ارتباط با کربلاگ کربلاگ کربلاگ ، فرصتی برای تجمیع دل نوشته های کربلائیان در خصوص وقایع عاشورا - www.Karblog.ir
   السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين   
متن زیارت عاشورا
عاشورا ، راز خلقت
روز دهم ماه محرم ـ معروف به روز عاشورا ـ عظيم‏ترين روز سوگوارى و ماتم در فرهنگ اسلامی به شمار می‏رود. در دهمین روز ماه محرم الحرام سال 61 هجری قمری (مقارن با اکتبر سال 680 میلادی) بزرگ‏ترين فاجعه در حق اهل بیت پيامبر (ص) انجام ‏گرفت و امام حسين بن علی (ع) به همراه بیش از صد نفر از خاندان و یارانش به شکل دردناکی به شهادت رسیدند. امام حسين‏(ع) كه به دعوت اهل كوفه به سوی مردم این شهر شتافته بود تا با کمک آنان ظلم را ریشه‏کن کند، پيش از رسيدن به كوفه، با پیمان‏شکنی مردم این شهر، در "سرزمین كربلا" به محاصره‏ نيروهاى دشمن درآمد. امام و خاندان و اصحابش، چون حاضر نشدند ذلت تسليم و بيعت با حكومت غاصب وظالم يزيدى را بپذيرند، با لب تشنه و با رشادتى شگفت، تا آخرين نفر جنگيدند و به شهادت رسيدند. بازماندگان و بانوان آن حضرت(ع) نیز به اسارت نيروهاى ظلمت درآمدند.
تصویر تصادفی
کربلاگ
بازدید از کربلاگ
کل بازدیدکنندگان : 292179 نفر
بازدیدکنندگان آنلاین : 61 نفر
IP بازدیدکننده : 54.196.110.222
امروز دوشنبه 31 ارديبهشت 1397
Monday,21 2018


دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا
 
کربلاگ از وبلاگ تا کربلای معلی همسفر امام حسین در عاشورا

دايره المعارف جامع عاشورا
اصطلاحات عاشورایی شروع شده با «ع»

عائذ بن مجمع بن عبدالله

او پسر مجمع بن عبدالله بن عائذي بود. عائذ به همراه پدرش با راهنمايي طرماح بن عدي در بين راه خود را به اردوي امام حسين عليه السلام رسانيدند. عائذ و پدرش قبل از نخستين حمله در روز عاشورا به شهادت رسيدند ولي نظر ديگر اين است که ايشان در حمله اول به درجه رفيع شهادت نايل آمدند.عائذ بن مجمع عائذي برخي از مورخين او را از شهداي روز عاشورا دانسته اند.عابدة آل علي عابده ي خاندان علي عليه السلام. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.عابر بن حساس بن شريح برخي از مورخين او را از شهداي روز عاشورا دانسته اند.عابس بن ابي شبيب شاكري عابس بن شبيب هم نوشته اند.
از شهداي کربلاست.عابس، از رجال برجسته شيعه و مردي دلير، سخنور، کوشا و تلاشگر، شب زنده دار، از طايفه بني شاکر بود.اين طايفه از شيعيان مخلص و فداکار درراه ولايت امير المؤمنين بودند و از شجاعان عرب به شمار مي آمدند.به آنان «فتيان العرب » مي گفتند.از کساني بود که وقتي مسلم بن عقيل، نامه امام حسين «ع » را براي اهل کوفه خواند، به پا خاست و اعلام هواداري و حمايت کرد و پس از بيعت کوفيان با مسلم بن عقيل، بعنوان پيک، نامه اي از سوي آنان به امام حسين «ع » در مکه رساند. (1) دلاوريهاي او در کربلا مشهور است.وي همراه هم پيمان خود «شوذب »، در حماسه عاشورا به نبرد پرداخت و شهيد شد. (2) رشادتهاي او چنان بود که سپاه کوفه از نبرد تن به تن با وي ناتوان بودند.به دستور عمر سعد، از اطراف او را سنگباران کردند.او هم زره از تن بيرون آورد وکلاه خود از سر برداشت و با تيغ بر دشمن حمله کرد و يک تنه آنقدر جنگيد تادر قلب ميدان و محاصره دشمن به شهادت رسيد. (3) سر او را از پيکرش جدا ساختند.سر مطهرش در دست عده اي بود و هر کدام مدعي بودند که من بودم که او را کشتم، تا به جايزه اي دست يابند. (4) .پاورقي

(1) ابصار العين في انصار الحسين، ص 74، مقتل الحسين، مقرم، ص 167.
(2) معارف و معاريف، ج 4، ص 1476.
(3) سفينة البحار، ج 2، ص 147، انصار الحسين، ص 80.
(4) ابصار العين، ص 74.

عابس بن شبيب از شهداي کربلاست. به قولي وي همان «عابس بن ابي شبيب شاکري» است.عاشق اصفهاني آقا محمد عاشق اصفهاني (م 1181 ه.ق)، از اهالي اصفهان بوده و با پيشه ي خياطي روزگار مي گذرانيده و به قناعت و ديگر صفات نيک شهرت داشته است.
عاشق با شاعران هم عصر خود در اصفهان چون آذر بيگدلي، هاتف اصفهاني و صباحي کاشاني انجمن شعري داشته و به احتمال، رياست آن نيز بر عهده ي او بوده است. فن اصلي او غزلسرايي است و در غزلهايش بيشتر مضامين عاشقانه ديده مي شود.
عاشق اصفهاني از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان، امام حسين عليه السلام اشعار پر سوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه ي سيدالشهداء عليه السلام از او بجاي مانده است. عاشق اصفهاني در اين ترجيع بند به استقبال ترجيح بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.عاشورا روز دهم محرم، روز شهادت سالار شهيدان و فرزندان و اصحاب او در کربلا.عاشورا در تاريخ جاهليت عرب، از روزهاي عيد رسمي و ملي بوده و در آن روزگار، در چنين روزي روزه مي گرفتند، روز جشن ملي و مفاخره و شادماني بوده است و در چنين روزي لباسهاي فاخر مي پوشيدند و چراغاني و خضاب مي کردند.در جاهليت، اين روز را روزه مي گرفتند.در اسلام، با تشريع روزه رمضان، آن روزه نسخ شد.گفته اند: علت نامگذاري روز دهم محرم به عاشورا آنست که ده نفر از پيامبران با ده کرامت در اين روز، مورد تکريم الهي قرار گرفتند. (1) .
در فرهنگ شيعي، به خاطر واقعه شهادت امام حسين «ع » در اين روز، عظيمترين روز سوگواري و ماتم به حساب مي آيد که بزرگترين فاجعه و ستم در مورد خاندان پيامبر انجام گرفته و دشمنان اسلام و اهل بيت اين روز را خجسته شمرده به شادي مي پرداختند، اما پيروان خاندان رسالت، به سوگ و عزا مي نشينند و بر کشتگان اين روز مي گريند. امام صادق «ع » فرمود: «و اما يوم عاشورا فيوم اصيب فيه الحسين «ع » صريعا بين اصحابه و اصحابه حوله صرعي عراة ». (2) عاشورا روزي است که حسين «ع » ميان يارانش کشته برزمين افتاد، ياران او نيز پيرامون او به خاک افتاده و عريان بودند.امام رضا «ع » فرمود: «من کان عاشورا يوم مصيبته و بکائه جعل الله عز و جل يوم القيامة يوم فرحه و سروره ». (3) ، هرکس را که عاشورا روز مصيبت و اندوه و گريه باشد، خداوند قيامت را روز شادي او قرارمي دهد.در «زيارت عاشورا» درباره اين روز غم انگيز که امويان آنرا مبارک مي دانستند، آمده است: «اللهم هذا يوم تبرکت به بنو امية و ابن آکلة الاکباد...».
امامان شيعه، ياد اين روز را زنده مي داشتند، مجلس برپا مي کردند، بر حسين بن علي «ع » مي گريستند، آن حضرت را زيارت مي کردند و به زيارت او تشويق و امر مي کردند و روز اندوهشان بود.از جمله آداب اين روز، ترک لذتها، دنبال کار نرفتن، پرداختن به سوگواري و گريه، تا ظهر چيزي نخوردن و نياشاميدن، چيزي براي خانه ذخيره نکردن، حالت صاحبان عزا و ماتم داشتن و... است. (4) .
در دوران سلطه امويان و عباسيان، شرايط اجتماعي اجازه مراسم رسمي و گسترده در سوگ اباعبدالله الحسين را نمي داد، اما هر جا که شيعيان، قدرت و فرصتي يافته اند، سوگواري پرشور و دامنه داري در ايام عاشورا به راه انداخته اند.در تاريخ است که معز الدوله ديلمي اهل بغداد را به برگزاري مراسم سوگ و نوحه براي سيد الشهدا «ع » وادار ساخت و دستور داد که بازارها را ببندند و کارها را تعطيل کنند و هيچ طباخي غذايي نپزد و زنان سياهپوش بيرون آيند و به عزاداري و نوحه بپردازند.اين کار را چندين سال ادامه دادو اهل سنت نتوانستند جلوي آن را بگيرند، چون که حکومت، شيعي بود. (5) .
از قرنها پيش، «عاشورا» بعنوان تجلي روز درگيري حق و باطل و روز فداکاري و جانبازي در راه دين و عقيده، شناخته شده است.حسين بن علي «ع » در اين روز، با ياراني اندک ولي با ايمان و صلابت و عزتي بزرگ و شکوهمند، با سپاه سنگدل و بي دين حکومت ستم يزيدي به مقابله برخاست و کربلا را به صحنه هميشه زنده عشق خدايي و آزادگي و حريت مبدل ساخت. عاشورا گر چه يک روز بود، اما دامنه تاثير آن تا ابديت کشيده شد و چنان در عمق وجدانها و دلها اثر گذاشته که همه ساله دهه محرم و بويژه عاشورا، اوج عشق و اخلاص نسبت به معلم حريت و اسوه جهاد و شهادت، حسين بن علي «ع » مي گردد و همه، حتي غير شيعه، در مقابل عظمت روح آن آزاد مردان تعظيم مي کنند.عاشورا، نشان دهنده معناي «حسين مني و انا من حسين » بود که دين رسول خدابا خون سيد الشهدا آبياري و احيا شد.به تعبير امام خميني «ره »: «عاشورا، قيام عدالتخواهان با عددي قليل و ايمان و عشقي بزرگ در مقابل ستمگران کاخ نشين و مستکبران غارتگر بود...»،. (6) «اگر عاشورا نبود، منطق جاهليت ابو سفيانيان که مي خواستند قلم سرخ بر وحي وکتاب بکشند و يزيد، يادگار عصر تاريک بت پرستي که به گمان خود با کشتن و به شهادت کشيدن فرزندان وحي اميد داشت اساس اسلام را برچيند و با صراحت و اعلام «لا خبرجاء و لا وحي نزل » بنياد حکومت الهي را برکند، نمي دانستيم بر سر قرآن کريم و اسلام عزيز چه مي آمد.» (7) .
امام حسين «ع » که به دعوت اهل کوفه از مکه عازم اين شهر بود تا به شيعيان انقلابي بپيوندد و رهبري آنان را به عهده گيرد، پيش از رسيدن به کوفه، در کربلا به محاصره نيروهاي ابن زياد در آمد و چون حاضر نشد ذلت تسليم و بيعت با حکومت غاصب و ظالم يزيدي را بپذيرد، سپاه کوفه با او جنگيدند.حسين و يارانش روز عاشورا، لب تشنه، با رشادتي شگفت تا آخرين نفر جنگيدند و به شهادت رسيدند و بازماندگان اين قافله نور، به اسارت نيروهاي ظلمت درآمده به کوفه برده شدند.هفتاد و دو تن ياران شهيد او، بزرگترين حماسه بشري را آفريدند و ياد خويش را در دل تاريخ و وجدان بشرهاي فضيلتخواه، ابدي ساختند. (8) به تعبير يکي از نويسندگان معاصر: «عاشورا، مائده بزرگ روح انسان است در تداوم اعصار، تجسم اعلاي وجدان بزرگ است در دادگاه روزگار، صلابت شجاعت انسان است در تجليگاه ايمان، طواف خون است در احرام فرياد، تجلي کعبه است در ميقات خون، نقش بيدار گذرها و رهگذرهاست در کاروان دراز آهنگ زندگيها و عبورها، عاشورا، باز خوان تورات و انجيل و زبور است در معبد اقدام، ترتيل آيات قرآن است در الواح ابديت، خون خداست جاري در رگهاي تنزيل، حنجره خونين کوه «حرا» ست در ستيغ ابلاغ، درگيري دوباره محمد «ص » است با جاهليت بني اميه و شرک قريش، تجديد مطلع رجزهاي «بدر» است و «حنين »، انفجار نماز است در شهادت و انفجار شهادت است در نماز، تبلور شکوهزاد جاودانگي حق است در تباهستان نابود باطل، هشدار خونين حسينيه هاست در معبر اقوام، فرياد گستر انسانهاي مظلوم است درهمه تاريخ، دست نوازش انسانيت است بر سر بي پناهان، رواق سرخ حماسه است در تاريکستان سياهي و بيداد، قلب تپنده دادخواهان است در محکمه بشريت، طنين بلند پيروزي است در گوش آباديها، عطشي است دريا آفرين در اقيانوس حيات، «رسالتي » است بزرگ بر دوش «اسارتي » رهايي بخش، عاشورا آبروي نمازگزاران است و عزت مسلمانان، و سرانجام، عاشورا رکن کعبه است و پايه قبله و عماد امت و حيات قرآن و روح نماز و بقاي حج و صفاي صفا و مروه و جان مشعر و منا.و عاشورا، هديه اسلام است به بشريت و تاريخ...». (9) .پاورقي(1) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 179 به نقل از: الانوار الحسينيه.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 95.
(3) همان، ج 44، ص 284، وسائل الشيعه، ج 10، ص 394.
(4) وسائل الشيعه، ج 10، ص 394، سفينه البحار، ج 2، ص 196.
(5) سفينة البحار، ج 2، ص 196.
(6) صحيفه نور، ج 9، ص 57.
(7) همان، ج 14، ص 265.
(8) درباره عاشورا، از جمله ر.ک: «عاشورا في الاسلام‏» از عبد الرزاق الموسوي المقرم.
(9) تلخيص شده از «قيام جاودانه‏»، محمدرضا حکيمي، ص 94 به بعد.عاشورا و سقيفه ديد جريان شناسانه در حوادث، ريشه حادثه عاشورا را در انحراف نخستين در رهبري حکومت مي بيند که در «سقيفه بني ساعده » اتفاق افتاد.اگر جمعي از امت پيامبر، نيم قرن پس از رحلت رسول الله «ص » در کربلا فرزند رسول الله را شهيد کردند، زمينه آن در حوادث گذشته و غصب خلافت و تصدي آل ابو سفيان نسبت به حکومت اسلامي و کنار زدن ائمه از ولايت و رهبري بود.از اين رو در زيارت عاشورا کساني لعن مي شوند که آغازگر ظلم بر اهل بيت پيامبر و بنيانگذار ستم به ذريه رسول خدا «ص » بودند، و نيز کساني که به آن ستم نخست راضي شدند، همکاري يا سکوت کردند و زمينه ساز آن بودند، تا آنجا که براي جنگ با عترت پيامبر، تمکين کردند: «لعن الله امة اسست اساس الظلم و الجور عليکم اهل البيت و لعن الله امة دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التي رتبکم الله فيها و لعن الله امة قتلتکم و لعن الله الممهدين لهم بالتمکين من قتالکم...».
در ماجراي کربلا، همه آنان که از آغاز، اهل بيت را از صحنه اجتماعي و سياسي امت کنار زدند و بر غصب حکومت اسلامي توطئه کردند، تا آنان که بر کشتن او گرد آمدند و همراهي و متابعت کردند، شريکند.اين نکته در جاي ديگر زيارت عاشورا مطرح است:
«اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلک، اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت علي قتله، اللهم العنهم جميعا». (1) .
توطئه سقيفه، تلاشي از سوي شرک شکست خورده در جبهه هاي بدر و احد و حنين بود، تا دوباره به سيادت جاهلي خود برسند و سفيانيان کوشيدند انتقام کشته هاي خود را از آل پيامبر، از طريق سلطه يافتن بر خلافت و تار و مار کردن بني هاشم و عترت رسول بگيرند. طرح شورا و بيعت ساختگي سقيفه، ظاهري فريبنده براي اعمال آن سياست بود. به قول نير تبريزي:
کانکه طرح بيعت شورافکند          خود همانجا طرح عاشورا فکند
چرخ در يثرب رها کرد از کمان          تير کاندر نينوا شد بر نشان (2) .
هواداران سقيفه، در سپاه کوفه بودند.امام حسين «ع » روز عاشورا با بدن مجروح، آنان را «شيعيان آل ابي سفيان » خطاب کرد که نه دين داشتند، نه حريت.ابن زياد وقتي با سربريده حسين «ع » در طشت طلايي رو به رو شد، با چوبي که در دست داشت بر لبهاي آن سر مطهر مي زد و مي گفت: «يوم بيوم بدر» (3) يزيد بن معاويه نيز پس از کشتن امام وسرمستي از پيروزي بر آن حضرت، در پيش چشم فرزندان او که به اسارت در کاخ او برده شده بودند، آرزو کرد که کاش نياکان کشته شده اش در بدر، زنده بودند و به يزيد مي گفتند دستت درد نکند. کشتن حسين «ع » و يارانش را در مقابل کشته هاي بدر دانست، منکر وحي و نزول جبرئيل شد و گفت اگر از آل احمد انتقام نگيرم، از نسل خندف نيستم... (4) حضرت زينب «ع » با خطاب «يابن الطلقاء» به يزيد، اشاره به نيکان مشرک او کرد، که درفتح مکه، پيامبر آزادشان کرد، امام سجاد «ع » نيز به يزيد گفت: جد من علي بن ابي طالب، در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچمدار رسول الله بود، اما پدر و جد تو، پرچمدار کفار بودند. (5) کربلا، صحنه تجديد کينه هاي مشرکان و منافقان بر ضد آل الله بود و همان قدرت سياسي را که ميراث رسول خدا بود و غاصبانه به دست دشمن افتاد، بر ضد عترت رسول به کار گرفتند و اين از شگفتيهاي تاريخ است!سيدالشهدا «ع » در خطابه خويش در عاشورا به سپاه کوفه چنين فرمود: شمشيري را که ما به دستتان داديم، عليه ما تيز کرديد و به روي ما شمشير کشيديد و آتشي را که بر دشمنان شما و ما افروخته بوديم، بر خود ما افروختيد و با دشمنان خدا بر ضد اولياء الله همدست شديد: «فشحذتم علينا سيفا کان في ايدينا وحششتم علينا نارا اضرمناها علي عدوکم و عدونا...» (6) و در نقل ديگر: «سللتم علينا سيفا في رقابنا و حششتم علينا نار الفتن... فاصبحتم البا علي اوليائکم و يدا عليهم لاعدائکم » (7) آيا اين همان سخن ابو بکر بن عربي نيست که حسين «ع » به شمشير جدش کشته شد «ان حسينا قتل بسيف جده »؟ (8) .
تيري را که عمر سعد، صبح عاشورا به سوي اردوي حسيني رها مي کند و تيري را که حرمله بر گلوي علي اصغر «ع » مي زند، تيري نيست که در سقيفه رها شد و بر قلب پيامبر نشست؟و آيا آن تير، بر حنجره اصغر نشست يا بر جگر دين فرود آمد؟چه خوب و عميق دريافته و سروده است، مرحوم آية الله کمپاني:
فما رماه اذ رماه حرمله          و انما رماه من مهد له
سهم اتي من جانب السقيفه         و قوسه علي يد الخليفه
و ما اصاب سهمه نحر الصبي          بل کبد الدين و مهجة النبي (9) .
حرمله نبود که تير انداخت، بلکه کسي که زمينه ساز آن بود، تيري از سوي سقيفه آمد که کمان آن به دست خليفه بود و تير او نه بر گلوي کودک، بلکه بر دل دين و قلب پيامبر نشست.
اگر واقعه شوم سقيفه نبود، هرگز جنايتهاي بعدي که اوج آن در عاشورا بود، پيش نمي آمد و مسير تاريخ اسلام و شيعه به گونه ديگري بود.پاورقي(1) مفاتيح الجنان، زيارت عاشورا، ص 457.
(2) ديوان‏ «آتشکده‏»، نير تبريزي، ص 59.
(3) بحار الانوار، ج 45، ص 154.
(4) همان، ص 167، البداية و النهاية، ج 8، ص 192 (ليت اشياخي ببدر شهدوا...).
(5) بحار الانوار، ج 45، ص 135.
(6) مقتل الحسين، خوارزمي، ج 2، ص 6، مناقب، ج 4، ص 110، (با اندکي تفاوت در لفظ).
(7) بحار الانوار، ج 45، ص 8، موسوعة کلمات الامام الحسين، ص 424.
(8) الامام الحسين، علائلي، ص 62.
(9) الانوار القدسية، محمد حسين الغروي الاصفهاني، ص 99، (چاپ حيدريه). عاشورا و شعر فارسي نام کتابي است که مجموعه «ترکيب بند» هاي معروف شعراي بزرگ را درباره امام حسين «ع » و حادثه عاشورا در بر دارد.اين کتاب که به اهتمام «حسن گل محمدي » فراهم شده است، 14 ترکيب بند معروف را از محتشم کاشاني و ديگران دارد و 263 صفحه است.
درباره سيد الشهدا و حادثه عاشورا، مجموعه هاي شعري متعددي به زبان عربي، فارسي، ترکي و... تدوين شده است و شاعران در طول تاريخ، با زبان ماندگار شعر، به ترسيم اين حماسه جديد و مظلوميتهاي اهل بيت پرداخته اند.شاعراني چون محتشم کاشاني، صباحي بيدگلي، وصال شيرازي، قاآني شيرازي، سروش اصفهاني، نير تبريزي، عمان ساماني و... از جمله اينانند که در قالب ترکيب بند يا مثنوي و قطعه به مرثيه سرايي درباره سيد الشهدا «ع » پرداخته اند. (1) با توجه به تشويقي که امامان نسبت به سرودن شعر درباره حادثه کربلا و مظلوميت دودمان پيامبر و نشر فضايل اهل بيت داشته اند، راز اينهمه سروده، ديوان، مجموعه هاي شعر و مدايح و مراثي پيرامون مصائب و فضايل عترت، آشکار مي شود.
