر عمو! من در مفارقت تو هر چه تظاهر به صبر مي کنم ولي نمي توانم واقعا صبر و تحمل نمايم؛ زيرا ترس آن را دارم که تو در اين سفري که در پيش گرفته اي کشته شوي و فرزندانت به اسارت دشمن درآيند چون مردم عراق مردماني پيمان شکن هستند و نبايد به آنان اطمينان نمود». ابن عباس سپس چنين گفت: چون تو سيد و سرور حجاز و مورد احترام مردم مکه و مدينه هستي به عقيده من بهتر است در همين مکه اقامت گزيني و اگر مردم عراق همان گونه که اظهار مي دارند واقعا خواستار تو هستند و مخالف حکومت يزيد، بهتر است اول استاندار يزيد و دشمن خويش را از شهر خود برانند سپس تو به سوي آنان حرکت کني. ابن عباس ادامه داد: و اگر در خارج شدن از مکه اصرار داري بهتر است به سوي يمن حرکت کني؛ زيرا گذشته از اين که در آن منطقه پدرت شيعيان زيادي دارد نقطه اي است وسيع و داراي دژهاي محکم و کوه هاي مرتفع و دوردست و مي تواني دور از قدرت حکومت به فعاليت خود ادامه دهي و به وسيله نامه ها و پيکها مردم را به سوي خويش دعوت کني و اميدوارم از اين رهگذر، بدون ناراحتي به هدف خويش نايل گردي. امام عليه السلام در پاسخ وي فرمود: پسر عمو؛ به خدا سوگند مي دانم که اين پيشنهاد تو از راه خيرخواهي و شفقت و مهرباني است ولي من تصميم گرفته ام که به سوي عراق حرکت کنم». ابن عباس با شنيدن اين پاسخ، دريافت که امام تصميم قطعي گرفته و درباره ي خود آن حضرت هر پيشنهادي بي اثر است و لذا در اين باره مسأله را تعقيب ننمود و چنين گفت: حالا که تصميم به اين سفر گرفته اي زنان و اطفال را به همراه خود نبر؛ زيرا مي ترسم تو را در برابر چشم آنان به قتل برسانند. امام در پاسخ اين پيشنهاد ابن عباس هم، چنين فرمود: «به خدا سوگند؛ اينها دست از من بر نمي دارند مگر اين که خون مرا بريزند و چون به اين جنايت بزرگ دست يازيدند خداوند کسي را بر آنان مسلط مي کند که آنها را آن چنان به ذلت و زبوني بکشاند که پست تر و ذليل تر از کهنه ي پاره ي زنان گردند». يکي ديگر از کساني که انصراف از سفر عراق را به حسين بن علي عليه السلام پيشنهاد نمود عبدالله بن زبير بود. بنا به نقل طبري و ابن اثير از امام سجاد عليه السلام چهارمين کسي که به حسين بن علي عليه السلام پيشنهاد مي نمود که از سفر عراق منصرف گردد و در اين مورد اصرار مي ورزيد عبدالله بن جعفر بود که پس از حرکت امام عليه السلام از مکه طي نامه اي که بوسيله دو فرزندش عون و محمد به حضور امام ارسال داشت، چنين نگاشت: اما بعد: به خدا سوگندت مي دهم که با رسيدن اين نامه از سفري که در پيش گرفته اي منصرف و به شهر مکه مراجعت کني؛ زيرا مي ترسم که تو در اين سفر کشته شوي و فرزندانت مستأصل و با کشته شدن تو که پرچم هدايت و اميد مؤمنان هستي نور خدا خاموش گردد. در حرکت خود تعجيل نکن که من نيز متعاقبا خود را به تو مي رسانم. عبدالله بن جعفر پس از ارسال اين نامه بلافاصله با عمرو بن سعيد - که از سوي يزيد بن معاويه به جاي وليد استاندار معزول مدينه به استانداري منصوب و به ظاهر به عنوان امير حاج ولي در واقع براي مأموريت ترور امام عليه السلام آن روزها در مکه به سر مي برد - ملاقات و از وي درخواست نمود که امان نامه اي به امام عليه السلام بنويسد که شايد در مراجعت آن حضرت مؤثر افتد و براي تأکيد موضع و اطمينان بيشتر رضايت عمرو بن سعيد را جلب نمود که برادرش يحيي بن سعيد را در رساندن امان نامه به همراه عبدالله به خدمت امام عليه السلام اعزام نمايد. چون عبدالله با همراهي يحيي در بيرون مکه به قافله ي امام عليه السلام رسيد در ضمن تسليم امان نامه تقاضاي خود و يحيي بن سعيد را حضورا مطرح و انصراف امام را از تصميم مسافرت عراق درخواست نمود. آن حضرت در پاسخ عبدالله و يحيي بن سعيد فرمود: «من رسول خدا را در خواب ديدم در اين خواب به دستور وي به امر مهمي مأموريت يافته ام که بايد آن را تعقيب نمايم خواه به نفع من تمام بشود يا به ضرر من». عبدالله درباره ي اين خواب و مأموريتي که امام به آن اشاره نمود توضيح بيشتري خواست که آن حضرت چنين پاسخ داد: «من اين خواب را به کسي نگفته ام و تا زنده هستم با کسي در ميان نخواهم گذاشت». و نامه ي ذيل را نيز در پاسخ امان نامه ي عمرو بن سعيد نگاشت: «اما بعد: راه مخالفت با خدا و پيامبر نپيموده است کسي که به سوي خدا و رسولش دعوت نموده و عمل صالح انجام دهد و تسليم اوامر حق گردد. امان نامه اي فرستاده اي و در ضمن آن وعده ي ارتباط صميمي و صلح و سازش نسبت به ما داده اي ولي بهترين امانها، امان خداوند است و کسي که در دين، ترس از خدا نداشته باشد در آخرت از امان او برخوردار نخواهد بود از پيشگاه خداوند درخواست توفيق خوف و خشيت در اين دنيا داريم تا در آخرت مشمول امانش گرديم و اگر منظور تو از اين امان نامه واقعا خير و صلح و صفا باشد در دنيا و آخرت مأجور خواهي بود و السلام». بنا به نقل بلاذري و طبري و ابن اثير چون جعفر بن عبدالله و يحيي بن سعيد از پيشنهاد خود مأيوس گرديدند و امام را در تصميم و اراده ي خويش قاطع و جدي ديدند به مکه برگشتند و عمرو بن سعيد نيز چون از راه صلح آميز مأيوس گرديد دوباره به برادرش مأموريت داد که با گروهي مأمور مسلح، خود را به حسين بن علي برسانند و او را وادار و مجبور به مراجعت کنند اين عده چون به قافله ي امام رسيدند در ميانشان بگومگو شد و با تازيانه به همديگر حمله کردند يحيي و يارانش تاب مقاومت نياورده و به مکه برگشتند. پنجمين پيشنهاد انصراف از سفر عراق به حسين بن علي عليه السلام به وسيله ي فرزدق شاعر معروف عرب انجام گرفته است آن گاه که حسين بن علي عليه السلام عازم حرکت از مکه به سوي عراق بود و فرزدق نيز براي انجام عمل حج به طرف مکه مي آمد، در خارج از شهر به خدمت آن حضرت رسيد و در زمينه ي حرکت وي سؤال نمود. امام عليه السلام در پاسخ فرزدق سخناني ايراد کرد. فرزدق مي گويد: من در سال شصت با مادرم عازم مکه و انجام مراسم حج بودم به هنگامي که داخل محدوده ي حرم شدم و افسار شتر مادرم را به دست گرفته و مي کشيدم به قافله ي حسين بن علي عليه السلام که از مکه به سوي عراق در حرکت بود برخوردم و به حضورش شتافتم و پس از سلام و تعارفات عرضه داشتم: يابن رسول الله! پدر و مادرم به فداي تو «ما اعجلک عن الحج؟؛ انگيزه ي تو در اين عجله و خارج شدن از مکه قبل از انجام مراسم حج چيست؟» امام فرمود: «اگر تعجيل نمي کردم دستگيرم مي ساختند». فرزدق مي گويد امام از من پرسيد تو کيستي؟ عرض کردم مردي از ملت عرب. فرزدق: اضافه مي کند که به خدا سوگند امام در شناسايي من به همين اندازه بسنده کرد و در اين مورد چيز ديگري سؤال ننمود. سپس پرسيد نظر مردم (عراق) نسبت به اوضاع چگونه است. گفتم خبر را از خبره اش مي خواهي که دلهاي مردم با شما و شمشيرهايشان عليه شما و مقدرات در دست خداست که هر طور بخواهد انجام دهد. امام در پاسخ من چنين فرمود: فرزدق درست گفتي! مقدرات در دست خداست و او هر روز فرمان تازه اي دارد که اگر پيشامدها بر طبق مراد باشد در مقابل نعمتهاي خداوند سپاسگزاريم و هموست مددکار در سپاس و شکر گزاري براي او. و اگر حوادث و پيشامدها در ميان ما و خواسته هايمان حايل گرديد و کارها طبق مرام به پيش نرفت باز هم آن کس که نيتش حق باشد، و تقوا بر دلش حکومت مي کند از مسير صحيح خارج نگرديده است. فرزدق مي گويد وقتي سخن امام بدين جا رسيد، گفتم بلي گفتار شما درست است، خير پيش! آن گاه مسايلي چند درباره ي حج و غير آن سؤال کردم و امام پس از پاسخ اين سؤالها مرکب خود را حرکت داد و خداحافظي نموده و از همديگر جدا شديم. حسين بن علي عليه السلام در خارج از مکه در محلي به نام «تنعيم» به قافله اي برخورد نمود که در ميان آن، عده اي شتردار از سوي بحير بن يسار حميري، استاندار يمن بارهايي از حله ي يمني و اجناس قيمتي به سوي شام و يزيد بن معاويه حمل مي کردند، آن حضرت اين اجناس را از شترداران گرفته و به تصرف خويش درآورد و خطاب به آنان فرمود: «هر يک از شما که مايل باشد به همراه ما به عراق بيايد کرايه ي تا عراق را بدو مي پردازيم و او در طول اين سفر از مصاحبت نيک ما نيز برخوردار خواهد گرديد و هر کس بخواهد از همين جا به وطن خود برگردد کرايه ي يمن تا اين نقطه را بدو مي دهيم». وقتي حسين بن علي عليه السلام در مسير خود به سوي کوفه به منزلي به نام «حاجز» وارد گرديد اين نامه را خطاب به مردم کوفه و در پاسخ نامه ي مسلم بن عقيل نگاشت و به وسيله ي قيس بن مسهر صيداوي به آنان ارسال داشت: «اما بعد: نامه ي مسلم بن عقيل را که مشعر به اجتماع و هماهنگي شما در راه نصرت و ياري ما خاندان و مطالبه ي حق ما بود دريافت نمودم. از خداوند مسئلت دارم که آينده ي همه ي ما را به خير و شما را موفق و در اين اتحاد و اتفاق بر شما ثواب و اجر عظيم عنايت فرمايد. من هم روز سه شنبه هشتم ذيحجه از مکه به سوي شما حرکت نموده ام، با رسيدن پيک من، شماها به کارهاي خويش به سرعت سر و سامان بخشيد که خود من نيز در اين چند روزه وارد خواهم گرديد». ابن کثير دمشقي و ابن نما از مذري از اهل کوفه نقل نموده اند که من پس از آن که اعمال حج را انجام دادم به سرعت به کوفه مراجعت نمودم و در مسير خود به چند خيمه برخوردم و از صاحب آن خيمه ها پرسيدم، گفتند اين خيمه ها متعلق به حسين بن علي است. با شنيدن اين جمله و به اشتياق زيارت فرزند پيامبر حرکت نموده به سراغ خيمه ي اختصاصي آن حضرت رفتم. او را در قيافه ي مردي که دوران پيري را شروع کرده باشد، دريافتم و ديدم مشغول قرائت قرآن است و قطرات اشک از صورت و محاسن شريفش سرازير است. عرضه داشتم پدر و مادرم فداي تو باد اي فرزند دختر پيامبر! چه انگيزه اي تو را به اين بيابان بي آب و علف کشانده است؟ امام در پاسخ چنين فرمود: «از طرفي اين بني اميه مرا تهديد نمودند و (از طرف ديکر) اينها دعوتنامه هاي مردم کوفه است که به سوي من فرستاده اند و همين مردم کوفه هستند که مرا به قتل خواهند رسانيد و چون دست به اين جنايت زدند و احترام دستورات و اوامر خدا را درهم شکستند خدا نيز کسي را بر آنان مسلط خواهد نمود که آنها را به قتل برساند و آنچنان خوار و ذليلشان کند که ذليلتر از کهنه ي پاره ي زنان گردند». قافله ي حسين بن علي عليه السلام پس از «خزيميه» و «زرود» به منزل ثعلبيه وارد گرديد و در اين منزل، سه گفتار از امام عليه السلام نقل گرديده است که يکي به مناسبت شهادت حضرت مسلم و دو سخن ديگر در پاسخ دو نفر سؤال کننده مي باشد که به ترتيب اين سه سخن را در اين جا مي آوريم: سخن اول در رابطه با شهادت مسلم بن عقيل است که اين جريان را طبري و مورخان ديگر از عبدالله بن مسلم به طور مشروح و مفصل نقل نموده اند و خلاصه ي آن اين است: ابن سليم که از مردم کوفه است مي گويد: «من و همراهم «مذري» پس از انجام مراسم حج، همت خود را به کار بستيم که هر چه زودتر به کاروان حسين بن علي عليه السلام برسيم و سرانجام کار او را بدانيم، در منزل «زرود» بود که به قافله ي آن حضرت رسيديم و در همين محل به مسافري به نام «بکير» که از کوفه مي آمد برخورديم و خبر شهر خود را از وي جويا شديم. او گفت به خدا سوگند! من از کوفه خارج نشدم مگر اين که مسلم بن عقيل و هاني بن عروه را به قتل رسانده بودند و با چشم خود ديدم که بدنهاي آن دو شهيد را در بازار کوفه بر زمين مي کشاندند». عبدالله مي گويد پس از گرفتن اين خبر، ما به قافله ي حسين بن علي عليه السلام ملحق گشته تا به هنگام غروب به منزل «ثعلبيه» وارد شديم و در اين منزل از نزديک با امام عليه السلام ملاقات نموده و خبر شهادت مسلم و هاني را به اطلاع وي رسانديم. ابن سليم مي گويد امام با شنيدن اين خبر گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» آن گاه اشک به صورتش جاري گرديد. همراهان امام عليه السلام و بني هاشم نيز گريه کردند و صداي شيون زنها نيز به گوش مي رسيد. پس از آرامش مجلس، عبدالله و همراهش به امام عليه السلام عرضه داشتند يابن رسول الله! جريان کشته شدن مسلم و هاني نشان داد که شما در کوفه طرفدار و هواخواه نداريد و بهتر اين است که از همين جا مراجعت کنيد. و از طرف ديگر فرزندان عقيل گفتند نه، به خدا سوگند که ما از پاي نمي نشينيم مگر اين که خون مسلم را از کشندگان وي بگيريم يا همانند او به خون خود بغلتيم. گفتگو و بحث در ميان عبدالله و همراهش از يک طرف و فرزندان عقيل از طرف ديگر به درازا کشيد و هر يک از آنان براي نظريه ي خويش دلايلي مي آوردند و تأييداتي ذکر مي نمودند و در عين حال همه ي آنان انتظار آن را داشتند که امام در اين باره اظهار نظر و تصميم خود را بيان کند و آن حضرت در اين رابطه چنين فرمود: «لا خير في العيش بعد هؤلاء پس از اينها پس از مسلم و هاني و پس از مردان و جواناني مانند فرزندان عقيل ديگر در زندگي، خير و سودي نيست». امام عليه السلام که با نزديک شدن به محيط عراق هر روز با افراد مختلف از مردم کوفه و عراق مصادف مي گرديد پس از پشت سر گذاشتن منزل «ثعلبيه» و با ورود به منزل ديگري به نام«شقوق» با مردي که از سوي کوفه مي آمد مواجه و از وي چگونگي اوضاع کوفه و افکار مردم آنجا را پرسيد. آن مرد عرضه داشت يابن رسول الله! مردم عراق در مخالفت شما متحد و هماهنگ گرديده و بر جنگ با شما هم پيمان شده اند. امام عليه السلام در پاسخ وي فرمود: «ان الامر لله يفعل ما يشاء...» «پيشامدها از سوي پروردگار است و آن چه خود صلاح بداند انجام مي دهد و خداي بزرگ هر روز (به مقتضاي زمان) اراده ي خاصي دارد». قافله ي حسين بن علي عليه السلام پس از حرکت از منزل «زباله» به منزل ديگري به نام «بطن عقبه» وارد گرديد و بنابر نقل «ابن قولويه» از امام صادق عليه السلام و همچنين بنا به نقل محدثان و مورخان ديگر، حسين بن علي عليه السلام به مناسبت خوابي که در اين منزل ديده بود خطاب به ياران و اصحابش چنين فرمود: «من درباره ي خودم هيچ پيش بيني نمي کنم جز اين که به قتل خواهم رسيد؛ زيرا در عالم رؤيا ديدم که سگهاي چندي به من حمله نمودند و بدترين و شديدترين آنها سگي بود سياه و سفيد». بنا به نقل مرحوم مفيد در ارشاد در اين هنگام پيرمردي از قبيله ي «عکرمه» به نام عمرو بن لوذان که در همين منزل به قافله ي امام عليه السلام برخورده بود خطاب به آن حضرت عرضه داشت: مقصد شما کجاست؟ امام فرمود: طرف کوفه. عمرو بن لوذان گفت: به خدا سوگندت مي دهم که از همين جا برگردي؛ زيرا من فکر مي کنم در اين سفر به جز نيزه و شمشير با چيز ديگري مواجه نخواهي شد و اينها که از تو دعوت کرده اند اگر جلوي جنگ و آشوب را بگيرند و از هر جهت آمادگي پيدا کنند سپس به طرف آنها حرکت کني، عيبي ندارد ولي با اين وضعي که خودت هم پيش بيني مي کني، من رفتن شما را به هيچ وجه صلاح نمي دانم! امام در پاسخ وي چنين فرمود: «اين مطلبي که تو درک مي کني براي من نيز واضح و روشن است ولي برنامه ي خدا تغيير پذير نيست». امام عليه السلام سپس فرمود: اينها دست از من بر نمي دارند مگر خون مرا بريزند ولي پس از اين عمل ننگين، خداوند کسي را بر آنان مسلط خواهد نمود که طعم تلخ ذلت را به شديدترين وجه به آنان بچشاند و از همه ي ملتها ذليلترشان بگرداند». قافله ي نور و کاروان حسيني پس از پشت سر گذاشتن «بطن عقبه» وارد منزل ديگري به نام «شراف» گرديد که پس از ورود آن حضرت، حر بن يزيد رياحي نيز با هزار مرد جنگجو - که تحت فرماندهي وي مأموريت جلوگيري از حرکت امام عليه السلام را به عهده داشتند - بدين منزل وارد شد. و در اين منزل بود که امام عليه السلام در طي دو سخنراني کوتاه موقعيت خويش و موقعيت خاندان بني اميه و انگيزه ي سفرش را به لشکريان حر، بيان نمود. امام پس از ورود به منزل «شراف» دستور داد جوانان پيش از طلوع صبح به سوي فرات رفته و بيش از حد معمول و مورد نياز، آب براي خيمه ها حمل نمايند. قبل از ظهر همين روز و در ميان گرماي شديد، حر بن يزيد رياحي در رأس هزار نفر مسلح وارد اين سرزمين گرديد. چون حسين بن علي عليه السلام شدت عطش و تشنگي توأم با خستگي و سنگيني سلاح و گرد و غبار راه را در سپاهيان حر مشاهده نمود، به ياران خويش دستور داد که آنها و اسبهايشان را سيراب نمايند. و طبق معمول بر آن مرکبهاي از راه رسيده آب بپاشند. ياران آن حضرت نيز طبق دستور وي عمل نموده و به جلوي اسبها آب مي گذاشتند و از طرف ديگر به يال و کاکل و پاهاي آنها آب مي پاشيدند. يکي از سپاهيان «حر» به نام «علي بن طعان محاربي» مي گويد من در اثر تشنگي و خستگي شديد پس از همه ي سربازان و پشت سر سپاهيان توانستم به منطقه ي «شراف» و محل اردوي سپاه وارد گردم. در آن هنگام چون همه ي ياران حسين سرگرم سيراب نمودن لشکريان بودند کسي به من توجه ننمود، در اين موقع مرد خوش خو و خوش قيافه اي که از کنار خيمه ها متوجه من گرديده بود و سپس معلوم شد که خود حسين بن علي عليه السلام است به ياريم شتافت و در حالي که مشک آبي با خود حمل مي کرد خود را به من رسانيد و گفت «انخ الراوية؛ شترت را بخوابان» «ابن طعام» مي گويد من در اثر عدم آشنايي با لغت حجاز چون منظور او را نفهميدم فرمود: «انخ الجمل؛ شتر را بخوابان» مرکب را خواباندم و مشغول خوردن آب گرديدم ولي در اثر تشنگي شديد و دست پاچگي، آب به سر و صورتم مي ريخت و نمي توانستم به راحتي استفاده کنم، امام فرمود: «اخنث السقاء؛ مشک را فشار بده» من باز هم منظور او را درک ننمودم امام، که مشک را به دست گرفته بود با دست ديگرش دهانه ي آن را گرفت تا توانست بدون زحمت و به راحتي سيراب گردم. پس از شروع اين محبت و پذيرايي و استراحت مختصر، موقع ظهر و وقت نماز فرارسيد، امام به حجاج بن مسروق مؤذن مخصوصش فرمود: «اذن يرحمک الله و اقم للصلوة نصلي؛ خدا رحمتت کند اذان و اقامه بگو تا نمازمان را بخوانيم». حجاج مشغول اذان گرديد، امام به «حر» فرمود تو نيز با ما نماز مي خواني يا مستقل و با سپاهيانت مي خواني؟ عرضه داشت نه، ما هم با شما و در يک صف به نماز مي ايستيم. امام در جلو و يارانش و «حر» و سپاهيانش در پشت سر آن حضرت ايستادند و نماز ظهر را با آن حضرت به جاي آوردند. پس از تمام شدن نماز، حسين بن علي عليه السلام در حالي که به شمشيرش تکيه کرده و در پايش نعلين بود و لباسش را پيراهين ساده و عبايي عربي تشکيل مي داد، رو به طرف مردم ايستاد و خطاب به آنان چنين فرمود: «مردم! سخنان من اتمام حجت است بر شماها و انجام وظيفه و رفع مسؤوليت در پيشگاه خدا، من به سوي شما حرکت ننمودم مگر آنگاه که دعوتنامه ها و پيکهاي شما به سوي من سرازير گرديد که ما امام و پيشوا نداريم، دعوت ما را بپذير و به سوي ما حرکت کن تا خداوند به وسيله ي تو ما را هدايت و رهبري نمايد. اگر بدين دعوتها وفادار و پايبند هستيد اينک که من به سوي شما آمده ام بايد با من پيمان محکم ببنديد و در همکاري و همياري با من از اطمينان بيشتري برخوردارم سازيد و اگر از آمدن من ناراضي هستيد حاضرم به محلي که از آن جا آمده ام مراجعه نمايم». سپاهيان حر در مقابل گفتار امام عليه السلام سکوت اختيار کردند و جواب مثبت يا منفي از سوي آنان ابزار نگرديد. بعد از اتمام نماز ظهر و سخنراني امام عليه السلام نماز عصر را نيز هر دو سپاه به امامت حسين بن علي انجام دادند، آن گاه امام سخنراني دوم خود را بعد از نماز عصر خطاب به سپاهيان «حر» چنين ايراد فرمود: «مردم! اگر از خدا بترسيد و بپذيريد که حق در دست اهل حق باشد موجب خشنودي خداوند خواهد گرديد و ما اهل بيت پيامبر به ولايت و رهبري مردم شايسته تر و سزاوارتر از اينها (بني اميه) مي باشيم که به ناحق مدعي اين مقام بوده و هميشه راه ظلم و فساد و دشمني با خدا را در پيش گرفته اند. و اگر در اين راهي که در پيش گرفته ايد پافشاري کنيد و از ما روي بگردانيد و حق ما را نشناسيد و فعلا خواسته ي شما غير از آن باشد که در دعوتنامه هاي شما منعکس بود، من از همين جا مراجعت مي کنم». چون سخن امام عليه السلام به پايان رسيد، «حر» اظهار داشت که ما از اين دعوتنامه ها خبري نداريم. امام به «عقبة بن سمعان» دستور داد دو خرجين که مملو از نامه هاي مردم کوفه بود حاضر نمود ولي «حر» باز هم از اين نامه ها اظهار بي اطلاعي کرد و گفتگويي در ميان وي و امام واقع گرديد. چون حر ديد امام عليه السلام در تصميم خود قاطع است و به هيچ وجه حاضر نيست در مقابل مأموريت وي انعطاف و نرمش نشان بدهد، چنين گفت: حال که شما تصميم به حرکت گرفته ايد بهتر است مسيري را براي خود انتخاب کنيد که نه به کوفه وارد شويد و نه به مدينه بازگرديد تا من از فرصت استفاده کنم و نامه اي صلح آميز به ابن زياد بنويسم شايد خداوند مرا از درگيري با تو نجات بخشد. حر اين جمله را نيز اضافه نمود: «اني أذکرک الله في نفسک فاني اشهد لئن قاتلت لتقتلن؛ اين نکته را نيز ياد آوري مي کنم و هشدارت مي دهم که اگر دست به شمشير ببري و جنگي آغاز کني، صد در صد کشته خواهي شد». و چون گفتار حر بدينجا رسيد و امام اين هشدار توأم با تهديد را از حر شنيد، در پاسخ وي چنين فرمود: «افبالموت تخوفني و هل يعدوبکم الخطب ان تقتلوني...؛ آيا مرا با مرگ مي ترساني و آيا بيش از کشتن من نيز کاري از شما ساخته است. من در پاسخ تو همان چند بيت را مي خوانم که برادر مؤمن «اوسي» آنگاه که مي خواست به ياري پيامبر بشتابد و در جنگ شرکت کند به پسر عمويش که مخالف حرکت وي بود انشاد نمود و چنين گفت: «من به سوي مرگ خواهم رفت که مرگ براي جوانمرد ننگ نيست آن گاه که او معتقد به اسلام و هدفش حق باشد...» حر با شنيدن اين پاسخ قطعي با خشم و ناراحتي، خود را کنار کشيد و از آن حضرت جدا گرديد. پس از حرکت از منزل «شراف» هر دو قافله به موازات و در نزديکي همديگر در حرکت بودند در منازل و در محلهايي که امکان آب و استراحت بيشتر بود هر دو قافله با هم فرود مي آمدند و يکي از اين منازل بيضه بود که در آن جا فرصتي به امام دست داد تا باز هم با سپاهيان «حر» سخن بگويد و حقايقي را با آنان در ميان بگذارد و علت قيام و حرکت و انگيزه ي مبارزه ي خويش را تشريح کند. امام حسين عليه السلام سخنان خود را اين گونه آغاز کرد: «مردم! پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود هر مسلماني با سلطان زورگويي مواجه گردد که حرام خدا را حلال نموده و پيمان الهي را درهم مي شکند و با سنت و قانون پيامبر از در مخالفت درآمده و در ميان بندگان خدا راه گناه و معصيت و عدوان و دشمني در پيش مي گيرد ولي او در مقابل چنين سلطاني با عمل يا با گفتار، اظهار مخالفت ننمايد بر خداوند است که اين فرد (ساکت) را به محل همان طغيانگر، در آتش جهنم داخل کند. مردم! آگاه باشيد اينان (بني اميه) اطاعت خدا را ترک و پيروي از شيطان را بر خود فرض نموده اند، فساد را ترويج و حدود الهي را تعطيل نموده، في ء را (که مختص به خاندان پيامبر است) به خود اختصاص داده اند. حلال و حرام و اوامر و نواهي خداوند را تغيير داده اند و من به رهبري جامعه ي مسلمانان از اين مفسدين که دين جدم را تغيير داده اند شايسته ترم. گذشته از اين حقايق، مضمون دعوتنامه هايي که از شما به دست من رسيده و پيکهايي که از سوي شما به نزد من آمده اند اين بود که شما با من بيعت کرده و پيمان بسته ايد که مرا در مقابل دشمن تنها نگذاريد و دست از ياري من برنداريد، اينک اگر بر اين پيمان خود باقي و وفادار باشيد به سعادت و ارزش انساني خود دست يافته ايد، زيرا من حسين فرزند دختر پيامبر و فرزند علي هستم که وجود من با شما مسلمانان درهم آميخته و فرزندان و خانواده ي شما به حکم فرزندان و خانواده ي خود من هستند (در ميان من و مسلمانان جدايي نيست) که شما بايد از من پيروي کنيد و مرا الگوي خود قرار دهيد. و اگر با من پيمان شکني نموديد و بر بيعت خود باقي نمانديد به خدا سوگند اين عمل شما نيز بي سابقه نيست و تازگي ندارد که با پدرم و برادرم و پسرعمويم مسلم نيز اين چنين رفتار نموديد و با آنان از در غدر و پيمان شکني درآمديد، پس آن کس گول خورده است که به حرف شما اعتماد کند و به پيمان شما مطمئن شود. شما مردماني هستيد که در به دست آوردن نصيب اسلامي خود راه خطا پيموده و سهم خود را به رايگان از دست داده ايد و هر کس پيمان شکني کند به ضرر خودش تمام خواهد گرديد و اميد است خداوند مرا از شما بي نياز سازد». در ادامه راه و در منزلگاه «رهيمه» مردي از مردم کوفه به نام«ابوهرم» به خدمت حسين بن علي عليه السلام رسيد و عرضه داشت: چه انگيزه اي تو را واداشت که از حرم جدت بيرون بيايي؟» امام عليه السلام در پاسخ وي چنين فرمود: «اي اباهرم! بني اميه با فحاشي و ناسزاگويي احترام مرا درهم شکستند، من راه صبر و شکيبايي را در پيش گرفتم. و ثروتم را از دستم ربودند، باز هم شکيبايي کردم ولي چون خواستند خونم را بريزند از شهر خود خارج شدم و به خدا سوگند اينان (بني اميه) مرا خواهند کشت و خداوند آنها را به ذلت فراگير و شمشير برنده مبتلا کرده و کسي را بر آنان مسلط خواهد نمود که به ذلت و زبونيشان بکشاند و به قتلشان برساند و ذليل تر از قوم سبأ گرداند که يک نفر زن به دلخواه خود بر مال و جانشان حکومت و فرمانروايي نمود». طبري مي گويد: چهار تن به نام عمرو بن خالد، سعد، مجمع و نافع بن هلال به همراهي طرماح بن عدي از کوفه حرکت کرده بودند که در منزل «عذيب الهجانات» با حسين بن علي عليه السلام مواجه گرديدند و در ضمن گفتگو با آن حضرت عرضه داشتند: يابن رسول الله! «طرماح» در طول راه اين اشعار را زياد تکرار مي کرد و به جاي «هدي» براي شتران آنها را مي خواند: «شتر من! از زجر و فشار ناراحت نباش و پيش از صبح و هر چه زودتر مرا حرکت بده. بهترين سوارت را بهترين مسافرت را، تا به مردي برساني که آقايي و کرامت در سرشت و نژاد اوست. آقاست و آزادمرد است و داراي سعه ي صدر که خداوند او را براي انجام بهترين امور به اين جا رسانده است. خدايش تا آخر دنيا نگهدارش باد». چون اشعار طرماح که حاکي از اشتياق فراوان او به درک حضور امام عليه السلام بود در حضور آن حضرت خوانده شد، امام عليه السلام در پاسخ آنان چنين فرمود: «به خدا سوگند! اميدوارم اراده و خواست خدا درباره ي ما خير باشد خواه کشته شويم يا پيروز گرديم». آن گاه امام عليه السلام از اين مسافران عقيده و طرز تفکر مردم کوفه را سؤال نمود، عرضه داشتند يابن رسول الله! اما بزرگان و سران قبايل کوفه به عالي ترين و سنگين ترين رشوه از سوي ابن زياد نايل گرديده اند و اما افراد ديگر، قلبشان با شما و شمشيرشان عليه شماست. سپس جريان کشته شدن قيس بن مسهر صيداوي (پيک امام) را به آن حضرت اطلاع دادند. امام با شنيدن اين خبر تأسف بار، اين آيه را خواند: «فمنهم من قضي نحبه...؛ گروهي از مؤمنان به پيمان خود (شهادت در راه خدا) وفا نمودند و گروه ديگر در انتظار به سر مي برند و عهد و پيمان خويش را تغيير نداده اند». آن گاه امام عليه السلام چنين دعا نمود؛ خدايا! بهشت را براي ما و آنان قرار بده و ما و آنان را در پايگاه رحمتت به مرغوبترين ثوابهاي ذخيره شده ات نايل بگردان». سپس «طرماح» سخن آغاز نمود و چنين گفت: يابن رسول الله! من به هنگام خروج از کوفه در کنار اين شهر، گروه زيادي را ديدم که اجتماع کرده بودند چون انگيزه اين اجتماع را سؤال کردم گفتند: اين مردم براي مقابله با حسين بن علي و جنگ با او آماده مي شوند، يابن رسول الله! تو را به خدا سوگند که از اين سفر برگرد؛ زيرا من مطمئن نيستم حتي يک نفر از مردم کوفه به کمک و ياري شما بشتابد و اگر تنها اين گروه را که من ديدم در جنگ با تو شرکت کنند، در شکست تو کافي است در صورتي که هر روز و هر ساعت که مي گذرد بر نيروي انساني و تسليحات جنگي آنان افزوده مي شود. طرماح، چنين پيشنهاد کرد: يابن رسول الله! من فکر مي کنم که شما و من نيز در رکاب شما به سوي «احبا» که منطقه ي سکونت قبيله ي ما «طي» و دامنه ي کوههاي سر به فلک کشيده است حرکت کنيم؛ زيرا اين منطقه آن چنان از امنيت برخوردار و از تعرض دشمن به دور است که در طول تاريخ، قبيله ي ما در مقابل سلاطين «عسان» و همه ي سفيد و سياه مقاومت نموده و به جهت وضع جغرافيايي ويژه اي که دارد هيچ دشمني به اين نقطه دست نيافته است؛ گذشته از موقعيت جغرافيايي، اگر شما ده روز در اين نقطه توقف کنيد، تمام افراد قبيله ي «طي»، سواره و با پاي پياده به ياري شما خواهند شتافت و من خودم تعهد مي کنم که بيست هزار نفر شمشير به دست و شجاع از قبيله ام را به ياري تو برانگيزم که در پيشاپيش شما با دشمن بجنگند تا هدف و برنامه ي شما روشن گردد. امام در پاسخ و پيشنهاد طرماح فرمود: خدا به تو و به افراد قبيله ات جزاي خير بدهد. سپس چنين فرمود: «در ميان ما و مردم کوفه عهد و پيماني بسته شده است و در اثر اين پيمان امکان برگشت براي ما نيست تا ببينم عاقبت کار به کجا بينجامد». چون طرماح تصميم قاطع امام را ديد، اجازه خواست تا از حضور آن حضرت مرخص شود و آذوقه اي که براي فرزندانش تهيه کرده است در کوفه به آنان برساند و هر چه سريعتر براي ياري امام به او، لاحق گردد. امام نيز به او اجازه داد. طرماح با عجله به خانواده اش سر زد و در مراجعت قبل از رسيدن به کربلا از شهادت امام عليه السلام و يارانش مطلع گرديد. در منزل بني مقاتل به امام اطلاع دادند که «عبيدالله بن حر جعفي» نيز در اين منزل اقامت گزيده است، امام عليه السلام نخست حجاج بن مسروق را به نزد وي فرستاد، حجاج گفت: اي فرزند حر! هديه ي گرانبها و ارمغان پر ارجي براي تو آورده ام اگر بپذيري، اينک حسين بن علي عليه السلام به اينجا آمده است و تو را به ياري مي طلبد، به او بپيوند تا به ثواب و سعادت بزرگي نايل گردي که اگر در رکاب او بجنگي به ثواب بي حدي رسيده اي و اگر کشته شوي به شهادت نايل شده اي. عبيدالله بن حر گفت: به خدا سوگند! من از شهر کوفه بيرون نيامدم مگر اين که اکثر مردم اين شهر، خود را به جنگ او و سرکوبي شيعيانش آماده مي کردند و براي من مسلم است که در اين جنگ کشته خواهد شد و من توانايي ياري و کمک او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببيند و من او را. حجاج به نزد امام عليه السلام بازگشت و پاسخ «ابن حر» را به عرض وي رسانيد. خود امام با چند تن از اصحابش به نزد عبيدالله آمد و او از امام استقبال نمود و خوشامد گفت. خود عبيدالله جريان اين ملاقات را چنين توصيف مي کند که: چون چشمم به آن حضرت افتاد، ديدم من در دوران عمرم زيباتر و چشم پر کن تر از او نديده ام ولي در عين حال به هيچ کس مانند او دلم نسوخته است و هيچگاه نمي توانم آن منظره را فراموش کنم که وقتي آن حضرت حرکت مي کرد چند کودک نيز دور او را گرفته بودند. «ابن حر» مي گويد: چون به قيافه ي امام تماشا کردم، ديدم رنگ محاسنش شديدا مشکي است پرسيدم که رنگ طبيعي است يا از خضاب استفاده کرده ايد؟ امام پاسخ داد: اي ابن حر! پيري من زودرس بود. و از اين گفتار امام فهميدم که رنگ خضاب است. به هر حال، پس از تعارفات و سخنان معمولي که در ميان عبيدالله و آن حضرت رد و بدل شد امام خطاب به وي چنين فرمود: «يا ابن الحر ان اهل مصرکم؛ پسر حر! مردم شهر شما (کوفه) به من نامه نوشته اند که همه ي آنان بر نصرت و ياري من اتحاد نموده و پيمان بسته اند و از من درخواست کرده اند که به شهرشان بيايم ولي حقيقت امر برخلاف آن است که آنان به من نگاشته اند و تو در دوران عمرت گناهان زيادي را مرتکب شده و خطاهاي فراواني از تو سر زده است آيا مي خواهي توبه کني و از آن خطاها و گناهها پاک گردي؟». عبيدالله گفت: مثلا چگونه توبه کنم؟ امام فرمود: «تنصر ابن بنت نبيک و تقاتل معه؛ فرزند دختر پيامبرت را ياري کرده و در رکاب وي با دشمنان او بجنگي». عبيدالله گفت: به خدا سوگند! من مي دانم که هر کس از فرمان تو پيروي کند، به سعادت و خوشبختي ابدي نايل شده است ولي من احتمال نمي دهم که ياري من به حال تو سودي داشته باشد؛ زيرا در کوفه کسي را نديدم که مصمم به ياري و پشتيباني شما باشد و به خدا سوگندت مي دهم که از اين امر معافم بداري؛ زيرا من از مرگ سخت گريزانم ولي اينک اسب معروف خود «ملحقه» را به حضورت تقديم مي کنم، اسبي که تا حال به وسيله ي آن دشمني را تعقيب نکرده ام جز اين که به او رسيده ام و هيچ دشمني با داشتن اين اسب مرا تعقيب ننموده است مگر اين که از چنگال او نجات يافته ام. امام عليه السلام در پاسخ وي فرمود: «حالا که در راه ما از نثار جان امتناع مي ورزي ما نيز نه به تو نياز داريم و نه به اسب تو؛ زيرا من از افراد گمراه براي خود نيرو نمي گيرم». آن گاه امام اين جمله را نيز اضافه نمود: «همان گونه که تو بر من نصيحت نمودي من نيز نصيحتي به تو مي کنم که تا مي تواني خود را به جاي دوردستي برسان تا صداي استغاثه ي ما را نشنوي و جنگ ما را نبيني؛ زيرا به خدا سوگند! اگر صداي استغاثه ي ما به گوش کسي برسد و به ياري ما نشتابد خدا او را در آتش جهنم قرار خواهد داد». عبيدالله از اين سخنان پند آميز امام پند نگرفت و به سپاه وي نپيوست ولي تا آخر عمر از اين جريان اظهار ندامت و پشيماني مي نمود و براي از دست دادن چنين سعادتي ابراز تأسف و تأثر مي کرد. باز در همان منزل «بني مقاتل» بود که عمرو بن قيس مشرقي به همراه پسر عمويش به حضور حسين بن علي عليه السلام شرفياب گرديد. آن حضرت پرسيد: آيا براي نصرت و ياري من آمده ايد؟ عرضه داشتند: نه؛ زيرا از طرفي ما داراي فرزندان زيادي هستيم و از سوي ديگر مال التجاره ي مردم در نزد ماست و نمي دانيم سرنوشت شما به کجا خواهد انجاميد و صلاح نيست که مال مردم در دست ما تلف و ضايع گردد. در اين جا امام عليه السلام خطاب به آن دو چنين فرمود: «از اين منطقه دور باشيد تا صداي استغاثه ي من به گوش شما نرسد و اثري از من نبينيد؛ زيرا هر کس صداي استغاثه ي ما را بشنود يا اثري از ما ببيند ولي به استغاثه ي ما جواب مثبت ندهد و به فرياد ما نرسد خداوند او را با ذلت تمام در جهنم سرنگون خواهد نمود». در منزل «قصر بني مقاتل» و در اواخر شب، امام دستور داد جوانان مشکها را پر از آب کردند و به سوي منزل بعدي حرکت نمودند، به هنگامي که قافله در حرکت بود صداي امام به گوش رسيد که کلمه ي استرجاع را مکرر بر زبان مي راند: «انا لله و انا اليه راجعون والحمدلله رب العالمين». حضرت علي اکبر فرزند دلير و شجاع آن حضرت از انگيزه ي اين استرجاع سؤال نمود. امام اين چنين پاسخ داد: «من سرم را به زين اسب گذاشته بودم که خواب خفيفي بر چشمم مسلط شد، در اين موقع صداي هاتفي به گوشم رسيد که مي گفت: اين جمعيت در اين هنگام شب در حرکتند و مرگ نيز در تعقيب آنهاست و براي من معلوم گرديد که اين، خبر مرگ ماست». حضرت علي اکبر عرضه داشت: «لا اراک الله بسوء ألسنا علي الحق؟ خدا حادثه ي بدي پيش نياورد مگر ما بر حق نيستيم؟» امام فرمود: «بلي به خدا سوگند که ما بجز در راه حق قدم بر نمي داريم». علي اکبر عرضه داشت: «اذا لا نبالي ان نموت محقين؛ اگر بناست در راه حق بميريم ترسي از مرگ نداريم». امام در اين هنگام او را دعا نمود و چنين فرمود: «خداوند براي تو بهترين پاداش فرزندي را عنايت کند». قافله ي امام عليه السلام و به موازات آن سپاهيان حر، به حرکت خود ادامه دادند تا به «نينوا» رسيدند و در اينجا با مردي مسلح که سوار بر اسب تندرو بود مواجه گرديدند و او پيک ابن زياد و حامل نامه اي از سوي وي به «حر» بود. متن نامه چنين است: «با رسيدن اين نامه بر حسين بن علي فشار وارد بياور و در بياباني بي آب و علف و بي دژ فرودش آر». «حر» نيز متن نامه را براي امام عليه السلام خواند و آن حضرت را در جريان مأموريت خويش قرار داد. امام فرمود: پس بگذار ما در بيابان نينوا و يا غاضريات يا شفيه فرود آييم. حر گفت: من نمي توانم با اين پيشنهاد شما موافقت کنم؛ زيرا من ديگر در تصميم گيري خود آزاد نيستم چون همين نامه رسان، جاسوس ابن زياد نيز مي باشد و جزييات اقدامات مرا زير نظر دارد. در اين هنگام «زهير بن قين» به امام عليه السلام چنين پيشنهاد نمود که براي ما جنگ کردن با اين گروه کم، آسانتر است از جنگ کردن با افراد زيادي که در پشت سر آنهاست و به خدا سوگند! طولي نخواهد کشيد که لشکريان زيادي به پشتيباني اينها برسد و آن وقت ديگر ما تاب مقاومت در برابر آنان را نخواهيم داشت. امام در پاسخ پيشنهاد زهير چنين فرمود: «ما کنت لأبدأهم بالقتال؛ من هرگز شروع کننده ي جنگ نخواهم بود». آن گاه امام عليه السلام خطاب به حر فرمود: بهتر است يک قدر ديگر حرکت کنيم و محل مناسبتري براي اقامت خود برگزينيم. حر موافقت نمود و به حرکت خود ادامه دادند تا به سرزمين کربلا رسيدند در اين جا حر و يارانش به عنوان اينکه اين محل به فرات نزديک و محل مناسبي است از پيشروي امام جلوگيري نمودند. وقتي حسين بن علي عليه السلام تصميم گرفت در آن سرزمين فرود آيد، از نام آنجا سؤال کرد، پاسخ دادند که: اين جا را «طف» مي گويند. امام پرسيد نام ديگري نيز دارد؟ عرضه داشتند: «کربلا» هم ناميده مي شود. امام با شنيدن اسم «کربلا» گفت: «اللهم اعوذبک من الکرب و البلاء؛ خدايا! از اندوه بلا به تو پناه مي آورم». سپس فرمود: «اينجاست محل فرود آمدن ما و به خدا سوگند! همين جاست محل قبرهاي ما و به خدا سوگند از اينجاست که در قيامت محشور و منشور خواهيم گرديد و اين وعده اي است از جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و در وعده ي او خلافي نيست». حسين بن علي عليه السلام در دوم محرم الحرام سال 61 هجري وارد کربلا گرديد و پس از توقف کوتاه در ميان ياران و فرزندان و افراد خاندان خويش قرار گرفت و اين خطبه را ايراد نمود: «اما بعد؛ پيشامد ما همين است که مي بينيد؛ جدا اوضاع زمان دگرگون گرديده، زشتيها آشکار و نيکيها و فضيلتها از محيط ما رخت بربسته است، از فضايل انساني باقي نمانده است مگر اندکي مانند قطرات ته مانده ي ظرف آب. مردم در زندگي ننگين و ذلت باري به سر مي برند که نه به حق، عمل و نه از باطل روگرداني مي شود، شايسته است که در چنين محيط ننگين، شخص باايمان و بافضيلت، فداکاري و جانبازي کند و به سوي فيض ديدار پروردگارش بشتابد، من در چنين محيط ذلت باري مرگ را جز سعادت و خوشبختي و زندگي با اين ستمگران را چيزي جز رنج و نکبت نمي دانم». امام به سخنانش چنين ادامه داد: «اين مردم برده هاي دنيا هستند و دين لقلقه ي زبانشان مي باشد، حمايت و پشتيبانيشان از دين تا آن جاست که همين دستور را داد و تنها فرزندش حفص و غلام مخصوصش به همراه او وارد خيمه شدند. امام در اين مجلس خطاب به عمر سعد چنين گفت: «فرزند سعد! آيا مي خواهي با من جنگ کني در حالي که مرا مي شناسي و مي داني پدر من چه کسي است و آيا از خدايي که برگشت تو به سوي اوست نمي ترسي؟ آيا نمي خواهي با من باشي و دست از اينها (بني اميه) برداري که اين عمل به خدا نزديکتر و مورد توجه اوست». عمر سعد در پاسخ امام عرضه داشت مي ترسم در اين صورت خانه ي مرا در کوفه ويران کنند. امام فرمود: من به هزينه ي خودم براي تو خانه اي مي سازم. عمر سعد گفت: مي ترسم باغ و نخلستانم را مصادره کنند. امام فرمود: من در حجاز بهتر از اين باغها را که در کوفه داري به تو مي دهم. عمر سعد گفت: زن و فرزندم در کوفه است و مي ترسم آنها را به قتل برسانند. امام عليه السلام چون بهانه هاي او را ديد و از توبه و بازگشت وي مأيوس گرديد در حالي که اين جمله را مي گفت، از جاي خود برخاست: «چرا اين قدر در اطاعت شيطان پافشاري مي کني! خدايت هر چه زودتر در ميان رختخوابت بکشد و در روز قيامت از گناهت درنگذرد، به خدا سوگند! اميدوارم که از گندم عراق نصيبت نگردد مگر به اندازه ي کم (يعني عمرت کوتاه باد)». عمر سعد نيز از روي استهزا گفت: جو عراق براي من بس است. بنا به نقل طبري عصر پنجشنبه نهم محرم، عمر سعد فرمان حمله داد و لشکر به حرکت درآمد. امام عليه السلام در آن ساعت در بيرون خيمه به شمشيرش تکيه نموده خواب خفيفي بر چشمانش مستولي شد. و چون زينب کبري عليه السلام سر و صداي لشکر عمر سعد را شنيد و جنب و جوش آنها را ديد به نزد امام آمد و عرضه داشت: برادر! اينک دشمن به خيمه ها نزديک شده است. امام عليه السلام سربرداشت و اول اين جمله را گفت: «اينک جدم رسول خدا را در خواب ديدم که به من فرمود: فرزندم به زودي به نزد ما خواهي آمد». سپس برادرش ابوالفضل عليه السلام را خطاب کرد و چنين گفت: جانم به قربانت! سوار شو و با اينها ملاقات کن و انگيزه و هدف آنان را بپرس. طبق فرمان امام عليه السلام حضرت ابوالفضل با بيست تن که زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز در ميان آنان ديده مي شد به سوي دشمن حرکت نموده و در مقابل آنان قرار گرفت و انگيزه ي حرکتشان را سؤال نمود. لشکريان عمر سعد در جواب او گفتند: اينک از سوي امير (ابن زياد) حکم تازه اي رسيده است که بايد شما بيعت کنيد و الا همين الان وارد جنگ خواهيم گرديد. حضرت ابوالفضل به سوي امام برگشت و پيشنهاد آنان را به عرض آن حضرت رسانيد. امام در پاسخ وي چنين فرمود: «به سوي آنان بازگرد و اگر توانستي همين امشب را مهلت بگير و جنگ را به فردا موکول بکن تا ما امشب را به نماز و استغفار و مناجات با پروردگارمان بپردازيم؛ زيرا خدا مي داند که من به نماز و قرائت قرآن واستغفار و مناجات با خدا علاقه ي شديد دارم». ابوالفضل عليه السلام برگشت و تقاضاي مهلت يک شبه نمود. عمر سعد چون در قبول اين پيشنهاد مردد بود موضوع را با فرماندهان لشکر مطرح و نظر آنان را جويا گرديد. يکي از فرماندهان به نام «عمرو بن حجاج» گفت: سبحان الله! اگر اينها از ترک و ديلم بودند و چنين مهلتي از تو درخواست مي کردند بايستي به آنان جواب مثبت مي دادي «در صورتي که اينها فرزندان پيامبر هستند». «قيس بن اشعث»يکي ديگر از فرماندهان گفت: به عقيده ي من هم بايد به اين درخواست حسين جواب مثبت داد؛ زيرا اين درخواست وي نه براي عقب نشيني آنها از جبهه و نه براي تجديد نظر است بلکه به خدا سوگند! فردا اينها پيش از تو به جنگ شروع خواهند نمود. عمر سعد گفت: اگر چنين است پس چرا شب را به آنان مهلت بدهيم؟ به هر حال، پس از گفتگوي زياد، پاسخ عمر سعد به حضرت ابوالفضل عليه السلام اين بود: ما امشب را به شما مهلت مي دهيم اگر تسليم شديد و به فرمان امير گردن نهاديد به نزد او مي بريم و اگر امتناع کرديد ما هم شما را به حال خود باقي نخواهيم گذاشت و جنگ است که سرنوشت شما را تعيين خواهد نمود. و بدين گونه با درخواست امام عليه السلام موافقت گرديد و شب عاشورا به وي مهلت داده شد. حسين بن علي عليه السلام نزديک غروب تاسوعا و پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد (و يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفته اين خطابه را ايراد نمود: «خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه، مقابل نعمتهايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و به دين و آيين مان آشنا ساختي و بر ما گوش (حق شنو) و چشم (حق بين) و قلب (روشن) عطا فرموده اي و از گروه مشرک و خدا نشناس قرار ندادي. اما بعد: من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديده ام و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديقتر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد. آنگاه فرمود: جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خبر داده بود که من به عراق فرا خوانده مي شوم و در محلي به نام «عمورا» و يا «کربلا» فرود آمده و در همانجا به شهادت مي رسم و اينک وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آازد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه ي شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده ي مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست بيابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خداوند به همه ي شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند». اولين کسي که پس از سخنراني امام عليه السلام لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي عليه السلام بود. او چنين گفت: «لا ارانا الله ذلک ابدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم». و اصحاب آن حضرت در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت: «حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد اذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد». آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچگاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد بلکه ثروت و جان فرزندانمان را فداي راه تو کرده و تا آخرين مرحله در رکاب تو جنگ خواهيم کرد. آن گاه که حسين بن علي عليه السلام اين عکس العمل متقابل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان نسبت به مقام امامت است به سمع آن حضرت رسيد، در ضمن اينکه آنها را با اين جمله دعا مي نمود: «جزاکم الله خيرا» خدا به همه ي شما پاداش نيک عنايت کند. به طور قاطعانه و صريح چنين فرمود: «اني غدا اقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه ي شما و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار نيز با من کشته خواهند شد». همه ي ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: مانيز به خداي بزرگ سپاسگزاريم که بوسيله ي ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو بر ما عزت و شرافت بخشيد، اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟ و طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلوي چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمتهايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند. مرحوم مقرم نقل مي کند که امام عليه السلام در شب عاشورا و در ميان تاريکي از خيمه ها دور شد. نافع بن هلال که يکي از ياران آن حضرت بود خود را به امام عليه السلام رسانيد و انگيزه ي بيرون شدن از محيط خيمه ها را سؤال کرد و اضافه نمود: يابن رسول الله! آمدن شما به سوي لشکر اين مرد طاغي مرا سخت نگران و متوحش ساخت. امام عليه السلام در پاسخ وي فرمود: «آمده ام تا پستي و بلندي اطراف خيمه ها را بررسي کنم که مبادا براي دشمن مخفيگاهي باشد و از آن جا براي حمله ي خود و يا دفع حمله ي شما استفاده کند». آن گاه امام عليه السلام در حالي که دست نافع در دستش بود چنين فرمود: «هي و الله وعد لا خلف فيه؛ امشب همان شب موعود است، وعده اي است که هيچ تخلف در آن راه ندارد». سپس امام عليه السلام رشته کوه هايي را که در مهتاب شب از دور ديده مي شد به نافع نشان داد و فرمود: نمي خواهي در اين تاريکي شب به اين کوهها پناهنده شوي و خود را از مرگ برهاني؟». «نافع بن هلال» خود را به قدمهاي آن حضرت انداخت و عرضه داشت مادرم به عزايم بنشيند من اين شمشير را به هزار درهم و اسبم را هم به هزار درهم خريداري نموده ام، سوگند به آن خدايي که با محبت تو بر من منت گذاشته است بين من و تو جدايي نخواهد افتاد مگر آن وقت که اين شمشير، کند و اين اسب خسته شود. «مقرم» از نافع بن هلال چنين نقل مي کند که: امام عليه السلام پس از بررسي بيابان هاي اطراف، به سوي خيمه ها برگشت و به خيمه ي زينب کبري عليهاالسلام وارد گرديد و من در بيرون خيمه کشيک مي دادم، زينب کبري عليهاالسلام عرضه داشت: برادر! آيا ياران خود را آزموده اي و به نيت و استقامت آنان پي برده اي؟ مبادا در موقع سختي دست از تو بردارند و در ميان دشمن تنها بگذارند. امام عليه السلام در پاسخ وي چنين فرمود: «آري، به خدا سوگند! آنها را آزمودم و نيافتم مگر دلاور و غرنده (شيرخوار) و باصلابت و استوار (کوهوار)، آنان به کشته شدن در رکاب من آن چنان مشتاق هستند مانند اشتياق طفل شير خوار به پستان مادرش». نافع مي گويد: من چون اين سؤال و جواب را شنيدم، گريه گلويم را گرفت و به نزد حبيب بن مظاهر آمده و آن چه از امام و خواهرش شنيده بودم بدو بازگو نمودم. حبيب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر منتظر فرمان امام عليه السلام نبوديم همين امشب به دشمن حمله مي کرديم. گفتم حبيب! اينک امام در خيمه ي خواهرش مي باشد و شايد از زنان و اطفال حرم نيز در آن جا باشد و بهتر است تو با گروهي از يارانت به کنار خيمه ي آنان رفته و مجددا اظهار وفاداري بنماييد تا هر چه بيشتر مايه ي دلگرمي اين بانوان باشد. حبيب با صداي بلند ياران امام را که در ميان خيمه ها بودند دعوت کرد و همه ي آنان، خود را از خيمه ها بيرون انداختند. حبيب اول به افراد بني هاشم گفت: از شما درخواست مي کنم که به درون خيمه هاي خود برگرديد و به عبادت و استراحت خويش بپردازيد سپس گفتار نافع را براي بقيه ي صحابه نقل نمود. همه ي آنان پاسخ دادند: سوگند به خدايي که بر ما منت گذاشته و بر چنين افتخاري نايل نموده است اگر منتظر فرمان امام نبوديم، همين حالا با شمشيرهاي خود به دشمن حمله مي کرديم، حبيب دلت آرام و چشمت روشن باد. حبيب بن مظاهر در ضمن دعا به آنان پيشنهاد نمود که بياييد با هم به کنار خيمه ي بانوان رفته به آنان نيز اطمينان خاطر بدهيم. چون به کنار اين خيمه رسيدند، حبيب خطاب به بانوان بني هاشم چنين گفت: اي دختران پيامبر و اي حرم رسول خدا! اينان جوانان فداکار شما و اينها شمشيرهاي براقشان است که همه سوگند ياد نموده اند اين شمشيرها را در غلافي جاي ندهند مگر در گردن دشمنان شما و اين نيزه هاي بلند و تيز در اختيار غلامان شماست که هم قسم شده اند آنها را فرونبرند مگر در سينه ي دشمنان شما. در اين هنگام يکي از بانوان به آنان چنين پاسخ داد: «ايها الطيبون حاموا عن بنات رسول الله و حرائر اميرالمأمنين؛ اي پاک مردان! از دختران پيامبر و زنان خاندان اميرالمؤمنان دفاع کنيد». چون سخن اين بانو به گوش اين افراد رسيد، با صداي بلند گريه کرده و هر يک به سوي خيمه خويش بازگشتند. از امام سجاد عليه السلام نقل شده است که در شب عاشورا پدرم در ميان خيمه با چند تن از يارانش نشسته بود و «جون» غلام ابوذر مشغول اصلاح شمشير امام عليه السلام بود، آن حضرت به اين اشعار مترنم و متمثل گرديد: «اي دنيا! اف بر دوستي تو که صبحگاهان و عصرگاهان چقدر از دوستان و خواهانت را به کشتن مي دهي به عوض قناعت نورزي و همانا کارها به خداي بزرگ محول است و هر زنده اي سالک اين راه». امام سجاد عليه السلام مي گويد: من از اين اشعار به هدف امام عليه السلام که خبر مرگ و اعلان شهادت بود پي بردم و چشمانم پر از اشک گرديد ولي از گريه خودداري کردم، اما عمه ام زينب که در کنار بستر من نشسته بود با شنيدن اين اشعار و با متفرق شدن ياران امام، خود را به خيمه ي آن حضرت رسانيد و گفت: واي بر من! اي کاش مرده بودم و چنين روزي را نمي ديدم، اي يادگار گذشتگانم و اي پناهگاه بازماندگانم گويا همه ي عزيزانم را امروز از دست داده ام که اين پيشامد، مصيبت پدرم علي و مادرم زهرا و برادرم حسن عليه السلام را زنده نمود. امام عليه السلام به زينب کبري تسلي داده و به صبر و شکيبايي توصيه نمود و چنين گفت: «خواهر! راه صبر و شکيبايي را در پيش بگير و بدانکه همه ي مردم دنيا مي ميرند و آنان که در آسمانها هستند زنده نمي مانند، همه ي موجودات از بين رفتني هستند مگر خداي بزرگ که دنيا را با قدرت خويش آفريده است و همه ي مردم را مبعوث و زنده خواهد نمود و اوست خداي يکتا. پدر و مادرم و برادرم حسن بهتر از من بودند که همه به جهان ديگر شتافتند و من و آنان و همه ي مسلمانان بايد از رسول خدا پيروي کنيم که او نيز به جهان بقا شتافت». سپس فرمود: «خواهرم ام کلثوم! فاطمه! رباب! پس از مرگ من گريبان چاک نکنيد و صورت خود را نخراشيد و سخني که از شما شايسته نيست بر زبان نرانيد». صاحب «نفس المهموم» از مرحوم صدوق قدس سره نقل مي کند که در ساعتهاي آخر شب عاشورا خواب سبکي چشم امام عليه السلام را فراگرفت و چون بيدار گرديد خطاب به ياران و اصحابش فرمود: «من در خواب ديدم که چندين سگ شديدا بر من حمله مي کنند و شديدترين آنها سگي بود به رنگ سياه و سفيد و اين خواب نشانگر آن است از ميان اين افراد کسي که به مرض برص مبتلاست قاتل من خواهد بود». امام عليه السلام سپس فرمود: و پس از اين خواب، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را با گروهي از يارانش ديدم که به من فرمود: «تو شهيد اين امت هستي و ساکنان آسمانها و عرش برين، آمدن تو را به همديگر مژده و بشارت مي دهند، تو امشب افطار را در نزد من خواهي بود، عجله کن و تأخير روا مدار و اينک فرشته اي از آسمان فرود آمده است تا خون تو را در شيشه ي سبز رنگي جمع آوري کند». بنا به نقل ابن قولويه و مسعودي، حسين بن علي عليه السلام آن گاه که نماز صبح را بجاي آورد، رو به سوي نمازگزاران نموده پس از حمد و سپاس خداوند به آنان چنين فرمود: خداوند به کشته شدن شما و کشته شدن من در اين روز اذن داده است و بر شماست که صبر و شکيبايي در پيش گرفته و با دشمن بجنگيد». مرحوم شيخ صدوق از امام سجاد عليه السلام مطلبي بدين مضمون نقل مي کند که: در روز عاشورا چون جنگ شدت گرفت و کار بر حسين بن علي عليه السلام سخت شد بعضي از ياران آن حضرت متوجه گرديدند که تعدادي از اصحاب و ياران امام عليه السلام در اثر شدت جنگ و با مشاهده ي بدنهاي قطعه قطعه شده ي دوستانشان و رسيدن نوبت شهادتشان رنگشان متغير و لرزه بر اندامشان مستولي گرديده است ولي خود حسين بن علي عليه السلام و تعدادي از خواص يارانش برخلاف گروه اول هر چه فشار بيشتر و فاصله ي آنان با شهادت نزديکتر مي شود رنگشان گلناري گشته و از آرامش و سکون خاطر بيشتري برخوردار مي گردند که از اين منظره ي جالب و شهامت فوق العاده متعجب شده در حالي که به قيافه ي روحاني و سيماي گلناري حسين بن علي عليه السلام اشاره مي نمودند به ياران خود چنين گفتند: «به حسين بن علي عليه السلام نگاه کنيد که از مرگ و شهادت کوچکترين ترسي به خود راه نمي دهد». آن حضرت چون اين جمله را از آنان شنيد ياران خويش را اين چنين مورد خطاب قرار داد: «اي بزرگ زادگان صبر و شکيبايي به خرج دهيد که مرگ چيزي جز يک پل نيست که شما را از سختي و رنج عبور داده به بهشت پهناور و نعمتهاي هميشگي آن مي رساند، چه کسي است که نخواهد از يک زندان به قصري انتقال يابد و همين مرگ براي دشمنان شما مانند آن است که از کاخي به زندان و شکنجه گاه منتقل گردند. پدرم از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بر من نقل نمود که مي فرمود: دنيا براي مؤمن همانند زندان و براي کافر همانند بهشت است. مرگ پلي است که اين گروه مؤمن را به بهشتشان مي رساند و آن گروه کافر را به جهنمشان. آري، نه دروغ شنيده ام و نه دروغ مي گويم». آن حضرت پس از اين بيان، صفوف لشکر خويش را که بنا به مشهور از 72 تن تشکيل مي يافت منظم نمود، ميمنه ي سپاه را به زهير بن قين و ميسره را به حبيب بن مظاهر و پرچم را به برادرش عباس بن علي عليه السلام سپرد و خود و افراد خاندانش در قلب سپاه قرار گرفتند. در اين هنگام عمر بن سعد نيز به آرايش و تنظيم صفوف لشکر خويش مشغول بود و چون چشم امام عليه السلام به انبوه جمعيت لشکر دشمن افتاد و در مقابل خويش سيلي عظيم و موجي خروشان از دشمن را ديد دستها را به سوي آسمان بلند کرد و اين دعا را خواند: خدايا! تو در هر غم و اندوه پناهگاه و در هر پيشامد ناگوار مايه ي اميد من هستي و در هر حادثه اي سلاح و ملجأ من. چه بسيار غمهاي کمرشکن که دلها در برابرش آب و راه هر چاره در مقابلش مسدود مي گردد، غمهاي جانکاهي که با ديدن آنها دوستان، دوري جسته و دشمنان زبان به شماتت مي گشودند، در چنين مواقعي تنها به پيشگاه تو شکايت آورده و از ديگران قطع اميد نموده اند و تو بودي که به داد من رسيده و اين کوههاي غم را برطرف کرده اي و از اين امواج اندوه نجاتم بخشيده اي. خدايا! تويي صاحب هر نعمت و تويي آخرين