ورود حماسه کربلا به حيطه شعر و ادب، يکي از عوامل ماندگاري آن نهضت بوده است، چرا که قالب تاثير گذار و نافذ شعر و مرثيه، ميان دلها و حادثه عاشورا پيونده زده و احساسها و عواطف علاقه مندان را به آن ماجرا وصل کرده است.اين ويژگي در شعرهاي غير فارسي نيز وجود دارد و ادبيات عاشورايي، از غني ترين ذخيره هاي فکري و احساسي شيعه است.از سوي ديگر حماسه کربلا در زبان شعري شاعران تاثير نهاده وادبيات را پر بار ساخته است.رابطه اي متقابل ميان شعر فارسي و عاشورا وجود دارد و هردو به ماندگاري و جلوه يکديگر کمک کرده اند.برخي شاعران نيز ماندگاري نام خود را مديون شعر سرودن درباره اهل بيت و عاشورا و مظلوميت ابا عبدالله «ع » اند و گاهي با يک شعر، شهره و جاويد شده اند، همچون محتشم.پاورقي(1) در اين زمينه‏ها از جمله ر.ک: «نگرشي به مرثيه سرايي در ايران‏»، عبد الرضا افسري کرماني، «چند مرثيه از شاعران‏ پارسي‏گوي‏»، ابو القاسم رادفر.عاصم بن ابي صيفي وي از هواداران و نزديکان يزيد بن معاويه بود. پس از آنکه يزيد - بعد از مرگ پدرش - به خلافت رسيد، عاصم بن ابي صيفي به حضور يزيد رسيد و گفت: «اي اميرمؤمنان! درود و رحمت خدا بر تو باد، به مصيبت از دست دادن خليفه ي خدا دچار شده اي، اما خلافت خدا را به تو داده اند. معاويه در گذشت، خدا گناهانش را ببخشد، پس از او رياست به تو رسيده، براي مصيبت بزرگي که وارد شده از خدا صبر بخواه و براي موقعيتي که بخشيده او را سپاسگذار باش.» يزيد گفت: اي ابن صيفي! پيش بيا! او نيز پيش رفت و در نزديکي يزيد نشست و وي ابن صيفي را ملاطفت کرد.عاصم بن عبدالله ازدي وي يکي از هواداران و ياران شجاع مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که در آخرين نبرد نيروهاي مصعب بن زبير با مختار، به قتل رسيد.عاصم بن قيس حمداني وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. «عاصم» در به ثمر رساندن قيام مختار نقش مهمي را ايفا نمود.عالمة غير معلمة داناي بي آموزگار. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.عامر بن جليده بعضي مورخين او را از شهداي کربلا دانسته اند. نام آن بزرگوار در زيارت رجبيه آمده است.عامر بن جليده (خليده) او را از شهداي کربلا دانسته اند.در زيارت رجبيه نام او آمده است. (1) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 101.عامر بن حسان بن شريح طائي از اصحاب امام حسين «ع » بود که از مکه همراه آن حضرت آمد و در کربلا در حمله اول به شهادت رسيد (1) وي از شجاعان معروف و شيعيان خالص بود.پدرش نيز در جنگ جمل و صفين، در رکاب حضرت علي «ع » جنگيده بود.پاورقي(1) همان، ص 80.عامر بن حسان طايي عمار بن حسان بن شريح بن سعد بن حارثة بن لام بن عمرو بن ظريف بن عمرو بن ثمامه بن ذهل بن جذعان بن سعد بن طي.
او از شيعيان مخلص در ولايت و از شجاعان معروف و پدرش حسان از مجاهدين جنگ جمل و از شهداي جنگ صفين، و از اصحاب حضرت علي عليه السلام بوده است.
او در مکه به خدمت حضرت امام حسين عليه السلام رسيده و همچنان در محضر آن حضرت بود، تا اينکه همراه امام عليه السلام وارد کربلا شده و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد.
عبدالله بن احمد بن عامر بن سليمان بن صالح بن وهب بن عمار که يکي از علما و از راويان حديث بوده، از نوادگان عمار مي باشد، که از طريق پدرش (احمد) از حضرت رضا عليه السلام روايت نقل کرده و کتاب «قضاياي اميرالمؤمنين عليه السلام» از تأليفات ايشان مي باشد.
نجاشي از عبدالله بن احمد نقل مي کند که پدرش متولد سال 157 هجري قمري بوده و در سال 194 در طوس حضرت امام رضا عليه السلام را ملاقات کرده است.
و من هم ملاقات کردم حضرت امام علي النقي عليه السلام و حضرت امام حسن عسگري عليه السلام را، و پدرم مؤذن آن دو بزرگوار بود. نام عمار در زيارت ناحيه مقدسه وارد شده است.عامر بن خليده بعضي مورخين او را از شهداي کربلا دانسته اند. نام آن بزرگوار در زيارت رجبيه آمده است.عامر بن شراحيل از او، داستان منزلگاه «قصر بني مقاتل» را، به نقل از «مجالد بن سعيد» روايت مي کند. نامبرده در سال 21 ه.ق به دنيا آمد و مادرش از اسيران «جلولاء» به سال 16 ه.ق بود.
او و پدرش نخستين کساني بودند که به دعوت «مختار» پاسخ مثبت داده و حقانيت موضع او را گواهي کردند و در سال 67 ه.ق همراه او به ساباط مدائن رفتند.
او پس از شکست «مختار» به «حجاج» دژخيم اموي پيوست آنگاه در سال 82 به «عبدالرحمن بن اشعث» روي آورد و بر ضد «حجاج» کارزار کرد و هنگامي که «عبدالرحمن» با شکست روبرو شد، از «قتيبة بن مسلم» فرماندار «حجاج» در «ري» تقاضا کرد که برايش امان بخواهد واو نيز برايش امان نامه گرفت و سرانجام رياست دستگاه قضايي کوفه را در زمان «عمر بن عبدالعزيز» به عهده گرفت.
او از چهره هايي است که دست از ياري «مسلم» و سالارش حسين عليه السلام کشيد و به همراه کاروان نور نرفت. «ابومخنف» از او بطور ارسال روايت مي کند و او در سال 104 ه.ق در کوفه به مرگ ناگهاني از دنيا رفت. «طبري» از او يکصد و چهارده خبر آورده است.
در «تهذيب التهذيب» به نقل از «عجلي» آمده است که «عامر شعبي» از 84 تن از صحابه روايت شنيده و خود، اميرمؤمنان را درک کرده و در سال 110 ه.ق از دنيا رفته است.عامر بن مالك از شهداي کربلا بود.نامش در زيارت رجبيه نيز آمده است (1) .پاورقي(1) همان، ص 103.عامر بن مالك كوفي عامر بن مالک نيز از اصحاب ابي عبدالله در صحنه کربلا و عاشورا است چنانکه در زيارت رجبيه است: السلام علي عامر بن مالک...عامر بن مسلم بن عبدي عامر بن مسلم بن حسان بن شريح بن سعد بن حارثه السعدي البصري.
عامر از شيعيان بصره و به قولي از طايفه عبدي و به قولي از طايفه سعدي بود.
عبدي و سعدي هر دو از تيره هاي عبدالقيس و عدناني مي باشند.
از جمله فضايل و سوابق عامر اين است که خودش در خدمت حضرت امام حسين عليه السلام در کربلا به فيض شهادت نايل گشت و پدرش مسلم در جنگ صفين در خدمت حضرت امام علي عليه السلام بوده و به شهادت رسيده است.
عامر و مولايش سالم به همراه يزيد بن ثبيط در مکه به خدمت امام حسين عليه السلام شرفياب شده و همچنان در خدمتش بودند تا اين که با هم به کربلا آمدند و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيدند.
نام عامر در زيارت ناحيه مقدسه وارد شده است. «السلام علي عامر بن مسلم...»عامر شعبي بسياري از وقايع بعد از عاشورا از زبان «شعبي» نقل شده است. و جزء وقايع نگارهاي تاريخ عاشوراست.
وي از اهالي کوفه و از علاقمندان «مختار بن ابوعبيد ثقفي» بود. «شعبي» گويد: وارد بصره شدم و «احنف بن قيس» را در مسجد ديدم که جمعي به دور او حلقه زده بودند. سلام کردم. احنف، پرسيد شما که هستيد؟! - مردي از اهل کوفه هستم! - شما همان بردگان ماييد که آزادتان کرديم. - چطور؟!
- شما را از چنگ غلامانتان که همراه مختارند نجات داديم. - مي داني، پير حمدان درباره ي ما و شما چگونه گفته است؟! - چه گفته است؟! «شعبي» اشعاري را براي «احنف» خواند که ترجمه ي آن چنين است: «به خود مي باليد که غلامان را کشته ايد و يکبار گروهي بي سلاح را هزيمت کرده ايد»، «اگر افتخار به اين داريد يادتان باشد که در جنگ جمل با شما چه کرديم»، «پيران ريش خضاب کرده ي شما و جوانان زيبا و گردن فراز که در زره خويش، مؤقرانه قدم برمي داشتند»، «در هنگام نيمروز، ذبحشان کرديم، بخشيديم و شما بخشش ما را فراموش کرده ايد»، «و نعمت خداي منان را کفران کرده ايد و در مقابل آنان خشبيان (ياران مختار) را کشتيد که معادل طايفه ي شما نبود». «احنف» از شنيدن اين اشعار، سخت عصباني شد و مشاجراتي ميان آنان پيش آمد.عباد بن حصين وي يکي از عمال مصعب زبير بود. «قباع» نماينده ي ابن زبير، نيرويي به فرماندهي «عباد بن حصين» و «قيس بن هيثم» براي مقابله با سپاه «مثني بن مخربة بن عبدي» که از هم پيمانان مختار و خونخواهان حسين بن علي عليه السلام بود گسيل داشت. دو سپاه در «مدينة الرزق» به يکديگر برخورد کردند و جنگ سختي ميان ايشان درگرفت که سرانجام با پيروزي عمال ابن زبير و شکست «مثني» جنگ به پايان رسيد و سپاهيان ابن زبير به سوي شهر بصره، به نزد «قباع» بازگشتند.
در جنگ مصعب بن زبير، عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، ارتش خود را مهياي حرکت به سوي کوفه کرد. و ابتدا گروهي مسلح را به عنوان پيشقراولان لشکر، به فرماندهي «عباد بن حصين» که از طايفه ي بني تميم بود به مقدمه ي لشکر گماشت.
در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار، عباد بن حصين مأموريت يافت که عناصر مخالف مختار را در شهر کوفه شناسايي کند و آنان را به لشکر مصعب ملحق نمايد.عباد بن مهاجر جهني عباد از وادي جهنيه (که آب از آنجا به ينبع و به مدينه و اطراف سرازير مي شود) مي باشد. عباد که از صالحان و محبان عترت طاهرين است از جهنيه به امام ملحق شد در حالي که خبر شهادت مسلم بن عقيل را به حضرت داده بودند يعني سرزمين زباله - و بسياري از اعراب از اينجا از امام عليه السلام جدا شدند - و اصحاب خاص امام عليه السلام ماندند. عباد نيز در کنار امام تا کربلا بود و پس از قتال سخت با دشمن شهيد گرديد.عباد حبطي وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مصعب بن زبير بود. در آخرين نبرد ابن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، عباد حبطي در محاصره و دستگيري شخص مختار نقش مهمي را ايفا نمود.عبادت حضرت سيدالعابدين امام سجاد عليه السلام در عبادت آنقدر کوشيد که احدي پس از ايشان آن مقدار عبادت بجاي نياورد، روزي فرزند گراميش حضرت محمد باقر عليه السلام به محضر ايشان وارد شد و ديد که رنگ مبارک ايشان از شب زنده داري و روزه داري زرد شده و چشمانش از گريه فرورفته بر پيشاني مقدس ايشان از کثرت سجده پينه بسته و در بيني ايشان از زيادي سجده جاي مانده و در اثر عبادت طولاني ساق پاهايش ورم کرده، امام محمد باقر عليه السلام مي فرمايند: وقتي معظم له را در آن حال ديدم نتوانستم بر خود مسلط باشم و گريه کردم و دلم بر ايشان سوخت، در حالي که آن حضرت غرق فکر بود مقداري پس از وارد شدن من ناگاه به من متوجه شدند و فرمودند: پسرم بعضي از صفحاتي را که عبادت جدم اميرمؤمنان عليه السلام در آن است به من بده، تقديمش کردم، مقداري از آنچه در آن بود خواند پس ترکش کرد و ناله اي زد و فرمود: چه کسي طاقت عبادت او (حضرت علي عليه السلام) را دارد.
امام محمد باقر عليه السلام فرمودند: پدرم علي بن الحسين عليهماالسلام در شبانه روز هزار رکعت نماز مي خواند، پس زماني که رحلت ايشان فرارسيد گريست. به ايشان عرض کردم: پدر جان چه چيزي تو را به گريه وامي دارد؟ به خدا سوگند احدي را نديده ام که چون تو خدا را بخواهد، اين را نه به خاطر آن مي گويم که شما پدر من هستيد سپس آن حضرت فرمود: يا بني انه اذا کان يوم القيامة لم يبق ملک مقرب و لا نبي مرسل الا کان لله عزوجل فيه المشية ان شاء غفر له و ان شاء عذبه.
فرزندم وقتي که قيامت برپا شود فرشته مقرب و نبي مرسلي باقي نمي ماند مگر آنکه درباره ي او مشيت در اختيار خداست اگر خواست عفوش نمايد و اگر خواست عذابش کند.عباس الاصغر بن علي بن ابيطالب مادرش صهباء است. صفت «الاصغر» براي عباس فرزند صهبا براي مشتبه نشدن با عباس الاکبر فرزند ام البنين که هر دو از فرزندان اميرالمؤمنين هستند - سيد عبدالرزاق المقرم در کتاب «العباس» شرحي مبسوطتر در اين باب نگاشته و گفته شده است که عباس الاصغر در شب عاشورا به هنگام آوردن آب از شريعه فرات که به اتفاق جمعي از جوانان بني هاشم براي آوردن آب رفتند به شهادت رسيد.عباس بن جعده وي از هواداران قيام مختار و از نيروهاي تحت امر او بود. هنگامي که مختار، سپاهي را به فرماندهي «شرحبيل بن ورس حمداني» براي تصرف حجاز اعزام نمود ابن ورس، عباس بن جعده را فرمانده سمت چپ لشکر قرار داد.
وي از گزارشگران واقعه ي عاشوراست. اين مرد «عياش بن جعده» نيز خوانده شده است و از کساني است که «ابومخنف» درباره ي رويداد جانسوز عاشورا و رخدادهاي پيش و پس از آن، از او روايت مي کند.
قيام مسلم بر ضد ابن زياد، پيمان شکني و خيانت مردم به او و تنها نهادنش در ميدان کارزار، و موضع حق ستيز ابن زياد را به نقل از «يونس بن ابي اسحاق»، از او روايت مي کند.
«عباس بن جعده» از کساني است که با «مسلم» بيعت نمود و به همراه او قيام کرد و آنگاه به هنگام شدت يافتن
کارزار ناپديد گرديد و ديگر خود را به «مسلم» نشان نداد.
خودش مي گويد: خرجنا مع مسلم...
ما از کساني بوديم که به فرماندهي «مسلم» بر ضد دستگاه اموي بپا خاستيم...عباس بن جعده جدلي كوفي از قبيله بني جدل است و از شيعيان اميرالمؤمنين که با مسلم بن عقيل در کوفه بيعت نمود و يکي از کساني است که مسلم بن عقيل رايت و پرچمي براي او تنظيم کرد تا در يورش و حمله به دارالاماره عبيدالله بن زياد از سرداران اصحاب مسلم باشند - مأمورين و سربازان ابن زياد وقتي حضرت مسلم را شهيد کردند به سراغ عباد بن مهاجر رفته او را نزد عبيدالله بن زياد بردند. و ابن زياد دستور داد او را گردن بزنيد. عباد را شهيد نمودند و عباد همانند مسلم و هاني از شهداي کوفه به حساب مي آيد.عباس بن جعده جولي عباس بن جعده جولي، اهل کوفه و از ياران باوفاي حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام بود که در روز قيامش پرچم قبيله مدينه را به دست عباس داده بود.
او به وسيله محمد بن اشعث دستگير شده و تحويل ابن زياد گرديد و بعد از شهادت حضرت مسلم عليه السلام به امر ابن زياد به شهادت رسيد. عباس از شهداي کوفه بوده ولي در ثواب و عظمت با شهداي کربلا مساوي مي باشد.عباس بن حسن بن عبيدالله بن عباس از نوادگان حضرت قمر بني هاشم عليه السلام. مکني به ابي الفضل، و خطيبي فصيح و شاعري بليغ بوده. خطيب بغدادي آورده است: او از اهل مدينه است. مردي شاعر و فصيح است. بيشتر علويين او را اشعر اولاد ابوطالب دانسته اند.عباس بن سهل مساعدي وي يکي از بزرگان مکه در زمان «عبدالله بن زبير» بود. ابن زبير پس از آنکه از مراجعت مختار بن ابي عبيد ثقفي به
مکه آگاه شد، «عباس بن سهل مساعدي» را به سراغ مختار فرستاد و از او دعوت کرد که با ابن زبير ملاقات و بيعت کند.
هنگامي که مختار بن ابوعبيد ثقفي، سپاهي را به فرماندهي «شرحبيل بن ورس حمداني» براي تصرف حجاز اعزام نمود، ابن زبير، عباس بن سهل را با سپاهي به سوي سپاه مختار روانه کرد تا ابن ورس را از تصميمش منصرف سازد. عباس بن سهل با ابن ورس وارد مذاکره گشتند. چون عباس بن سهل، ابن ورس را در تصميمش مصمم ديد، از اين رو با حيله اي که پياده نمود، ابن ورس را به قتل رساند و سپاهيان او را هزيمت و قلع و قمع کرد.عباس بن علي فرزند اميرالمؤمنين، برادر سيد الشهدا، فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين «ع » در روزعاشورا.عباس در لغت، به معناي شير بيشه، شيري که شيران از او بگريزند است. (1) .
مادرش «فاطمه کلابيه » بود که بعدها با کنيه «ام البنين » شهرت يافت.علي «ع » پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج کرد.عباس، ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در 4 شعبان سال 26 هجري در مدينه نوشته اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهار فرزند رشيد، همه در کربلا در رکاب امام حسين «ع » به شهادت رسيدند.وقتي امير المؤمنين شهيد شد، عباس چهارده ساله بود و در کربلا 34 سال داشت.کنيه اش «ابو الفضل » و «ابو فاضل » بود و از معروفترين لقبهايش، قمر بني هاشم، سقاء، صاحب لواء الحسين، علمدار، ابو القربه، عبد صالح، باب الحوايج و... است.
عباس با لبابه، دختر عبيد الله بن عباس (پسر عموي پدرش) ازدواج کرد و از اين ازدواج، دو پسر به نامهاي عبيد الله و فضل يافت.بعضي دو پسر ديگر براي او به نامهاي محمد و قاسم ذکر کرده اند.
آن حضرت، قامتي رشيد، چهره اي زيبا و شجاعتي کم نظير داشت و به خاطر سيماي جذابش او را «قمر بني هاشم » مي گفتند.در حادثه کربلا، سمت پرچمداري سپاه حسين «ع » و سقايي خيمه هاي اطفال و اهل بيت امام را داشت و در رکاب برادر، غير ازتهيه آب، نگهباني خيمه ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين «ع » نيز برعهده او بود و تا زنده بود، دودمان امامت، آسايش و امنيت داشتند (2) روز تاسوعا که امام، او را براي مهلت گرفتن نزد سپاه کوفه فرستاد، تعبير والا و بالاي «بنفسي انت يا اخي« (3) (جانم فدايت اي برادر) به کار برد.
روز عاشورا، سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتي علمدار کربلا از امام حسين «ع » اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست که براي کودکان تشنه و خيمه هاي بي آب، آب تهيه کند.ابوالفضل «ع » به فرات رفت و مشک آب را پر کرد و دربازگشت به خيمه ها با سپاه دشمن که فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد. البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همرکاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود.عباس، مظهر ايثار و وفاداري و گذشت بود.وقتي وارد فرات شد، با آنکه تشنه بود، اما بخاطر تشنگي برادرش حسين «ع » آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:
يا نفس من بعد الحسين هوني         و بعده لا کنت ان تکوني
هذا الحسين وارد المنون          و تشربين بارد المعين         تالله ما هذا فعال ديني
و سوگند ياد کرد که آب ننوشد. (4) وقتي دست راستش قطع شد، اين رجز را مي خواند:
و الله ان قطعتموا يميني         اني احامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقين        نجل النبي الطاهر الامين
و چون دست چپش قطع شد، چنين گفت:
يا نفس لا تخشي من الکفار        و ابشري برحمة الجبار
مع النبي السيد المختار       قد قطعوا ببغيهم يساري        فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس، براي امام حسين بسيار ناگوار و شکننده بود.جمله پر سوز امام، وقتي که به بالين عباس رسيد، اين بود: «الآن انکسر ظهري و قلت حيلتي و شمت بي عدوي ». (5) و پيکرش، کنار «نهر علقمه » ماند و سيد الشهدا به سوي خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد. هنگام دفن شهداي کربلا نيز، در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم اباالفضل «ع » با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
مقام والاي عباس بن علي «ع » بسيار است.تعابير بلندي که در زيارتنامه اوست، گوياي آن است. اين زيارت که از قول حضرت صادق «ع » روايت شده، از جمله چنين دارد: «السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لامير المؤمنين و الحسن و الحسين... اشهد الله انک مضيت علي ما مضي به البدريون و المجاهدون في سبيل الله المناصحون في جهاد اعدائه المبالغون في نصرة اوليائه الذابون عن احبائه...» (6) که تاييد و تاکيدي بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد «ع » نيز سيماي درخشان عباس بن علي را اينگونه ترسيم فرموده است: «رحم الله عمي العباس فلقد آثر و ابلي و فدا اخاه بنفسه حتي قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائکة في الجنة کما جعل جعفر بن ابي طالب.و ان للعباس عند الله تبارک و تعالي منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة » (7) که در آن نيز مقام ايثار، گذشت، فداکاري، جانبازي، قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت، همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينکه: عمويم عباس، نزد خداي متعال، مقامي دارد که روز قيامت، همه شهيدان به آن غبطه مي خورند و رشک مي برند.
عباس يعني تا شهادت يکه تازي          عباس يعني عشق، يعني پاکبازي
عباس يعني با شهيدان همنوازي           عباس يعني يک نيستان تکنوازي
عباس يعني رنگ سرخ پرچم عشق        يعني مسير سبز پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا، معناي عباس       لب تشنه رفتن تا خدا، معناي عباس (8) .
در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدي «ع » به او اينگونه سلام داده شده است: «السلام علي ابي الفضل العباس بن امير المؤمنين، المواسي اخاه بنفسه، الآخذ لغده من امسه، الفادي له، الواقي الساعي اليه بمائه، المقطوعة يداه...» (9) سلام بر عباس، که با جانش در راه برادر مواسات و ايثار کرد، آنکه از امروزش براي فردايش بهره گرفت، خود را فداي برادر کرد و با آبرو براي او تلاش کرد...
کربلا کعبه ي عشق است و من اندر احرام         شد در اين قبله ي عشاق، دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبي که نصيب تو نشد        چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني         تا که تکميل شود حج من و تقديرم (10) .پاورقي(1) لغت نامه دهخدا.
(2) اليوم نامت اعين بک لم تنم  و تسهدت اخري فعز منامها.
(3) ارشاد، ج 27 ص 90.
(4) بحار الانوار، ج 45، ص 41.
(5) معالي السبطين، ج 1، ص 446.مقتل خوارزمي، ج 2، ص 30.
(6) مفاتيح الجنان، ص 435.
(7) سفينة البحار، ج 2، ص 155.
(8) خليل شفيعي.
(9) بحار الانوار، ج 45، ص 66.
(10) اي اشکها بريزيد، حسان، ص 210.درباره زندگي عباس بن علي عليه السلام.ر.ک: «العباس بن علي‏»، باقر شريف ‏القرشي، 214 صفحه، دار الکتاب الاسلامي و «عباس بن علي»، جواد محدثي، از سري آشنايي با اسوه ها.عباس بن علي بن ابيطالب فرزند گرامي اميرالمؤمنين و برادر باوفاي حضرت امام حسين عليه السلام.
در مقام او همين بس که امام حسين عليه السلام خطاب به برادر خود فرموده است: «بنفسي انت يا اخي؛ برادر جانم به فدايت».
امام زين العابدين مي فرمايد: «و ان للعباس عند الله تبارک و تعالي لمنزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة؛ براي حضرت ابوالفضل عليه السلام در نزد خداوند تبارک و تعالي مقام شامخي است که همه ي شهيدان در روز قيامت به حال او غبطه مي خورند».
پس از ولادت حضرت قمر بني هاشم، ام البنين عليهاالسلام قنداقه ي او را به دست اميرالمؤمنين عليه السلام داد. حضرت در گوش راست فرزند اذان، و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را به نام عمويش عباس. عباس نام نهاد. ثم قبل يديه و استعبر و بکي. سپس دستهاي او را بوسيد و قطرات اشک به صورت نازنينش جاري شد و فرمود: گويا مي بينم اين دستها «يوم الطف» در کنار شريعه ي فرات در راه ياري برادرش حسين عليه السلام از بدن جدا خواهد شد.