مقصد و مقصود من». امام عليه السلام پس از تنظيم صفوف لشکر خويش، سوار بر اسب گرديد و از خيمه ها قدري فاصله گرفت و با صداي بلند و رسا خطاب به لشکر افراد عمر سعد چنين فرمود: مردم! حرف مرا بشنويد و در جنگ و خونريزي شتاب نکنيد تا من وظيفه ي خود را که نصيحت و موعظه شماست، انجام بدهم و انگيزه ي سفر خود را به اين منطقه توضيح بدهم. اگر دليل مرا پذيرفتيد و با من از راه انصاف درآمديد راه سعادت را دريافته و دليلي براي جنگ با من نداريد و اگر دليل مرا نپذيرفتيد و از راه انصاف نيامديد همه ي شما دست به دست هم بدهيد و هر تصميم و انديشه ي باطل که داريد درباره ي من به اجرا بگذاريد و مهلتم ندهيد ولي به هر حال امر بر شما پوشيده نماند، يار و پشتيبان من خدايي است که قرآن را فرو فرستاد و اوست يار و ياور نيکان». بنا به نقل کتب تاريخ، چون سخن امام عليه السلام به آخرين فراز اين بخش رسيد، صداي گريه از سوي بعضي از زنان و دختران که به سخنان آن حضرت گوش فرا مي دادند، بلند شد و لذا امام عليه السلام سخن و خطابه ي خويش را قطع کرده و به برادرش عباس و فرزندش علي اکبر مأموريت داد تا آنها را به سکوت و آرامش دعوت نمايند و اين جمله را نيز اضافه نمود که آنان گريه هاي زيادي در پيش دارند. چون بانوان و اطفال آرام شدند، امام دو مرتبه شروع به سخن کرد و پس از حمد و سپاس خداوند خطبه ي ديگري ايراد نمود. «بندگان خدا! از خدا بترسيد و از دنيا در حذر باشيد که اگر بنا بود همه ي دنيا به يک نفر داده شود و يا يک فرد براي هميشه در دنيا بماند پيامبران براي بقا سزاوارتر و جلب خشنودي آنان بهتر و چنين حکمي خوشايندتر بود ولي هرگز! زيرا خداوند دنيا را براي فاني شدن خلق نموده که تازه هايش کهنه و نعمتهايش زايل و سرور و شاديش به غم و اندوه مبدل خواهد گرديد، دون منزلي است و موقت خانه اي. پس براي آخرت خود توشه اي برگيريد و بهترين توشه ي آخرت تقوا و ترس از خداست. مردم! خداوند دنيا را محل فنا و زوال قرار داد که اهل خويش را تغيير داده و وضعشان را دگرگون مي سازد، مغرور و گول خورده کسي است که گول دنيا را بخورد و بدبخت کسي است که مفتون آن گردد. مردم! دنيا شما را گول نزند که هر کس بدو تکيه کند نااميدش سازد و هر کس بر وي طمع کند به يأس و نااميديش کشاند و شما اينک به امري هم پيمان شده ايد که خشم خدا را برانگيخته و به سبب آن، خدا از شما اعراض کرده و غضبش را بر شما فرستاده است. چه نيکوست خداي ما و چه بد بندگاني هستيد شماها که به فرمان خدا گردن نهاده و به پيامبرش ايمان آورديد و سپس براي کشتن اهل بيت و فرزندانش هجوم کرديد. شيطان بر شما مسلط گرديده و خداي بزرگ را از ياد شما برده است. ننگ بر شما و ننگ بر ايده و هدف شما. ما براي خدا خلق شده ايم و برگشتمان به سوي اوست. (سپس فرمود): اينان پس از ايمان، به کفر گراييده اند، اين قوم ستمگر از رحمت خدا دور باد». و در بخش سوم خطبه، از راه معرفي خويش، به موعظه و نصيحت آنان ادامه مي دهد و چنين مي فرمايد: «مردم! بگوييد من چه کسي هستم سپس به خود آييد و خويشتن را ملامت کنيد و ببينيد آيا قتل من و درهم شکستن حريم من براي شما جايز است؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا من فرزند وصي و پسر عموي پيامبر شما نيستم؟ مگر من فرزند کسي نيستم که پيش از همه ي مسلمانان به خدا ايمان آورد و پيش از همه رسالت پيامبر را تصديق نمود؟ آيا حمزه سيدالشهداء عموي پدر من نيست؟ آيا جعفر طيار عموي من نيست؟ آيا شما سخن پيامبر را در حق من و برادرم نشنيده ايد که فرمود: اين دو، سروران جوانان بهشت هستند؟ اگر مرا در گفتارم تصديق کنيد اينها حقايقي است که کوچکترين خلافي در آن نيست؛ زيرا از روز اول دروغ نگفته ام؛ چون دريافته ام که خداوند به اهل دروغ غضب کرده و ضرر دروغ را به گوينده ي آن برمي گرداند. و اگر مرا تکذيب مي کنيد، اينک در ميان مسلمانان از صحابه ي پيامبر کساني هستند که مي توانيد از آنها سؤال کنيد: از جابر بن عبدالله انصاري، ابوسعيد خدري، سهل بن سعد ساعدي، زيد بن ارقم و انس بن مالک بپرسيد که همه ي آنان گفتار پيامبر را درباره ي من و برادرم از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيده اند و همين يک جمله مي تواند مانع شما گردد از ريختن خون من». در اين جا شمر بن ذي الجوشن که يکي از فرماندهان و سران لشکر کوفه بود، متوجه گرديد که ممکن است سخنان امام در سپاهيان مؤثر واقع شود و آنان را از جنگ منصرف سازد و لذا خواست سخن امام را قطع کند و با صداي بلند داد زد: «او در ضلالت است و نمي فهمد چه مي گويد». حبيب بن مظاهر هم از سوي لشکر آن حضرت بدو پاسخ داد: «تويي که در ضلالت و گمراهي سخت مي باشي و راست مي گويي که سخن او را نمي فهمي؛ زيرا خدا قلب تو را مهر و موم کرده است». «اگر در گفتار پيامبر درباره ي من و برادرم ترديد داريد آيا در اين واقعيت نيز شک مي کنيد که من پسر دختر پيامبر شما هستم و در همه ي دنيا و در ميان شما و ديگران پيامبر خدا فرزندي جز من ندارد؟ واي بر شما! آيا کسي از شما را کشته ام که در مقابل خون وي مرا به قتل مي رسانيد! يا مال کسي را گرفته ام و يا جراحتي بر شما وارد ساخته ام تا مستحق مجازاتم بدانيد؟». گفتار حسين بن علي عليه السلام که بدينجا رسيد، سکوت کامل بر سپاه کوفه حکمفرما بود و هيچ عکس العمل و پاسخي از طرف آنان مشاهده نمي گرديد که امام چند تن از افراد سرشناس کوفه را که از آن حضرت دعوت کرده و در ميان لشکر ابن سعد حضور داشتند، خطاب کرد و چنين فرمود: «اي شبث بن ربعي و اي حجار بن ابجر و اي قيس بن اشعث و اي يزيد بن حارث! آيا شما براي من نامه ننوشتيد که ميوه هايمان رسيده و درختانمان سرسبز و خرم است و در انتظار تو دقيقه شماري مي کنيم، در کوفه لشکرياني مجهز و آماده در اختيار تو است». اين افراد در مقابل گفتار امام پاسخي نداشتند جز انکار و گفتند ما چنين نامه اي به تو ننوشته ايم. در اينجا قيس بن اشعث با صداي بلند گفت: يا حسين! چرا با پسرعمويت بيعت نمي کني (تا راحت شوي)؟ که در اين صورت با تو به دلخواهت رفتار خواهند کرد و کوچکترين ناراحتي متوجه تو نخواهد گرديد. امام در پاسخ وي فرمود: «به خدا سوگند! نه دست ذلت در دست آنان مي گذارم و نه مانند بردگان از صحنه ي جنگ و از برابر دشمن فرار مي کنم». سپس آيه اي را که گفتار حضرت موسي را در مقابل عناد و لجاجت فرعونيان نقل مي کند، قرائت نمود: من به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه مي برم که گفتار مرا دور مي افکنيد. پناه مي برم به به پروردگار خويش و پروردگار شما که گفتار مرا دور مي افکنيد. پناه مي برم به پروردگار خويش و پروردگار شما از هر شخص متکبري که ايمان به روز جزا ندارد». خوارزمي مي گويد: دومين سخنراني امام عليه السلام در روز عاشورا و در سرزمين کربلا بدين صورت بود: پس از آن که هر دو سپاه کاملا آماده گرديد و پرچمهاي عمر سعد برافراشته شد و صداي طبل و شيپورشان طنين افکند و سپاه دشمن از هر طرف دور خيمه هاي حسين بن علي را فراگرفته و مانند حلقه ي انگشتري در ميان خويش گرفتند، حسين بن علي عليه السلام از ميان لشکر خويش بيرون آمد و در برابر صفوف دشمن قرار گرفت و از آنان خواست تا سکوت کنند و به سخنان وي گوش فرادهند ولي آنها همچنان سر و صدا و هلهله مي نمودند که حسين بن علي عليه السلام با اين جملات به آرامش و سکوتشان دعوت نمود: «واي بر شما! چرا گوش فرا نمي دهيد تا گفتارم را – که شما را به رشد و سعادت فرا مي خوانم - بشنويد هر کس از من پيروي کند خوشبخت و سعادتمند است و هر کس عصيان و مخالفت ورزد از هلاک شدگان است و همه ي شما عصيان و سرکشي نموده و با دستور من مخالفت مي کنيد که به گفتارم گوش فرا نمي دهيد. آري، در اثر هداياي حرامي که به دست شما رسيده و در اثر غذاهاي حرام و لقمه هاي غير مشروعي که شکمهاي شما از آن انباشته شده، خدا اين چنين بر دلهاي شما مهر زده است، واي بر شما! آيا ساکت نمي شويد؟». چون سخن امام عليه السلام بدين جا رسيد لشکريان عمر سعد همديگر را ملامت نمودند که چرا سکوت نمي کنند و همديگر را وادار به استماع سخنان آن حضرت نمودند. چون سکوت بر صفوف دشمن حاکم گرديد امام عليه السلام در ادامه ي سخنانش چنين فرمود: «اي مردم! ننگ و ذلت و حزن و حسرت بر شما باد که با اشتياق فراوان ما را به ياري خود خوانديد و آن گاه که به فرياد شما جواب مثبت داده و به سرعت به سوي شما شتافتيم، شمشيرهايي را که از خود ما بود عليه ما به کار گرفتيد و آتش فتنه اي را که دشمن مشترک برافروخته بود، عليه ما شعله ور ساختيد، به حمايت و پشتيباني دشمنانتان و عليه پيشوايان بپا خاستيد، بدون اين که اين دشمنان قدم عدل و دادي به نفع شما بردارند و يا اميد خيري در آنان داشته باشيد مگر طعمه ي حرامي از دنيا که به شما رسانيده اند و مختصر عيش و زندگي ذلتباري که چشم طمع به آن دوخته ايد. قدري آرام! واي بر شما! که روي از ما برتافتيد و از ياري ما سر باز زديد بدون اينکه خطايي از ما سرزده باشد و يا رأي و عقيده ي نادرستي از ما مشاهده کنيد آنگاه که تيغها در غلاف و دلها آرام و رأيها استوار بود، ماند ملخ از هر طرف به سوي ما روي آورديد و چون پروانه از هر سو فروريختيد، رويتان سياه که شما از سرکشان امت و از ته ماندگان احزاب فاسد هستيد که قرآن را پشت سر انداخته ايد، از دماغ شيطان درافتاده ايد، از گروه جنايتکاران و تحريف کنندگان کتاب و خاموش کنندگان سنن مي باشيد که فرزندان پيامبران را مي کشيد و نسل اوصيا را از بين مي بريد. شما از لاحق کنندگان زنا زادگان به نسب و اذيت کنندگان مؤمنان و فرياد رس پيشواي استهزا کنندگان مي باشيد که قرآن را مورد استهزا و مسخره ي خويش قرار مي دهند...». بعد از اين سخنان، امام حسين عليه السلام موارد ديگري را به سپاهيان عمر سعد گوشزد کردند. طبق نقل مورخان، در روز عاشورا و پس از سخنرانيها و هدايتهاي امام عليه السلام سه نفر شخصا با آن حضرت مواجه گرديدند و در لجاجت و انکار حقيقت کار را به آخرين مرحله رسانيدند که امام عليه السلام اين سه نفر را نفرين نموده بلافاصله نفرين آن حضرت درباره ي آنان مستجاب شد که دو تن از آنان در همان ساعت و سومي به فاصله ي کمي پس از عاشورا به سزاي عمل ننگين خود رسيدند. امام عليه السلام پس از سخنراني دوم، عمر سعد را خواست و او با اينکه از اين ملاقات اکراه داشت و نمي خواست با آن حضرت مواجه گردد بالاخره به جلو آمد و حسين بن علي عليه السلام براي آخرين بار با وي اتمام حجت نمود و خطر و عواقب وخيم اقدام و تصميم او را درباره ي جنگ با آن حضرت بدو تذکر داد و چنين فرمود: «تو خيال مي کني با کشتن من و به وسيله ي ريختن خون من به يک جايزه ي بزرگ و ارزنده! و به استانداري ري و گرگان نايل خواهي گرديد؟ نه، به خدا سوگند! چنين رياستي به تو گوارا نخواهد شد و اين، پيماني است محکم و پيش بيني شده، اينک آن چه از دستت بيايد انجام بده که پس از من نه در دنيا و نه در آخرت روي خوش و راحتي نخواهي ديد و در هر دو جهان معذب و مورد خشم خدا و خلق خدا خواهي گرديد و چندان دور نيست آن روزي که سر بريده ي تو را در همين شهر کوفه بر بالاي ني بزنند و کودکان اين شهر سر تو را اسباب بازي قرار دهند و سنگبارانش کنند». عمر سعد با شنيدن سخنان امام بدون اين که جوابي داده باشد، از آن حضرت روي برگرداند و با قيافه ي خشمگين، خود را به صف سپاهيان رسانيد. پس از خطابه و سخنراني عمومي امام عليه السلام و گفتگوي آن حضرت با عمر بن سعد و برگشت او به سوي لشکريانش، عمر سعد مجددا از ميان صفوف لشکريانش بيرون آمده و تيري به سوي خيمه هاي حسين بن علي رها کرد و خطاب به سپاهيانش چنين گفت: «اشهد والي عند الامير اني اول من رمي؛ در نزد امير گواهي بدهيد که من اول کسي بودم که به سوي خيمه هاي حسين بن علي تيراندازي نمودم». مردم کوفه با ديدن اين صحنه تيرها را به سوي خيمه رها کردند و چوبه هاي تير از سوي دشمن مانند قطرات باران به خيمه ها سرازير گرديد که مي گويند در اين لحظه از ياران امام عليه السلام کمتر کسي باقي ماند که از رسيدن تير به بدنش مصون بماند. در اين جا بود که امام عليه السلام به ياران خويش فرمود: برخيزيد اي کرام! اي بزرگ منشها برخيزيد به سوي مرگ که چاره اي از آن نيست که اين تيرها پيکهاي مرگ است از طرف اين مردم به سوي شما». سپس فرمود: «و به خدا سوگند! در ميان اين مردم با بهشت و دوزخ فاصله اي نيست مگر همين مرگ که پل ارتباطي است، شما را به بهشت مي رساند و دشمنانتان را به دوزخ». و بنا به نقل لهوف، در اين هنگام ياران امام عليه السلام يک حمله ي دسته جمعي آغاز نمودند و جنگ شديدي در ميان سپاه حق و باطل به وقوع پيوست و آن گاه که اين حمله خاتمه يافت و گرد و خاک فرونشست پنجاه تن از ياران امام عليه السلام به شهادت رسيده بودند. پس از جنگ مغلوبه و کشته شدن گروهي از ياران حسين بن علي عليه السلام آن حضرت محاسن شريفش را به دست گرفت و فرمود: خشم خدا بر يهوديان آن گاه سخت گرديد که براي او فرزندي قايل شدند و خشم خدا بر مسيحيان آن گاه شديد شد که به خدايان سه گانه قايل گرديدند و غضب خداوند بر آتش پرستان وقتي بيشتر شد که به جاي خدا آفتاب و ماه را پرستيدند و غضب الهي بر قوم ديگري آنگاه شديدتر شد که بر کشتن پسر و دختر پيامبرشان متحد و هماهنگ گرديدند». حسين بن علي عليه السلام سخنانش را با اين جمله به پايان رسانيد: «آگاه باشيد! به خدا سوگند! من به هيچيک از خواسته هاي اينها جواب مثبت نخواهم داد تا در حالي که به خون خويش خضاب شده ام به لقاي خدايم نايل گردم». سپس با صداي بلند فرمود: «آيا فريادرسي نيست که به فرياد ما برسد، آيا کسي نيست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟» چون صداي امام عليه السلام به گوش زنان و دختران آن حضرت رسيد، صداي گريه ي آنان بلند شد. و بنابر نقلي از لشکريان کوفه دو برادر به نام سعد و ابوالحتوف با شنيدن استغاثه ي امام تغيير عقيده دادند و به جاي جنگ با حسين بن علي عليه السلام به صف لشکريان او پيوستند و به شهادت نايل شدند. حسين بن علي عليه السلام در آخرين ساعتهاي زندگي يارانش آنها را در راه شهادت و جانبازي که انتخاب کرده بودند تشويق و ترغيب مي نمود و در مناسبتهاي مختلف به هنگام وداع آنها و يا موقعي که در قتلگاه و در بالينشان و در کنار جسد خون آلود و نيمه جانشان حاضر مي گرديد با جملاتي دلنشين و يا با عکس العملي مهرآميز که نشانگر کمال محبت و عاطفه ي امام عليه السلام نسبت به آنان بود، به دلجويي و تسلي خاطر آنان مي پرداخت. عمرو بن کعب معروف به ابوثمامه ي صائدي يکي از ياران حسين بن علي عليه السلام چون متوجه گرديد که اول ظهر است، به آن حضرت عرضه داشت: جانم به فدايت! اگر چه اين مردم به حملات پي در پي خود ادامه مي دهند ولي به خدا سوگند! تا مرا نکشته اند نمي توانند به تو دست بيابند، من دوست دارم آن گاه به لقاي پروردگار نايل گردم که اين يک نماز ديگر را نيز به امامت تو به جاي آورده باشم. امام عليه السلام در پاسخ وي فرمود: «نماز را به ياد ما انداختي خدا تو را از نمازگزاراني که به ياد خدا هستند قرار بدهد، آري اينک وقت نماز فرا رسيده است از دشمن بخواهيد که موقتا دست از جنگ بردارد تا نماز خود را به جاي بياوريم». و چون به لشکر کوفه پيشنهاد آتش بس موقت داده شد، حصين يکي از سران باطل گفت: «انها لا تقبل؛ نمازي که شما مي خوانيد مورد قبول پروردگار نيست». حبيب بن مظاهر به او پاسخ گفت و در اين رابطه باز جنگ شديدي در گرفت که منجر به کشته شدن وي گرديد. و در نتيجه حسين بن علي عليه السلام با چند تن از يارانش در مقابل تيرها که مانند قطرات باران به سوي خيمه ها سرازير بود نماز ظهر را به جاي آورد و چند تن از يارانش به هنگام نماز به خاک و خون غلتيدند. پس از آن که پيشنهاد آتش بس موقت از سوي امام براي اداي فريضه ي ظهر مورد پذيرش اهل کوفه قرار نگرفت، آن حضرت بدون توجه به تير باران دشمن به نماز ايستاد و چند تن از ياران آن حضرت از جمله سعيد بن عبدالله و عمرو بن قرظه ي کعبي در پيش روي امام ايستادند و سينه ي خود را سپر کردند که پس از تمام شدن نماز در اثر تيرهايي که به بدنشان رسيده بود به شهادت رسيدند. يزيد بن زياد، معروف به ابوشعساء کندي يکي از تيراندازان معروف کوفه و از لشکريان عمر سعد بود که پس از سخنراني امام عليه السلام و نبودن جواب مثبت به پيشنهادهاي آن حضرت، قبل از حر، خود را به خيمه هاي امام رسانيده و جزو فداکاران آن حضرت گرديد. ابوشعساء اول سواره به ميدان رفت و پس از آن که اسبش پي گرديد به سوي خيمه ها بازگشت و در مقابل خيمه ها زانو بر زمين گذاشت و يکصد تير که به همراه داشت همه را به سوي لشکر کوفه انداخت. امام عليه السلام چون توبه و شهادت او را ديد، چنين دعا کرد: «اللهم سدد رميته و اجعل ثوابه الجنة؛ خدايا! او را در تيراندازي محکم و قوي بگردان و اجر و مزدش را بهشت برين قرار بده». بنا به نقل ابن اثير، حر پس از آن که خود را از سپاه عمر سعد، به کنار کشيد و به عنوان توبه به خدمت امام عليه السلام رسيد، عرضه داشت: من فکر نمي کردم که اين مردم کار را بدينجا خواهند کشيد که جدا با تو بجنگند و الا هيچگاه با آنان همراهي نمي کردم. اينک به عنوان توبه از آن چه از من نسبت به شما سر زده است و مانع از حرکت شما بوده ام به حضورتان آمده ام و تصميم دارم تا پاي مرگ از شما حمايت کنم و در پيش رويت کشته شوم، آيا توبه ي من پذيرفته است؟ امام عليه السلام در پاسخ وي فرمود: «آري، خدا توبه ي تو را مي پذيرد و گناهانت را مي بخشد». بنا به نقل طبري و ابن کثير، «حر» پس از کشته شدن حبيب و قبل از نماز ظهر به همراه زهير به دشمن حمله نمود که هر يک از آنان در محاصره ي دشمن قرار مي گرفت، ديگري حلقه ي محاصره را مي شکست و از دشمن نجاتش مي داد تا بالاخره اسب حر را پي نمودند، او پياده به جنگ ادامه داد و پس از آن که بالغ بر چهل تن از دشمن را کشت يک گروه پياده از دشمن بر وي حمله نموده و او را از پاي درآورد. در اين موقع چند تن از ياران حسين بن علي عليه السلام نيز به آنان حمله کردند و بدن نيمه جان حر را از ميان قتلگاه به طرف خيمه ها حمله نموده در کنار خيمه ي اجساد شهدا قرار دادند. امام عليه السلام نيز در همين جا و در کنار پيکر نيمه جان حر که هنوز رمقي از حيات در وي بود، قرار گرفت و با ديدن جسد خون آلود او همان جمله را مکرر مي گفت، بر زبان جاري کرد و فرمود: «... قتلة مثل قتلة النبيين و آل النبيين؛ اين مردم کوفه قاتلان و کشندگاني هستند همانند قاتلان پيامبران و فرزندان پيامبران». سپس در بالاي سر حر نشست و در حالي که خاک و خون از سر و صورتش پاک مي کرد، چنين فرمود: «تو حر و آزاد مردي، همان گونه که مادرت تو را حر ناميده است. و تو آزاد مردي در اين جهان فاني و در آن جهان پايدار و ابدي». پس از آن که ياران و اصحاب حسين بن علي عليه السلام شربت شهادت نوشيدند و نوبت به افراد خاندان آن حضرت رسيد، اول کسي که قدم به ميدان گذاشت و در راه اسلام و قرآن تيرها و نيزه و شمشيرها را به جان خريد «علي اکبر» فرزند رشيد حسين بن علي عليه السلام بود. خوارزمي مي گويد: علي بن الحسين عليه السلام که در سن هيجده سالگي بود، در روز عاشورا پيش از همه ي افراد خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم عازم ميدان شهادت گرديد و آنگاه که مي خواست با پدرش وداع کند و از خيمه ها حرکت کند حسين بن علي عليه السلام نظر محبت آميزي به قيافه ي زيبا و قامت رساي وي افکند و صورت و محاسنش را به سوي آسمان نمود و چنين گفت: «اللهم اشهد علي هؤلاء القوم...؛ خدايا! تو خود عليه اين مردم گواه باش که به سوي آنان جواني حرکت مي کند که از نظر خلقت و خلق و خو و نطق و سخن گفتن شبيه ترين مردم است به پيامبر تو و ما هر وقت مشتاق لقاي سيماي پيامبر بوديم به صورت وي تماشا مي کرديم. خدايا! اين مردم ستمگر را از برکات زمين محروم و به تفرقه و پراکندگي مبتلايشان بگردان! صلح و سازش را از ميان آنان و فرمانروايشان بردار که ما را با وعده ي ياري و نصرت دعوت نمودند و سپس به جنگ ما برخاستند». امام عليه السلام سپس اين آيه را خواند: «خدا آدم و نوح و فرزندان ابراهيم و فرزندان عمران را بر عالميان برگزيد نسلهايي که از يکديگرند و خداوند شنوا و داناست». و آن گاه که حضرت علي اکبر خواست از خيمه ها جدا شود حسين بن علي عليه السلام عمر سعد را مورد خطاب قرار داد و چنين فرمود: «ما لک؟ قطع الله رحمک کما قطعت رحمي...؛ چه شده است بر تو؟ خدا نسل تو را قطع کند همانگونه که تو شاخه ي مرا بريدي، و رابطه ي قوم و خويشي مرا با پيامبر ناديده گرفتي و خدا کسي را بر تو مسلط کند که در ميان رختخواب تو را ذبح کند». علي اکبر آن گاه که در مقابل صفوف دشمن قرار گرفت اين اشعار را مي خواند: «منم علي، پسر حسين بن علي و سوگند به کعبه که ما اولي به پيامبر هستيم! و به خدا قسم! نبايد اين فرزند فرومايه بر ما حکومت کند اين نيزه را آن چنان بر شما فرود مي آورم که خم شود. و اين شمشير را آن چنان بر شما مي زنم تا درهم بپيچيد مانند شمشير زدن جوان هاشمي علوي»، سپس وارد جنگ شد. خوارزمي مي گويد: با اين که تشنگي بر وي اثر عميق گذاشته بود اما آن چنان جنگ نمود و حملات شکننده بر صفوف دشمن وارد ساخت و از افراد دشمن کشت که داد آنها بلند شد و تعداد کشته شدگان به وسيله ي او به 120 نفر بالغ گرديد و به سوي خيمه ها برگشت. و براي دومين بار حمله نمود و چون به روي خاک افتاد با صداي بلند عرضه داشت پدر جان! اينک جدم رسول خدا با جام بهشتي سيرابم کرد که پس از آن تشنگي نيست... حسين بن علي عليه السلام چون در بالاي سر وي قرار گرفت فرمود: «خدا بکشد مردم ستمگري را که تو را کشتند. فرزندم اينها چقدر بر خدا و به هتک حرمت رسول الله جري شده اند، پس از تو اف بر اين دنيا!» پس از شهادت حضرت علي اکبر، عبدالله فرزند مسلم بن عقيل که جواني کم سن و سال و مادرش رقيه دختر اميرالمؤمنين عليه السلام بود به دشمن حمله برد. از سوي دشمن مردي به نام يزيد بن رقاد، تيري به سوي وي رها کرد، عبدالله براي جلوگيري از خطر، دست به پيشاني خويش گذاشت ولي تير به دست وي اصابت و دستش را به پيشانيش دوخت و به روي خاکها افتاد و مردي از سوي دشمن به وي حمله نمود و او را به شهادت رسانيد و خود يزيد بن رقاد تير را از پيشاني عبدالله درآورد ولي پيکان همچنان در پيشانيش باقي ماند. در اين هنگام چند تن از نوجوانان هاشمي و آل ابوطالب مانند محمد و عون، فرزندان عبدالله جعفر و محمد بن مسلم دسته جمعي به سوي دشمن حمله کردند و چون امام عليه السلام اين گروه را ديد که عقاب وار به سوي دشمن در حرکت هستند خطاب به آنان فرمود: «عموزادگان من! و خاندان من! در مقابل مرگ، صبر و استقامت به خرج بدهيد که به خدا سوگند! پس از امروز، روي ذلت و خواري نخواهيد ديد». پس از شهادت گروهي از جوانان اهل بيت، قاسم فرزند امام مجتبي عليه السلام که هنوز به حد بلوغ نرسيده بود تصميم به جنگ گرفته، عزم شهادت کرد. او در حالي که صورتش مانند پاره اي از ماه و بر تنش پيراهني عربي و در پايش نعلين و در دستش شمشير بود به سوي دشمن حرکت کرد و پس از مقداري جنگيدن مردي به نام عمرو بن سعد بر وي حلمه نمود و به روي زمين انداخت، قاسم بن حسن عموي خويش را به ياري خواست. امام عليه السلام که وضع را به دقت در نظر داشت سريعا به بالين وي آمد و چون چشمش به قيافه ي خون آلود و بدن پاره پاره ي وي افتاد چنين گفت: «دور باد از رحمت خدا گروهي که تو را به قتل رسانيدند، جدت رسول خدا و علي اميرمؤمنان در روز رستاخيز دشمن شان باد». سپس گفت: «به خدا قسم بر عموي تو سخت است که او را به ياري بخواني و نتواند به تو جواب بدهد و يا آن گاه جواب بدهد که سودي به حالت نبخشد. به خدا سوگند! استمداد تو صداي استمداد کسي است که کشته شدگان از اقوام وي زياد و يار و ناصرش کم باشد». طبري مي گويد: امام عليه السلام جنازه ي قاسم بن حسن عليه السلام را به سوي خيمه ها حرکت داده و در ميان خيمه ي شهدا و در کنار جنازه ي فرزندش علي اکبر قرار داد سپس مردم کوفه را اين چنين نفرين نمود: «خدايا! همه ي آنان را گرفتار بلا و عذاب خويش بگردان و کسي از آنان را نگذار و هيچگاه آنان را مشمول مغفرت خويش قرار مده». پس از کشته شدن ياران حسين بن علي عليه السلام که بجز زنان و اطفال و بجز امام سجاد کسي در ميان خيمه هاي او باقي نماند، استغاثه ي آن حضرت بلند شد: «آيا کسي هست که از حرم پيامبر خدا دفاع کند، آيا خدا ترسي هست درباره ي ما خاندان از خدا بترسد، آيا ياري کننده اي هست به اميد خدا بر ما ياري دهد، آيا معين و کمکي هست به ياري ما بشتابد...؟» خوارزمي مي گويد: با شنيدن صداي استغاثه ي امام عليه السلام صداي گريه و ناله ي زنان و اطفال از خيمه ها بلند شد، امام عليه السلام به سوي خيمه ها برگشت و فرمود: فرزندم علي را بياوريد تا با وي نيز وداع بکنم و آن طفل صغير در بغل پدرش بود که حرمله با تير او را به شهادت رسانيد. امام خون گلوي او را گرفت و به سوي آسمان پاشيد. در لهوف مي گويد: امام عليه السلام پس از آنکه خون گلوي فرزندش را به آسمان پاشيد اين جمله را نيز گفت: «هون علي ما نزل بي انه بعين الله؛ اين مصيبت نيز بر من آسان است زيرا که خدا مي بيند». حضرت ابوالفضل عليه السلام در روز عاشورا مکرر به خدمت حسين بن علي عليه السلام شرفياب گرديده اجازه ي ميدان مي خواست. ولي به مناسبت شهامت و شجاعت و به علت اين که پرچم افتخار سپاه حق در دست وي به اهتزاز بود امام عليه السلام به او اجازه ي ميدان نمي داد و هر بار از تصميمش منصرف مي ساخت و مي فرمود: «تو پرچمدار من هستي و شهادت تو دليل هزيمت و شکست جندالله و علامت پيروزي جند شيطان است». و بالاخره چون تمام ياران آن حضرت به شهادت رسيدند و براي چندمين بار که حضرت ابوالفضل اجازه خواست امام عليه السلام با درخواست وي موافقت فرمود. آن حضرت آن گاه که پس از تشنگي شديد به آب دسترسي پيدا نمود و هنگامي که در مقابل صفوف دشمن قرار گرفت و دستش به وسيله ي دشمن قطع گرديد اشعار حماسه اي را که بيانگر ايمان و عقيده و دورنمايي از ايده و هدف وي مي باشد مي خواند: در «ابصار العين» مي گويد: عباس بن علي عليه السلام پس از مراجعه ي مکرر چون از برادرش جواب منفي شنيد، چنين گفت: «ديگر سينه ام تنگ شده و از زندگي سير گشته ام». امام عليه السلام فرمود: حال که تصميم به جنگ گرفته اي مقداري آب تهيه کن. عباس حرکت نمود و پس از درهم ريختن صفوف دشمن، وارد فرات گرديد و چون مشک را پر کرد، خواست خود نيز آب بخورد، مشت پر از آب را به نزديک لبهاي خشک شده اش رسانيد ولي بلافاصله آب را به فرات ريخت و خود را اين چنين مورد خطاب قرار داد: يا نفس من بعد الحسين هوني و بعده لا کنت ان تکوني هذا الحسين وارد المنون و تشر بين بارد المعين تا لله ما هذا فعال ديني «اي نفس پس از حسين ذلت و خواري بر تو باد و پس از وي زنده نباشي گرچه زندگي را خواهاني. اينک حسين وارد ميدان جنگ شده است و تو آب سرد و گوارا مي نوشي. به خدا سوگند آيين من چنين اجازه اي را نمي دهد». او که با عشق فراوان و علاقه ي شديد به رسانيدن آب به سوي خيمه ها روان بود مردي از دشمن به نام زيد بن رقاد از پشت درخت خرمايي کمينش کرد و توانست با يک روش ناجوانمردانه بر وي حمله نموده و دست راستش را قطع کند. فرزند حيدر کرار عليه السلام چون از دست راست مأيوس گرديد باز هم برنامه و هدف خود را در قالب دو بيت حماسي چنين بيان نمود: و الله ان قطعتم يميني اني احامي أبدا عن ديني و عن امام صادق اليقين نجل النبي الطاهر الأمين «به خدا سوگند! اگر چه دست راست مرا قطع نموديد ولي من تا آن جا که زنده هستم از آيين خود دفاع خواهم نمود و از امام و پيشوايم که در ايمان خود صادق است و فرزند پيامبر پاک و منزه و امين است». آري، او به قطع شدن دستش اعتنا ننموده و به مسير خود ادامه مي داد که شخص ديگري به نام «حکيم بن طفيل» با همان روش غير انساني «زيد بن رقاد» از کمين برجست و دست چپ آن حضرت را قطع نمود. و در اين هنگام تيرها مانند قطرات باران از طرف دشمن به سوي آن حضرت سرازير گرديد که تيري به مشک و تيري ديگر به سينه اش اصابت نمود و از حرکت بازماند. در اين جا بود که يکي از افراد دشمن توانست از نزديک بر وي حمله کند و جمجمه ي آن حضرت را با عمودي بشکافد و آن گاه که در روي زمين قرار گرفت عرضه داشت: «عليک مني السلام يا اباعبدالله» امام عليه السلام با شنيدن صداي برادر، خود را به بالين وي رسانيده و در رثاي او خطاب به مردم کوفه اين چهار بيت را انشاء نمود: «شما اي بدترين مردم! از راه دشمني و ستم تجاوز کرديد و درباره ي ما خاندان با فرمان پيامبر مخالفت نموديد. آيا پيامبر، آن بهترين موجودات، ما را به شما توصيه ننموده بود؟ آيا جد من احمد، منتخب شده و رسول خدا نبود؟ آيا فاطمه ي زهرا مادر من نبود و علي آن برادر نيکوترين مردم و برادر پيامبر خدا پدر من نبود؟ شما مردم در اثر جنايتي که مرتکب شديد مورد لعنت و ذلت قرار گرفتيد و به زودي به سوي آتش که حرارتش شديد است، کشانده خواهيد شد». آخرين وداع حسين بن علي عليه السلام از سخت ترين لحظات و از شديدترين دقايق در روز عاشورا براي آن حضرت و براي بانوان حرم و همچنين براي امام سجاد عليه السلام بوده است. زيرا از يک سو دختران پيامبر مي بينند که اينک پس از شهادت همه ي مردان و جوانانشان تنها ملجأ و مأوايشان و امام و پيشوايشان نيز وداع و اعلان جدايي مي کند؛ جدا شدني که ديگر بازگشتي در آن نيست. امام حسين عليه السلام هنگامي که خواهر خود را محزون و بي قرار ديد اين اشعار را قرائت فرمود: لا تحرقي قلبي بدمعک حسرتا مادام مني الروح في جثماني فاذا قتلت فأنت اولي بالبکا يا خيرة النسوان سيطول بعدي يا سکينة فاعلمي منک البکاء اذا الحمام دهان تا جان در بدن دارم دلم را از اشک حسرت خويش مسوزان؛ اي بهترين زنان، هنگامي که من کشته گردم تو براي گريستن بر من سزاوارترين هستي؛ به زودي بر مصيبت مرگ من گريه هاي طولاني در پيش داري. امام حسين عليه السلام براي دومين بار با اهل و عيالش وداع کرد و آنان را به صبر و شکيبايي دعوت و به پوشيدن لباسها (ي چابک و جمع جور) توصيه نمود. آنگاه فرمود براي روزهاي سخت و غمبار آماده باشيد و بدانيد که خداوند پشتيبان و حافظ شماست و در آينده ي نزديک شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت شما را مبدل به خير و دشمن شما را به عذابهاي گوناگون مبتلا خواهد نمود. و در عوض اين سختي و مصيبت، انواع نعمتها و کرامتها را در اختيار شما قرار خواهد داد. پس گله و شکوه نکنيد و آن چه ارزش شما را کم کند بر زبان نياوريد. امام - طبق معمول - پس از وداع با بانوان حرم براي وداع با امام سجاد عليه السلام به سوي خيمه ي او حرکت نمود وداع حسين بن علي با فرزندش و جانشين بعد از خودش چگونه بوده و در آن لحظه حساس ميان آن پدر عزيز و فرزند دلبندش چه گذشته است. براي ما روشن نيست. البته مسعودي مطلبي نقل مي کند که ظاهرا مضمون روايات و خلاصه اش اين است که حسين بن علي عليه السلام به هنگام وداع با امام سجاد عليه السلام وصاياي خاص مربوط به امامت را بر وي عرض نموده و دستور داد که ميراث مخصوص امامت از قبيل صحف و سلاح و غيره را که در نزد ام سلمه است پس از مراجعه به مدينه از وي تحويل بگيرد. خوارزمي مي گويد: حسين بن علي عليه السلام که حملات پي در پي و جنگ سختي مي نمود و در هر حمله گروهي از دشمن را به خاک و خون مي کشيد يکباره دشمن تصميم گرفت که با وارد ساختن ضربه ي روحي، آن حضرت را از کار بيندازد و لذا در ميان او و خيمه ها حايل گرديد و حمله به سوي خيمه ها را آغاز نمود. در اين جا بود که امام عليه السلام با صداي بلند فرياد نمود: «اي پيروان خاندان ابي سفيان، اگر دين نداريد و از روز جزا نمي هراسيد، لااقل در زندگي آزاد مرد باشيد و اگر خود را عرب مي پنداريد به نياکان خود بينديشيد و شرف انساني خود را حفظ کنيد». آن حضرت عليه السلام ادامه داد:«انا الذي أقاتلکم...؛ من با شما مي جنگم و شما با من مي جنگيد و اين زنان گناهي ندارند، تا من زنده هستم به اهل بيت من تعرض نکنيد و از تعرض اين ياغيان جلوگيري نماييد». شمر گفت: «لک ذلک يا ابن فاطمة؛ فرزند فاطمه اين حق را به تو مي دهيم». سپس سپاهيان را صدا کرد: «دست از حرم وي برداريد و حمله را متوجه خود او سازيد به جانم سوگند او هماورد شريفي است...». بنا به نقل شيخ الطائفه، شيخ طوسي در مصباح المتهجد و مرحوم سيد بن طاووس در اقبال، حسين بن علي عليه السلام در آخرين دقايق زندگيش چشمها را باز کرد و به سوي آسمان متوجه گرديد و براي آخرين بار با پروردگار خويش، پروردگار عالميان چنين مناجات و راز و نياز نمود: «اي خدايي که مقامت بس بلند، غضبت شديد، نيرويت بالاتر از هر نيرو، تو که از مخلوقات خويش مستغني هستي و در کبريا و عظمت فراگير، به آنچه بخواهي توانا، رحمتت به بندگانت نزديک، وعده ات صادق، نعمتت شامل، امتحانت زيبا، به بندگانت که تو را بخوانند نزديک هستي و بر آن چه آفريده اي احاطه داري و هر کس که از در توبه درآيد پذيرايي، آن چه را که اراده کني توانايي، آن چه را که بخواهي درک تواني کرد، کسي را که شکرگزار تو باشد شکر گزاري، ياد کننده ات را ياد آوري، من تو را خوانم که نيازمند تو هستم و به سوي تو روي آرم که درمانده ي توأم، ترسان به پيشگاهت فزع مي کنم، غمگين در برابرت مي گريم، از تو مدد مي طلبم که ناتوانم، خود را به تو وا مي گذارم که بسنده اي، خدايا! در ميان ما و قوم ما داوري کن که آنان از راه مکر و حيله وارد شدند و دست از ياري ما برداشتند و ما را که فرزندان پيامبر و حبيب تو محمد صلي الله عليه و آله و سلم هستيم به قتل رسانيدند، پيامبري که به رسالت خويش انتخاب نموده و امين وحيش قرار داده اي، اي خدا! اي مهربانترين! در حوادث، بر ما گشايش و در پيشامدها، بر ما خلاصي عنايت کن». امام عليه السلام مناجات خويش را با اين جملات به پايان رسانيد: «در مقابل قضا و قدر تو شکيبا هستم اي پروردگاري که بجز تو خدايي نيست. اي فريادرس دادخواهان که مرا جز تو پروردگاري و معبودي نيست. بر حکم و تقدير تو صابر و شکيبا هستم. اي فريادرس آنکه فريادرسي ندارد، اي هميشه زنده اي که پايان ندارد. اي زنده کننده ي مردگان. اي خدايي که هر کسي را با اعمالش مي سنجي، در ميان من و اين مردم حکم کن که تو بهترين حکم کنندگاني». راوي گويد: هنگامي که امام حسين عليه السلام بر اثر جراحات وارده از پاي درآمد، و بدنش از زيادي تير مانند خارپشت شد، صالح بن وهب مزني ملعون، چنان نيزه اي بر گلوي حضرت زد که آن بزرگوار از روي اسب با گونه ي راست به زمين افتاد، بعد از زمين برخاست. حضرت زينب عليهاالسلام از خيمه بيرون دويد و فرياد مي زد: «واي برادرم! واي آقايم! واي خانواده ام! اي کاش آسمان بر زمين فرود مي آمد، و اي کاش کوهها بر بيابانها مي پاشيد». شمر به لشکريانش گفت: منتظر چه هستيد، اين مرد را بکشيد! لذا از هر طرف بر حضرت هجوم آوردند. زرعة بن شريک ملعون ضربه اي بر شانه ي چپ حضرت زد، اما امام حسين عليه السلام ضربه اي بر زرعه زد و او را به زمين انداخت. ديگري آن چنان ضربه اي بر دوش مقدس حضرت زد که به صورت روي زين افتاد. امام ديگر خسته شده بود؛ لذا بلند مي شد اما به زمين مي خورد. سنان بن انس نخعي ملعون نيزه اي در گلوي حضرت فروکرد، سپس نيزه را بيرون کشيد و بر استخوانهاي سينه ي امام زد! بعد از آن سنان تيري رها کرد که در گلوي حضرت نشست. آن جناب به زمين افتاد، سپس برخاست و روي زمين نشست، و تير را از گلوي خود بيرون کشيد، دو دست خويش را زير خون گرفت و چون از خون پر شدند، سر و محاسن صورت خود را خضاب کرد و فرمود: «اين گونه که آغشته به خونم و حقم را غصب کرده اند خداوند را ملاقات مي کنم.» و آن گاه که صورت به خاک مي گذاشت، گفت: «بسم الله و بالله و في سبيل الله و علي ملة رسول الله». صاحب لهوف مي نويسد: «بعد عمر بن سعد به مردي که طرف راست او بود گفت: واي بر تو! پياده شو و او را به قتل برسان. خولي بن يزيد خواست سر امام را جدا سازد، اما ترسيد. سنان بن انس پياده شد و با شمشير بر گلوي شريف آن حضرت زد در حالي که مي گفت: به خدا سوگند که من سر تو را جدا مي کنم و مي دانم تو پسر رسول خدا هستي و پدر و مادرت بهترين مردم است! سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا کرد. ابوطاهر محمد حسين برسي در کتاب «معالم الدين» از امام صادق عليه السلام روايت کرده است: «وقتي که کار حسين عليه السلام تمام شد، فرشتگان صدا به گريه بلند کردند و گفتند: اي پروردگار ما! اين حسين برگزيده ي تو، و فرزند برگزيده است، و فرزند دختر پيامبر تو است. خداوند سايه حضرت قائم (عج) را نماياند و فرمود: توسط اين مرد، انتقام خواهم گرفت». راوي گويد: در آن وقت غبار شديدي توأم با تاريکي و توفان سرخ که امکان ديدن به هيچ چشمي نمي داد، آسمان را فرا گرفت، به طوري که آن گروه گمان کردند عذاب آنها نازل گرديده و اين وضع ساعتها ادامه داشت. هلال بن نافع گويد: من همراه ياران عمر بن