پيشواي ششم شيعيان حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مي فرمايد:
«کان عمنا العباس بن علي نافذ البصيرة، صلب الايمان، جاهد مع ابي عبدالله و ابلي بلاء احسنا، و مضي شهيدا: عموي ما، عباس بن علي عليهماالسلام، بصيرتي نافذ و ايماني استوار داشت. و همراه برادرش اباعبدالله عليه السلام جهاد کرد و نيکو از امتحان در آمد و به شهادت رسيد».
در زيارت نامه ي منسوب به حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف مي خوانيم:
«السلام علي العباس بن اميرالمؤمنين المواسي أخاه بنفسه الآخذ لغده من أمسه الفادي له الواقي الساعي اليه بمائه المقطوعة يداه: سلام بر عباس فرزند اميرمؤمنان عليهماالسلام که جانش را در راه مواسات با برادرش تقديم نمود، دنيايش را در راه تحصيل آخرت صرف کرد و جانش را براي حفاظت از برادرش قرباني ساخت...»
قول معتبر آن است که تولد آن حضرت در تاريخ چهارم شعبان سال 26 هجري قمري رخ داده است.
هنگام ولادت عباس عليه السلام، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، به ام البنين عليهاالسلام فرمود: چه اسمي بر اين طفل گذارده ايد؟ عرض کرد: من در هيچ امري بر شما سبقت نگرفته ام، هر چه خودتان ميل داريد اسم بگذاريد. فرمود: من او را به نام عمويم، عباس، عباس ناميدم.
مورخان نقل مي کنند: در دوران طفوليت حضرت عباس عليه السلام يک روز اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام او را در دامان خود گذاشت و آستينهايش را بالا زد و در حاليکه به شدت مي گريست به بوسيدن بازوهاي عباس عليه السلام پرداخت. ام البنين عليهاالسلام از امام عليه السلام پرسيد: چرا گريه مي کنيد؟ حضرت فرمود: به اين دو دست نگريستم و آنچه را که بر اينها اتفاق مي افتد به ياد آوردم. ام البنين عليهاالسلام پرسيد: چه بر سر آنها خواهد رفت؟ حضرت با تأثر فراوان فرمود: اين دستها در راه ياري دفاع از برادرش، حسين عليه السلام قطع خواهد شد. ام البنين عليهاالسلام از اينکه فرزندش فداي سبط گرامي رسول خدا و ريحانه ي او خواهد گرديد، خداي را سپاس گفت.
اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود: ام البنين، فرزندت عباس عليه السلام نزد خداي تبارک و تعالي در عوض دو دستش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با آنها با ملائکه در بهشت پرواز کند، همان گونه
که قبلا اين عنايت را به جعفر بن ابيطالب عليهماالسلام نموده است.
حضرت ام البنين عليهاالسلام، هماره فرزندش را به خداوند مي سپرد و اشعاري درباره اش مي سرود:
اعيذه بالواحد          من عين کل حاسد
قائمهم و القاعد        مسلمهم و الجاحد
صادرهم و الوارد           مولدهم و الوالد
«فرزندم را، از چشم حسودان نشسته و ايستاده، آينده و رونده، مسلمان و منکر، بزرگ و کوچک، و زاده و پدر، در پناه خداوند يکتا قرار مي دهم».
از کنيه هاي معروف حضرت عباس عليه السلام، «ابوالفضل، ابوالقرابه و ابوالقاسم» است.
از القاب معروف حضرت عباس بن علي عليه السلام: «قمر بني هاشم - باب الحوائج - طيار - اطلس - الشهيد - العبدالصالح - السقا - سپهسالار - حامي الضعيفه - المستجار - پرچمدار - قهرمان علقمي - حامل اللواء» است.
حضرت عباس عليه السلام در روز عاشورا به برادران گرامي خود، مي فرمود: «امروز روزي است که بايد بهشت را بگيريم و جان خود را فداي سيد و امام خود نماييم. نيز مي فرمود: اي برادران من، امروز در جان نثاري تقصير نکنيد و کوتاهي ننماييد و چنين خيال نکنيد که حسين عليه السلام برادر ماست و ما پسران يک پدر هستيم؛ نه چنان است؛ آن بزرگوار امام و سيد و بزرگ و پيشواي ما بوده و حجت خداوند عالميان در روز زمين و فرزند حضرت فاطمه ي زهرا عليهاالسلام و نور ديده ي حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله است. چون امام حسين عليه السلام جان نثاري آن بزرگوار را مشاهده نمود، گريه بر وي مستولي گرديد و فرمود: «اي برادر، خداوند عالميان به تو جزاي خير دهد».عباس جدلي به قولي او همان «عباس بن جعده جولي» است.عباس زغيب شيخ عباس زغيب بن شيخ محمد
بن عباس، در قريه اي از قراي بعلبک متول شده و به سال 1304 ه.ق در همانجا درگذشته است. او حدود 30 سال عمر کرده است.عباس قمي او همان «محدث قمي» و صاحب کتاب منتهي الاآمال است.عبدالاعلي بن يزيد كلبي بنوعليم بن جناب تيره اي از قبيله ي «کنانة» عذره و «قضاعة» و از اعراب قحطان مي باشند.
از شهداي نهضت حسيني در کوفه. او از جوانان کوفه بود که با مسلم بن عقيل بيعت کرد. پس از دستگير شدن «هاني» توسط ابن زياد، هنگامي که مسلم اعلان قيام کرد، عبدالاعلي سلاح برگرفت و از خانه بيرون آمد تا در محله ي «بني فتيان» به مسلم بپيوندد. او را دستگير کرده، نزد ابن زياد بردند. دستور داد تا به زندانش افکنند. پس از شهادت هاني و مسلم، به دستور ابن زياد احضارش کردند و گردن زدند. سلام خدا بر او باد.
او جواني بود از اهالي کوفه و جزء کساني که با مسلم بن عقيل بيعت کردند. هنگامي که مسلم حرکت خويش را بعد از دستگيري «هاني بن عروة» اعلام کرد «عبدالاعلي» لباس رزم پوشيد و از منزل خويش بيرون آمد تا در محله ي «بني فتيان» به مسلم بپيوندد؛ «کثير بن شهاب بن حصين حارثي» که از قبيله ي مذحج بود، او
را دستگير نمود. «کثير» مزدور عبيدالله بن زياد بود و به فرمان او طرفداران خويش را از قبيله ي مذحج گرد آورده بود تا مردم را وادارد که از طرفداري و حمايت مسلم بن عقيل دست بردارند. «کثير بن شهاب»، «عبدالاعلي بن يزيد کلبي» را دستگير و به پيش عبيدالله بن زياد آورد. عبدالاعلي به ابن زياد گفت: «تو را اراده کردم و به قصد تو بيرون آمدم». عبيدالله سخنش را باور نکرد، فرمان داد تا عبدالاعلي زنداني شود.
بعد از آنکه عبيدالله، «مسلم بن عقيل» و «هاني بن عروة» را به شهادت رساند، فرمان داد تا عبدالاعلي را پيش او آوردند. عبيدالله به او گفت: «ما را از کار خويش آگاه کن و بگو که چرا از خانه بيرون آمدي». عبدالاعلي گفت:«خدا تو را اصلاح کند، من از خانه بيرون آمدم تا ببينم مردم چه مي کنند. کثير بن شهاب مرا دستگير کرد.» عبيدالله گفت: «سوگند بخور که جز آنچه گفتي هدفي ديگر تو را به بيرون آمدن از خانه نکشانده است و گناه اين سوگند اگر دروغ بگويي بر عهده ي توست». عبدالاعلي از سوگند خوردن امتناع ورزيد. عبيدالله دستور داد: او را به «جبانة السبيع» برده و گردنش را بزنند. مأموران او را به آنجا برده و سر از تنش جدا ساختند. (جبانة السبيع: نام يک بلندي در حومه ي شهر کوفه). او از شهداي کوفه محسوب مي شود.عبدالباقي عمري عبدالباقي بن سليمان بن احمد عمري فاروقي موصلي، به سال 1204 ه.ق. در موصل متولد شده و در بغداد مناصب حکومتي داشته است. او به سال 1279 ه.ق در بغداد وفات يافت و در همانجا دفن شد. نسب او به عمر بن خطاب مي رسد و قصيده اي در مدح اميرالمؤمنين علي عليه السلام دارد.عبدالحسين أزري اين شاعر توانا که به سال 1298 ه.ق در بغداد متولد شده از آزادي خواهان عراق بود. او نخستين روزنامه را در حمايت از حقوق اعراب منتشر کرد و مدتها در زندان گذرانيد. او به سال 1374 ه.ق در بغداد درگذشت و در نجف دفن شد.عبدالحسين أعسم شيخ عبدالحسين أعسم بن شيخ محمد علي بن حسين بن محمد أعسم زبيدي نجفي، در حدود سال 1177 ه.ق. متولد شد و در سال 1247 ه.ق. در نجف وفات يافته و در همانجا دفن شد.عبدالحسين بن سيد علي هفدهمين کليددار بارگاه نوراني امام حسين عليه السلام.
سيد عبدالحسين پسر کليددار سابق است که پس از مرگ پدر توليت حرم حسيني را از سال 1318 عهده دار شد و تا سال 1343 خود مباشر عمليات حرم بود. در سال مذکور به علت شدت علاقه به عبادت و اعتکاف پسر خود سيد محمد صالح را به جاي خود منصوب کرد.عبدالحسين جواهر شيخ عبدالحسين بن شيخ عبد علي بن شيخ محمد حسن صاحب جواهر، در سال 1282 ه.ق در نجف متولد شد و در همانجا وفات يافته و مدفون شد. او شاگرد ملا کاظم صاحب کفايه بود.عبدالحسين حويزي از شرح حال اين شاعر اطلاعي در دست نيست. او معاصر با مؤلف ادب الطف است و دو بيت زير را سروده و براي مؤلف فرستاده است.
کل شي ء في عالم الکون أرخي         عينه بالدموع يبکي حسينا
نزه الله عن بکا و علي        قد بکاه و کان الله عينا
هر چه که در جهان وجود دارد مدام بر حسين مي گريد و ديده اش پر از اشک است.
خداوند از گريستن منزه است ولي علي عليه السلام که چشم خداست بر حسين مي گريد.عبدالحميد جودة السحار نويسنده - مترجم - مصري - سني مذهب - متولد 1393 ق.
عبدالحميد جودة السحار مي گويد: «حسين نمي توانست با يزيد بيعت کند و به حکومت او تن بدهد زيرا در اين صورت بر فسق و فجور صحه مي گذاشت و ارکان و پايه هاي ظلم و طغيان را محکم مي کرد و بر حکومت باطل تمکين مي نمود ولي حسين راضي به اين کارها نمي شد ولو اينکه اهل و عيالش بسختي بيفتند و خود و يارانش
زنده نمانند.»عبدالرحمان بن حجاج از شهداي کربلا، او و پدرش (مسعود بن حجاج) در حمله ي اول به شهادت رسيدند. برخي گفته اند اين دو همراه سپاه عمر سعد از کوفه بيرون آمده بودند؛ ولي در کربلا به سوي حسين عليه السلام آمدند. نامشان در زيارت ناحيه ي مقدسه هم آمده است.عبدالرحمان بن شداد جشمي وي يکي از هواداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي و از نيروهاي تحت امر او بود. عبدالرحمان بن شداد جشمي جزء هيئتي بود که از طرف مختار سرهاي بريده ي قاتلان امام حسين عليه السلام را همراه هداياي زيادي خدمت امام سجاد عليه السلام رساند.عبدالرحمان بن عبد رب انصاري او از قبيله خزرج انصار مدينه، اهل و ساکن کوفه بوده است. و داراي سوابق اجتماعي، سياسي و فضايل درخشاني مي باشد:
او از اصحاب و راويان حديث از حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و از اصحاب و شاگردان حضرت علي عليه السلام محسوب مي شده.
روزي حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از مردم پرسيد، هر کس حديث غدير را از حضرت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم شنيده است شهادت بدهد، اين افراد اجابت کردند:
«عبدالرحمن بن عبد رب انصاري، ابوايوب انصاري، ابوعمرة بن عمرو بن محصن، ابوزينب، سهل بن حنيف، خزيمة بن ثابت، عبدالله بن ثابت، حبشي بن جنادة سلولي، عبيد بن عازب، نعمان بن عجلان انصاري، ثابت بن وديعه، ابوفضالة انصاري».
اينان گفتند: «نشهد انا سمعنا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول الا ان الله عزوجل وليي و انا ولي المؤمنين الا فمن کنت مولاه فعلي مولاه، اللهم و ال من والاه، و عاد من عاداه، و احب من احبه، و ابغض من ابغضه، و اعن من اعانه».
عبدالرحمن قرآن را از حضرت علي عليه السلام ياد گرفته و تربيت شده ي او و از شخصيتهاي برجسته کوفه، و يکي از کساني بود که براي امام حسين عليه السلام در کوفه بيعت مي گرفت.
و از مکه تا کربلا در خدمت امام عليه السلام بود تا اينکه در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد.عبدالرحمان بن عقيل مادرش ام ولد (کنيز) بوده است. بعد از برادرش جعفر عازم ميدان شده و جنگ سختي نموده و هفده نفر از دشمن را به هلاکت رسانيد. او به دست عثمان بن خالد بن اسيد جهني، و بشير بن حوط القايضي به شهادت رسيد.
نام عبدالرحمن در زيارت ناحيه و رجبيه آمده است. او به هنگام نبرد رجز ذيل را قرائت مي کرد:
ابي عقيل فارفوا مکاني          من هاشم و هاشم اخواني
کهول صدق سادة الاقراني          هذا حسين شامخ البنيان           و سيد الشيب مع الشبان
«پدرم عقيل است پس نسبت مرا با هاشم بدانيد - برادرانم از قبيله بني هاشم مي باشند
آنان پيران و جوانمردان راست کردارند و سروران همانند - و اين حسين عليه السلام بلند مرتبه است. سرور پيران و جوانان».
به نقل طبري، مختار قاتلين عبدالرحمن را در بياباني دستگير کرده و بعد از آن که گردنشان را قطع کرد، آنها را سوزانيد.عبدالرحمن ارحبي عبدالرحمن بن عبدالله بن الکدن بن ارحب بن دعام بن مالک بن معاويه بن صعب بن رومان بن بکير الحمداني الارحبي بوده و بني ارحب تيره اي از قبيله حمدان مي باشند. گويا عبدالرحمن هم اهل کوفه بوده او مردي شجاع، فعال، بافضيلت و پدرش از صحابه، و خودش هم از تابعين، يکي از هفت نفري است که پيامها و نامه هاي کوفيان را در مکه به محضر حضرت امام حسين عليه السلام تسيم کردند، و آن هفت نفر عبارتند از: «قيس بن مسهر، عبدالرحمن ارحبي، عبدالله بن وال تميمي، عبدالله بن سبع، سعيد بن عبدالله حنفي، هاني بن هاني سبيعي، عمارة بن عبيد سلولي».
عبدالرحمن ارحبي، قيس بن مسهر و عمارة بن عبيد را امام عليه السلام از مکه به همراه مسلم بن عقيل عليه السلام به کوفه فرستاد.
آنان از ياوران مسلم عليه السلام بودند تا اين که مسلم عليه السلام به شهادت رسيد.
آنگاه عبدالرحمن به خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و از جمله اصحابش بود که وارد کربلا شده و در روز عاشورا به شهادت رسيد.
بنا به قول مناقب او در حمله نخست به شهادت رسيد ولي ابصارالعين مي نويسد: عبدالرحمن در روز عاشورا بعد از مشاهده مظلوميت جبهه حق، از امام عليه السلام اجازه جهاد گرفته و عازم ميدان شده و مدام جنگيده تا اين که به فيض شهادت نايل گشت.
و در هنگام مبارزه رجزهايي هم قرائت مي کرده که قسمتي ازآن به شرح ذيل مي باشد:
صبرا علي الاسياف و الاسنه           صبرا عليها الدخول الجنه
«اي نفس براي خاطر ورود به بهشت در مقابل شمشيرها و نيزه ها صبور باش».
نام او در زيارت ناحيه مقدسه وارد شده است: «السلام علي عبدالرحمن بن عبدالله بن الکدر الارحبي» به نظر معجم رجال الحديث عبدالرحمن بن عبدالله ارحبي همان عبدالرحمن بن عبدالله ازدي مي باشد.عبدالرحمن بن ابي بكر معاوية بن ابوسفيان در آخرين وصيت خود به پسرش يزيد نکاتي را راجع به مخالفان حکومت گوشزد نمود، از جمله آنکه در مورد عبدالرحمن بن ابي بکر گفت: اما پسر ابي بکر، آلت دست ياران خويش است و جز زن بارگي و بيهوده کاري همتي ندارد.عبدالرحمن بن ابي خشكاره ي بجلي از نيروهاي عمر سعد در روز عاشورا بود. وي قاتل جناب «مسلم بن عوسجه» بود و جزء چند نفري بود که پيراهن خونين امام حسين عليه السلام را به غارت بردند.
ابوسعيد صيقل گويد: «مختار به مخفيگاه چهار تن از عاملين حادثه ي کربلا اطلاع پيدا کرد و گزارش دهنده، سعر بن ابي سعر حنفي، از ياران نزديک مختار بود. مختار، عبدالله بن کامل را با گروهي مأمور، به دنبال آنان فرستاد. ابوسعيد که خود، جزء افراد عبدالله کامل بود، گويد: ما به دنبال اين مأموريت حرکت کرديم، تا به طايفه ي «بني ضبيعه» رسيديم و يک نفر از آن افرادي که تحت تعقيب بود به نام «زياد بن مالک» را دستگير کرديم. و سپس ابن کامل مرا با گروهي به مأموريت ديگري فرستاد. و ما به خانه اي در منطقه ي «حمراء»، آمديم و در آن جا دو نفر از فراريان مورد نظر را به نامهاي «عبدالرحمان بن ابي خشکاره بجلي» و «عبدالله بن قيس خولاني» را دستگير کرديم و همه ي دستگير شدگان را دسته جمعي به نزد مختار آورديم.
مختار تا چشمش به آن جانيان افتاد، بر سر آنان فرياد زد و گفت: «يا قتلة سيد شباب اهل الجنة...؛ اي قاتلين سرور جوانان بهشت! ديديد چگونه خداوند شما را به دست انتقام سپرد!! ديديد که آن پيراهن سرخ رنگ، چه نحوستي براي شما پيش آورد (و اين چند نفر از جمله کساني بودند که پيراهن سرخ امام حسين عليه السلام را غارت کرده بودند.) سپس مختار فرياد زد:
«بي درنگ آنان را در مقابل بازار و در ملأ عام، گردن بزنيد، و اين حکم بلافاصله به مرحله ي اجرا در آمد».عبدالرحمن بن ابي سبره جعفي يکي از فرماندهان سپاه «عمر سعد» که يک چهارم از نيروهاي شهر کوفه را تحت فرمان داشت.عبدالرحمن بن ابي سبره ي جعفي يکي از فرماندهان سپاه عمر سعد که يک چهارم از نيروهاي شهر کوفه را تحت فرمان داشت.عبدالرحمن بن ابي عمير وي از روايتگران واقعه ي عاشوراست. جريان دعوت شدن «مختار» براي تسليم و رفتن زير پرچم امان ابن زياد، از او روايت شده است.عبدالرحمن بن ابي عمير ثقفي وي يکي از هواداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي و از نيروهاي تحت امر او بود. عبدالرحمن بن ابي عمير ثقفي جزء هيئتي بود که از طرف مختار سرهاي بريده ي قاتلان امام حسين عليه السلام را همراه هداياي زيادي خدمت امام سجاد عليه السلام رساند. وي يکي از وقايع نگارهاي تاريخ عاشوراست.عبدالرحمن بن اصلخب از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود. وي به همراه برادرش عليه امام حسين عليه السلام جنگيدند.
«حميد بن مسلم» کوفي، از جمله کساني بود که در جريان نهضت امام حسين عليه السلام از اول تا آخر حضور داشت. وي در جريان کربلا، تقريبا عنوان وقايع نگار را داشته و بسياري از تاريخ حوادث کربلا، از قبل و بعد آن را نقل کرده است. حميد بن مسلم گويد: مختار، «سائب بن مالک» اشعري را با گروهي مسلح به سراغ ما فرستاد، من به خارج کوفه به طايفه ي عبدالقيس پناه بردم و «عبدالله» و «عبدالرحمان» فرزندان «اصلخب» نيز به دنبال من به آن جا آمده و مخفي شديم. نيروهاي سائب، آن دو نفر را تعقيب کردند و من از فرصت استفاده نمودم و موفق شدم فرار کنم و نجات پيدا کردم اما آن دو نفر دستگير شدند و در مسير خود، فرد ديگري از عاملان کربلا به نام «عبدالله بن وهب» از طايفه ي حمدان نيز دستگير شد. و همه را دسته جمعي به نزد مختار بردند، مختار که خوب به جرم آنان آگاه بود بلافاصله دستور داد در مقابل بازار آنان را اعدام کردند.
و حميد بن مسلم گويد: اين شعر را درباره ي نجات خودم از چنگ مختار سرودم:
ديدي چگونه از آن وحشت، نجات يافتم در حالي که من خود اميدي به نجات نداشتم.عبدالرحمن بن بشر خثعمي از شهداي عاشوراي حسيني و از کساني است که حسن عاقبت نصيبش شد زيرا از لشکريان عمر سعد بود که به سپاه امام حسين عليه السلام پيوست.عبدالرحمن بن جندب وي از روايتگران واقعه ي عاشوراست. نامبرده برخي رويدادها را از «عقبة بن سمعان» روايت مي کند.
از او در تاريخ طبري حدود 30 روايت پيرامون جنگ «جمل» و «صفين» و رويداد جانسوز «کربلا» موجود است که همه را از «عقبه» آورده است، و رويدادهايي نيز از دوران «حجاج» دارد که خود دست اندرکار بوده و آنها را بدون واسطه گزارش مي کند. چرا که او در سپاه «حجاج» به فرماندهي «زائدة بن قدامه» بر ضد «شبيب خارجي» پيکار نموده و به اسارت رفته و آنگاه براي نجات از مرگ با او دست بيعت داده است.
او بار ديگر به کوفه آمده و هنگامي که «حجاج» در سال 77 ه.ق. در تدارک لشکرکشي ديگري بر ضد «شبيب» سخراني مي نمود، در کوفه بوده است.عبدالرحمن بن حجر بن عدي او يکي از هواداران و طرفداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در آخرين مبارزه ي مختار با نيروهاي مصعب بن زبير، عبدالرحمن به قتل رسيد. تاريخ مي نويسد: «و کان لحجر بن عدي ولدان، عبدالله و عبدالرحمن قتلا مع المختار لما غلب عليه المصعب».عبدالرحمن بن زرعه «عبدالرحمن» و «هبياط» دو تن از نواده هاي «ابي زرعه، از طرفداران و هوااران دشمنان اهل بيت» بودند.
حکم بن هشام گويد: «گروهي از ياران مختار، در حين انجام مأموريت، از مقابل خانه «ابي زرعه» عبور مي کردند که ناگهان از پشت بام خانه ي ابي زرعه، به سوي آنان تيراندازي شد. آنان به خانه حمله بردند و دو نوه ي ابي زرعه، به نامهاي «هبياط» و «عبدالرحمن» را کشتند.عبدالرحمن بن زيد از شهداي کربلا به حساب آمده است. نامش در زيارت رجبيه وارد شده است.عبدالرحمن بن سعيد وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر امويان بود. در اوايل قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، «عبدالرحمن بن سعيد» فرماندهي عده اي از شورشيان را به عهده داشت. سرانجام در درگيريهاي ميان شورشيان و نيروهاي مختار، عبدالرحمن به هلاکت رسيد.عبدالرحمن بن سعيد بن قيس استاندار موصل، پدر عبدالرحمان «سعيد بن قيس» از فرماندهان عالي رتبه و جنگجويان نامي عرب، در کنار اميرمؤمنان عليه السلام در جنگ صفين بود و شايد بعد از مالک اشتر در ميان صحابه علي عليه السلام مردي به عظمت او يافت نشود.