سعد ايستاده بودم که فردي فرياد کشيد: اي امير بشارت! اين شمر است که حسين را کشت. من از صف لشگريان خارج شدم و مقابل حسين ايستادم، او را در حال جان دادن ديدم. به خدا سوگند که هرگز کشته به خون آغشته اي را نديدم که زيباتر و نوراني تر از او باشد! و من چنان محو چهره نوراني و زيباي او شده بودم که نفهميدم او را چگونه کشتند! در آن حال جرعه آبي خواست، اما شنيدم که مردي به حسين مي گفت: به خدا هرگز آب ننوشي تا اين که وارد جهنم شوي و از آب گرم بنوشي!!! امام حسين عليه السلام به او فرمود: «نه بلکه خدمت جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در بهشت خواهم رسيد و در منزل او در جايگاه صدق و پيشگاه سلطان مقتدر ساکن شوم، و از آن شرابي که هرگز تغيير نمي پذيرد خواهم نوشيد، و شکايت رفتار و کردار شما را نسبت به خودم به حضرتش خواهم کرد». همه لشگريان يکباره بر آن حضرت شوريدند، به گونه اي که گويي خداوند ذره اي رحمت در دل هيچ يک از آنها قرار نداده است، پس سر مطهرش را جدا کردند در حالي که با ايشان سخن مي گفت! من از بي رحمي آنها تعجب کرده و گفتم: قسم به خدا که در هيچ کاري با شما شرکت نخواهم کرد. گويند: آن نابکاران دست به غارت لباس هاي حسين عليه السلام زدند. اسحاق بن حوبه حضرمي لباس حضرت را برد، وقتي پوشيد گرفتار بيماري برص شد و تمام موهاي بدنش ريخت. روايت شده که در پيراهن حضرت صد و ده و اندي جاي تير و شمشير و نيزه پيدا شد. امام صادق عليه السلام فرمود: در پيکر حسين عليه السلام جاي سي و سه نيزه و سي و چهار زخم شمشير بود! بحر بن کعب تيمي ازار حضرت را برد. و روايت شده که وي زمين گير شد و هر دو پايش از حرکت باز ماند. عمامه ي حضرت را اخنس بن مرثد بن علقمه حضرمي به غارت برد - و گفته شده است که عمامه را شخصي به نام جابر بن يزيد اودي برد - وقتي عمامه را بر سر گذاشت ديوانه شد. نعلين حضرت را اسود بن خالد برد. و انگشتر را بجدل بن سليم کلبي برداشت، وي انگشت امام عليه السلام را همراه انگشتر قطع کرد. حضرت قطيفه اي داشت که از جنس «خز» بود و آن را قيس بن اشعث غارت نمود. زره ي بترا را (که براي پيامبر بود) عمر بن سعد برداشت و چون عمر کشته شد، مختار آن زره را به قاتل عمر «ابي عمره» بخشيد. جميع بن خلق اودي شمشير حضرت را برد. و گفته شده است که آن شخص، مردي از بني تميم به نام اسود بن حنظله بوده است. در روايت ابن سعد است که شمشير آن حضرت را فلافس نهشلي برد. و محمد بن زکريا اضافه کرده است: آن شمشير بعد از او به دختر حبيب بن بديل رسيد. راوي مي گويد: مردم براي غارت خيمه هاي فرزندان پيامبر و نور چشمان زهراي اطهر از هم سبقت مي گرفتند! حتي چادري که زن به کمرش بسته بود را کشيده و مي بردند. در اين حال دختران و زنان خاندان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از خيمه ها بيرون شدند و همگي مي گريستند و در فراق بزرگان و عزيزان خويش نوحه سرايي مي نمودند. سپس سپاهيان عمر بن سعد زنان را از خيمه ها بيرون نمودند و آنها را به آتش کشيدند، و زنان را با خواري و ذلت اسير کرده و مي بردند! زينب عليهاالسلام با دلي سوزان و جگري آتشين و صدايي اندوهگين بر حسين عليه السلام مي گريست و صدا مي زد: «اي محمد، اي کسي که آفريننده و اختيار دار آسمان بر تو درود مي فرستد، اين است حسين که پيکر برهنه اش به خون آغشته و اعضايش از هم جدا شده است. اينها دختران اسير تو هستند که شکايت خود را به درگاه الهي مي نمايند و استغاثه ي آنها به محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم و علي مرتضي صلي الله عليه و آله و سلم و فاطمه زهرا عليهاالسلام و حمزه ي سيدالشهداء بلند است. اي محمد! اين است حسين که با بدن برهنه به روي ريگهاي گرم کربلا افتاده و کشته زنازادگان بي پرواست. اي آه و اي افسوس و اندوه بر تو اي ابوعبدالله. اي اصحاب محمد صلي الله عليه و آله و سلم! اينان فرزندان مصطفي هستند که اسيرشان نموده و مي برند.» بعد از شهادت امام حسين عليه السلام عمر بن سعد به يارانش ندا داد: کيست که داوطلب شود و بر بدن حسين اسب بتازد! ده نفر از آن مردم ظالم داوطلب شدند که عبارت بودند از: 1. اسحاق بن حوبه 2. اخنس بن مرثد 3. حکيم بن طفيل سبيعي 4. عمر بن صبيح صيداوي 5. رجاء بن منقذ عبدي 6. سالم بن خيثمه جعفي 7. صالح بن وهب جعفي 8. واحظ بن غانم 9. هاني بن ثبيت حضرمي 10. اسيد بن مالک. لعنهم الله. اينان کساني بودند که با سم اسبان پيکر مطهر حسين عليه السلام را پايمال نمودند به گونه اي که استخوان سينه و پشت و پهلوي حضرت را درهم شکستند! اين ده نفر به نزد ابن زياد ملعون رسيدند و اسيد بن مالک که يکي از آن ده نفر بود گفت: «ما بوديم که با اسبان قوي هيکل سينه ي حسين را شکسته و پشت او را درهم کوبيديم». ابن زياد گفت: شما کيستيد؟ گفتند: ما کساني هستيم که با اسبان خود بر بدن حسين تاختيم و پشتش را خرد نموديم و مانند سنگ آسياب استخوانهاي سينه اش را نرم کرديم. ابن زياد دستور داد جايزه ناچيزي به آنها داده شود! ابوعمر زاهد گويد: ما در احوال اين ده نفر دقت کرديم، ديديم همه ي آنها زنازاده بودند! از طايفه بني اسد نيز روايت شده که گفتند وقتي جنازه امام حسين عليه السلام را دفن مي کرديم ديديم پشت آن حضرت پينه هاي بسيار دارد از امام زين العابدين سؤال نموديم که اين پينه ها در اثر چيست؟ فرمود: اينها اثر انبانهايي است که شبها پدرم با آنها طعام و غذا براي فقرا و يتيمان برده است. حسين بن علي بيهقي وي همان «ملا حسين واعظ کاشفي» صاحب کتاب «روضة الشهدا» است. حسين حمود در سال 1305 ه. ق در نجف متولد شد. خانواده ي او اهل حله بودند. پدر او، شيخ علي بن حسين حمود که عالم و فقيه عالي قدري بود که به نجف کوچ کرد. شيخ حسن در سال 1337 ه. ق در نجف وفات يافته و در صحن حيدري دفن شد. اين شاعر عرب در رثا و مدح امام حسين عليه السلام و ياران گرانقدرش اشعاري سروده است که در پيش مي آيد: نأي عنها الحسين فهد منها بناء البيت ذي العمد الطوال سري ينحو العراق بأسد غاب تعد الموت عيدا في النزال تعادي للکفاح علي جياد ضوامر أنعلتها بالهلال عجبت لضمر تعدو سراعا و فوق متونها شم الجبال تسابق ظلها فتثير نقعا به سلک القطا سبل الضلال حسين عليه السلام از کعبه دور شد و با رفتن او ستونهاي بلند کعبه فرو ريخت. او به همراه شيران بيشه در شب به سوي عراق حرکت کرد. مرگ در جنگ را شادماني خود مي ديد. آنها سوار بر اسبهاي ميان باريکي که نعلشان از هلال ماه بود، براي جهاد با سرعت پيش مي رفتند. در شگفتم که اين اسبهاي لاغر چگونه با سرعت مي دويدند، در حالي که بر پشت آنان کوههاي بلند قرار گرفته بود. اسبها با سايه هاي خود به مسابقه مي پرداختند و از شدت غباري که برمي انگيختند پرنده ي شباهنگ گمراه مي شد. حسين علي اعظمي حسين بن علي بن حبشي العبيدي الاعظمي، به سال 1325 ه. ق در اعظميه ي بغداد متولد شد. او تأليفات فراواني دارد. به سال 1375 ه. ق وفات يافت و در اعظميه دفن شد. وي ارادت خود را نسبت به ائمه ي اطهار، شخص امام حسين عليه السلام و شهداي کربلا اين گونه بيان مي کند: الدمع ينطق و العيون تترجم عما يضم اليوم هذا المأتم اليوم قد ذبح الحسين و آله ظلما و فاض الدمع و انفجر الدم از آن چه که امروز در اين ماتم مي گذرد، اشک صحبت مي کند و چشمها به ترجمه ي آن سخنان مي پردازند. امروز حسين و خانواده اش به ستم کشته شدند. بدين سبب اشکها با خون فرو مي ريزد. حسين كريم النفس کليددار چهارم قبر مطهر امام عليه السلام. از نواده هاي سيد موسي از نسل محمد يوسف است که از ذريه ي ابراهيم اصغر پسر موسي بن جعفر عليه السلام مي باشد. او به سال 1131 توليت حرم حسيني را به عهده داشته. در شأن او گفته شده که مردي بلند همت و جليل القدر بوده. حسين مني و انا من حسين حسين «ع » از من است و من از حسينم.حديثي که رسول خدا «ص » فرموده است و در کتب حديثي شيعه و اهل سنت آمده است، متن کامل آن چنين است: «حسين مني و انا من حسين احب الله من احب حسينا و ابغض الله من ابغض حسينا، حسين سبط من الاسباط، لعن الله قاتله » (1) اينگونه تعبير (من از اويم و او از من است) نشانه وحدت کامل فکري، روحي، مرامي، جسمي و خط مشي است و رسول خدا «ص » نيم قرن پيش از حادثه کربلا، خواسته قيام و نهضت حسيني را تداوم راه خويش بداند و دشمنان سيد الشهدا را که دست خود را به خون او آلودند، دشمنان و قاتلان خود به حساب آورد، چرا که خشم و رضا و جنگ و صلح و ياري يا جفا بر حسين «ع »، همسان با خشم و رضا و جنگ و صلح و ياري و جفا بر پيامبر خداست، چرا که اين دو، يک جان در دو بدن و يک فکر و مرام، در دو زمانند. (2) اين گونه بيان همبستگي کامل، ترسيم کننده خط صحيح حرکت اجتماعي و ديني و مبارزاتي و سياسي در طول تاريخ است. چنين نيست که از هم بودن اين دو حجت الهي، تنها پيوند جسمي و از نسل پيامبر بود حسين «ع » را بگويد، بلکه عمده ترين مفهوم، هم خطي آن دوست. مفهوم بلند ديگري که در اين حديث نهفته، آن است که وجود پيامبر «ع » و آيين و مکتب او در وجود ابا عبدالله «ع » تداوم يافته است، آن هم نه تنها تداوم جسمي، بلکه نگهبان دين پيامبر «ص »، امام حسين است و قيام و شهادت او سبب بقاي دين رسول خداست.سخن، تنها بار عاطفي ندارد، بلکه بيانگر يک حقيقت اجتماعي و تاريخي است. اگر که دين مصطفي هنوز در جهان به پاست از آن سر بريده تو هست و از نواي تو احياگر دين پيامبر، نهضت حسيني بود.خود ابا عبدالله «ع » در خطبه اي که فلسفه و قيام خويش را بيان کرد، اشاره فرمود که هدف، حرکت در مسير سيره پيامبر و علي «ع » و امر به معروف و نهي از منکر است و اينگونه است که انحرافها زدوده شده و دين استوار و پا بر جامي ماند.اينکه گفته اند: «ان الاسلام محمدي الحدوث، حسيني البقاء» اشاره به همين احياگري دين پيامبر در سايه قيام عاشوراست، يعني پيدايش اسلام، محمدي است و بقاي آن، حسيني! گر جز به کشتنم نشود دين حق بلند اي تيغها، بياييد بر فرق من فرود اين نکته در شعري که از زبان حسين بن علي «ع » سروده شده است (و حديث و شعرامام نيست) اينگونه مطرح شده است: ان کان دين محمد لم يستقم الا بقتلي يا سيوف خذيني (3) . اگر دين محمد «ص » جز با کشته شدن من استوار نمي شود، پس اي شمشيرها مرا دريابيد!به تعبير امام خميني «ره »: «با زنده نگه داشتن او اسلام زنده مي شود. «انا من حسين »، که روايت شده است که پيغمبر فرموده است، اين معنايش، معنا اين است که حسين مال من است، و من هم از او زنده مي شوم.» (4) . پاورقي (1) احقاق الحق، قاضي نور الله تستري، ج 11 ص 265، بحار الانوار، ج 43 ص 261، تاريخ الاسلام، ذهبي، ج 5، ص‏97. (2) به مقاله ارزشمند «حسين مني و انا من حسين‏» از: محمد باقر بهبودي در «يادنامه علامه اميني‏»، مقاله چهاردهم، ص 305 مراجعه کنيد. (3) اين شعر، بيتي از قصيده بلند شاعر و خطيب کربلايي، مرحوم شيخ محسن ابو الحب (م 1305) است و آنچه ‏مشهور است که از سروده‏هاي سيد الشهداست، بي اصل است.ر.ک: «تراث کربلا»، سلمان هادي طعمه، ص 86. (4) صحيفه نور، ج 13 ص 158. حسين نقيب الاشرف کليددار يازدهم بارگاه منور امام حسين عليه السلام. سيد حسين که از «آل زحيک» بود پس از سيد محمد علي توليت حرم حسيني را عهده دار گشت. او به سال 1247 در اثر طاعون درگذشت. حسين، وارث آدم نام کتابي از دکتر علي شريعتي درباره سيد الشهدا «ع »، که به تحليل دو جريان هابيلي و قابيلي در تاريخ انسان پرداخته و حسين «ع » را مظهر مظلوميت جناح هابيل معرفي کرده است.اين نام، از فقره اي از زيارت وارث و زيارتنامه هاي ديگر بر گرفته شده است که مي فرمايد: «السلام عليک يا وارث آدم صفوة الله » و وراثت عاشورا از را جبهه تاريخي مبارزه حق با باطل مي رساند. حسيني منسوب به حسين «ع »، هر چه که نوعي انتساب، ارتباط و شباهت با حسين «ع » داشته باشد.اين پيوند و نسبت، هم نسبي و نژادي مي تواند باشد، مثل آنان که از نسل و فرزندان اويند و «سادات حسيني » محسوب مي شوند، هم کساني که در فکر، ايده و مرام همچون حسين «ع » اند. با اين حساب، حسينيان همه کساني مي شوند که رهرو راه خونين عاشورا و انقلاب اويند، همچنان که عاشورائيان و کربلائيان نيز پيروان مکتب خون و حماسه سيد الشهدا «ع » محسوب مي شوند.هر چيز ديگري هم که ويژگيهاي خصلتي و روحي و فکري و حماسي حسين «ع » را داشته باشد، عنوان حسيني به خود مي گيرد، مانند: شور حسيني، خط حسيني، نواي حسيني، عشق حسيني، نهضت حسيني، راه حسيني، انقلاب حسيني، حماسه حسيني، گاهي هم تنها نسبت به شخص آن حضرت داده مي شود، مثل: حرم حسيني، کربلاي حسيني، عاشوراي حسيني، عزاي حسيني.پس ياء نسبت و کلمه مضاف به حسيني، يا اضافه تخصيصي است، مثلا حماسه حسيني و کربلاي حسيني يعني حماسه حسين و کربلاي حسين «ع »، يا اضافه بياني و توضيحي است که نوعي شباهت و همگوني را مي رساند.مثل شور حسيني، يعني شور و حماسه اي که همچون شور آن حضرت، برخوردار از حماسه و عزت و خروش است. حسينيه جايي که براي اقامه سوگواري براي ابا عبدالله الحسين «ع » ساخته شود.حسينيه هايي که در شهرهاي مختلف، از جمله شهرهاي مذهبي ساخته مي شود، اغلب علاوه بر مرکز تجمع عزاداران و اقامه مراسم سوگواري، حالت زائر سرا و مسافرخانه اي را دارد که زائران از آن استفاده مي کنند و جنبه رايگان دارد.بيشتر آنها به نام مردم شهري است که آن را مي سازند. مثل: حسينيه آذربايجانيها، تهرانيها، اصفهانيها و... که در شهرهايي نجف، کربلا، مشهد از اينگونه حسينييه ها وجود دارد و از نظر شرعي هم محدوديت و احکام مسجد راندارد. شايد روي آوردن شيعه به «حسينيه » در دورانهاي کهن به خاطر آن بوده که مساجد، اغلب در اختيار و زير سلطه حکومتهايي بوده که براي تشيع و اقامه عزاداري و مراسم ديني شيعه، محدوديت ايجاد مي کردند.در مناطق هند، به حسينيه «امام باره » گويند و امام باره هاي متعددي با نامهاي مختلف وجود دارد.در برخي مناطق آسياي مرکزي نيز، حسينيه هايي که شيعيان مي ساختند، به «مسجد شيعه ها» معروف مي شد. «در نقاط مختلف هند، تکيه و حسينيه نامهاي گوناگون دارد و آن را عزاخانه، امام باره، تعزيه خانه، عاشوراخانه، تابوت خانه، چبوتره، چوک امام صاحب... مي خوانند.» (1) . پاورقي (1) دائرة المعارف تشيع، ج 4، ص 447. حصير بوريا، به نقل برخي روايات، وقتي بني اسد براي دفن اجساد شهداي کربلا آمدند، امام سجاد «ع » نيز آنان را ياري مي کرد، از آنان حصيري طلبيد تا اعضاي پيکر سيد الشهدا را درميان آن گذاشته، ميان قبر بگذارد... (1) طبق نقلهاي تاريخي وقتي در زمان متوکل به دستور او قبر امام حسين «ع » را خراب کردند و قبر را شکافتند، به بورياي تازه اي برخوردند که پيکر امام بر آن بود و بوي مشک از آن جسد مي آمد.حصير و بدن را به همان حال گذشتند و خاک روي آن ريختند. (2) . پاورقي (1) کبريت احمر، ص 493. (2) اثباة الهداة، شيخ حر عاملي، ج 5، ص 183. حصين بن نمير يکي از سران امويان از قبيله کنده که همواره با آل علي دشمني داشت.در جنگ صفين، در سپاه معاويه بود.در ايام يزيد هم بر عده اي از سپاه، فرماندهي داشت.در دوران قيام مسلم بن عقيل در کوفه، رئيس پليس ابن زياد بود و ماموريت داشت براي يافتن و دستگيري مسلم، خانه هاي کوفيان را تفتيش کند.هم او بود که قيس بن مسهر، فرستاده حسين «ع » را دستگير کرد و نزد ابن زياد فرستاد و قيس به شهادت رسيد.او بود که هنگامي که عبدالله زبير در مکه بر ضد يزيد سر به مخالفت برداشته بود، بر کوه ابو قبيس منجيق نهاد و کعبه را هدف قرار داد. (1) با سليمان بن صرد و توابين جنگيد.او بود که ازعلي «ع » آنگاه که فرمود: «سلوني قبل ان تفقدوني » پرسيد: تعداد موهاي سر من چه قدراست؟ (2) در دوران يزيد، به دستور او در حمله و محاصره مدينه شرکت داشت.از مخالفان سرسخت شيعه بود و در سرکوبي نهضت توابين حضور داشت و سه سال بعد (در سال 67 هجري) به دست ابراهيم بن اشتر کشته شد. (3) در حادثه عاشورا، از فرماندهان گروه تيرانداز بود که به سپاه حسين «ع » حمله کردند.او پس از شهادت حبيب بن مظاهر، سرمقدس او را در کوفه بر گردن اسب خويش آويخته بود تا به آن افتخار کند.به نقلي بعدهاپسر حبيب (قاسم) کمين کرد و او را کشت.