او در جنگ صفين، رشادتها از خود نشان داد و فرزند او عبدالرحمان، با وجود آن که نوجوان بود، مردانه در کنار پدر به کمک اميرمؤمنان عليه السلام با معاويه جنگيد.
سعيد، رهبر طايفه ي بزرگ «حمدان» بود و علي عليه السلام فرماندهي کل نيروهاي حمدان در جنگ صفين را به عهده ي او گذاشت.
بعد از جريان حکميت، که ميان ياران اميرمؤمنان اختلاف افتاد، سعيد به خدمت امام آمد و عرض کرد: ما و نيروهايمان از حمدان، تابع امر شماييم و هر چه فرمان دهيد با جان و دل عمل مي کنيم. و در عصر مختار، عبدالرحمن جاي پدر را گرفت و رييس طايفه بزرگ حمدان که از شيعيان علي عليه السلام در عراق بودند، به حساب مي آمد اين مرد از
جناب مختار به استانداري استان موصل انتخاب شد. اما اين وفاداري طولي نکشيد که وي در جريان شورش اشراف کوفه به ضد انقلابيون پيوست، و با مختار درگير شد و به هلاکت رسيد.
«محمد بن اشعث بن قيس» که از جنايتکاران حادثه کربلا و از قتله ي امام حسين عليه السلام از سوي ابن زبير استاندار موصل بود پس از پيروزي انقلاب مختار و بيرون راندن عمال ابن زبير از عراق، به مجرد ورود عبدالرحمان، به عنوان استاندار جديد موصل، «محمد بن اشعث» احساس کرد که ديگر جاي ماندن در موصل نيست و قدرت مقابله با نيروهاي مختار را ندارد، ناچار از موصل گريخت و به روستاي «تکريت» پناهنده شد و در آن جا با سران ضد انقلاب مشغول توطئه شدند و منتظر بودند تا چه حوادثي پيش مي آيد.
او مدتي در موصل ماند، اما روحيه ي فرصت طلبانه و زيرکي خود را بکار برد و احساس کرد مختار فعلا مرد پيروز عراق است، بنابراين توبه نامه اي براي مختار فرستاد و با او بيعت کرد و همراه طايفه خود وارد کوفه شد. که بعد در جريان توطئه عليه مختار، تحت تعقيب قرار گرفت و به «بصره» گريخت و به «مصعب بن زبير» پيوست و در جنگ «مصعب» و مختار کشته شد و به سزاي خيانتهاي خود رسيد.عبدالرحمن بن شريح وي از ياران مورد اعتماد «مختار ثقفي» و مردي بانفوذ و داراي شخصيت و احترام بود. «عبدالرحمن بن شريح» براي مشورت پيرامون مسأله ي بيعت با «مختار» و قيام وي، به خانه ي «سعر بن ابي سعر حنفي»، از سران شيعه رفت. اتفاقا بعضي از سران کوفه در خانه اش جلسه داشتند که عبارت بودند از:
«سعيد بن منقذ ثوري»، «اسود بن جراد کندي» و «قدامة بن مالک جشمي» عبدالرحمن، از ديدار آنان شاد گشت و سپس بعد از حمد و ثناي الهي چنين گفت: «... مختار مي خواهد قيام کند و ما را نيز دعوت به همکاري کرد و ما هم با او بيعت کرده ايم و قول مساعدت داده ايم، ولي نمي دانيم واقعا او از طرف «ابن حنيفه» مأمور به قيام است يا خودش چنين برنامه اي دارد؟». من پيشنهاد مي کنم براي روشن شدن مطلب، خودمان به ديدار «محمد بن حنفيه» برويم و جريان را از او بپرسيم، اگر او مختار را تصديق کرد و اجازه داد که به او بپيونديم، با او همراهي مي کنيم و اگر انکار کرد و ما را از کمک به او منع نمود، تکليفمان روشن مي شود و از او کناره مي گيريم.
پس از آنکه براي شيعيان کوفه روشن شد از جانب اهل بيت پيامبر عليهم السلام مورد تأييد است، عبدالرحمن بن شريح به نمايندگي از همفکران خود، پس از حمد و ثناي الهي خطاب به گروهي از شيعيان گفت: «اي گروه شيعه، ما مي خواستيم جريان (حقانيت مختار) هم براي خودمان و هم براي شما و شيعيان روشن شود. به همين منظور به مدينه رفتيم و با محمد حنفيه ملاقات کرديم و درباره ي قيام از او سؤال کرديم، او در پاسخ، ما را امر کرد که از مختار اطاعت و حمايت کنيم و پشتيبان او باشيم و دعوت او را بپذيريم. حال، با قلبي آرام و ميل باطني خود، بدون کمترين شک و ترديدي، راهمان مشخص شد و بابصيرت، دعوت او را پذيرفتيم تا ما را با دشمنان اهل بيت وارد معرکه ي قتال کند. اي کساني که در اين مجلس حاضر هستيد، حاضرين اين مطلب را به غايبين برسانند و آماده ي کارزار شوند».
عبدالرحمان، سخن خود را تمام کرد و نشست و جمعيت، از آن جلسه پراکنده شدند و همه همفکر و هم سخن بودند، و به دنبال آن، شيعيان متحد شدند، و اعلام همکاري کردند.عبدالرحمن بن عبد ربه انصاري خزرجي از شهداي کربلاست.وي از اصحاب رسول خدا «ص » بود و پس از رحلت آن حضرت نيز از کساني بود که به امير المؤمنين، اخلاص داشت و از آن حضرت قرآن آموخته بود.به نصب علي «ع » در غدير به امامت گواهي داد.روز تاسوعا با «برير» شوخي مي کرد.وقتي گفتند: الآن چه وقت شوخي است، گفت: چرا خوشحال نباشم؟ميان ما و بهشت، جز درگيري با اين کافران و شهادت فاصله اي نيست (1) او از شخصيتهاي بارز شيعي کوفه محسوب مي شد و در ايام نهضت مسلم بن عقيل، از مردم به نفع حسين بن علي «ع » بيعت مي گرفت. (2) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 1، ص 127.
(2) انصار الحسين، ص 82، تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 145.عبدالرحمن بن عبدالله او برادر ناتني «ابراهيم بن اشتر» و از هواداران مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در جنگ ميان سپاه مختار «به فرماندهي ابراهيم بن اشتر» عليه نيروهاي ابن زياد ابراهيم، برادر ناتني خود را به فرماندهي سواران گماشت.عبدالرحمن بن عبدالله ارحبي از شهداي کربلاست.وي از جمله کساني بود که دعوتنامه کوفيان را به حضور امام حسين «ع » رسانيد و خود از همراهان مسلم بن عقيل در کوفه بود.مردي بود شجاع، موجه و محترم و تابعي.در مکه همراه امام شد و به کربلا آمد.گفته اند که در حمله نخست به شهادت رسيد (1) نام او در زيارت رجبيه و زيارت ناحيه مقدسه آمده است.پاورقي(1) همان، ص 81، تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 145.عبدالرحمن بن عبدالله ازدي از پيکهاي سيدالشهداء عليه السلام مي باشد. او همراه قيس بن مسهر صيداوي مأموريت يافته بود که نامه ي حسين عليه السلام را به مردم کوفه برساند.
به نظر معجم رجال الحديث عبدالله ازدي همان عبدالرحمن بن عبدالله ارحبي مي باشد، که در روز عاشورا به فيض شهادت نايل گشت.عبدالرحمن بن عبدالله بن كدن ارحبي به قولي او همان «عبدالرحمن بن عبدالله ارحبي» از شهداي کربلاست.عبدالرحمن بن عبدالله يزني از شهداي کربلاست. ابن شهر آشوب، خوارزمي و مؤلف بحارالانوار نام او را ذکر کرده اند. يزني: منسوب به (يزن) تيره اي از قبيله ي «حمير». (يمن، عرب جنوب).
به قولي «عبدالرحمن بن عبدالله يزني» همان عبدالرحمن بن عبدالله بن کدي ارحبي است.عبدالرحمن بن عبدالله يزني حميري منسوب به قبيله «حمير» بوده و «يزن» تيره اي از اين قبيله مي باشد. بعضي از محققين ايشان را همان عبدالرحمن بن عبدالله ازدي مي شناسند. و قبيله حمير اصالت يمني دارد.
ولي معجم رجال الحديث و مناقب و مقتل خوارزمي و بحارالانوار و نفس المهموم و ناسخ التواريخ او را به همين نام از شهداي کربلا دانسته اند. و نهمين نفر از اصحاب امام حسين عليه السلام هست که به ميدان مبارزه رفته است.
بنا به نقل مناقب، عبدالرحمن بعد از مسلم بن عوسجه به شهادت رسيد و هنگام جهاد اين رجز را خواند:
انا بن عبدالله من آل يزن        ديني علي دين حسين و حسن
اضربکم ضرب فتي من اليمن         ارجو بذلک الفوز عند المؤتمن
«من فرزند عبدالله از قبيله يزن بوده و دين من، دين امام حسن و امام حسين عليهماالسلام مي باشد. همچون زدن جوان يمني مي زنم شما را، و به خاطر اين جهادم رستگاري را از خداي تعالي اميدوارم».
عبدالرحمن خود را در ميان لشکر دشمن افکنده و تني چند را به هلاکت رسانيد، سپس به فيض شهادت نايل گشت.عبدالرحمن بن عبيد از نيروهاي تحت فرمان مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. عبدالرحمن گويد: من از افراد «ابوعمره» بودم که شمر را محاصره کرديم. عبدالرحمان مدعي بود که «شمر» را خود او کشته است.
وي از روايتگران واقعه ي عاشوراست. از نامبرده، اشعار «ام لقمان» دختر «عقيل بن ابي طالب» را به نقل از «سليمان بن ابي راشد» روايت مي کند.
«عبدالرحمن» از سوي «زياد ولايت کوفه را داشت آنگاه به «مختار» پيوست و از ياران او شد.
«طبري» به نقل از «ابومخنف» نه روايت از او آورده است.عبدالرحمن بن عروة بن حراق غفاري او و برادرش عبدالله، که هر دو در کربلا شهيد شدند، از اشراف و شجاعان کوفه بودند و به خاندان پيامبر عشق مي ورزيدند. جدشان حراق نيز از ياران علي عليه السلام بود که در سه جنگ، در رکاب آن حضرت حضور داشت. اين دو برادر با هم از کوفه به کربلا آمده بودند. هر دو با هم روز عاشورا از سيدالشهدا عليه السلام اذن پيکار گرفتند و با هم به ميدان رفتند در رفتن به ميدان نبرد، از هم سبقت مي جستند هنگام جنگ هر کدام يک مصرع از رجز را مي خواند و نفر ديگر، مصرع دوم شعر را تمام مي کرد. اين دو برادر با هم به شهادت رسيدند.
نامش در زيارت رجبيه هم آمده است. بعيد نيست که اين، همان «عبدالرحمن بن عروه ي غفاري» باشد و تشابه اسمي ميان عروه و غرره در استنساخ پيش آمده باشد.
غفاري: منسوب به «غفار بن مليل»، تيره اي از کنانه و عرب عدنان. (عدنان، عرب شمال).عبدالرحمن بن عروة غفاري عبدالرحمن پسر عروة بن حراق الغفاري است. اهل کوفه و از قبيله بني غفار بود.
اين قبيله منسوب به غفار بن مليل، تيره اي از کنانة و از اعراب عدناني مي باشند.
او به هنگام شهادت جوان بود.
فضايل و سوابق:
جدش حراق از اصحاب بزرگوار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و در سه جنگ صفين، جمل و نهروان از ياران و سربازان آن حضرت بود و عبدالله از اشراف و شجاعان کوفه محسوب مي شد.
در روز عاشورا به اتفاق برادرش عبدالله به خدمت حضرت امام حسين عليه السلام رسيدند و عرض کردند: يا اباعبدالله سلام بر شما، آمده ايم که در پيش روي تو کشته شويم و دفع بلا از تو نماييم.
آن حضرت فرمود: خوش آمديد، نزديک تر بياييد، پس نزد آن حضرت رفتند در حالي که هر دو مي گريستند.
امام عليه السلام فرمود: اي پسران برادرم چه چيز شما را به گريه آورده؟ به خدا قسم اميدوارم که بعد از ساعتي چشمهاي شما روشن شود.
آنان عرض کردند: يا اباعبدالله خدا ما را فداي تو کند! سوگند به خدا که گريه ما بر خودمان نيست بلکه مي گرييم براي اينکه دشمنان دور تو را گرفته اند و ما قدرت نداريم دفعشان کنيم.
آن حضرت فرمود: خدا شما را جزاي خير دهد اي برادرزادگانم! آنگاه عرض کردند: «سلام بر تو اي پسر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم». و عازم ميدان جهاد شدند.
آن حضرت فرمود: «سلام و رحمت خدا بر شما باد» پس از ساعتي مبارزه به
شهادت رسيدند.
مناقب فقط عبدالله را از شهداي حمله نخست آورده ولي خوارزمي شهادت آن دو را، با هم ثبت کرده است.
بعضي ها شهيدي ديگر به نام عبدالرحمن بن عزرة غفاري را ذکر کرده و اشعاري هم منتسب به ايشان نوشته اند، که چند احتمال مي رود:
اول - عروة بن حراق برادري به نام عزرة داشته که عبدالرحمن بن عزرة پسر عموي عبدالرحمن بن عروة مي شود.
دوم - تشابه بين دو کلمه عروة و عزرة باعث اشتباه در استنساخ شده، و در نتيجه هر دو عبدالرحمن يک نفر مي باشند.
نام عبدالرحمن بن عروة بن حراق غفاري و برادرش در زيارت ناحيه مقدسه بدين صورت آمده است: «السلام علي عبدالله و عبدالرحمن ابني عروة بن حراق الغفاريين».عبدالرحمن بن عزرة غفاري به قولي او همان عبدالرحمن بن عروه غفاري مي باشد. بعضي ها شهيدي ديگر به نام عبدالرحمن بن عزرة غفاري را ذکر کرده و اشعاري هم منتسب به ايشان نوشته اند، که چند احتمال مي رود:
اول - عروة بن حراق برادري به نام عزرة داشته که عبدالرحمن بن عزرة پسر عموي عبدالرحمن بن عروة مي شود.
دوم - تشابه بين دو کلمه عروة و عزرة باعث اشتباه در استنساخ شده، و در نتيجه هر دو عبدالرحمن يک نفر مي باشند.عبدالرحمن بن عقيل بن ابي طالب از شهداي کربلا و از اولاد عقيل است.مادر او کنيز بود.نام عبد الرحمن در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه آمده است (1) .پاورقي(1) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 146.عبدالرحمن بن محمد وي پسر «محمد بن اشعث» و از هواداران و فرماندهان تحت امر مصعب بن زبير بود. در آخرين نبرد ابن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، عبدالرحمن مأموريت يافت که عناصر مخالف مختار را در شهر کوفه شناسايي کند و آنان را به لشکر مصعب ملحق نمايد.عبدالرحمن بن مسعود بن حجاج تيمي عبدالرحمن بن مسعود بن حجاج تيمي، عبدالرحمن از طايفه بني تيم بوده و ظاهرا اهل کوفه باشد. چون در ابتدا جزو سپاه عمر بن سعد بوده و اکثريت سپاه ابن سعد کوفي محسوب مي شده اند.
او از شيعيان معروف و در شجاعت مشهور بود. عبدالرحمن و پدرش ابتدا شايد به صورت يک تاکتيک در کوفه وارد سپاه ابن سعد شدند و سپس در کربلا به سپاه امام عليه السلام پيوستند. چون ابن زياد ممانعت شديدي از پيوستن شيعيان به امام عليه السلام را به عمل مي آورد و لذا بعضي از شهداي کربلا ابتدا به سپاه ابن سعد ملحق مي شدند اما همينکه به کربلا مي رسيدند در فرصت مناسب به سپاه امام عليه السلام مي پيوستند. عبدالرحمن و پدرش مسعود بدين طريق خود را به کربلا رسانيده و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيدند. نام او در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه وارد شده است:
«السلام علي مسعود بن الحجاج و ابنه عبدالرحمن بن مسعود».عبدالرحمن بن مسعود تيمي برخي از مورخين او را از شهداي روز عاشورا دانسته اند.عبدالرحمن بن يزيد از شهداي کربلا به حساب آمده است.نامش در زيارت رجبيه است (1) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 102.عبدالرحمن بن يزيد بن جارية اوسي از قبيله اوس و از شهداي کربلا است. نام او در زيارت رجبيه چنين ذکر شده است: «السلام علي عبدالرحمن يزيد». و اين معلوم مي دارد که عبدالرحمن بن يزيد از شهداي عاشوراي حسيني است و در کتب رجال از سه عبدالرحمن بن يزيد نام برده شده است.عبدالرحمن بن يزيد بن رافع انصاري بصري بنا به نقل برخي از مورخين او يکي از ياران امام حسين عليه السلام و از شهداي روز عاشورا مي باشد.عبدالرحمن بن يزيد بن يعمر الدئلي بنا به نقل برخي از مورخين او يکي از ياران امام حسين عليه السلام و از شهداي روز عاشورا مي باشد.عبدالرحمن كتاني بدرالدين عبدالرحمن بن ابي القاسم بن غنائم کتاني عسقلاني، به سال 583 ه.ق متولد شده و به سال 635 ه.ق. درگذشته است. اين شعر را در روز عاشورايي سروده که در فصل تابستان واقع شده و باران زيادي باريده بود.
مطرت بعاشورا و تلک فضيلة        ظهرت فما للناصبي المعتدي
و الله ما جاد الغمام و انما      بکت السماء لرزء آل محمد
اين فضيلتي بود که در عاشورا باران فراواني باريد ولي ناصبي تجاوزگر فضيلتي ندارد.
سوگند به خدا که ابرها قصد بخشش نداشتند بلکه اين آسمان بود که بر مصيبت آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم گريست.عبدالرحمن كدري برادرش نيز از جمله شهداي عاشواري حسيني و کربلا و از مجاهدان و مبارزان در راه نصرت دين خدا بودند که در پيش روي امام جنگيدند و به شهادت رسيدند.عبدالرضا خطي او پسر شيخ حسن و از شاعران برجسته ي قرن سيزدهم هجري است ولي از شرح حال او اطلاعي نداريم.
در هر صورت از شيعيان و محبين ائمه اطهار است که ارادت خود را نسبت به قهرمانان صحراي کربلا به وسيله شعر نشان داده است.عبدالصالح صفت و لقبي است که در زيارت حضرت اباالفضل عليه السلام از قول امام صادق عليه السلام براي آن سردار شهيد کربلا آمده است: «السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع الله و لرسوله...».عبدالله اصغر بن عقيل بنا به نقل مرحوم مجلسي و مرحوم مامقاني دو نفر از فرزندان عقيل عليه السلام نامشان عبدالله بود، يکي ملقب به اکبر و ديگري ملقب به اصغر و هر دوي آنها در کربلا به شهادت رسيده اند و مادرشان ام ولد بوده است.
قاتل عبدالله اصغر، عثمان بن خالد بن اشيم جهني و بشير بن حوط و قاتل عبدالله اکبر، عثمان بن خالد و مردي از قبيله حمدان مي باشد.عبدالله بن ابي بكر در شمار شهداي کربلا ذکر شده است (1) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 102.عبدالله بن احمر وي يکي از شعرا و کساني است که مردم را به خونخواهي حسين عليه السلام و بازگشت به سوي خدا تحريک و تحريض مي نمود. عبدالله بن احمر، در تحريض مردم به قيام و شهادت چنين گفت:
صحوت و ودعت الصبا و الغوانيا        و قلت لاصحابي: اجيبوا المناديا
و قولو له اذ قام يدعو الي الهدي         و قبل الدعا: لبيک، لبيک، داعيا
«فريادم بلند است و همه آن را بشنوند و به يارانم گفتم: جواب منادي را بدهيد؛
و به او که دعوت به هدايت مي کند بگوييد لبيک، لبيک، اي دعوت کننده به هدايت».عبدالله بن اسيد جهني از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود.
مالک بن اعين جهني گويد: عبدالله دباس، همان کسي است که محمد فرزند عمار ياسر را کشته بود، تني چند از قاتلان امام حسين عليه السلام را به مختار معرفي کرد از جمله: 1- عبدالله بن اسيد جهني 2- مالک بن بشير بدي 3- حمل بن مالک محاربي.
مختار يکي از افسران شجاع خود به نام ابونمر (مالک بن عمرو نهدي) را به تعقيب آنان فرستاد و آنان که در منطقه ي «قادسيه» بودند، دستگيرشان نمود و شب هنگام بود که به کوفه بازگشت و آنان را به نزد مختار آورد. مختار تا چشمش به آن جانيان فتاد، فرياد زد: اي دشمنان خدا و اي دشمنان کتاب خدا و اي دشمنان رسول خدا و اي دشمنان اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حسين بن علي عليه السلام چه شد؟! حسين عليه السلام رابه من تحويل دهيد، اي پست فطرتان، کسي را کشتيد که شما را بر اقامه ي نماز امر مي کرد... آنان با وحشت گفتند: اي امير، رحمت خدا بر تو باد. ما خودمان داوطلبانه به جنگ حسين عليه السلام نرفتيم ما را بردند، مجبور بوديم. منت بر ما بنه و ما رانکش!.
مختار که به شدت ناراحت بود به آنان گفت: منت بر شما گزاريم؟! آيا شما منت بر حسين فرزند دختر پيامبرتان گذاشتيد و او را رها کرديد و به او آب داديد؟!عبدالله بن اصلخب از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود. وي به همراه برادرش، جنايات بسياري را انجام دادند.
«حميد بن مسلم» کوفي، از جمله کساني بود که در جريان نهضت امام حسين عليه السلام از اول تا آخر حضور داشت. وي در جريان کربلا، تقريبا عنوان وقايع نگار را داشته و بسياري از تاريخ حوادث کربلا، از قبل و بعد آن را نقل کرده است. حميد بن مسلم گويد: مختار، «سائب بن مالک» اشعري را با گروهي مسلح به سراغ ما فرستاد، من به خارج کوفه به طايفه ي عبدالقيس پناه بردم و «عبدالله» و «عبدالرحمان» فرزندان «اصلخب» نيز به دنبال من به آن جا آمده و مخفي شديم. نيروهاي سائب، آن دو نفر را تعقيب کردند و من از فرصت استفاده نمودم و موفق شدم فرار کنم و نجات پيدا کردم اما آن دو نفر دستگير شدند و در مسير خود، فرد ديگري از عاملان کربلا به نام «عبدالله بن وهب» از طايفه ي حمدان نيز دستگير شد. و همه را دسته جمعي به نزد مختار بردند، مختار که خوب به جرم آنان آگاه بود بلافاصله دستور داد در مقابل بازار آنان را اعدام کردند.
و حميد بن مسلم گويد: اين شعر را درباره ي نجات خود از چنگ مختار سرودم:
ديدي چگونه از آن وحشت، نجات يافتم درحالي که من خود اميدي به نجات نداشتم.عبدالله بن بشر خثعمي او عبدالله بن بشر بن ربيعة بن عمرو بن منارة بن قمير بن عامر بن رائسة بن مالک بن واهب بن جليحة بن کلب بن ربيعه بن عفرس بن حلف بن اقبل بن انمار الخثعمي بوده و خثعمي تيره اي از قبيله قحطان مي باشد.
عبدالله اهل کوفه و يمني الاصل محسوب مي شده.
شجاعت او و پدرش بشر در جنگها و غزوات معروف است. و عبدالله از کوفه همراه سپاه ابن سعد عازم ميدان شده و در آنجا به سپاه امام عليه السلام پيوسته و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد.عبدالله بن بقطر (يقطر) از شهداي نهضت امام حسين «ع » در کوفه.وي صحابي پيامبر و برادر رضاعي امام حسين «ع » بود.سه روز قبل از امام حسين «ع » به دنيا آمد.پدرش بقطر (يقطر) خادم پيامبر بود و همسرش ميمونه در خانه علي «ع » بود و ميمونه هر دو را شير مي داد (1) .او از صحابيان شهيد و از فرستادگان امام حسين «ع » بود که نامه اي از سوي آن حضرت براي مسلم بن عقيل در کوفه مي برد.دستگير شد، وي را نزد ابن زياد بردند، سپس او را از بالاي قصر به زمين افکندند و استخوانهايش خورد شد.رمقي در بدن داشت که عبد الملک بن عمير لخمي او را کشت (2) .پاورقي(1) الحسين في طريقه الي الشهادة، ص 48، (پاورقي).
(2) انصار الحسين، ص 106.عبدالله بن جعدة بن هبيره از نزديکان و دوستان مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در زمان قيام مختار، عمر سعد به عبدالله بن جعده گفت که، امان نامه اي از مختار براي من بگير تا در امان بمانم.عبدالله بن جعده وي يکي از سربازان و هواداران مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار، هنگامي که مختار و يارانش در قصر دارالحکومه محاصره شده بودند «عبدالله بن جعده»، هنگامي که ديد مختار قصد تسليم شدن ندارد، به وسيله ي طنابي از پشت بام قصر خود را به بيرون رساند و به قبيله ي خود پيوست و پنهان شد.عبدالله بن جعده ي مخزومي وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود.عبدالله بن جعفر همسر زينب کبري و داماد علي «ع » و پسر جعفر طيار.وي، نخستين نوزاد مسلمان درحبشه بود.در ايامي که پدرش جعفر بن ابي طالب به حبشه هجرت کرده بود، در آن کشور به دنيا آمد. مادرش «اسماء بنت عميس » بود.اسماء، پس از شهادت جعفر طيار در جنگ موته، به همسري ابو بکر، سپس علي بن ابي طالب در آمد.عبدالله بن جعفر، مورد عنايت خاص پيامبر اکرم بود، بويژه که پدرش سردار بزرگ شهيد جبهه اسلام به شمار مي آمد. همچنين مورد علاقه امير المؤمنين بود و ارادتي شايان به امام حسن و امام حسين «ع » داشت.مردي سخاوتمند و اهل جود و بخشش بود. (1) عبدالله جعفر، از جمله کساني بود که به سيد الشهدا نامه نوشت و از او خواست که از سفر به عراق منصرف شود.گر چه خود در کربلا حضور نداشت، اما دو پسرش عون و محمد را همراه مادرشان حضرت زينب «ع » به کربلا فرستاد و اين دو فرزند، در رکاب سالار شهيدان روز عاشورا به شهادت رسيدند.او از اينکه نتوانسته بود در واقعه کربلا شرکت کند تاسف مي خورد.پس از حادثه عاشورا و شهادت حسين بن علي «ع » وي درمدينه به سوگ نشست و مردم براي تسليت گويي نزد او مي آمدند. (2) وي در سن 90 سالگي، در سال 80 هجري در مدينه درگذشت و در بقيع به خاک سپرده شد (3) . برخي هم درگذشت او را در شام و قبر وي را در «باب الصغير» دمشق، کنار قبر بلال مي دانند (4) .پاورقي(1) سفينة البحار، ج 2، ص 126.
(2) معارف و معاريف، ج 4، ص 1508.
(3) همان.
(4) درباره او از جمله ر.ک: «شام، سرزمين خاطره‏ها»، مهدي پيشوايي، ص 77، تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 173.عبدالله بن حارث عبدالله بن حارث بن نوفل حمداني، اهل کوفه و از ياران حضرت مسلم بن عقيل بود. که به دست مأمورين ابن زياد - لعنت الله عليه - دستگير و شهيد شد. بنابراين او از شهداي کوفه مي باشد.عبدالله بن حارث ازدي وي از ياران مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. مختار و عبدالله بن حارث، همراه مسلم در کوفه قيام کردند و پرچمدار بودند، مختار پرچمي سبز حمل مي کرد و عبدالله پرچمي سرخ، و خود وي نيز لباسي سرخ بر تن داشت.
«عبدالله بن حارث»، «ميثم تمار» و «مختار بن ابي عبيد ثقفي» و جمعي از شيعيان و محبين ائمه عليهم السلام بعد از شهادت مسلم بن عقيل عليه السلام زنداني شدند.عبدالله بن حارث بن نوفل عبدالله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم لقب او «ببه» است
زيرا مادرش، در کودکي وي را «ببه» مي گفت و اين لقب برايش ماند. او در زمان پيامبر، متولد شد و در سال 79 ه.ق. بوسيله ي سم به شهادت رسيد و در «ابواء» دفن شد. پس از مرگ يزيد مردم بصره با او بيعت کردند. ولي نتوانست در کار خود مؤفق باشد زيرا شهر يکپارچه آشوب شده بود و اين بحران ناشي از درگيريهاي قبيله اي و شدت يافتن فشار خوارج بود. مردم بصره به ناچار، به ابن زبير نامه نوشتند و ضمن آن، با او بيعت نمودند و تقاضا کردند تا فرمانروايي برايشان بگمارد، تا خطر خوارج را دفع کند. عبدالله بن حارث بن نوفل داراي سه فرزند به نامهاي «عبدالله»، «عبيدالله» و «اسحاق» بود.عبدالله بن حارث بن نوفل كوفي از رجال باسابقه اسلام که به شرف مصاحبت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نايل گرديده و از اصحاب صفين اميرالمؤمنين نيز بود - در کوفه با مسلم بن عقيل بيعت کرد و پس از شهادت حضرت مسلم او را نيز که از ياران مسلم و از شيعيان بنام بود عمال ابن زياد گرفتند و بمانند هاني و ديگران شهيد نمودند.عبدالله بن حارث نخعي عبدالله بن حارث نخعي استاندار «ارمنيه» بود.
طبري گويد: «اولين رايتي که براي فرمانروايي در مناطق تحت نفوذ مختار بسته شد، پرچم عبدالله بن حارث بود. وي برادر مالک اشتر و عموي ابراهيم اشتر بود و در واقع، او اولين استانداري بود که از طرف مختار به منطقه ي وسيع «ارمنية» منصوب شد.»
لازم به توضيح است که استان وسيع ارمنيه، شامل مناطق وسيعي از بخش هاي شمال عراق مي شد و در کتاب هاي بلدان، ارمنيه را چنين ياد کرده اند:
«حموي»، در «معجم البلدان» گويد:
«ارمنيه اسم لضقع عظيم في جهة الشمال: اسم ناحيه ي بزرگي در قسمت
شمال است» که ظاهرا قسمت هايي از شمال عراق و ايران و جنوب ترکيه تا جنوب روسيه را شامل مي شد.
«عبدالله»، نيز همانند برادر عظيم الشأنش، مردي شجاع و کريم و طرفدار سرسخت اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود.عبدالله بن حجر بن عدي او يکي از هواداران و طرفداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در آخرين مبارزه ي مختار با نيروهاي مصعب بن زبير، عبدالله به قتل رسيد. تاريخ مي نويسد: «و کان لحجر بن عدي ولدان، عبدالله و عبدالرحمن قتلا مع المختار لما غلب عليه المصعب».عبدالله بن حر به قولي او همان «عبيدالله بن حر جعفي» از شهداي روز عاشوراست.عبدالله بن حرام پدر بزرگوار جابر بن عبدالله انصاري. او از پيشتازان اسلام بود که در جنگ احد به شهادت رسيد.عبدالله بن حسن مادرش بنت سليل، و هنگام شهادت يازده ساله بود. او در آخرين لحظات در آغوش حضرت امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد.
هنگامي که امام عليه السلام تنها مانده بود، عبدالله که پسر بچه اي بيش نبود، استغاثه ي عمويش را شنيد و از خيمه بيرون دويد تا به عمويش کمک کند. امام عليه السلام به خواهرش زينب عليهاالسلام فرمود: مگذار عبدالله بيايد، ولي او موفق نشد و عبدالله خود را به عمويش رسانيد و گفت: سوگند به خدا که از عمويم جدا نخواهم شد.
عبدالله که در کنار عمويش بود، ابحر بن کعب و يا حرملة بن کاهل (لعنة الله عليهما) قصد جان امام عليه السلام را کردند در حالي که آن حضرت روي زمين افتاده بود. عبدالله در حالي که با دستش از عمويش دفاع مي کرد به آن دو گفت: اي زنازاده مي خواهي عمويم را بکشي؟! ابحر دست عبدالله را با شمشير قطع کرده و امام او را به آغوش مي گيرد و حرملة (لعنة الله عليه) او را در آغوش عمويش با تيري به شهادت مي رساند.
ولي بنا به قول خوارزمي عبدالله بن حسن عليهماالسلام جواني مبارز بوده که جهاد کرده و چهارده نفر از دشمن را به هلاکت رسانيده و سپس به دست هاني بن ثبيت حضرمي به شهادت رسيده و هنگام جهاد رجز ذيل را مي خوانده:
ان تنکروني فانا ابن حيدرة          ضرغام اجام و ليث قسورة
علي الاعادي مثل ريح صرصره          اکيلکم بالسيف کيل السندرة
«اگر مرا نمي شناسيد من پسر حيدرم - که شير شکارگر بيشه هاست.
بر سر دشمنان تندباد مرگم - که شما را به وسيله شمشيري با پيمانه بزرگ و سنگين مي زنم».
امام عليه السلام به عبدالله که از جدا شدن دستش به شدت درد مي کشيد، فرمود:
«يا ابن اخي اصبر علي ما نزل بک فان الله يلحقک علي آبائک الطاهرين الصالحين برسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليه السلام و حمزه و جعفر و الحسن:... اللهم امسک عنهم قطر السماء و امنعهم برکات الارض فان متعتهم الي حين ففرقهم فرقا و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض عنهم الولاة ابدا فانهم دعونا لينصرونا فعدو علينا فقتلونا».
«فرزند برادرم صبر کن که خداوند تو را به پدران پاک و صالحت، رسول خدا عليه السلام علي عليه السلام حمزه، جعفر و حسن عليهم السلام ملحق خواهد نمود. خدايا اين مردم ستمگر را از باران رحمت و از برکات زمين محروم فرما، و اگر عمر طبيعي به آنان دادي، به بلاي تفرقه و تشتت مبتلايشان گردان. فرمانروايشان را از آنان خشنود نگردان، که آنان ما را با وعده نصرت و ياري، دعوت و سپس به جنگ ما قيام کردند.»
راه حل اين دو قول متفاوت اين است که طبق نقل بعضي از تواريخ، حضرت امام حسين عليه السلام دو نفر از پسرانش عبدالله نام داشتند: عبدالله اکبر و عبدالله اصغر. و مرسوم هم بوده که پسوندها اکبر و اصغر استفاده مي کردند. مثل علي اکبر و علي اصغر.
لذا آن عبدالله که دستش قطع شده و در آغوش حضرت به شهادت رسيده عبدالله اصغر نام داشته و آن که در ميدان مبارزه کرده و شهيد شده عبدالله اکبر بوده است.
در حديث روايت شده از شيخ مفيد - رضوان الله عليه - که گفت: عبدالله بن الحسن بن علي هنوز به حد بلوغ نرسيده بود که در جوار عمويش امام حسين عليه السلام ايستاد: زينب دخت امام علي عليه السلام به سويش شتافت تا از رفتن وي به جبهه ي جنگ جلوگيري کند، امام حسين به زينب فرمود: خواهرم او را بازدار. ولي عبدالله به شدت مخالفت و امتناع کرد و گفت: به خدا سوگند از عمويم جدا نخواهم شد.
ابجر فرزند کعب با شمشير سعي در يورش به امام حسين را داشت که عبدالله فرياد برآورد: اي پسر زن بدکاره، مي خواهي عمويم را به قتل برساني؟ ابجر با شمشير نوجوان را مورد حمله قرار داد و با شمشير دست او را قطع کرد به طوري که دستش از بدنش آويزان شد. عبدالله فرياد برآورد: اي عمو... اي پدر. امام حسين او را به آغوش کشيد و فرمود: پسر برادرم، بر آنچه بر تو نازل گرديده صبر پيشه کن و آن را نيکو پندار و خداوند تو را به اجداد صالحت ملحق خواهد کرد. سپس دست خود را بالا برده و دعا نموده: پروردگارا... اگر آنان را که تاکنون مهلت داده اي گروه، گروه متفرق کن و همانند حيوانهاي بياباني سرگردان نما و فرمانروايان را از ايشان راضي مگردان، آنان ما را خواندند تا به ما ياري رسانند ولي بر ما تاختند و ما را به قتل رساندند.
السيد در اللهوف مي گويد: حرمله با تيري او را نشان گرفت و در امان عمويش امام حسين به قتل رساند.
شجاعت امام حسن مجتبي عليه السلام اين گونه در وجود فرزندانش - حتي آن کودک خردسال - دميده شده بود.عبدالله بن حسن بن عبيدالله بن عباس از نوادگان حضرت قمر بني
هاشم عليه السلام است. او در حرمين مکه و مدينه قاضي القضاة بوده و منزلتي بزرگ داشت.
در کتاب مقاتل الطالبيين آمده است: کسي از مردم شرافتمند و داراي منزلت با عبدالله فرزند حسن قابل قياس نبود و با وي برابري نمي کرد، عبدالله در سن هفتاد و پنج سالگي در سال 145 هجري در زندان «هاشميه» به شهادت رسيد. عبدالله فرزندانش محمد و ابراهيم را تشويق نمود تا عليه حکومت غاصبانه عباسيان قيام کنند و در اين مبارزه شربت شهادت نوشيدند. عبدالله فرزندش محمد را «ذوالنفس الزکيه» ناميد.
عبدالله بن الحسن همان پيرمردي بود که هدايت و رهبري قيامهاي دوران منصور دوانيقي را برعهده داشت. اين سيد فاطمي دوران جديدي از قيامها و انقلابهاي پي در پي را آغاز نمود و اين قيامها نه تنها فروننشست بلکه همواره اوج گرفت، هر چند به دور از اشتباه و لغزش نبود.
عبدالله بن الحسين زمينه و شرايط انقلاب عليه بني اميه را فراهم نمود و توانست رهبراني مبارز از بني هاشم را در منطقه اي به نام «ابواء» واقع در ميان مکه و مدينه گرد آورد و طبق روايت - مقاتل الطالبيين - اين گروه از رهبران بني هاشم شامل ابراهيم بن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس، ابوجعفر منصور، صالح بن علي، عبدالله بن الحسن بن الحسن و فرزندانش محمد و ابراهيم و محمد بن عبدالله بن عمر بن عثمان بودند که هسته ي مرکزي مبارزه را تشکيل مي دادند.
صالح بن علي که يکي از اين رهبران بود گفت: مي دانيد مردم به شما اميد دارند و خداوند شما را در اين مکان گرد آورده است. با يکي از مردان بيعت کنيد و جان خود را در اختيار وي بگذاريد و با او عهد نماييد که خداوند پيروزي را ارزاني مي دارد، بدرستي که خداوند خير الفاتحين است.
از متن فوق چنين برمي آيد: اوضاع سياسي امت اسلامي نشان مي دهد که حکومت بني اميه در حال زوال است و امت به خاندان بني هاشم به عنوان جايگزين آن رژيم مي نگريستند.
عبدالله بن الحسن برخاست و به فرزندش محمد اشاره نمود و او را مورد تمجيد قرار داده و افزوده بدرستي که مي دانيد اين فرزندم هدايتگر و مهدي موعود است، بشتابيد و با وي بيعت کنيد، ابوجعفر منصور در آن جلسه حاضر بود و با اين پيشنهاد موافقت نمود و گفت: براي چه چيزي خود را فريب مي دهيد، به خدا سوگند مي دانيد که مردم از اين جوان (محمد بن عبدالله) بيش از ديگران پيروي و اطاعت خواهند کرد. و بدين ترتيب با وي بيعت کردند.
ولي امام جعفر صادق پس از شنيدن خبر، حاضر نشد بيعت کند زيرا امام مي دانست که اين امر مهم تحقق نخواهد پذيرفت.
در بعضي از روايات آمده: جعفر بن محمد - امام صادق عليه السلام - به سوي عبدالله بن الحسن شتافت و وي مکاني براي امام باز نمود و همان سخنان را بازگو کرد، امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: چنين نکنيد زيرا هنوز زمان آن فرانرسيده است، سپس به عبدالله بن الحسن رو کرده و فرمود: اگر تصور مي کني که فرزندت همان مهدي موعود است، چنين نيست و زمان آن فرانرسيده است و اگر بخواهيد با اين عمل خشم خداوند را برانگيزي تا او امر به معروف و نهي از منکر کند، به خدا سوگند که تو را رها نخواهم کرد - در حاليکه تو بزرگ ما هستي - و با فرزندت بيعت نخواهم کرد.
بدين سان امام صادق عليه السلام به عبدالله پاسخ داده و بيعت فرزندش محمد ذوالنفس الزکيه را نپذرفت، اين امر موجب خشم عبدالله گرديد و امام را به حسد ورزي متهم کرد که اين يکي از اشتباههاي بزرگ عبدالله بود.
امام فرمود: به خدا سوگند حسد من را برنمي انگيزاند. سپس با مهرباني بر کمر ابن عباس زده و دست ديگر خود را بر شانه عبدالله بن الحسن گذارده و فرمود: به خدا قدرت نه به تو و نه به فرزندت خواهد رسيد بلکه آنان (بني عباس) قدرت را مي ربايند، سپس افزود: هر دو فرزند تو کشته خواهند شد. پس از آن دست عبدالعزيز بن عمران الزهري را گرفته و برخاست و فرمود: آيا کسي که جامه زرد را پوشيده (يعني اباجعفر منصور) ديدي؟ گفتم: آري، سپس با خود گفت بخدا بر وي حسد مي ورزد.
عبدالعزيز نتوانست پيش بيني و سخن امام را درک کند، حال چگونه است که رهبران براي بيعت محمد گرد مي آيند و امام خبر مي دهد، محمد توسط يکي از حاضرين که با وي بيعت نموده است، کشته خواهد شد. عبدالعزيز بن عمران الزهري مي گويد بخدا، چشم از دنيا فرونبستم تا اينکه آن دو را کشته يافتم.
اين آغاز فاجعه طولاني بود و فرزندان امام حسن مجتبي عليه السلام در دوران حکومت عباسيان، دچار آن شدند. فرزندان امام در بحران واقعي گرفتار آمدند از يک سو با محمد ذوالنفس الزکيه بيعت کردند و از سويي نظاره گر حکومت عباسيان - از جمله شخص ابوجعفر المنصور که دوبار با محمد ذوالنفس الزکيه بيعت کرد - بودند. شايد بيعت وي يک طرح فريبکارانه اي جهت رسيدن به قدرت بود، چه بسا که بسياري از نيروهاي سياسي مخالف ديگر را با همين شيوه فريب مي داده است.
پس از به قدرت رسيدن عباسيان و بيعت همه مردم با آنان و زماني که منصور به قدرت رسيد، از جمله کساني که با وي بيعت نمود عبدالله بن الحسن بود ولي منصور به آن بسنده نکرده و در جستجوي فرزندش محمد که در اختفا به سر مي برد، در آمد.
زيرا اختفاي محمد خطري براي منصور به شمار مي آمد، عبدالله بن عبيده بن محمد بن عمار بن ياسر مي گويد: زماني که ابوجعفر (منصور) به قدرت رسيد، تنها نگراني وي يافتن محمد بود تا بداند در جستجوي چه چيزي است، از يکايک بني هاشم درباره ي محل اختفاي محمد سؤال مي نمود، آنان اظهار مي داشتند: اي اميرالمؤمنين خود مي دانيد که او قبل از اين خواستار حکومت بوده و از تو بخاطر جانش مي ترسد و خلافي را نمي خواهد و قصد مخالفت ندارد و فقط با حسن بن زيد در تعارض است زيرا او به محمد خبر داده و گفته است: به خدا سوگند لحظه اي آسوده نخواهم بود و حسن بن زيد از بني هاشم لختي خواب ندارد. حسن بن زيد از گروه بني هاشم موضع مخالفتي با محمد بن عبدالله ذوالنفس الزکيه داشت.
منصور دوانيقي در سالي که به حج رفت از عبدالله بن الحسن در مورد سرنوشت فرزندانش - محمد و ابراهيم - سؤال نمود. عبدالله همان سخن بني هاشم را بيان کرد. ولي منصور گفت از وي راضي نيست مگر آنکه آن دو را پيدا کرده و به نزدش بياورد.
اين چنين جنگ و درگيري ميان حکومت عباسيان و بني هاشم درگرفت، زيرا منصور دوانيقي بعضي از معتمدين خود را مأمور کرد تا درباره جنبش هاشميان تحقيق کنند، يکي از مأمورين خبري از عبدالله بن الحسن دريافت نمود مبني بر اينکه فرزندم در فلان زمان و مکان خارج گرديده است. اين خبر به گوش منصور رسيد و وي بار ديگر از عبدالله بن الحسن در مورد فرزندانش ابراهيم و محمد سؤال کرد، نامبرده اظهار داشت: هيچ اطلاعي از آن دو ندارم، ولي منصور اصرار مي ورزيد تا اينکه با يکديگر به درشتي سخن گفتند. ابوجعفر منصور به خشم آمده و به مادران عبدالله اهانت نمود عبدالله بن الحسن به وي گفت: اي اباجعفر! به کداميک از مادران من سرزنش و توهين کردي؟ آيا به فاطمه دختر رسول الله يا به فاطمه دختر حسين و يا به خديجه دختر خويلد، يا به ام اسحاق دختر طلحه؟
گفت: به هيچ يک از آنان، مسيب بن ابراهيم برخاست و گفت: اي اميرالمؤمنين بگذار تا گردن پسر زناکار! را بزنم. زياد بن عبدالله بالاپوش خود را بر رويش انداخت و گفت: اي اميرالمؤمنين او را به من واگذار تا فرزندش را بياورد و يا از او خلاص شويم.
سرانجام منصور به عبدالله گفت:
بايد او (محمد) را بياوري!
عبدالله پاسخ داد: اگر زير پايم نيز باشد، پاهايم را برنخواهم داشت.
منصور گفت: اي ربيع او را زنداني کن. و عبدالله در خانه ي مروان زنداني گرديد و او را بر روي سه بسته کاه شتر قرار دادند و سه سال در حبس ماند. رنجهاي عبدالله بن الحسن آغاز گرديد، محمد به پدر خويش توسط ام يحيي پيام فرستاد و گفت: اگر مردي از خاندان محمد کشته شود بهتر از آن است که دهها نفر کشته شوند. محمد با اين پيام از پدر اجازه مي خواست تا خود را تسليم حکومت کند و کشته شود تا ديگر افراد بني هاشم از کشته شدن نجاتي يابند. زماني که ام يحيي در زندان با عبدالله روبرو گرديد وي بر پالان تکيه کرده و غل و زنجير بر پايش بسته بودند. از اين صحنه وحشت کرد. عبدالله به وي گفت: ام يحيي آرام باش و ناراحت نشو مانند اين شبها را هيچ وقت نگذرانده ام.
ام يحيي گفت که پيام محمد را به وي رساندم، پدرم از جا برخاست و سپس گفت: خداوند محمد را نگهدارد. خير، به وي بگو انديشه خود را در سراسر زمين گسترش دهد، به خدا روز قيامت کسي نخواهد بود که به ما اعتراض کند زيرا ما براي اين هدف آفريده شده ايم و اين رسالت، پيش ما مي باشد.
يعني ما با بني هاشم معاشرت مي کنيم و در هر زمان خواستار حکومت هستيم و با اين دليل در طريق درست بودن راه مبارزه و بدست گرفتن قدرت قدم برمي داشتند.