برخي هم قتل اين جنايتکار را به دست ياران مختار ثقفي در سال 66 در نهضت خروج مختار، در نزديکيهاي موصل نوشته اند. (4) . پاورقي (1) مروج الذهب، ج 3، ص 71. (2) سفينة البحار، ج 1 ص 281. (3) دائرة المعارف الاسلامية، ج 7، ص 458. (4) مروج الذهب، ج 3، ص 97. حصين بن نمير تميمي از فرماندهان يزيد بود. وي با فرماندهي لشکريان يزيد به مکه و مسجدالحرام حمله ور شد و پس از کشتار بسيار خانه ي کعبه را به آتش کشيده و آن را با منجنيق ويران نمود. «حصين بن نمير» به همراه«شرحبيل بن ذي الکلاع حميري» «ادهم بن محرز باهلي»، «ربيعه بن مخارق غنوي» و «جبله بن عبدالله خثعمي» که همه از دشمنان سرسخت اهل بيت عليه السلام بودند تحت فرماندهي ابن زياد، در منطقه ي «عين الوردة» با نيروهاي توابين مواجه شدند و به نبرد با يکديگر پرداختند. وي يکي از سران امويان از قبيله کنده بود که همواره با آل علي دشمني داشت. در جنگ صفين در سپاه معاويه بود. در ايام يزيد هم بر عده اي از سپاه، فرماندهي داشت. در دوران قيام مسلم بن عقيل عليه السلام در کوفه، رييس پليس ابن زياد بود و مأموريت داشت براي يافتن و دستگيري مسلم خانه هاي کوفيان را تفتيش کند. هم او بود که قيس بن مسهر فرستاده ي حسين عليه السلام را دستگير کرد و نزد ابن زياد فرستاد و قيس به شهادت رسيد. او بود که هنگامي که عبدالله زبير در مکه بر ضد يزيد سر به مخالفت برداشته بود، بر کوه ابوقيس منجنيق نهاد و کعبه را هدف قرار داد. با سليمان بن صرد جنگيد. در دوران يزيد، به دستور او در حمله و محاصره مدينه شرکت داشت. از مخالفان سرسخت شيعه بود و در سرکوبي نهضت توابين حضور داشت و سه سال بعد (در سال 67 هجري) به دست ابراهيم بن اشتر کشته شد. در حادثه ي عاشورا، از فرماندهان گروه تيرانداز بود که به سپاه حسين عليه السلام حمله کردند. او پس از شهادت حبيب بن مظاهر، سر مقدس او را در کوفه بر گردن اسب خويش آويخته بود تا به آن افتخار کند. حصين بن نمير، نامه رسان امام حسين عليه السلام - عبدالله بن يقطر - را دستگير نمود و نزد عبيدالله بن زياد فرستاد و موجبات کشته شدنش را فراهم آورد. هم او بود که با مسلم بن عقيل وارد جنگ شد و او را دستگير نموده نزد عبيدالله بن زياد برد. حصين بن نمير سكوني در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد، حصين بن نمير سکوني که در کربلا نيز از فرماندهان لشکر شام و از قاتلان امام حسين عليه السلام بود فرماندهي ميمنه لشکر ابن زياد را به عهده داشت. يکي از فرماندهان عالي رتبه ارتش شام، که ابن زياد، فرماندهي جناح راست لشکر را به او سپرده و از چهره هاي معروف آنان بود «حصين بن نمير سکوني» است. اين مرد خبيث، از عاملان و ياوران وفادار يزيد بن معاويه بود و بارها از طرف يزيد، به پست هاي حساس گماشته شد. وي در کربلا نقش مهمي در رهبري لشکر شام، عليه امام حسين عليه السلام داشت. وي در ماجراي شهادت مسلم، فرمانده پليس ابن زياد، و مأمور بود که راهها را بر ياوران مسلم ببندد تا کسي به ياري او نرود. وي کسي است که از طرف ابن زياد مأمور شد با لشکري به قادسيه برود و مانع ورود امام حسين عليه السلام به کربلا شود. وي حر بن يزيد را با هزار سوار جلوي امام حسين عليه السلام فرستاد. روز عاشورا، وي با پانصد تيرانداز، امام حسين عليه السلام و يارانش را تير باران کردند. وي قاتل بعضي از اصحاب امام حسين عليه السلام است. او در روز عاشورا، تيري به سوي امام حسين عليه السلام پرتاب کرد که به دهان امام حسين عليه السلام اصابت کرد و امام حسين عليه السلام او را نفرين کرد. پس از واقعه ي عاشورا، حصين بن نمير، از ياران نزديک يزيد به شمار مي رفت. و او بود که به دستور يزيد در سال 63 ه. ق در واقعه ي حره، در کشتار مردم مدينه دست داشت. و در سال 64 ه. ق در حمله به مکه و به آتش کشيدن خانه ي کعبه، فرماندهي را به عهده ي داشت وي در تثبيت حکومت آل مروان، پس از مرگ يزيد نقش مهمي داشت. «حصين بن نمير» در جنگ «توابين» در کنار ابن زياد بود و فرماندهي داشت، وي دستش به خون توابين نيز آغشته است. اين خلاصه و فهرستي بود از پرونده ي کثيف حصين بن نمير سکوني که مي توان ادعا کرد، در ميان سران شام، بعد از يزيد و ابن زياد مردي کثيف تر و خبيث تر و بدسابقه تر از او يافت نمي شود. حصين بن نمير در حالي که غرق در سلاح بود وارد ميدان شد و شروع به داد و قال کردن نمود و با غرور و نخوت اين رجز را مي خواند: يا قادة الکوفه اهل المنکر و شيعة المختار و ابن الاشتر هل فيکم قوم کريم العنصر مهذب في قومه بمنفخر يبرز نحوي قاصدا لا يمتري حضيرة بن عبدالله وي يکي از راويان تاريخ عاشورا است که بعضي اخبار در رابطه با قيام مختار از زبان وي نقل شده است. حفرة علي و فاطمة مرکز هستي علي و فاطمه عليهاالسلام. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست. حفص بن عمر بن سعد وي پسر عمر بن سعد بود که در واقعه ي عاشورا پا به پاي پدر منحوسش جنايات زيادي را مرتکب شد. هم او بود که پدرش را به قتل امام حسين عليه السلام و فرزندانش تشويق مي نمود. وقتي که عبدالله بن کامل، سر بريده ي عمر سعد را به نزد مختار آورد، حفص در کنار مختار ايستاده بود و به سر پدرش نگاه مي کرد که مختار دستور داد سر حفص را نيز گردن زدند. هنگامي که دو سر بريده را در مقابل مختار نهادند، مختار چنين گفت: اين به جاي حسين عليه السلام و آن هم به جاي علي اکبر فرزند حسين، پس از اين سخن مختار با خود گفت: ولي اين چه مقايسه اي است؟ اين يک محاسبه ي غير عادلانه است. حكومت ري عمر سعد، به هوس رسيدن به استانداري «ري »، حسين بن علي را کشت.قرار بود به ملک ري گماشته شود که حادثه کربلا پيش آمد.ابن زياد، قبل از عزيمتش به حوزه استانداري، او را مامور سرکوب سيد الشهدا «ع » نمود.ابتدا مي خواست قبول نکند.ولي ديد اگر نپذيرد حکومت ري را از دست خواهد داد.بالاخره نتوانست بر جاذبه دنيا و رياست غلبه کند.درباره علاقه اش به ولايت «ري »، هر چند به کشتن حسين بن علي «ع » بيانجامد، چنين خواند: ءأاترک ملک الري و الري منيتي او اصبح ماثوما بقتل حسين و في قتله النار التي ليس دونها حجاب و لکن لي في الري قرة عين (1) . و اينگونه حب دنيا چشم او را کور کرد.طبق برخي نقلها امام حسين «ع » پس از آنکه دلباختگي عمر سعد را به حکومت ري ديد (روز عاشورا در يک گفتگو) به او فرمود: اميدوارم از گندم ري، جز اندکي نخوري!عمر سعد از روي تمسخر گفت: اگر از گندمش نخورم، جو آن هم برايم کافي است. (در برخي منابع «گندم عراق » آمده است) (2) . پاورقي (1) الخصائص الحسينية، شيخ جعفر شوشتري، ص 71. (2) مقتل الحسين، مقرم، ص 248. حكيم بن طفيل از نيروهاي عمر سعد در کربلا، که در کمين اباالفضل «ع » بود.و با شمشير، دست چپ عباس را از کار انداخت.قبلا دست راست آن حضرت با ضربه «زيد بن ورقاء» قطع شده بود. حكيم بن طفيل طائي جزء ده نفري بود که بر بدن مطهر سيدالشهدا عليه السلام اسب تاختند. ابوعمرو زاهد مي گويد: به اين ده نفر نگاه کرديم همه زنا زاده بودند. از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود. اين ملعون، روز عاشورا در کمين حضرت اباالفضل عليه السلام ماند و سپس در فرصتي، دست چپ آن بزرگوار را از تن جدا نمود. مختار، اين گروه را دستگير کرده و دستور داد همه را به پشت بخوابانند و با ميخهاي آهني دست و پايشان را به زمين کوبيد و دستور داد اسبهايي با نعل آهنين، بر بدنهاي پليد آنان تاختند و آن قدر ادامه دادند تا به هلاکت رسيدند. سپس جسدهاي آنان را با آتش سوزانيد. شايد در مقاتل، نام حکيم بن طفيل طائي را شنيده باشيد. او از سران اشراف کوفه و از منافقان و حاميان سرسخت حکومت يزيد بود و در کربلا در قتل و غارت و جنايات ديگري دست داشت. و حکيم بن طفيل کسي است که به سوي امام حسين عليه السلام تيراندازي کرده بود. و هنگامي که از او سؤال کردند چرا به سوي فرزند زهراء تير انداختي با گستاخي گفت: تير من بر بدن او اصابت نکرد، فقط به لباس حسين عليه السلام خورد و آسيبي به او نرساند، و معلوم است اين عذر از او پذيرفته نخواهد شد. عبدالله کامل، معاون مختار، با افرادش به سوي خانه ي حکيم بن طفيل رفت. و او را بازداشت کرد و سپس او را به طرف دارالاماره حرکت دادند. بستگان حکيم فورا خود را به عدي فرزند حاتم طائي رساندند، عدي از سران شيعه ي عراق و از مريدان و حاميان سرسخت اميرمؤمنان عليه السلام بود و در جنگ صفين، خود و بستگان و فرزندانش در کنار علي عليه السلام با معاويه و لشکر شام جنگيده و سه فرزند وي به نام هاي: «طرفه» و «طريف» و «طارف» در صفين به شهادت رسيدند. مختار براي عدي احترام فوق العاده اي قايل بود و سخنان و توصيه هاي او را مي پذيرفت. بستگان حکيم بن طفيل که از طايفه عدي بودند از عدي خواستند پيش مختار برود و از او براي حکيم بن طفيل طلب عفو کند و طوري به عدي وانمود کردند که گزارشات دروغ نسبت به حکيم داده اند؛ عدي گفت: از من کاري ساخته نيست. ولي در عين حال به نزد مختار مي روم. شيعيان مأموران ابن کامل ديدند که عدي به سرعت به طرف دارالاماره مي رود و قصد او توصيه براي نجات حکيم است. آنان ناراحت بودند که مبادا مختار شفاعت عدي را قبول کند و او را رها سازد. ناگفته نماند که مختار قبلا چند نفر از طايفه طي، که در شورش ميدان سبيع شرکت داشتند و دستگير شده بودند، به شفاعت عدي آزارشان کرده بود. شيعيان و ياران ابن کامل به او گفتند: «مي ترسيم امير وساطت عدي بن حاتم را درباره اين خبيث، که گناه او مشخص و معلوم است بپذيرد، بگذار خودمان کارش را يکسره کنيم.» ابن کامل خود نيز نگران اين مطلب بود، بنابراين در جواب افرادش به آنان گفت: او تحويل شما و در اختيار شماست. شيعيان و ياران ابن کامل، خوشحال شدند و فهميدند که ابن کامل نيز قلبا مايل نيست حکيم بن طفيل جان سالم بدر برد. از اين روي حکيم را دست بسته به محل «عنزيان» بردند و او را در کنار ديواري نگاه داشتند و به او گفتند: خوب، تو لباس ابوالفضل العباس را پس از شهادت ربودي و بدن او را برهنه کردي حال ما نيز لباس را از تنت بيرون مي آوريم و قبل از کشته شدن مزه ي انتقام را به تو مي چشانيم!... مأموران ابن کامل او را لخت کردند و دست بسته در کنار ديوار نگاه داشتند. آن گاه به او گفتند: خوب، تو در روز عاشورا حسين عليه السلام را هدف تير قرار دادي و مدعي هستي که تير تو به بدن او اصابت نکرد فقط به لباسش خورد. اکنون آماده ي دريافت جزاي خود باش و همه تير و کمان را به طرف حکيم هدف گرفتند. فرمان تير صادر شد و مأموران تيرها را رها کردند و گفتند: بگير، آن قدر تير بر او زدند تا جسد بي جانش نقش بر زمين شد. مردي به نام ابوجارود که شاهد صحنه ي تير باران حکيم بن طفيل بود گفت: «آنقدر تير به بدن حکيم اصابت کرده بود که به شکل خارپشت درآمده بود.» حكيم سنائي ابوالمجد مجدود بن آدم، شاعر و عارف معروف ايراني در قرن ششم است. او پس از رشد در شاعري به دربار غزنويان راه جست و مسعود بن ابراهيم و بهرام شاه بن مسعود را مدح کرد. پس از آن به دامن عرفان دست زد و از جهان و جهانيان دست شست. چنان که بهرامشاه خواست خواهر بدو دهد، او نپذيرفت. او چند سال از دوره ي جواني خود را در شهرهاي بلخ و سرخس و هرات و نيشابور گذرانيد و گويا در همان ايام که در بلخ بود راه کعبه پيش گرفت، سپس باز مدتي در بلخ بود و از آن جا به سرخس و مرو و نيشابور رفت و در سال 518 به غزنين بازگشت. او را شاگرد و پيرو ابويوسف يعقوب همداني دانسته اند. سنايي تا پايان عمر در غزنين به عزلت گذرانيد و آرامگاه او نيز در اين شهر است. او در تغيير سبک شعر فارسي و ايجاد تنوع و تجدد در آن مؤثر بوده است.از آثار اوست: حديقة الحقيقه، طريق التحقيق، سير العباد، کارنامه ي بلخ و... وفات او را بین سالهاي 525 تا 545 ه. ق نوشته اند. اين شاعر گرانقدر ايراني با توجه به ارادتي که به خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام داشت، در مورد شهداي کربلا و واقعه ي عاشورا و حضرت امام حسين عليه السلام اشعاري سروده است . حكيم شفايي شرف الدين حسن طبيب، مشهور به حکيم شفايي، طبيب خاص و نديم شاه عباس اول بود. علاوه بر غزليات و هجويات، يک مثنوي موسوم به «نمکدان حقيقت» به تقليد از «حديقة الحقيقه» سنايي، از او باقي مانده است. حکيم شفايي به سال 1038 ه. ق وفات يافت. اين شاعر فرهيخته راجع به شهيدان کربلا مرثيه هايي سروده است . حلاس بن عمرو راسبي منسوب بن تيره راسب بن مالک ازدي بوده و اهل کوفه مي باشد. او از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود و از فرماندهان لشگر آن حضرت در کوفه محسوب مي شد. گفته اند در زمان حضرت علي عليه السلام رييس شهرباني کوفه بود. در واقعه ي عاشورا حلاس و برادرش نعمان خود را با سپاه ابن سعد به کربلا رسانده و سپس به سپاه حضرت امام حسين عليه السلام پيوسته و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيدند. نام او در زيارت رجبيه وارد شده است. راسبي: منسوب به راسب بن مالک که تيره اي است که شنوده از شعبه هاي قبيله ازد از اعراب قحطاني اهل کوفه بوده اند. (يمن، عرب جنوبي) حلاس بن عمرو هجري مورخين و تاريخ نگارها او را از شهداي کربلا به حساب آورده اند. حماد بن حماد خزاعي مرادي از شمار شهداي کربلاست.نامش در زيارت رجبيه آمده است. (1) . پاورقي (1) انصار الحسين، ص 99. حمزة الاكبر بن حسن بن عبيدالله بن عباس از نوادگان حضرت قمر بني هاشم عليه السلام او مکني به ابي القاسم و شبيه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود. او از بزرگان و محترمين زمان خويش به حساب مي آمد. حمل بن مالك محاربي از نيروهاي عمر سعد در روز عاشورا که مرتکب جنايات زيادي گرديد. مالک بن اعيس جهني گويد: عبدالله دباس، همان کسي که محمد فرزند عمار ياسر را کشته بود، تني چند از قاتلان حسين را به مختار معرفي کرد از جمله: 1- عبدالله بن اسيد جهني 2- مالک بن بشير بدي 3- حمل بن مالک محاربي. مختار يکي از افسران شجاع خود به نام ابونمر (مالک بن عمرو نهدي) را به تعقيب آنان فرستاد و آنان که در منطقه ي «قادسيه» بودند، دستگيرشان نمود شب هنگام بود که به کوفه بازگشت و آنان را به نزد مختار آورد. مختار تا چشمش به آن جانيان افتاد، فرياد زد: اي دشمنان خدا و اي دشمنان کتاب خدا و اي دشمنان رسول خدا و اي دشمنان اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حسين بن علي عليه السلام چه شد؟! حسين عليه السلام را به من تحويل دهيد، اي پست فطرتان، کسي را کشتيد که شما را بر اقامه نماز امر مي کرد... آنان با وحشت گفتند: اي امير، رحمت خدا بر تو باد. ما خودمان داوطلبانه به جنگ حسين عليه السلام نرفتيم ما را بردند، مجبور بوديم. منت بر ما بنه و ما را نکش! مختار که به شدت ناراحت بود به آنان گفت: منت بر شما گزاريم؟ آيا شما منت بر حسين فرزند دختر پيامبرتان گذاشتيد و او را رها کرديد و به او آب داديد؟! آن گاه خطاب به يکي از آن سه نفر به نام مالک بدي کرد و گفت: تو در کربلا کلاه امام حسين عليه السلام را ربوده بودي؟! در اين جا عبدالله کامل، از ياران مختار، بين سخنان مختار دويد و گفت: بله قربان خودش هست. مختار گفت: دو دست و دو پايش را قطع کنيد و او را بيندازيد تا آن قدر غلط بزند تا بميرد. مالک جهني که شاهد صحنه بود گويد: دستها و پاهاي او را قطع کردند و همين طور در خون خود دست و پا زد تا مرد. سپس مختار دستور داد، آن دو نفر ديگر را پيش آوردند و سعر بن ابي سعر، حمل بن مالک را اعدام کرد و عبدالله بن کامل، آن مرد جهني را کشت. حمله اول روز عاشورا، حمله اي سراسري و شديد از سوي سپاه عمر سعد به اردوگاه امام حسين «ع » انجام گرفت.اين حمله که با تيراندازي عمر سعد به طرف اردوگاه امام حسين «ع » شروع شد، با تيرهاي نيروهاي دشمن ادامه يافت.امام فرمود: اين تيرها، پيکها و قاصدهاي دشمن به سوي شماست.شمر هم به نيروهاي خود دستور داد که حمله گروهي انجام دهيد و افراد حسين «ع » را بکلي نابود سازيد (احملوا عليهم حملة رجل واحد و افنوهم عن آخرهم) همه گردانهاي سپاه کوفه در اين حمله شرکت داشتند.ياران سيد الشهدا «ع » هم دفاعي جانانه در مقابل اين هجوم، از خود نشان دادند و نيمي از ياران امام (غير از بني هاشم) در اين حمله نخست به شهادت رسيدند.عده شهداي اين حمله را 41 نفر گفته اند.تعدادي از آنان (غير از ده نفر از غلامان حسين و دودمانش و دو تن از غلامان علي «ع »)، عبارتند از: نعيم بن عجلان، عمران بن کعب، حنظله، قاسط، کنانه، عمرو بن مشيعه، ضرغامه، عامر بن مسلم، سيف بن مالک، عبد الرحمان درجي، مجمع عائذي، حباب بن حارث، عمرو جندعي، حلاس بن عمرو، سوار بن ابي عمير، عمار بن ابي سلامه، نعمان بن عمر، زاهر بن عمر، جبلة بن علي، مسعود بن حجاج، عبدالله بن عروه، زهير بن سليم، عبدالله و عبيد الله پسران زيد بصري. (براي شناخت اين شهدا، به عنوان هر کدام در اين کتاب مراجعه کنيد). (1) . پاورقي (1) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 204. حمله به مسجدالحرام يزيد، پس از قتل عام مردم مدينه و غارت و انهدام شهر، باز به مسلم بن عقبه فرمان داد تا با نيروهاي خود به طرف مکه براي سرکوبي نهضت «ابن زبير» حرکت کند. تاريخ به دليل جنايات فجيع اين شخص، نامش را از «مسلم» به «مسرف يا مجرم» تغيير داد و خداوند بخاطر کثرت جناياتش او را مهلت نداد و در بين راه مدينه و مکه در جايي، به نام «قديد» مرض سختي گرفت و با آن به درک واصل شد که لعنت خدا بر او باد. نيروهاي سرکوبگر يزيد، پس از مرگ فرمانده شان، تحت فرماندهي جنايتکار ديگري به نام «حصين بن نمير» که از جانيان معروف بود و در کربلا در قتل امام حسين عليه السلام شرکت فعال داشت، قرار گرفتند. «حصين»، نيروهايش را به طرف مکه حرکت داد و تمام نقاط سوق الجيشي شهر را سنگربندي نمود. «عبدالله زبير» که خود را حاکم مسلمين مي دانست، احساس کرد نمي تواند در مقابل لشکر جرار شام، به سرکردگي «حصين» مقاومت کند، خود را به مسجدالحرام رساند و به کعبه پناهنده شد و آنجا را پناهگاه خود قرار داد. «حصين» و لشکر شام، مسجد را محاصره کردند و در بلندي اطراف مسجد، موضع گرفتند و منجنيق هاي پرتاب سنگ و عراده ها را دور تا دور کعبه مستقر کردند. اگر قواي اموي توانسته بودند موضع مدينه را درهم شکنند، ولي موضع مکه سخت بود و «ابن زبير» دامنه ي جنبش را به حجاز و عراق و مصر گسترش مي داد. «ابن زبير» در کعبه متحصن شد و دروازه هاي شهر را بست، فراريان جنگ «حره» و گروهي از خوارج نجدي و «ازارقه» و مختار ثقفي، که بسان شخصيت نيرومند سياسي، در آمده بود به ياري ابن زبير شتافتند. عبدالله بن زبير و تعدادي از يارانش از جمله کساني بودند که مسجدالحرام را پايگاه خود قرار داده بودند. «حصين بن نمير» فرمان حمله را براي کشتن و دستگيري ابن زبير و يارانش، به مسجدالحرام صادر کرد. سنگهاي بزرگ، بوسيله منجنيق ها به سوي کعبه پرتاب شد و عراده ها بوسيله ي سنگهايي که با پارچه هاي آغاشته به مواد اشتغال زا، در حالي که شعله ور بود، خانه کعبه را گلوله باران کردند. کعبه ويران گرديد و بناهاي اطراف آن به آتش کشيده شد. مسعودي اضافه مي کند که: در اثر اين جنايت، صاعقه اي از آسمان بر لشکر شام فرود آمد و جمعي از آنان را به هلاکتر ساند و اين واقعه در روز شنبه، سوم ربيع الاول، در سال شصت و سه ه.ق، به وقوع پيوست. يازده روز پس از اين جنايت يزيد بن معاويه به هلاکت رسيد. اهل مدينه پس از شهادت امام حسين عليه السلام عده اي را براي تحقيق در مورد يزيد به شام فرستادند. يزيد، آنها را احترام کرد و جوايز ارزنده اي به آنها داد، آنها کارهاي يزيد را مشاهده کردند اما در در بازگشت از شام شروع به بدگويي يزيد نمودند و گفتند ما از نزد مردي مي آييم که اصلا دين ندارد، شراب مي خورد، طنبور مي نوازد و با سگها بازي مي کند. منذر بن زبير - يکي از فرستادگان به نزد يزيد - در بازگشت از شام گفت: همانا يزيد يکصد هزار سکه به من جايزه داد ولي اين مانع آن نمي شود که راجع به او سخن نگويم، به خدا سوگند او مست مي شود بگونه اي که نماز را ترک مي کند. وقتي امام حسين عليه السلام متوجه شد که معاويه با روشهاي گوناگون سعي در مطرح کردن يزيد را دارد و برخلاف قراردادنامه ي صلح، حکومت را مي خواهد به گونه اي موروثي در بني اميه نگه دارد و پس از خود به يزيد واگذارد، با سخنراني هاي حساب شده، با فرستادن نامه هاي افشاگرانه و هشدار دهنده سعي داشت تا مردم را بيدار کرده، دماغ دشمن مغرور را به خاک بمالد. از اين رو امام عليه السلام فرمود: «اي معاويه! پسرت را جانشين خود قرار دادي، او نوجواني است که شراب مي خورد، و با سگها بازي مي کند، به امانت الهي خيانت کردي، و مردم را آلوده ساختي، و پندهاي پروردگارت را نپذيرفتي، چگونه ممکن است رهبري امت محمد صلي الله عليه و آله و سلم را کسي برعهده گيرد که شراب مي خورد؟ و با فاسقهاي زمان و شرور، مست کننده مي نوشد، شرابخوار بر يک درهم پول امين نمي باشد، چگونه رهبر امت اسلامي خواهد شد؟ معاويه! بزودي با اعمال خود وارد قيامت خواهي شد که ديگر دفترهاي توبه بسته خواهد بود.» حميد بن حريث از افسران مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که در قيام مختار، نقش مهمي را ايفا نمود. او در حمله به نيروهاي ابن زياد نيز شرکت داشت. «ابراهيم اشتر» ارتش خود را در منطقه اي مناسب فرود آورد و شيپور آماده باش نواخته شد، زيرا دشمن در نزديکي آنان از دور پيدا بود. ابراهيم، جناحهاي لشکر را مشخص کرد. فرماندهي تيپ سواره را به طفيل بن لقيط از طايفه «نخع» سپرد. طفيل مردي شجاع و کاردان و سخت کوش بود. ابراهيم اين تيپ را به عنوان پيش قراول سپاه خود، به خط مقدم دشمن فرستاد، و هنگامي که تيپ پيش قراول به نزديکي دشمن رسيدند، گرداني به فرماندهي حميد بن حريث را به کمک آنان فرستاد. تيپ طفيل جلو رفت تا در کنار روستا روبروي دشمن مستقر شد. و ابراهيم با جديت تمام،ارتش خود را سازماندهي کرد و نيروها اعم از سواره و پياده را در يک محور اصلي مستقر ساخت. حميد بن مسلم ازدي وي از گزارشگران واقعه ي کربلاست. از نامبرده خبرهاي ذيل گزارش شده است: الف - نامه ي ابن زياد به عمر بن سعد و دستور ظالمانه ي بستن آب بر روي حسين عليه السلام و ياران آن حضرت و رفتن سردار سپاه شهيدان «عباس» از پي تهيه ي آب در شب هفتم محرم. ب - گسيل شدن جلاد خون آشام اموي «شمر» به کربلا. ج - آغاز پيکار تجاوزکارانه ي سپاه شوم اموي بر ضد سالار شهيدان. د - سخنان آن حضرت به «شمر» به هنگام يورش بر خيمه هاي نور، پيش از شهادت آن بزرگوار که فرمود: يا شيعة آل ابي سفيان... و نيز گزارش نماز ظهر عاشورا و شهادت «حبيب اسدي». ه - سخنان سالار شايستگان در کنار پيکر به خون خفته ي فرزند گرانمايه اش «علي اکبر» و آمدن بانوي بانوان زينب به ميدان کربلا به هنگام شهادت علي اکبر عليه السلام و نيز به هنگام شهادت «قاسم» و «عبدالله»، دو يادگار حضرت مجتبي عليه السلام... و نيز وضعيت سالار خوبان پس از شهادت ياران تا لحظات شهادت خويش. و - جريان اختلاف نظر سپاه شوم اموي پس از شهادت حسين عليه السلام در مورد سرنوشت فرزند ارجمندش حضرت سجاد که او را به شهادت برسانند، يا به اسارت برند؟ و نيز خبر دستگيري و رهايي «عقبه بن سمعان» که از غلامان خاندان حسين عليه السلام بود و نيز تاختن اسب بر پيکر مطهر سالار شايستگان... و بردن سر مقدس حسين عليه السلام به بارگاه شوم عبيدالله، بوسيله ي دو عنصر پليد به نامهاي «حميد» و «خولي». ز- گسيل «خولي» از سوي «عمر بن سعد» به سوي خانواده اش تا خبر سلامتي و بازگشت او را بدهد. و نيز جريان مجلس شوم «ابن زياد» و به چوب بستن لب و دندان حسين عليه السلام و اعتراض شجاعانه ي «زيد بن ارقم». ورود دخت قهرمان اميرمؤمنان به مجلس عبيد و سخنان ديکتاتور خودکامه ي اموي و پاسخ شايسته و شجاعانه ي زينب به او و واماندگي عبيد و باز چوب زدن بر لبهاي حسين عليه السلام. و نيز سخنان ابن زياد با حضرت سجاد و پاسخ دليرانه و حکيمانه ي آن قهرمان فضيلتها و تلاش ابلهانه ي آن عنصر پليد براي به شهادت رسانيدن تنها يادگار حضرت حسين و ايستادگي و دفاع قهرمانانه ي عمه ي گرانقدرش از جان گرامي او. و نيز خطبه ي سراپا دروغ و بي اساس عبيد در مسجد کوفه و پاسخ شجاعانه عبدالله بن عفيف به او و شهادتش به جرم حقگويي و حق پويي و افشاي ماهيت پليد رژيم اموي و عملکرد تبهکارانه ي آن. واسطه ي اين اخبار و رويدادها «سليمان بن ابي راشد» است و اوست که اين اخبار را، از حميد ابن مسلم به «ابومخنف» گزارش نموده است. و براي هر پژوهشگري روشن مي شود که «ابومخنف» اين اخبار را به مناسبتهاي گوناگون تقطيع مي کند و نيز آشکار است که روايات «سليمان» از گسيل شدن «شمر» به کربلا، آغاز مي گردد و ضمن ترسيم مجلس عبيد و شهادت «عبدالله بن عفيف» خاتمه پيدا مي کند. نکته ي ديگري که در اين مورد دريافت مي گردد اين است که «راوي» اين اخبار به همراه سپاه شمر بوده است. اين نکته را، هم چگونگي نقل اخبار و هم نگرش بر گفتگوهاي مکرر او با شمر و هم نکوهش کارهاي ضد انساني «شمر» بوسيله ي او، و نيز حضور او در اردوگاه نور و خيمه هاي سالار شهيدان پس از شهادت آن حضرت، آشکار است؛ چرا که مي دانيم جز شمر و رجاله هاي او کسي به خيمه هاي امام حسين پس از شهادتش يورش نبرد. پس از اين تاريخ، «سليمان بن ابي راشد» را در قيام توابين و به همراه آنان مي نگريم. او «مختار» را در زندان ديدار مي کند اما «سليمان بن صرد» او را از ياري رساني به مختار بر حذر مي دارد و به او خبر مي دهد که «مختار» مردم را از ياري او باز مي دارد و سليمان هم با روي گرداني از او، بر گروه هايي از توابين، شکست خورده باز مي گردد. او دوست ابراهيم، فرزند «اشتر نخعي» بود. به سوي او رفت و آمد داشت و هر شامگاه به همراه او پس از جريان توابين به سوي «مختار» مي رفت و تا سپيده دم و فروشدن ستارگان، کار آنان را تدبير مي نمود و آن گاه باز مي گشت. او در شب سه شنبه که شب قيام «مختار» در کوفه بود، پس از تاريک شدن هوا به همراه دوست خويش «ابراهيم» در ميان يک گروه صد نفري از رزم آوران و طرفداران خويش از خانه اش به سوي خانه «مختار» حرکت کرد. او و يارانش در حالي که شمشيرهاي آخته را براي پيکار آماده ساخته و زير لباسهاي خويش زره پوشيده بودند، براي ياري رساني به مختار وارد خانه ي او شدند. اما وقتي دريافت که «مختار» تصميم گرفته است که کشندگان پيشواي شهيدان و ياران باوفاي او را نابود سازد به همراه «عبدالرحمن بن مخنف ازدي» بر ضد مختار قيام کرد... حميد بن مسلم يکي از سربازان عمر سعد بود که به نقل بعضي وقايع روز عاشورا پرداخته است. عمر بن سعد در همان روز که روز عاشورا بود سر مقدس حسين عليه السلام را با خولي بن يزيد اصبحي و حميد بن مسلم ازدي به سوي عبيدالله بن زياد فرستاد. در کتاب ارشاد، شيخ مفيد مي گويد: حميد بن مسلم روز عاشورا پس از شهادت امام حسين عليه السلام با شمر، بر سر آتش زدن خيمه ها مجادله داشت. از جمله گروهي بود که سر حسين عليه السلام را به کوفه بردند. در لشکر توابين هم حضور داشته است. بيشتر وقايع کربلا در «تاريخ طبري» و برخي منابع ديگر از قول او نقل شده است. حميد بن مسلم، در زمان قيام مختار متواري شد. مختار نيز خانه ي او را ويران نمود و اموال او را مصادره کرد. «حميد بن مسلم» کوفي، از جمله کساني بود که در جريان نهضت امام حسين عليه السلام از اول تا آخر حضور داشت. وي در جريان کربلا، تقريبا عنوان وقايع نگار را داشته و بسياري از تاريخ حوادث کربلا، از قبل و بعد آن را نقل کرده است. حميد بن مسلم گويد: مختار، «سائب بن مالک» اشعري را با گروهي مسلح به سراغ ما فرستاد. من خارج کوفه به طايفه عبدالقيس پناه بردم و عبدالله و عبدالرحمان فرزندان اصلخب نيز به دنبال من به آن جا آمده و مخفي شديم.نيروهاي سائب، آن دو نفر را تعقيب کردند و من از فرصت استفاده نمودم و موفق شدم فرار کنم و نجات پيدا کردم اما آن دو نفر دستگير شدند و در مسير خود، فرد ديگري از عاملان کربلا به نام عبدالله بن وهب از طايفه حمدان نيز دستگير شد. و همه را دسته جمعي به نزد مختار بردند، مختار که خوب به جرم آنان آگاه بود بلافاصله دستور داد در مقابل بازار آنان را اعدام کردند. و حميد بن مسلم گويد: اين شعر را درباره ي نجات خود از چنگ مختار سرودم: ديدي که چگونه از آن وحشت، نجات يافتم در حالي که من خود اميدي به نجات نداشتم. حنا حنا رنگي است که به موي سر و صورت مي زنند تا سفيدي مو ديده نشود و انسان جوان به چشم آيد.اين تزيين، بخصوص در مقابله با دشمنان، نوعي تبليغات در جوان نشان دادن رزمندگان اسلام است.امام صادق «ع » فرموده است: رنگ سياه زدن به مو، دشمن را به هراس مي افکند «الخضاب بالسواد مهابة للعدو». (1) سيد الشهدا «ع » نيز موي خويش را با به فرموده امام صادق: «خضب الحسين بالحنا و الکتم » حنا خضاب مي کرد وهنگام شهادت در کربلا نيز خضاب داشت: «قتل الحسين و هو مخضب بالوسمة » (2) درکربلا، عاشوراييان کهنسال و محاسن سفيد نيز با خضاب خون، چهره خويش را رنگين ساختند. حبيب بن مظاهر، پس از شهادت مسلم بن عقيل در کوفه، همواره مترصد بود که دروقت مناسب به حضور ابا عبدالله «ع » برسد.روزي در بازار کوفه به مسلم بن عوسجه برخورد (که به قول معروف مي خواست حنا بخرد) او را به کناري برد و جريان آمدن حضرت حسين «ع » به کربلا را نقل نمود.هر دو پيرمرد روشندل قرار بر اين نهادند که شبانه از کوفه به کربلا روند (و محاسن خود را به خون خضاب کنند) شب هفتم يا هشتم محرم به امام پيوستند. (3) . پاورقي (1) بحار الانوار، ج 73 ص 100 (استحباب خضاب براي مردان و زنان در همانجا در ضمن روايات، آمده است). (2) عوالم (امام حسين) ص 71، ناسخ التواريخ، ج 4، ص 99. (3) الوقايع و الحوادث (محرم الحرام) ج 2، ص 99. حنظلة بن اسعد شبامي حنظله بن اسعد بن شبام بن عبدالله بن اسعد بن حاشد بن حمدان الحمداني الشبامي بوده و بني شبام تيره اي از حمدان مي باشند. حنظله اهل کوفه بوده است. و در بعضي از منابع به اشتباه شبامي را شامي استنساخ کرده اند و به تصور اين که دو حنظله در تاريخ هست يکي حمداني و ديگري شامي، و اين اشتباه است. و حنظله فرزندي به نام علي داشته که در کتب تاريخ از جمله طبري در نقل حوادث بر او استناد مي کنند. حنظلة خدمات و فضايل قابل توجهي داشته: او از رجال سرشناس شيعه، سخنوري فصيح، شجاع و قاري قرآن بوده است. قبل از عاشورا و تاسوعا در کربلا به خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و با توجه به لياقتهايي که داشت، امام عليه السلام او را براي احتجاج پيش ابن سعد فرستاد. وقتي که اصحاب همگي شهيد شدند و جز چند نفر باقي نمانده بود و دشمن مرتب تيرباران مي کرد.حنظله خود را همچون سپري در مقابل حضرت امام حسين عليه السلام قرار داد و تيرها و نيزه ها و شمشيرهايي را که امام عليه السلام را هدف قرار مي دادند به جان مي خريد. حنظله در اين حال، سخنراني و موعظه هايي را در مقابل لشگر قساوت پيشه ايراد نمود که قسمتي از آن به شرح ذيل مي باشد: «يا قومي اني اخاف عليکم مثل يوم الاحزاب، مثل داب قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعدهم و ما الله يريد ظلما للعباد، و يا قوم اني اخاف عليکم يوم التناد،يوم تولون مدبرين، ما لکم من الله من عاصم و من يضلل الله فماله من هاد. يا قوم تقتلوا حسينا فيسحتکم الله بعذاب (و قد خاب من افتري)». «اي قوم، من بر شما از روزي همانند روز عذاب اقوام و احزاب پيشين بيمناکم، مثل سرگذشت قوم نوح و عاد و ثمود و کساني که بعد ايشان بودند برحذر مي دارم، خداوند بر بندگانش ظلم نمي کند، اي قوم من بر شما از روزي بيمناکم که يکديگر را صدا مي زنند (و کمک مي طلبند ولي صدايتان جايي نمي رسد). همان روزي که، روي مي گردانيد و فرار مي کنيد، اما هيچ پناهگاهي در برابر عذاب خداوند نداريد و هر کس را خداوند (به خاطر اعمالش) گمراه سازد هدايت کننده اي براي او نيست. اي قوم، حسين عليه السلام را مي کشيد و بدانيد که عذاب الهي شما را فرا مي گيرد و هر کس بر خدا دروغ ببندد، نوميد و شکست مي خورد». آن گاه امام حسين عليه السلام فرمود: اي حنظله ابن اسعد رحمت خدا بر تو باد، کوفيان وقتي مستوجب عذاب شدند که دعوت حق تو را رد کردند و ناسزا بر تو و دوستانت گفتند (يا آماده قتل تو و دوستانت شدند) الآن که برادران صالحت را به شهادت رسانيده اند بطريق اولي مستحق و مستوجب عذاب هستند. حنظله بن اسعد عرض کرد: درست فرمودي فدايت شوم تو داناتر هستي، آيا اجازه مي دهي به ميدان روم به سوي آخرت شتافته و به برادرانم ملحق شوم؟ امام عليه السلام فرمود: برو به سوي خيري که بهتر از دنيا و آن چه در دنياست، به سوي سرزميني که کهنه نمي شود. آن گاه حنظله عرض کرد: «السلام عليک يا اباعبدالله صلي الله عليک و علي اهل بيتک و جمع الله بيننا و بينک في جنته فقال عليه السلام: آمين آمين»؛ سپس جهاد کرده و به شهادت رسيد. «سلام بر تو اي اباعبدالله عليه السلام درود خدا بر تو و اهل بيت تو، خداوند ما را با شما در بهشت جمع گرداند، امام عليه السلام: آمين آمين». نام حنظله با مختصر تغييري در زيارت ناحيه و رجبيه وارد شده است. «السلام علي حنظلة بن سعد الشبامي». شبامي: منسوب به شبام تيره اي است که از قبيله حمدان منشعب شده و از اعراب قحطان به شمار مي روند. (يمن، عرب جنوب). حنظلة بن سعد شبامي به قولي او همان حنظلة بن اسعد شبامي از شهداي عاشوراست. حنظلة بن عمرو شيباني از شهداي کربلاست که در حمله اول (و به قولي در نبرد تن به تن) به شهادت رسيد. برخي معتقدند او همان حنظلة بن اسعد شبامي است. (1) . پاورقي (1) انصار الحسين، ص 99. حنظلة بن قيس او را يکي از اصحاب امام حسين عليه السلام و از شهداي روز عاشورا دانسته اند. حنيفة الاعور «قباع» نماينده ي ابن زبير، نيرويي به فرماندهي عباد بن حصين و قيس بن هيثم براي مقابله با سپاه مثني بن مخربة بن عبدي که از هم پيمانان مختار و خونخواهان حسين بن علي عليه السلام بود گسيل داشت. عمال ابن زبير از راه کوفه، حرکت کردند و از منطقه ي «شوره زار» گذشتند و نزديک نيروهاي مثني مستقر شدند، مردم درهاي خانه خود را به روي آنان بستند و هيچ کس به ياري عباد نيامد، و حتي کسي که از او سؤالي بکند در آن حوالي نبود، عباد فرياد زد: کسي از بني تميم اينجا نيست؟! مردي به نام حنيفه الاعود گفت: امير! آن جا خانه ي «وراد» از طايفه عبد شمس است. بدين گونه حنيفه الاعود منزل وراد، يکي از دوستان عباد بن حصين را به او نشان داد. حواريون ياران وفادار حضرت سيدالشهداء عليه السلام را گويند. منتخب التواريخ بيست و شش فضيلت براي آنان شمرده است، از جمله: رضايت از خدا، باوفاترين اصحاب، ثبت بودن نامشان در لوح محفوظ، برتر بودن مقامشان از همه ي شهدا، همت والا، توفيق بازگشت به دنيا در عصر رجعت، معروف بودنشان در آسمانها، شوق شهادت در رکاب امام حسين عليه السلام، ياران واقعي دين خدا، وارستگي، زهد، عبادت، دفن در سرزمين کربلا... و در آخرت مورد غبطه ي جهانيانند. هر امامي، تعدادي ياران ويژه داشته است که به «حواريون» تعبير شده است. روز قيامت ندا مي شود و برمي خيزند. طبق حديث امام کاظم عليه السلام همه شهداي کربلا حواريون حسين اند که در قيامت بر مي خيزند: «ثم ينادي مناد: اين حواري الحسين عليه السلام؟» «فيقوم کل من استشهد معه و لم يتخلف عنه». حواريون حسين هر امامي، تعدادي ياران ويژه داشت که به «حواريون » تعبير شده است و روز قيامت ندا مي شوند و بر مي خيزند.طبق حديث امام کاظم «ع » همه شهداي کربلا حواريون حسين اند که در قيامت بر مي خيزند: «ثم ينادي مناد: اين حواري الحسين «ع »؟ فيقوم کل من استشهد معه و لم يتخلف عنه ». (1) . منادي ندا مي کند: حواريون حسين کجايند؟ همه کساني که با او شهيد شدند برمي خيزند. پاورقي (1) سفينة البحار، ج 1، ص 358. حوشب برسمي از افسران تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در زمان قيام مختار، حوشب با نيروهاي تحت فرمان خود به تعقيب و دستگيري قتله ي اباعبدالله عليه السلام مي پرداخت و آنها را به قتل مي رساند. حوي به قولي او همان «جوين بن مالک ضبعي» از شهداي کربلاست. حوي (مولي) به قولي او همان «جون بن حوي» غلام ابوذر غفاري است که روز عاشورا به شهادت رسيد. طبري در تاريخ خويش نام او را با عنوان (حوي) آورده است. حوي بن مالك ضبعي به قولي او همان «جوين بن مالک ضبعي» از شهداي کربلاست. حيان بن حارث از شهداي روز عاشوراست. وي همان «جابر بن حارث سلماني» است. حيان بن حارث اسدي از صالحان و پاکان و از شهداي کربلا است. نام او در زيارت رجبيه و زيارت ناحيه مقدسه ذکر شده است: «السلام علي حيان بن الحارث الاسدي...». او نيز پس از نبردي سخت با دشمن به شهادت رسيد. حيان بن حارث سلماني ازدي برخي از مورخين و محققين او را جزو شهداي کربلا به شمار آورده اند. حيدر حلي سيد حيدر به سال 1246 ه. ق در شهر حله متولد شد. نسب او به امام حسين عليه السلام مي رسد. او در کودکي يتيم شد و تحت سرپرستي عمويش قرار گرفت. به سال 1304 ه. ق در حله وفات يافت و او را در نجف اشرف و در صحن مرتضوي دفن کردند. اين نواده ي خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام در رثاي اجداد گرانقدرش و شهيدان صحراي طف اشعار پر سوز و گدازي دارد . حيدر علي خان شيرازي پس از آنکه وهابيها به کربلاي معلا لشکرکشي نموده و به قتل و غارت حرم حسيني پرداختند، فتح علي شاه قاجار يکي از معتمدين خود را که حاجي حيدر علي خان شيرازي نام داشت به سفارت مصر اعزام و منصوب نمود. در اين سفر شاه ايران نامه اي محبت آميز به ضميمه يک قبضه شمشير گوهر نشان خراساني به محمد علي پاشا که در آن روزگار فرمانرواي مصر بود فرستاد و از او درخواست نمود که وهابيها را گوشمالي دهد وگرنه خود از دو نيروي دريايي و خشکي براي سرکوبي وهابيها اقدام خواهد کرد. چون سفير ايران به مصر وارد شد و فرمانرواي مصر نامه ي دربار ايران را خواند، بلا درنگ ابراهيم پاشا را به سرکوبي وهابيان مأمور کرد. سپاهيان پاشا ابتدا شهر «درعيه» را ويران کردند و سپس عبدالله بن مسعود امير وهابي را زير زنجير کشيده به استامبول، پايتخت دولت عثماني فرستادند. پادشاه عثماني نيز دستور قتل او را صادر نمود و سفير ايران از راه شام وارد شهر تبريز شد و آن گاه گزارشات خود را به عرض عباس ميرزا نايب السلطنه رسانيد.


منوی اصلی
زیارت آنلاین
جستجوی مطلب


عبارت :

      تبدیل زبان : ALT + SHIFT
حدیث روز
حضرت زهرا سلام الله علیها :
ما یصنع الصائم بصیامه اذا لم یصن لسانه و سمعه و بصره و جوارحه.
روزه‏ دارى که زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نکرده، روزه ‏اش به چه کارش خواهد آمد. .
(بحار الانوار، ج 93 ص 295)
لینک لوگوی کربلاگ
کربلاگ

مدیران محترم وب سایتها و وبلاگها در صورت تمایل می توانند جهت حمایت و لینک به کربلاگ از کد فوق استفاده نمایند که متقابلا کربلاگ نیز آنها را لینک خواهد نمود

صفحه اول | زندگینامه امام حسین | فلسفه و آثار قيام عاشورا | دایره المعارف جامع عاشورا | زیارت آنلاین اماکن متبرکه | زیارت عاشورا | مرکز آموزش علمی و کاربردی فرهنگ و هنر همدان


کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای « کربلاگ » محفوظ می باشد.

Copyright © 2011, www.Karblog.ir ® All Rights Reserved.   Powered & Hosted by : WEB IRANI