عبدالله بن الحسن در پاسخ کساني که از وي درخواست کردند تا فرزندانش را به دولتمردان بني عباس تحويل دهد، گفت: گرفتاري و امتحان من بزرگتر از امتحان و گرفتاري ابراهيم عليه السلام است. زيرا خداوند به ابراهيم خليل دستور داد تا فرزندش را در راه خدا قرباني کند و شما به من مي گوييد تا فرزندان خود را به اين مرد تسليم دهم تا آنها را به قتل برساند و اين معصيتي است در پيشگاه خداوند. اي پسر برادر، به خدا سوگند در بستر خود نمي توانم آرام بخوابم ولي با اين حال اين وضع بهتر از خواب آسوده است.
محمد و ابراهيم با شکل و شمايل اعراب بياباني و بطور مخفيانه با پدر در زندان ملاقات مي کردند و از وي اجازه مرخصي مي گرفتند، پدر به آنان خطاب مي کرد: عجله نکنيد تا توانا شويد. اگر ابومنصور (حاکم عباسيان) نمي گذارد زندگي شرافتمندانه داشته باشيد نبايد اجازه دهيد تا شما را از مرگ شرافتمندانه بازدارد.
با اين روحيه بسيار عالي، عبدالله فرزندانش محمد و ابراهيم را آموزش مي داد تا زندگي شرافتمندانه داشته باشند.
عبدالله و برادرانش اين گونه در معرض آزار و شکنجه بودند و اين وضع چه قبل و چه بعد از قيام انقلابي آن دو برادر بود.
موضع امام جعفر بن محمد الصادق عليه السلام مخالف محمد و حرکت عجولانه وي بود زيرا آنان وضع سياسي آن روز را به خوبي درک نمي کردند ولي امام با آنان دلجويي مي کرد. برخي نقل کرده اند که فردي گفته است در خواب، در فاصله قبر و منبر (رسول الله) ايستاده و فرزندان حسن را ديدم که آنها را از خانه ي مروان به همراه ابي الازهر خارج مي کردند و به سوي «ربذه» تبعيد مي کردند.
جعفر بن محمد الصادق عليه السلام کسي را به سويم فرستاد و فرمود: تو را چه مي شود؟ عرض کردم: بني عباس را ديدم که آنان را با محمل به بيرون مي برند. به من گفت: بنشين. اطاعت کردم، غلام خود را فراخواند و سپس با خدا راز و نياز کرد و به غلام خود گفت: برو، اگر آنان را سوار نمودند براي من خبر بياور.
فرستاده، بسويش بازگشت و عرض کرد آنان را آوردند، امام جعفر عليه السلام در پشت پرده اي سفيد رنگ ايستاده بود و نگاه مي کرد و زماني که عبدالله بن الحسن و ابراهيم را از زندان بيرون آوردند ديدگان جعفر بن محمد پر از اشک گرديد و قطرات اشک بر محاسن وي جاري شد، سپس رو به من کرده و فرمود: اي اباعبدالله، به خدا سوگند پس از اين واقعه حرمتي را پاس نخواهند داشت، بخدا سوگند به انصار و فرزندان انصار که با رسول الله در عقبه بيعت کردند تا به آنان و فرزندان پيامبر وفا کنند، چنين نکرده اند. امام سپس فرمودند: پدرم از پدرش از جدش از علي بن ابي طالب روايت کرده که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به وي فرمود: از آنان در عقبه بيعت بگير. گفتم: چگونه از آنان بيعت بگيرم؟ فرمود: به آنان بگوييد که اعلام کنند با خدا و رسولش بيعت مي کنيم و از فرزندان آنان دفاع خواهيم کرد، چنانچه از خود و فرزندان خويش دفاع مي کنند.
امام صادق عليه السلام فرمود: به خدا سوگند به عهد خود وفا نکردند تا اينکه از ميان آنان فردي به مخالفت برخاست و کسي جرأت رويارويي با او را نداشت. خداوندا خشم خود را بر انصار بيافزاي. در اين موقع امام صادق عليه السلام در حق کساني که به منصور دوانيقي اجازه دادند تا رهبران بني هاشم را گرد آورد و آنان را به ربذه «تبعيدگاه مومنين در تاريخ» بفرستد، دعا نمود.
يکي از آنان گفت: در ربذه حضور داشتم که فرزندان حسين را به همراه عثماني با غل و زنجير آوردند. يکي در آن ميان گفت: اين عثماني است! گويا از نقره آفريده شده است. آنان فرودآمدند. پس از لحظه اي مردي از سوي ابي جعفر منصور وارد شد و گفت: محمد بن عبدالله عثماني کيست؟ برخاست و با وي بيرون رفت، پس از لختي صداي شلاق به گوش رسيد.
وي گفت: عثماني را بازگرداندند و گويا سياه پوست شده بود زيرا شلاقها رنگ پوست او را تغيير داده و خون از بدنش جاري شده بود و ضربات تازيانه يک چشم او را از بين برده بود. نزد برادرش عبدالله بن الحسن فرياد برآورد: چه کسي فرزند رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم را آب مي دهد. فردي خراساني آب گوارايي به وي داد و سيراب گرديد. پس از مدتي ابوجعفر از محمل با ربيع زندانبان وي، فرودآمدند و عبدالله بن الحسن به وي گفت: اي اباجعفر بخدا سوگند ما با اسراي شما در روز بدر چنين نکرديم.
وضع زندان عبدالله بن الحسن بسيار هولناک و در عين حال رقت انگيز بود و عبدالله بسيار کهنسال بود. وضع اين زندان چنانچه ذکر شد قبل از قيام و انقلاب معروف او نيز اين چنين بود.
بعضي گويند: اسحاق بن عيسي از پدرش روايت مي کند که گفت، عبدالله بن الحسن زماني که زنداني بود از وي خواست تا با او ملاقات کند. از اباجعفر (منصور) اجازه خواستيم و به من اجازه داد. با ايشان ملاقات کردم. از من خواست آب سردي براي او بياورم. به خانه پيغام دادم و کوزه آب سردي آوردند و به عبدالله بن الحسن دادم تا بنوشد، در همان حال ابوالازهر (زندانبان) وي را ديد که آب مي نوشد، با پا لگدي به کوزه زد و دندانهايش فروريخت.
با اين شيوه ي ددمنشانه، با اين پيرمرد رفتار مي کردند. در حالي که اسحاق بن عيسي و پدرش از منصور اجازه ملاقات گرفته بودند تا با وي صحبت کنند.
ايشان مي گويد: اباجعفر را از اين واقعه مطلع ساختم به من گفت: اباعباس از اين مسئله بگذر، يعني در اين باره سخن مگو.
پرواضح است که مسئله اعمال شکنجه و آزار فرزندان حسن به دستور شخص منصور که لعنت خدا بر او باد، صادر مي گرديد.
فردي روايت مي کند: يکي از مردان خاندان آل حسين که در «هاشميه» زنداني بود درگذشت. پسر حسن سعي کرد غل و زنجير را از پاي درآورد تا بر جنازه اش نماز گذارد ولي زندانبان به وي اجازه نداد حتي هنگام نماز خواندن بر ميت، بندها را بگسلد.
محمد بن علي بن حمزه مي گويد: شنيده شد که يعقوب و اسحاق و محمد و ابراهيم فرزندان حسن در اثر شکنجه در زندان شهيد شدند و ابراهيم بن حسن زنده به گور شد و ديوار خانه را بر عبدالله بن حسن فروريختند.
عبدالله بن حسن يکي از کساني بود که در دامان فاطمه دختر حسين عليه السلام پرورش يافت و حسن المثني که وارث کربلا بود، او را بزرگ نمود. اين صفات پسنديده که در عبدالله بن حسن متجلي گرديد در نسلهاي بعد از فرزندان حسن و فرزندان ديگر مؤمنين نيز به وضوح مشاهده مي شد و به واسطه آنان منتقل مي گرديد.عبدالله بن حسن بن علي نوجوان 11 ساله، فرزند امام حسن مجتبي «ع » که روز عاشورا، وقتي ديد سيد الشهدا برزمين افتاده است، براي دفاع از عمو به سوي ميدان شتافت و در دفاع از عموي مظلومش جنگيد و عده اي را کشت و با تيغ بحر بن کعب به شهادت رسيد.برخي هم نقل کرده اند حرمله، با شمشير، دست او را که در آغوش عمويش حسين قرار گرفته بود قطع نموده همانجا شهيدش کرد (1) .رجز او هنگام پيکار، چنين بود:
ان تنکروني فانا ابن حيدرة ضرغام آجام و ليث قسورة علي الاعادي مثل ريح صرصره (2) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 54.
(2) عوالم (امام حسين)، ص 279.عبدالله بن حسين بن علي کودکي شيرخوار، فرزند سيد الشهدا «ع » که روز عاشورا در آغوش پدر، با تير حرمله (يا عقبة بن بشر) به شهادت رسيد.مادرش رباب، دختر امرء القيس بود.وقتي امام، براي وداع آخر مقابل خيمه ها آمد، زينب، عبدالله را آورد.وي در آغوش حسين بن علي «ع » بود که تيري بر گلوي او خورد و شهيدش کرد.امام، خون گلوي او را به آسمان پاشيد.آنگاه جسد آن کودک را کنار خيمه ها در گودالي که حفر کرد، به خاک سپرد (1) .از اين کودک شير خوار شهيد، به نام عبدالله رضيع و علي اصغر هم ياد شده است.نام وي در زيارت ناحيه مقدسه نيز آمده است. (2) .پاورقي(1) همان، ص 49.
(2) همان، ص 66.عبدالله بن حصين وي از سرهنگان لشگر عمر سعد بود که آب فرات را بر روي خاندان امام حسين عليه السلام بسته بود و به اين عمل خود مباهات مي کرد.عبدالله بن حمزه وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که در به ثمر رساندن قيام مختار، نقش مهمي را ايفا نمود.عبدالله بن حمله وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر ابن زياد بود. عبدالله در جنگ عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي در منطقه ي موصل نيز حضور داشت. در اين نبرد، عبدالله بن حمله فرماندهي سپاه را به عهده داشت. و در اين جنگ عبدالله بن
حمله توسط «عبدالله بن قراد» کشته شد و سپاه شام هزيمت شدند.عبدالله بن حنظله او فرزند «حنظله ي غسيل الملائکه» است. وي يکي از بارزترين چهره هاي رهبري قيام مردم مدينه در واقعه ي «حره» بود که با تشکيل مجمعي در مسجد رسما از حکومت يزيد سرپيچي و او را از خلافت خلع کردند.
او يکي از شيعيان غيرتمندي بود که با سپاهي که از مردم مدينه تدارک ديده بود در منطقه ي حره با نيروهاي شام (به فرماندهي مسلم ابن عقبه) درگير شدند، عبدالله بن حنظله و يارانش پس از نبردي سنگين شکست خوردند و نيروهاي شام به مدينه ي منوره يورش بردند. و بدين وسيله واقعه ي جنايت بار حره بوقوع پيوست.عبدالله بن حية اسدي وي يکي از نيروها و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود.
مختار، ابراهيم اشتر را به نزد خود خواند و به او فرمان داد تا به اذن خدا با نيروهاي مسلح به سوي ابن زياد حرکت کند. مختار تعدادي از سران شيعه و فرماندهان لايق و کاردان را انتخاب کرد و تيپ ها و گردان هاي لشکر را به آنان سپرد و همگي را تحت فرماندهي کل ابراهيم قرار داد. بدين ترتيب:
1. تيپ «مدني ها» به فرماندهي «قيس بن طهفه نهدي» وي از جنگاوران بنام و مردي مخلص و طرفدار اهل بيت و شجاع و دلير بود.
2. تيپ طايفه «مذحج» و «اسد» به فرماندهي «عبدالله بن حية اسدي»، اين مرد نيز در جنگ تجربيات خوبي داشت و مردي لايق و مدبر بود.
3. تيپ طايفه «کندة» و «ربيعة» به فرماندهي «اسود بن جراد کندي» که از چهره هاي سرشناس و شجاع و باتدبير عراق بود.
4. تيپ طايفه «حمدان» و «تميم» به فرماندهي «حبيب بن منقذ ثوري حمداني».
ارتش انقلاب بااستعداد چهار تيپ مهم، به فرماندهي دليرمرد ميدان کارزار، «ابراهيم اشتر نخعي» آماده حرکت شد.عبدالله بن خازم ازدي نامبرده از روايتگران رويداد اندوهبار واقعه ي عاشوراست.
او جريان قيام «مسلم» و سازماندهي نيروهاي آزادي خواه بر ضد ستم و استبداد را از «يوسف بن يزيد»، و پيمان شکني مردم کوفه و دست کشيدن از ياري او و تنها نهادنش را، از «سليمان بن ابي راشد» روايت مي کند.
وي از کساني است که نخست با «مسلم» دست بيعت داد و از سوي او به کاخ سياه ابن زياد رفت تا از وضعيت «هاني» گزارش آورد. پس از آن، پيمان خود را شکست و دست از ياري «مسلم» و سالارش حسين برداشت. در پايان زندگيش پشيمان شد و به گروه توابين پيوست و تا آخرين لحظه ي زندگي با آنان ماند.عبدالله بن رابيه از شيعيان زمان متوکل عباسي بود. او مي گويد: در سال 247 به حج رفتم و از مکه به عراق آمدم، اول به زيارت قبر اميرالمؤمنين علي عليه السلام شتافتم و سپس به کربلا رفتم. ديدم قبر حسين عليه السلام را خراب کرده اند و مأموران متوکل آن را شخم مي زنند. با چشم خود ديدم وقتي که گاوها نزديک قبر مطهر مي شدند، قدمي برنمي داشتند. آنگاه مأيوس از زيارت به بغداد برگشتم.عبدالله بن زبير عبدالله فرزند زبير از قبيله ي قريش بود و کنيه ي او: «ابوخبيب» يا «ابوبکر» مي باشد. نسب او عبدالله بن زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبدالغري بن قصي الاسدي است. وي اولين مولود مهاجرين در مدينه بود و در ماه بيستم هجرت در مدينه به دنيا آمد. مادر او «اسماء» دختر ابي بکر، خليفه ي اول مي باشد و مادر پدرش «صفيه»، عمه ي پيامبر و اميرمؤمنان عليه السلام است. پدر او زبير، ابتدا از صحابه ي پيامبر و اميرالمؤمنين علي عليه السلام بود و هنگام وفات پيامبر و تشکيل «سقيفه ي بني ساعده»، از مخالفين بيعت با ابوبکر بود و در خانه ي علي عليه السلام با جمعي آماده ي درگيري با دارودسته ي ابوبکر و عمر شد و با عمر بشدت درگير گرديد و برخلافت ابوبکر معترض بود، هنگامي که عمر با عده اي به خانه ي علي عليه السلام (براي مجبور کردن آنان به بيعت ابوبکر) يورش برد، زبير با شمشير، مانع ورود عمر شد و عمر، شمشير او را گرفت و آن را شکست، اما بالاخره پس از تثبيت خلافت ابوبکر و سپس عمر، با آنان کنار آمد و امتيازات مهمي از آنان گرفت (و بدين صورت زبير حق اهل بيت را ناديده گرفت و به جمع شيخين پرداخت). تا جايي که در جنگ جمل «زبير» که يکي از ارکان اصلي اين جنگ بود بر روي حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شمشير کشيد و با حمايت «عايشه» به دشمني با اهل بيت پرداخت.
وي خود را از حسين عليه السلام جدا مي دانست و پيش از برپايي قيام امام حسين عليه السلام مانع از به حکومت رسيدن حضرت مي شد. چرا که امام حسين عليه السلام در نظر مردم محترم بود و امکان هر گونه رقابتي در ميان نمي بود، در نتيجه ابن زبير مي بايست صبر کند و به انتظار فراهم آمدن شرايط مناسب بنشيند. وي سخت مي کوشيد تا امام حسين عليه السلام را هر چه زودتر، به سوي عراق گسيل دارد، زيرا وجود امام در خاک حجاز براي «ابن زبير» سنگين بود. ابن زبير در حجاز ماند و شاهد رويدادها بود تا خبر شهادت امام حسين عليه السلام را شنيد. ابن زبير، بي درنگ عليه امويان و کسب استقلال حجاز، اعلان قيام کرد و از حادثه ي کربلا براي تحريک مردم سود جست. يزيد، پس از قتل عام مردم مدينه و غارت و انهدام شهر، باز به مسلم بن عقبه ي جنايت پيشه فرمان داد تا با نيروهاي خود به طرف مکه براي سرکوبي نهضت «ابن زبير» حرکت کند، اما خداوند به او مهلت نداد و در بين راه مدينه و مکه در
جايي به نام «قديد» مرض سختي گرفت و با آن نيز به درک واصل شد. نيروهاي سرکوبگر يزيد، پس از مرگ فرمانده شان، تحت فرماندهي جنايتکار ديگري به نام «حصين بن نمير» که از جانيان معروف کربلا بود قرار گرفتند. «حصين»، نيروهايش را به طرف مکه حرکت داد و شهر مکه را از هر طرف محاصره کرد و تمام نقاط حساس شهر را سنگربندي کرد. «عبدالله بن زبير» که خود را حاکم مسلمين مي دانست، احساس کرد نمي تواند در مقابل لشکر جرار شام، به سرکردگي «حصين» مقاومت کند، خود را به مسجدالحرام رساند و به کعبه پناهنده شد و آنجا را پناهگاه خود قرار داد. «حصين» و لشکر شام، مسجد را محاصره کردند و در بلندي اطراف مسجد، موضع گرفتند و منجنيق هاي پرتاب سنگ و عراده ها را دور تا دور کعبه مستقر کردند. اگر قواي اموي توانسته بودند موضع مدينه را درهم شکنند، ولي موضع مکه سخت بود و «ابن زبير» دامنه ي جنبش را به حجاز و عراق و مصر گسترش مي داد. «ابن زبير» در کعبه متحصن شد و دروازه هاي شهر را بست. عبدالله بن زبير و تعدادي از يارانش از جمله کساني بودند که مسجدالحرام را پايگاه خود قرار داده بودند. «حصين بن نمير» به کعبه حمله کرد و آن را ويران نمود. مسعودي اضافه مي کند که: در اثر اين جنايت، صاعقه اي از آسمان بر لشکر شام فرودآمد و جمعي از آنان را به هلاکت رساند و اين واقعه در روز شنبه، سوم ربيع الاول، در سال شصت و سه ه.ق، بوقوع پيوست. يازده روز پس از اين جنايت، يزيد بن معاويه به هلاکت رسيد و ابن زبير و هوادارانش همچنان در محاصره، مقاومت مي کردند و رفته رفته، وضع آنان خطرناکتر مي شد، که يازده روز بعد ناگهان خبر رسيد که يزيد مرده است. لشکر شام، متلاشي شد و اوضاع بهم ريخت و حصين بن نمير با ابن زبير کنار آمد و ابن زبير مجددا بر اوضاع مسلط شد. با رسيدن خبر مرگ يزيد به مکه، جنگ متوقف شد، «حصين بن نمير» فرمانده ي اموي در (ابطح) خارج شهر مکه با ابن زبير وارد گفتگو شد، تا به راه حل سياسي برسند، حصين به ابن زبير پيشنهاد کرد که همراه او به شام بروند و با او به عنوان خليفه بيعت کنند، اما ابن زبير، پينشهاد حصين را رد کرد و باشتاب به مکه برگشت. امتناع ابن زبير، از قبول پيشنهاد حصين، فرصت مناسبي که وي را به خلافت مي رساند، از ميان برد؛ زيرا دستيابي وي به خلافت با مرگ يزيد و اوضاع آشفته ي دمشق، انتظار مي رفت.
بزرگترين آرزوي عبدالله بن زبير، رسيدن به قدرت و حکومت بود. و دنبال فرصت مناسب مي گشت تا اين که معاويه مرد، و مردم عراق براي خارج کردن حکومت از چنگ امويان، دست بکار شدند و در حجاز جنب و جوشي نيز به وجود آمد. اما با وجود شخصيتي بي نظير و مورد عنايت جامعه ي اسلامي آن روز يعني امام اباعبدالله الحسين عليه السلام، زمينه ي مساعدي به دست «ابن زبير» نيفتاد گرچه او با امام حسين عليه السلام عداوت و رقابت و دشمني داشت، اما با بيعت نکردن با يزيد هم، موافق نبود. بنابراين، ابن زبير، هرگز يزيد را به عنوان خليفه، به رسميت نشناخت و خود منتظر فرصت و وقت مناسب بود تا ادعاي خلافت کند. بالاخره سال 61 هجري، امام حسين عليه السلام قيام کرد و به شهادت رسيد و موجي عظيم از آگاهي و اعتراض و حرکت و قيام سراسر جهان اسلام را فراگرفت. عبدالله براي فريب مردم، خود را مردي زاهد و عابد جلوه مي داد و نماز و روزه ي او ضرب المثل شده بود و توانست تا اندازه اي اعتماد عوام را به خود جلب کند. و ابتدا نيز خود را به عنوان خونخواه امام حسين عليه السلام معرفي نمود. جنايات يزيد که از همه مهمتر فاجعه ي کربلا و پس از آن قتل عام مردم مدينه بود موجب گشت تا موج نفرت عمومي عليه يزيد و حکومت بني اميه، همه جا را فرابگيرد. روحيه ي خونخواهي امام حسين عليه السلام و انتقام طلبي مسلمين، زمينه ي بسيار مهمي براي عبدالله بن زبير بوجود آورد. و او که سراسر وجودش دشمني با اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود، اين بار نيز با يک جهش فرصت طلبانه، به عنوان خونخواه امام حسين عليه السلام خود را ظاهر ساخت. و توانست توجه بسياري از انقلابيون، از جمله مختار بن ابي عبيد را به خود جلب کند. پس از حرکت امام حسين عليه السلام و يارانش، مردم را به سوي خود دعوت مي کرد و بدين وسيله آنان را فريب مي داد و جنايات يزيد را گوشزد مي کرد، اما با مرگ يزيد در سال 64 ه.ق او از سخنش برگشت و معلوم شد که اين يک شعار بيشتر نبود و عبدالله دنبال رياست و حکومت خود مي باشد. (و بدين گونه ابن زبير سر به طغيان برداشت).
عبدالله بن زبير، پس از مرگ يزيد ادعاي خلافت کرد و گروهي با او بيعت کردند. تا اينکه در سال 73 در دوره ي خلافت عبدالملک، به دست نيروهاي حجاج بن يوسف که براي سرکوبي او به مکه هجوم آوردند. کشته شد.
اصولا بني هاشم، عبدالله بن زبير را به عنوان حاکم مسلمين قبول نداشتند و اعلام خلافت او را محکوم مي کردند. امام سجاد عليه السلام نيز قيام او را به عنوان فتنه ياد مي کند. خصوصا محمد حنفيه فرزند بزرگ اميرمؤمنان عليه السلام. او با شناختي که از روحيه ي خودخواهي و جاه طلبي و عناد عبدالله بن زبير نسبت به خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم داشت، شديدا در مقابل او ايستاد و حاضر نشد با او کنار بيايد و يا بيعت کند.
عبدالله زبير، کينه و عناد سختي نسبت به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم داشت که قبلا اشاره کرديم. و بني هاشم هم به شدت از او نفرت داشتند و با همه ي فشارها و تهديدها حاضر نشدند با او بيعت کنند.
بلاذري گويد:
هنگامي که عبدالله بن زبير، از بيعت کردن «محمد» و همفکرانش با او مأيوس شد؛ از آن طرف قيام مختار در کوفه موفق شده بود و با توجه به ارادت خاص مختار نسبت به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم عموما و اطاعت و پيروي او از ابن حنفيه خصوصا؛ ابن زبير سخت به وحشت افتاد. «آزادي شهر مهم کوفه از سلطه ي ابن زبير، اخراج فرماندار او از طرف مختار و ارتباط قوي بين مختار و محمد حنفيه بسيار براي وي گران و خطرناک بود. بنابراين تصميم گرفت و به هر قيمتي که شده، «محمد حنفيه» و هوادارانش را زير فشار قرار دهد و در صورت امتناع آنان از بيعت، همه را به قتل برساند.
او بخوبي مي دانست که اگر کار مختار بالا گيرد؛ قطعا موقعيت «محمد حنفيه» تثبيت مي شود، در اين صورت در شهر مکه، حکومت او به سقوط کشانده خواهد شد. لذا دستور داد که «محمد حنفيه» و تعدادي از بني هاشم و بعضي شيعيان طرفدار او را در تونل زمزم زنداني کنند و باشدت با آنان برخورد نمايند. ابن زبير ضرب الاجلي قرار داده به آنان پيغام داد که اگر تا فلان تاريخ، تسليم حکومت من نشويد؛ در همان تونل، هيزم ريخته و همه را زنده زنده به آتش خواهم کشيد.
پيام ابن زبير توسط برادرزاده خود «عمرو بن عروة بن زبير» به «محمد حنفيه» رسيد. محمد حنفيه فرزند اميرمؤمنان عليه السلام باصراحت و قاطعيت به فرستاده ي ابن زبير گفت: «برو به عمويت از طرف من بگو: خيلي مغرور شده اي که اين طور براي خونريزي و هتک حرمت مهيا گشته اي!» او نيز پيام محمد را به ابن زبير رساند.
معاوية بن ابوسفيان در آخرين وصيت خود به پسرش يزيد نکاتي را راجع مخالفان حکومت گوشزد نمود، از جمله آنکه در مورد عبدالله بن زبير گفت: آن کسي که چون شير در کمين است و چون روباه، تو را به بازي مي گيرد و مترصد فرصت مناسب است تا به تو بپردازد، ابن زبير است، اگر بر او پيروز شدي بند از بندش جدا کن تا بتواني خون قوم خويش را از شر او نگهداري.عبدالله بن زبير اسدي وي شاعر و از محبين دشمنان اهل بيت بود. هنگامي که مختار، خانه ي «اسماء بن خارجه» را ويران کرد، عبدالله زبير به خاطر ويران شدن خانه ي اسماء بن خارجه، اين مرثيه را سرود:
ترکتم ابا حسان تهدم داره         منبذة ابوابها و حديدها
فلو کان من قحطان اسماء شهرت        کتائب من قحطان صعر خذودها
و ايوب بن سحنه نخعي، از هواداران مختار، در جواب آن شعر اين اشعار را سرود:
رمي الله عين ابن الزبير، بلقوة        فخلخها، حتي يطول سمودها
بکيت علي دار لاسماء هدمت      مساکنها کانت غلولا و شيدها
و لم تبک بيت الله اذ دلفت له     امية حتي هدمته جنودها
اين سطر آخر شعر، اشاره به ويراني خانه کعبه توسط حجاج است.عبدالله بن زهير ازدي وي از هواداران و فرماندهان تحت امر عمر سعد بود که يک چهارم نيروهاي نظامي شهر کوفه را رهبري مي کرد.عبدالله بن زهير سلولي از هواداران قيام مختار و از افسران تحت امر ابراهيم بن اشتر بود. در جنگ ميان سپاه مختار با نيروهاي ابن زياد (به فرماندهي ابراهيم بن اشتر)، وي از نيروهاي گشتي (شناسايي) بود که اخبار نيروهاي دشمن را در اختيار ابراهيم قرار مي داد.عبدالله بن سعد ازدي «عبدالله بن سعد ازدي»، «عبدالله بن وال تميمي»، «رفاعة بن شداد بجلي»، «سليمان بن صرد خزاعي» و «مسيب بن نجبه فزاري». به رهبري اين پنج تن در کوفه نهضت «توابين» بوقوع پيوست. اين نهضت به خونخواهي امام حسين بپا خاست.
نيروهاي توابين که حدود 4 هزار نفر بودند در منطقه اي به نام «عين الوردة» با لشکريان ابن زياد که افزون بر سي هزار نيرو بودند به نبرد پرداختند. شعار توابين: «يا لثارات الحسين» «اي خونخواهان حسين» بود. در اين نبرد که به «جنگ عين الوردة» شهرت يافت. عبدالله بن سعد ازدي کشته شد.عبدالله بن سليم وي از روايتگران واقعه ي اندوهبار عاشوراست. برخورد «ابن زبير» با سالار شايستگان ميان حجرالاسود و باب کعبه، ديدار «فرزدق» با آن حضرت، رسيدن خبر شهادت «مسلم» در «ثعلبيه» به امام حسين عليه السلام، به وسيله ي «يحيي بن ابي حيه ي کلبي» و «عدي بن حرمله ي اسدي» روايت شده است. و اين شخص از کساني است که نداي ياري طلبي و دادخواهي حسين عليه السلام را شنيد و ياريش نکرد.عبدالله بن شداد بجلي وي از شيعيان و معتمديني بود که مختار بن ابوعبيد ثقفي او را به قيام خويش دعوت کرده بود.
«عبدالله بن شداد بجلي» از سران شيعه و فرماندهان نهضت توابين بود. همچنين وي يکي از پنج نفر افراد مطمئن و صادقي بود که به عنوان رابط پيامها، نقشه ها و برنامه هاي مختار بن ابوعبيد ثقفي را به افراد مورد اعتماد مي رساند و براي قيام به رهبري مختار، از مردم به طور کاملا پنهاني، بيعت مي گرفت. او از فرماندهان انقلاب مختار شد. اين پنج نفر عبارت بودند از: «سايب بن مالک اشعري»، «يزيد بن انس»، «احمر بن شميط»، «رفاعة بن شداد فتيابي» و «عبدالله بن شداد بجلي» افراد مزبور به طور جدي، کار مقدمات قيام را مخصوصا، از نظر جذب نيرو بشدت پي گيري مي کردند.
در آخرين نبرد نيروهاي مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، هنگامي که مختار و نيروهايش در قصر دارالحکومه ي کوفه محاصره شده بودند، پس از به قتل رسيدن مختار، محاصره شدگان که فشار تشنگي و گرسنگي و بلاتکليفي، آنان را از پاي درمي آورد بعد از شهادت مختار تصميم به تسليم گرفتند و به مصعب پيغام دادند که حاضرند تسليم شوند.
مصعب يکي از ياران نزديک خود به نام «عباد بن حصين» را نزد آنان فرستاد. و همراه مأموران تک تک آنان را خلع سلاح کردند و چون گوسفند دستهاي آنان را با طناب مي بست و بيرون مي فرستاد. «عبدالله بن شداد» که از ياران نزديک مختار بود و در نهضت توابين هم در کنار سليمان بن صرد جنگيده بود نيز از جمله اين افراد بود. وي به عباد وصيت کرد، مرد ديگري از ياران مختار به نام «عبدالله بن قراد» که از اين پيشامد پشمان شده بود دنبال عصا و يا آهني مي گشت که با آن جنگ کند و تن به ذلت ندهد. اما چيزي نيافت، چون او را خلع سلاح کرده و دست او را بسته بودند. عبدالرحمان بن محمد اشعث چشمش که به عبدالله قراد افتاد گفت: «او را بدهيد تا گردنش را بزنم». زيرا معتقد بود که قاتل محمد اشعث پدر اوست. عبدالله با شجاعتي تمام همانطور که کتف بسته بود به عبدالرحمان گفت: «بر دين جد تو باشم که ايمان آورد و سپس کافر شد؟ اگر دروغ بگويم من پدرت را با شمشير زدم تا جان داد.»
عبدالرحمان از اسب پياده شد و گفت: عبدالله را تحويل من دهيد و چون تحويل او شد وي را مهلت نداد و با
شمشير گردن او را زد. عباد نماينده ي مصعب از اين کار ناراحت شد و به عبدالرحمان گفت: «او را کشتي؟ اما دستور کشتن او را نداشتي!» سپس عبدالرحمان اين عنصر کينه توز، چشمش به عبدالله بن شداد که مردي والاقدر و از بزرگان شيعيان عراق بود افتاد. به «عباد» گفت: اين را نگاه داريد تا با امير مصعب درباره ي او مذاکره کنم. سپس به نزد مصعب رفت و گفت:
من از شما خواهش مي کنم که عبدالله بن شداد را به من تحويل دهي تا خونش را بريزم.
مصعب موافقت کرد و عبدالله را تحويل عبدالرحمان دادند و او هم بلافاصله گردن او را زد. عباد به او گفت: «به خدا اگر مي دانستم که مي خواهي او را بکشي وي را به ديگري تحويل مي دادم. خيال کردم که با امير درباره ي آزادي او صحبت مي کني» عبدالله شداد فرزند نوجواني داشت که همراه پدر دستگير شده بود و نام او «شداد» بود. مي خواستند او را نيز بکشند. وي بالغ بود و نوره نمي کشيد. بعضي گفتند: اين بچه نابالغ است و او را نکشيد. و پس از آزمايش گفتند او بالغ نيست و آزادش کردند.عبدالله بن شريك عامري وي از روايتگران رويداد اندوهبار واقعه ي عاشوراست. نامبرده جريان مهلت خواهي براي شب عاشورا از سوي عباس، سخنان روشنگرانه و شورانگيز سالار شايستگان در آن شب، اشعار آن حضرت، سخنان دخت اميرمؤمنان، جريان ورود «شمر» دژخيم سياه روي اموي به کربلا و آوردن امان نامه براي برادران عباس، و يورش سپاه اموي در غروب تاسوعا، به سوي اردوگاه نور را بدون نام بردن از راوي، روايت مي کند.
نامبرده را رجال شناسان از ياران دو امام نور حضرت باقر و صادق شمرده اند...
از تاريخ طبري چنين دريافت مي گردد که او نخست از چهره هاي شناخته شده ياران «مختار» بود.
پس از آن در رديف ياران «مصعب بن زبير» قرار گرفت، سپس به عبدالملک مروان روي آورد.عبدالله بن ضمره عذري وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که در به ثمر رساندن قيام مختار، نقش مهمي را ايفا نمود.عبدالله بن عاصم وي از روايتگران رويداد غمبار واقعه ي عاشوراست. او گزارشات خود را از «ضحاک بن عبدالله» روايت مي کند.
«اردبيلي» در «جامع الرواة» مي گويد: نامبرده در کافي نيز روايتي از حضرت صادق در مورد تيمم دارد...
در دو کتاب «التهذيب» و «بصائر الدرجات» او را از روايتگران شمرده، و يادآور شده اند که «ابان بن عثمان» و «جعفر بن بشير» از او روايت مي کردند.عبدالله بن عباس از جمله کساني بود که پس از تصميم امام حسين «ع » براي رفتن به کوفه، تلاش مي کرد آن حضرت را از اين سفر بازدارد و بي وفايي کوفيان را يادآوري مي کرد و چون کلماتش در اراده امام تاثير نگذاشت، بشدت متاثر شد. (1) از کساني بود که از شهادت سيد الشهدا پيشاپيش خبر داشت و روز عاشورا در مدينه بود و با ديدن خواب و تبديل مشکي که داشت به خون، از کشته شدن حسين با خبر شد (2) .
ابن عباس، پسر عموي امير المؤمنين و پيامبر اکرم «ص » بود و از چهره هاي بارز مفسران اسلام محسوب مي شد که تفسير را از حضرت علي «ع » آموخته بود.مجالس ابن عباس، آميخته به بحثهاي قرآني بود.وي از بزرگان اسلام بود، اما نسبت به مواضع سياسي او درباره عثمان و امويان و مسائل حکومت و خلافت، نظرهاي متناقضي ابراز شده است.به لحاظ علمي، به او «حبر امت » مي گفتند.در جنگهاي علي «ع » در رکاب او بود، اما برخي آشفتگيها در عملکرد او ديده مي شود.وي در اواخر عمر نابينا شده بود.در سال 68هجري، در فتنه پسر زبير، در طائف درگذشت، در حالي که هفتاد سال عمر داشت.محمد حنفيه بر او نماز گزارد. (3) .پاورقي(1) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 25.
(2) امالي صدوق، ص 480.
(3) براي شرح حال مفصل او از جمله ر.ک: «اعيان الشيعة‏»، ج 8، ص 55. «ابن عباس و مکانته في التفسير و المعارف‏الاخري‏» از دکتر محمد باقر حجتي.عبدالله بن عبدالله بن جعفر طيار مادرش خوصا بنت حفص وابلي است. از بني اعمام ابي عبدالله و از پاکان و صالحان از شهداي عاشوراي حسيني است.عبدالله بن عرزة بن حراق برخي مورخين او را از شهداي کربلا دانسته اند.عبدالله بن عروه از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود. وي که از طايفه ي «خثعم» بود، در زمان قيام مختار به بصره گريخت. مختار نيز دستور داد تا خانه اش را با خاک يکسان کنند.عبدالله بن عروه غفاري نامش را در شمار شهداي حمله اول در روز عاشورا آورده اند.او و برادرش عبد الرحمن، از شجاعان و اشراف کوفه و صاحبان ولايت اهل بيت بودند و در کربلا خود را به حسين بن علي «ع » رساندند.هر دو با هم به ميدان رفتند و جنگيدند و شهيد شدند (1) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 2، ص 218.عبدالله بن عروه ي غفاري نامش را در شمار شهداي حمله ي اول در روز عاشورا آورده اند. او و برادرش عبدالرحمن، از شجاعان و اشراف کوفه و صاحبان ولايت اهل بيت بودند و در کربلا خود را به حسين بن علي عليه السلام رساندند. هر دو با هم به ميدان رفتند، جنگيدند و شهيد شدند.
دو برادر غفاري که پسران «حراق» بوده اند و در مصادر به عنوان شهيداني ذکر شده اند که در ميدان مبارزه به قتل رسيده اند، بيشتر منابع تاريخي تصريح کرده اند که اين دو برادر با هم به شهادت رسيده اند. ابن شهر آشوب او را در شمار کشته شدگان نخستين حمله نام برده است.عبدالله بن عفيف ازدي او از طايفه ازد، ساکن کوفه و مردي ميان سال بوده است.
او از نيکان و شجاعان، و زهاد و عباد و مجاهدين شيعيان محسوب مي شد.
عبدالله چشم چپش را در جنگ صفين و چشم راستش را در جنگ جمل از دست داده بود و هميشه در مسجد
اعظم کوفه عبادت مي کرد.
بعد از شهادت حضرت امام حسين عليه السلام ابن زياد در کوفه منبر رفته، و در حالي که سر مبارک حضرت سيدالشهداء آنجا بود گفت: حمد خدا را که حق و اهلش را ظاهر، اميرالمؤمنين (يزيد) و اتباعش را ياري، و کذاب بن کذاب را به هلاکت سانيد.
دقايقي چند از سخنراني ابن زياد نگذشته بود که عبدالله بن عفيف ايستاده و خطاب به ابن زياد گفت:
اي پسر مرجانه! کذاب بن کذاب تو و پدرت و يزيد و معاويه است، اي دشمن خدا، فرزندان انبيا را مي کشي و در منابر مؤمنين، اين چنين سخن مي گويي!؟
ابن زياد به خشم آمد و پرسيد اين ناطق کيست؟
عبدالله عفيف جواب داد:
منم اي دشمن خدا، ذريه طاهره اي که خداي تعالي از آنها هر پليدي را دور ساخته، مي کشي و گمان مي کني که بر دين اسلام هستي؟! به فرياد رسيد اي فرزندان مهاجرين و انصار!، چرا انتقام نمي گيريد از اين طاغوت، ملعون بن ملعون در کلام مبارک محمد صلي الله عليه و آله و سلم رسول رب العالمين؟
ابن زياد دستور داد عبدالله را دستگير کنند، اما بزرگان قبيله از دو عموزادگانش او را نجات دادند.
براي بار دوم نيز دستور دستگيري عبدالله عفيف را صادر کرد باز هم موفق نشدند، آنگاه مرتبه سوم گروهي کثير از قبيله مضر، تحت فرماندهي محمد بن اشعث را مأمور دستگيري عبدالله نموده و بعد از جنگ سختي دستگيرش کردند و پيش ابن زياد آوردند، بعد از مکالماتي تند و عبرت انگيز بين آن دو، به دستور ابن زياد او را به شهادت رسانيدند.
او از بزرگان شيعه بود که در مجلس ابن زياد در کوفه به وي اعتراض کرد. او از شيعيان برجسته و زاهدان روزگار در کوفه بود، نابينايي روشندل و آگاه و شجاع. چشم چپ خود را در جنگ جمل و چشم راست خود را در جنگ صفين از دست داده بود. پس از شهادت حسين عليه السلام وقتي ابن زياد بر منبر کوفه رفت و در نکوهش خاندان پيامبر و سيدالشهداء سخن آغاز کرد، عبدالله بن عفيف با شدت و شجاعت، پاسخ ياوه هاي او را داد. ابن زياد دستور داد دستگيرش کنند. بستگانش او را از مجلس بيرون بردند. سربازان حکومت براي دستگيري او، خانه اش را محاصره کردند. وي با آنکه نابينا بود، با راهنمايي دخترش، در مبارزه اي دليرانه و شمشير به دست، با مهاجمان درگير شد. او را دستگير کرده و به شهادت رساندند. اعتراض او در مجلس ابن زياد، نوعي مبارزه ي آشکار با والي کوفه و حکومت يزيدي محسوب شد و شجاعت و بي باکي او در دفاع از محرمات و مقدسات، الگويي براي حقگويي در برابر جباران گشت. رجزهاي حماسي او هنگام نبرد با مهاجمان به خانه اش، نشان دهنده ي روح بلند و باشهامت اوست. از جمله شمشير را مي چرخاند و فرياد مي زد:
«و الله لو فرج لي عن بصري         ضاق عليکم موردي و مصدري »
طبق نقل تواريخ، بعد از شهادت امام حسين عليه السلام و مسلط شدن ابن زياد بر کوفه، طرفداران اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم قلع و قمع شدند و ابن زياد، با کمال جسارت، روي منبر مسجد کوفه به اميرمؤمنان و فرزندان او عليهم السلام اهانت مي کرد که با عکس العمل شديد مردم، از جمله عبدالله بن عفيف روبرو شد که به فرمان ابن زياد به شهادت رسيد.عبدالله بن عفيف ازدي از بزرگان شيعه، که در مجلس ابن زياد در کوفه، به او اعتراض کرد.وي از شيعيان برجسته و زاهدان روزگار در کوفه بود، نابينايي روشندل و آگاه و شجاع.چشم چپ خود را در جنگ جمل و چشم راست خود را در جنگ صفين از دست داده بود.پس از شهادت حسين «ع » وقتي ابن زياد بر منبر کوفه بالا رفت و در نکوهش خاندان پيامبر و سيد الشهدا سخن آغاز کرد، عبدالله بن عفيف با شدت و شجاعت، پاسخ ياوه هاي او را داد.ابن زياد دستور داد دستگيرش کنند. بستگانش او را از مجلس بيرون بردند.سربازان حکومت براي دستگيري او، خانه اش را محاصره کردند.وي با آنکه نابينا بود، با راهنمايي دخترش، در مبارزه اي دليرانه و شمشير به دست، با مهاجمان درگير شد.او را دستگير کرده و به شهادت رساندند.اعتراض او در مجلس ابن زياد، نوعي مبارزه آشکار با والي کوفه و حکومت يزيدي محسوب شد و شجاعت و بي باکي او در دفاع از محرمات و مقدسات، الگويي براي حقگويي در برابر جباران گشت.رجزهاي حماسي او هنگام نبرد با مهاجمان به خانه اش، نشان دهنده روح بلند و با شهامت اوست.از جمله شمشير را مي چرخاند و فرياد مي زد:
و الله لو فرج لي عن بصري         ضاق عليکم موردي و مصدري
به خدا سوگند اگر بينا بودم عرصه بر شما تنگ مي شد.
او را گردن زده و در کناسه کوفه به دار آويختند. (1) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 119، سفينة البحار، ج 2، ص 135حرکت انقلابي فرزند عفيف را نخستين جرقه انقلاب بر ضد سلطه اموي پس از حادثه کربلا دانسته‏اند.عبدالله بن عقبه غنوي وي قاتل جناب «ابوبکر بن حسن بن علي عليهم السلام» - از ياران امام حسين عليه السلام است.
در زمان قيام مختار، وي به بصره فرار کرد و به دستور مختار خانه اش را ويران کردند و اموالش را مصادره نمودند.
عبدالله بن عقبه از طايفه ي «غني» بود.عبدالله بن عقيل بن ابي طالب از شهداي بني هاشم در روز عاشورا.عقيل دو پسر داشت که نام هر دو عبدالله بود، يکي بعنوان اکبر ياد مي شد، ديگري اصغر.هر دو در کربلا با امام حسين «ع » شهيد شدند. نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (1) .پاورقي(1) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 199.عبدالله بن علي بن ابي طالب عبدالله، که کنيه اش «ابومحمد» بود، در سال 36 هجري به دنيا آمد. پنجمين پسر حضرت امام علي عليه السلام و دومين پسر ام البنين است. او کوچکتر از حضرت عباس عليه السلام بود و فرزندي نداشت. و در زمان شهادت بيست و پنج سال داشت. و به دست «هاني بن ثبيت» به شهادت رسيد. نامش در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه آمده است.
بعضي از مقاتل اين گونه نقل کرده اند که از فرزندان حضرت علي عليه السلام دو نفر به نامهاي «عبدالله اکبر» و «عبدالله اصغر» در کربلا به شهادت رسيده اند.
عبدالله اصغر کنيه اش ابوبکر و فرزند ليلي بنت مسعود بن خالد بود. و عبدالله اکبر که کنيه اش ابومحمد و فرزند ام البنين و برادر حضرت عباس عليه السلام، بود. البته برخي از کتابها، عبدالله اصغر را همان محمد اصغر مي دانند.
عبدالله اکبر در هنگام نبرد اين رجزها را مي خواند:
انا ابن ذي النجدة و الافضال        ذاک علي الخير ذوالفعال
سيف رسول الله ذوالنکال         في کل قوم (يوم) ظاهر الاهوال
«من پسر مرد دلاور و بخشنده ام - آن مرد علي نيکوکار است.
که شمشير پيامبر عليه السلام بود و کيفر دهنده اي که - آثار ترس از او، در هر جماعتي آشکار است».
نام گرامي اين شهيد در زيارت ناحيه ي مقدسه و زيارت رجبيه چنين آمده است.
السلام علي عبدالله بن اميرالمؤمنين مبلي البلاء و المنادي بالولاء في عرصة کربلاء المضروب مقبلا و مدبرا لعن الله قاتله هاني بن ثبيت الحضرمي.
به هنگام شهادت، فرزندي از او باقي نماند.عبدالله بن علي بن ابي طالب از شهداي کربلاست.وي فرزند امير المؤمنين و برادر عباس و مادرش «ام البنين » بود. هنگام شهادت 25 سال داشت.قاتل او هاني بن ثبيت حضرمي بود.نام گرامي اين شهيد درزيارت ناحيه مقدسه و زيارت رجبيه آمده است (1) .پاورقي(1) همان.عبدالله بن عمار بارقي وي از روايتگران رويداد غمبار واقعه ي عاشوراست. او شرايط روحي و حالات وصف ناپذير سالار شايستگان به هنگام يورش قهرمانانه اش به سپاه شوم اموي را، گزارش مي کند. و از کساني است که شاهد شهادت پيشواي شهيدان بوده است.
او را در مورد حضورش در آنجا و به هنگامه ي شهادت حسين عليه السلام نکوهش کردند، که در توجيه جنايت خويش گفت: من نزد بني هاشم طلبي دارم و به آنان خدمتي کرده ام!!
پرسيدند: چه خدمتي!
گفت: من با نيزه به سالار خوبان يورش بردم و خود را به او رسانيدم... اما از آسيب وارد آوردن به پسر پيامبر منصرف شده و از او دوري گزيدم...عبدالله بن عمر بن الخطاب وي پسر خليفه ي دوم، عمر بن خطاب است.
در يکي از روزهاي جنگ صفين طراحان شام به فکر نفوذ در خاندان عترت افتادند، عبدالله بن عمر براي امام حسين عليه السلام پيغام ملاقات فرستاد، وقتي در گوشه اي از ميدان به سوي او رفت، پسر عمر گفت: من براي جنگ با تو نيامده ام، مي خواهم تو را نصيحت کنم. امام حسين عليه السلام فرمود: «چه نصيحتي داري؟» گفت: قريش از پدرت اطاعت نمي کنند آيا تو مي داني با علي عليه السلام مخالفت کني و او را بر کنار سازي تا ما همه تو را به عنوان رهبر جامعه ي اسلامي برگزينيم؟ امام حسين عليه السلام فرمود: «سوگند به خدا! هرگز! من به خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و جانشين رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم کافر نمي گردم. گم شو، واي بر تو از شيطان متکبر، به تحقيق که شيطان اعمال زشت تو را زينت داده و تو را فريفته است تا آنکه تو را از اين دين اسلام خارج ساخته که از قاسطين اطاعت کني و معاويه اين مرد خارج شده از دين را ياري دهي. همواره معاويه و پدرش ابوسفيان با رسول خدا و مسلمانان در جنگ بودند و از دشمنانشان به حساب مي آمدند. سوگند به خدا! که آن دو مسلمان نشدند بلکه از روي ترس و طمع تسليم گرديدند، پس امروز تو بي سرزنشي از وجدان، جنگ مي کني، و به ميدان جنگ مي آيي تا به زنان شامي دسترسي پيدا کني، پس اندک زماني لذت ببر، که من از خداوند عزيز و بزرگ اميدوارم به زودي تو را بکشد.
پس از آن پسر عمر به نزد معاويه رفت و گفت: امروز مي خواستم با حيله و نيرنگ حسين را فريب دهم. معاويه گفت: حين فرزند همان پدر است، فريب تو را نمي خورد.
از بلاذري که از علماي سنت است نقل شده که مي گويد: پسر عمر بعد از شهادت امام حسين عليه السلام به يزيد نامه نوشت و گفت: مصيبت بزرگ و فاجعه ي عظيمي رخ داد و در اسلام حادثه ي بزرگي پديد آمد و هيچ روزي مثل روز قتل حسين نيست، يزيد در جواب او نوشت: اي احمق، ما بر سر خانه هاي آماده و بسترهاي گسترده و مهيا قرار گرفتيم و از آن دفاع کرديم، اگر حق با ماست که به حق جنگ کرديم و اگر حق براي غير ماست، پدر تو اولين کسي است که اين روش را بنيان نهاد و حق را از اهلش بازستاند!
معاوية بن ابوسفيان در آخرين وصيت خود به پسرش يزيد نکاتي را راجع به مخالفان حکومت گوشزد نمود، از جمله آنکه در مورد عبدالله بن عمر گفت: ابن عمر مردي است که عبادت، او را سرگرم و از کار افکنده، و اگر تنها بماند با تو بيعت خواهد کرد.
روزي عبدالله بن عمر به امام حسين عليه السلام عرض کرد: اي حسين! من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم که فرمود، حسين را مي کشند و خدا آنان را تا روز قيامت خوار و ذليل خواهد کرد. من امروز از تو مي خواهم با عموم مردم همراه شوي، همه ي شهرها با يزيد بيعت کردند، تو هم با آنان صلح کن همانگونه که در ايام حکومت معاويه صبر کردي، شايد خداوند بين شما و اين ستمکاران حکم فرمايد. امام حسين عليه السلام فرمود:
«اي پدر عبدالرحمن! آيا من با يزيد بيعت کنم؟ و با او صلح نمايم؟ و حال آنکه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آن همه از لعن و نفرينها و رهنمودها را نسبت به او و پدرش فرمود.»عبدالله بن عمرو كندي از قبيله بني کنده و از صلحا و بزرگان و از شهداي کوفه در ماجراي مسلم بن عقيل و از شيعيان مخلص
اميرمؤمنان که در جنگ هاي صفين و جمل و نهروان شرکت داشت...عبدالله بن عمرو نهدي وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در آخرين جنگ مصعب بن زبير عليه مختار، «عبدالله بن عمرو» کشته شد.عبدالله بن عمير بن حباب كلبي او مردي جوان و جنگجويي سرسخت و پرتوان از اهالي کوفه و از بزرگترين اصحاب به شمار آمده است. عبدالله بن عمير، مردي از قبيله ي «بني عليم» بود. او جزء اولين شهدايي است که از جبهه ي امام حسين عليه السلام در روز عاشورا به ميدان نبرد رفت. کنيه او «ابووهب» بود، جواني دلاور و حماسي از شيعيان کوفه بود. به کوفه آمده، در نزديکي «بئر العبد» خانه اي گرفت و با همسرش به آنجا منتقل شد. وقتي ديد عمر سعد، نيرو آماده و سازماندهي مي کند تا از نخيله به جنگ حسين بن علي عليه السلام در کربلا بروند، پيش خود گفت: به خدا قسم شيفته ي جهاد با مشرکان بودم. اميدوارم جنگ با اينان که به نبرد فرزند پيامبر مي روند، نزد خداوند کم ثواب تر از جهاد با مشرکان نباشد. پيش همسرش رفت و نيت خود را با او در ميان گذاشت، شبانه هر دو از کوفه بيرون رفتند و شب هشتم محرم به ياوران حسين در کربلا پيوستند. همسر او نيز از شهداي کربلا بود. پس از شهادت عبدالله، زنش خود را به بالين او رساند و خاک از چهره ي او مي زدود که به دستور شمر، يکي از غلامانش (به نام رستم) با گرزي بر سر او زد و کنار شوهرش به شهادت رسيد. عبدالله، دومين شهيد از اصحاب امام حسين عليه السلام بود. نام آن بزرگوار در زيارت ناحيه ي مقدسه و «رجبيه» نيز آمده است.
بنوعليم بن جناب: تيره اي از قبيله ي «کنانة» عذره و «قضاعه» مي باشد و از اعراب قحطان به شمار مي رود. (يمن، عرب جنوب).عبدالله بن عمير كلبي ابووهب عبدالله بن عمير بن عباس بن عبد قيس بن عليم بن جناب کلبي عليمي، ساکن کوفه، و عليم تيره اي از بني کلب مي باشد.
سه نفر از شهداي کربلا با خانواده در کربلا حاضر شدند: مسلم بن عوسجه، جنادة بن حرث انصاري و عبدالله بن عمير کلبي به اتفاق مادرش و همسرش بود.
همسرش ام وهب تنها زني است که در کربلا شهادت رسيد، او دختر عبد از طايفه نمر بن قاسط بود.
از ياران برجسته حضرت اباعبدالله و از اصحاب حضرت امام علي عليه السلام، مردي شجاع، جنگجويي سرسخت و پرتوان، قهرماني شريف، انقلابي بزرگ و حماسه ساز، دومين شهيد کربلا، حريص در جهاد با مشرکين و سالها جنگ با کفار، او مرد چهار شانه، قد بلند و داراي بازواني ستبر بوده است.
چند روز قبل از عاشورا عبدالله عمير لشگري را در نخيله کوفه ديده و پرسيد: اين لشگر عظيم به کجا مي رود؟
گفتند: به جنگ حسين عليه السلام فرزند فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلوات الله عليه و آله خواهند رفت.
عبدالله گفت: به خدا قسم من آرزو داشتم که با اهل شرک، در راه خدا بجنگم و اکنون اميدوارم ثواب جنگ با اين مردمي که براي کشتن پسردختر پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم خود بيرون مي روند، در نزد خداي تعالي از ثواب جنگ با مشرکان کمتر نباشد. پس تصميم خود را با همسرش اظهار کرد، او هم عبدالله را به اين فکر مقدس آفرين گفت و خواست که عبدالله او را با خود ببرد و هر دو شبانه از کوفه بيرون آمدند و در شب هشتم محرم خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند.
روز عاشورا که ابن سعد اولين تير را به سوي امام عليه السلام پرتاب کرد و گفت: نزد ابن زياد شهادت بدهيد که من اولين کسي بودم که تير انداختم و سپس لشگر ابن سعد، اصحاب امام عليه السلام را تير باران کردند و يسار غلام زياد بن ابي سفيان و سالم غلام عبيدالله بن زياد از لشگر ابن سعد بيرون آمده و مبارز خواستند، حبيب بن مظاهر و برير بن خضير برخاستند ولي امام عليه السلام فرمود بنشينيد، پس عبدالله بن عمير برخاست آنگاه امام عليه السلام مرد گندم گون بلند قامت پرشانه اي را ديد که بازواني قوي و محکم دارد، فرمود: گمان مي برم عبدالله حريف اينها باشد.
عبدالله به اذن امام عليه السلام عازم ميدان شد، يسار و سالم به او گفتند تو کيستي؟ چون خود را معرفي کرد گفتند: ما تو را نمي شناسيم بايد زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر يا برير بن خضير به جنگ ما آيند، عبدالله در غضب شد و به يسار که پيش روي سالم بود گفت: اي زنازاده هر که به جنگ تو بيرون آيد از تو بهتر خواهد بود، آنگاه بر او حمله کرد و با يک شمشير جان او را گرفت. در اين حال سالم بر او حمله کرد و با شمشيري انگشتان دست چپ عبدالله را قطع نمود و عبدالله بي درنگ بر سالم حمله کرده و او را هم به دوزخ فرستاد و بعد از کشتن آن دو چنين رجز خوانده و خدمت امام عليه السلام رسيد:
ان تنکروني فانا ابن کلب         حسبي ببيتي في عليم حسبي
اني امر ذو مرة و عصب        و لست بالخوار عند الحرب
اني زعيم لک ام وهب         بالطعن فيهم مقدما و الضرب         ضرب غلام مؤمن بالرب
«اگر مرا نمي شناسيد، بدانيد ابن کلب هستم - خانواده ام در طايفه ي «عليم» موقعيت خوبي دارد - من مردي قوي و شديد هستم - هنگام جنگ ضعيف نمي باشم اي ام وهب با نيزه و شمشير زدن بر دشمن از تو نگه داري مي کنم، زدن مردي مؤمن به خدا».
عبدالله آن دو را به هلاکت رسانيد خدمت امام عليه السلام رسيده و دوباره عازم ميدان شد، همسرش ام وهب با ديدن اين حال عمودي برداشت و همراه شوهر قدم به ميدان جنگ گذاشت و گفت:
«پدر و مادرم فداي تو باد، جان نثار فرزندان پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم باش».
عبدالله خواست که همسرش را به خيمه بازگرداند ولي او برنمي گشت تا اينکه امام حسين عليه السلام فرمودند: خدا شما را جزاي خير دهد برگرد، خدا رحمتت کند، و در خيمه ها با زنها بنشين، چه اينکه بر زنان جهادي نيست، او هم امتثال کرد و به خيمه برگشت.
آنگاه حمله اي از سوي گروهي به فرماندهي شمر به جناح چپ سپاه امام عليه السلام متوجه گرديد، عبدالله بن عمير با عده اي از اصحاب امام عليه السلام در دفع اين حمله استقامت عجيبي از خود نشان داد و پس از آن گروهي سواره و پياده از افراد دشمن را به هلاکت رسانيد دست راست و يکي از پاهايش قطع شد و به اسارت دشمن در آمد و بلافاصله به وضع فجيعي سپاهيان دشمن بدن او را با نيزه و شمشير قطعه قطعه نموده و به دست هاني بن ثبيت حضرمي و بکير بن حي تيمي، به شهادت رسيده و رستم غلام شمر سر از تنش جدا کرد.
همسرش ام وهب به قتلگاه رفته و در کنار پيکر شوهرش نشست و در حاليکه خون از سر و صورت وي پاک مي کرد چنين مي گفت:
بهشت بر تو گوارا باد، از خدايي که بهشت را بر تو ارزاني داشت مي خواهم مرا نيز در آنجا مصاحب تو گرداند.
در اين حال شمر به غلام خود رستم دستور داد با چماقي به همسر عبدالله حمله نموده و او را به شهادت رسانيد و او در کنار همسرش به روي خاک افتاد. غلام شمر سر عبدالله را از تن جدا کرده و به سوي خيمه ها انداخت، مادر عبدالله سر را برداشته، پاک نموده آنگاه عمودي به دست گرفت و به سوي دشمن حرکت کرد. حضرت امام حسين عليه السلام دستور داد او را به خيمه ها برگردانيدند و خطاب به مادر عبدالله فرمود: «جزيتم من اهل بيتي خيرا»: «در راه حمايت از اهل بيت من به پاداش نيک نايل شويد خدا رحمتت کند به سوي خيمه ها بازگرد که جهاد از تو برداشته شده است» ام عبدالله برگشت در حالي که مي گفت «اللهم لا تقطع رجائي» «خدايا اميد مرا قطع نکن». و امام عليه السلام در پاسخ وي فرمودند: «لا يقطع الله رجاک».
بنا به نقل شهيد مطهري (ره)، مادر عبدالله بن عمير سر بريده پسرش را برداشته و بوسيد و گفت: پسرم حالا از تو راضي شدم به وظيفه خودت عمل کردي، ولي ما چيزي را که در راه خدا داديم، پس نمي گيريم، همان سر را پرت کرد به سوي يکي از افراد دشمن و بعد چوبي برداشته و بر دشمن حمله کرد و اين رجز را خواند:
«من پيرزني ناتوان و ضعيفه اي هستم، اما تا جان دارم از خاندان فاطمه عليهاالسلام دفاع مي کنم».
نام عبدالله بن عمير در زيارت ناحيه مقدسه و زيارت رجبيه وارد شده است: «السلام علي عبدالله بن عمير الکلبي».عبدالله بن عمير كلبي جزء اولين شهداست که از جبهه امام حسين «ع » در روز عاشورا به ميدان نبرد رفت. وي که کنيه اش ابو وهب بود، جواني دلاور و حماسي از شيعيان کوفه بود.به کوفه آمده، در نزديکي بئر العبد خانه اي گرفت و با همسرش به آنجا منتقل شد.وقتي ديد عمر سعد، نيرو آماده و سازماندهي مي کند تا از نخيله به جنگ حسين بن علي «ع » در کربلا بروند، پيش خود گفت: به خدا قسم شيفته جهاد با مشرکان بودم.اميدوارم جنگ با اينان که به نبرد فرزند پيامبر مي روند، نزد خداوند کم ثواب تر از جهاد با مشرکان نباشد.پيش همسرش رفت و نيت خود را با او در ميان گذاشت، شبانه هر دو از کوفه بيرون رفتند و شب هشتم محرم به ياوران حسين در کربلا پيوستند. (1) همسر او نيز از شهداي کربلا بود. پس از شهادت عبدالله، زنش خود را به بالين او رساند و خاک از چهره او مي زدود که به دستور شمر، يکي از غلامانش (به نام رستم) با گرزي بر سر او زد و کنار شوهرش به شهادت رسيد.عبدالله، دومين شهيد از اصحاب امام حسين «ع » بود. (2) نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است.پاورقي(1) همان، ص 201، عبرات المصطفين، ج 2، ص 24.
(2) انصار الحسين، ص 84، موسوعة العتبات المقدسه، ج 8، ص 66.عبدالله بن قراد خثعمي وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيده ثقفي بود. در آخرين نبرد نيروهاي مصعب بن زبير عليه مختار، هنگامي که مختار و عده اي از يارانش در قصر دارالحکومه ي کوفه محاصره شده بودند، سرانجام نيروهاي ابن زبير پس از کشتن مختار محاصره را شکستند.
محاصره شدگان که فشار تشنگي و گرسنگي و بلاتکليفي، آنان را از پاي در مي آورد بعد از شهادت مختار تصميم به تسليم گرفتند و به مصعب پيغام دادند که حاضرند تسليم شوند.
مصعب يکي از ياران نزديک خود به نام «عباد بن حصين» را نزد آنان فرستاد. و همراه مأموران تک تک آنان را خلع سلاح کردند و چون گوسفند دستهاي آنان را با طناب مي بست و بيرون مي فرستاد. «عبدالله بن شداد» که از ياران نزديک مختار بود و در نهضت توابين هم در کنار سليمان بن صرد جنگيده بود نيز از جمله اين افراد بود. وي به عباد وصيت کرد، مرد ديگري از ياران مختار به نام «عبدالله بن قراد» که از اين وضع پيشامد پشيمان شده بود دنبال عصا و يا آهني مي گشت که با آن جنگ کند و تن به ذلت ندهد. اما چيزي نيافت، چون او را خلع سلاح کرده و دست او را بسته بودند. عبدالرحمان بن محمد اشعث چشمش که به عبدالله قراد افتاد گفت: «او را بدهيد تا گردنش را بزنم». زيرا معتقد بود که قاتل محمد اشعث پدر اوست. عبدالله با شجاعتي تمام همانطور که کتف بسته بود به عبدالرحمان گفت: «بر دين جد تو باشم که ايمان آورد و سپس کافر شد؟ اگر دروغ بگويم من پدرت را با شمشير زدم تا جان داد.»
عبدالرحمان از اسب پياده شد و گفت: عبدالله را تحويل من دهيد و چون تحويل او شد وي را مهلت نداد و با شمشير گردن او را زد.عبدالله بن قطنه طائي بنهاني وي در روز عاشورا از هواداران و نيروهاي تحت امر عمر سعد بود. وي در واقعه کربلا عون بن عبدالله بن جعفر عليهم السلام را به شهادت رساند.عبدالله بن قيس خولاني از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود، وي از جمله کساني است که پيراهن خونين سيدالشهداء عليه السلام را به غارت برد.
ابوسعيد صيقل گويد: «مختار به مخفيگاه چهار تن از عاملين حادثه ي کربلا اطلاع پيدا کرد و گزارش دهنده، سعر بن ابي سعر حنفي، از ياران نزديک مختار بود. مختار، عبدالله بن کامل را با گروهي مأمور، به دنبال آنان فرستاد. ابوسعيد که خود، جزء افراد عبدالله کامل بود. گويد: ما به دنبال اين مأموريت حرکت کرديم، تا به طايفه ي «بني ضبيعه» رسيديم و يک نفر از آن افرادي که تحت تعقيب بود به نام «زياد بن مالک» را دستگير کرديم. و سپس ابن کامل مرا با گروهي به مأموريت ديگري فرستاد. و ما به خانه اي در منطقه ي «حمراء»، آمديم و در آن جا دو نفر از فراريان مورد نظر را به نامهاي «عبدالرحمان بن ابي خشکاره بجلي» و «عبدالله بن قيس خولاني» را دستگير کرديم و همه ي دستگير شدگان را دسته جمعي به نزد مختار آورديم.
مختار تا چشمش به آن جانيان افتاد، بر سر آنان فرياد زد و گفت: «يا قتلة سيد شباب اهل الجنة؛ اي قاتلين سرور جوانان بهشت! ديديد چگونه خداوند شما را به دست انتقام سپرد!!. ديديد که آن پيراهن سرخ رنگ، چه نحوستي براي شما پيش آورد (و اين چند نفر از جمله کساني بودند که پيراهن سرخ امام حسين عليه السلام را غارت کرده بودند.) سپس مختار فرياد زد:
«بي درنگ آنان را در مقابل بازار و در ملأ عام، گردن بزنيد. و اين حکم بلافاصله به مرحله ي اجرا در آمد».عبدالله بن كامل شاكري شاکري: منسوب به بني شاکر، تيره اي از (جذام) که قبيله اي است از قحطان. (يمن، عرب جنوب)
وي از شيعيان و معتمديني بود که مختار بن ابوعبيد ثقفي او را به قيام خويش دعوت کرده بود.
هنگامي که سران باقيمانده ي نهضت، توابين، تصميم مختار را از متن نامه ي او دريافت کردند، شخصي از ميان خودشان به نام «عبدالله بن کامل» را با پيامي محرمانه، به ملاقات مختار (در زندان) فرستادند و پيام، اين بود: «از قول ما به او بگو: ما نامه ات را دريافت کرديم و انشاء الله همانطور که مي خواهي ما آماده ايم، و اگر صلاح مي داني، تا به زندان يورش بياوريم و تو را آزاد کنيم». عبدالله بن کامل هر طور بود موفق شد تا مختار را در زندان ملاقات نمايد و پيام را به او برساند، و هنگامي که مختار متوجه شد شيعيان با او همدل و همراهند و زمينه ي قيام مساعد است بسيار خوشحال شد، ولي يورش به زندان را صلاح نديد و در جواب پيام سران قوم به عبدالله گفت: «به آنان بگو: اين کار را نکنيد من همين روزها آزاد خواهم شد».
در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي در منطقه ي «حمام اعين»، عبدالله بن کامل فرماندهي مقدمه ي لشکر را به عهده داشت که سرانجام در همين جنگ کشته شد.عبدالله بن مازن وي از هواداران و نزديکان يزيد بن معاويه بود. پس از آنکه يزيد - بعد از مرگ پدرش - به خلافت رسيد، عبدالله
بن مازن به حضور يزيد رسيد و گفت: «اي اميرالمؤمنين درود بر تو باد! به مصيبت بهترين پدران دچار گشته اي و بهترين عنوانها را يافته اي و بهترين چيزها را به تو داده اند، خدا اين عطيه را بر تو مبارک کند و در کار رعيت يارت شود که مردم قريش از فقدان رهبر خود عزادارند و از اين که خدا خلافت را به تو داده بسيار خشنود و راضي اند. سپس شعري بدين مضمون خواند: «خدا موهبتي را که چيزي بالاتر از آن نيست به تو بخشيده، ملحدان مي خواستند آن را بگردانند ولي خدا آن را به جانب تو راند تا آن را در گردن تو آويختند». يزيد گفت: اي ابن مازن! نزديک من بيا و او پيش رفت تا نزديک يزيد نشست.عبدالله بن مالك طائي وي از طرف مختار بن ابوعبيد ثقفي، قاضي شهر کوفه شد. مختار عبدالله بن مالک را با مشورت ديگران تعيين و به اين منصب منصوب نمود.عبدالله بن مسلم از هواداران قيام مختار بود. در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد، پس از آنکه ابن زياد شکست خورد و به هلاکت رسيد، ابراهيم بن اشتر (فرمانده سپاه مختار)، پس از پيروزي بر تمام منطقه ي شمال و غرب عراق تسلط يافت و موصل را مقر استانداري خويش قرار داد و در آن جا ماند. زيرا مختار، وي را به اين پست نصب کرده بود. سپس فرماندار خود را به شهرهاي «جزيره» اعزام نمود. عبدالله بن مسلم نيز فرماندار «ميافارقين» شد.عبدالله بن مسلم وي از هواداران بني اميه بود. او نسبت به سهل انگاري نعمان بن بشير، در قضيه ي مسلم بن عقيل انتقاد کرد و به يزيد گزارش داد و درخواست کرد که براي کوفه مرد مقتدرتري بفرستد. اقدام عبدالله بن مسلم موجب عزل نعمان از استانداري کوفه گرديد.عبدالله بن مسلم بن عقيل از شهداي بني هاشم در کربلا، مادرش رقيه دختر علي عليه السلام بود.گفته اند درحالي که دست بر پيشاني نهاده بود، تيري آمد و دست و پيشاني را به هم دوخت.برخي او را هنگام شهادت 14 ساله دانسته اند.نامش در زيارت رجبيه و زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است (1) .پاورقي(1) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 217.عبدالله بن مسلم بن عقيل مادرش حضرت رقيه دختر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و هنگام شهادت چهارده سال داشت.
بنا به قولي عبدالله بن مسلم اولين شهيد از بني هاشم و بنا به قولي حضرت علي اکبر عليه السلام بوده است.
عبدالله وقتي که خواست عازم ميدان شود، آمد از حضرت امام حسين عليه السلام رخصت جهاد طلبيد. امام عليه السلام فرمود: هنوز از شهادت مسلم زمان زيادي نگذشته و مصيبت او از خاطره ها زايل نشده، تو را رخصت مي دهم که دست مادرت را گرفته و از اين واقعه بيرون بروي.
و عبدالله عرض کرد: پدر و مادرم فداي تو باد من آن کس نيستم که زندگاني دنياي پست را بر حيات جاوداني ترجيح دهم، خواهش مي کنم که اين جان ناقابل را به قرباني حضرت خويش قبول فرمايي.
پس امام عليه السلام اجازه داد و او عازم ميدان شده و اين رجز را خواند:
اليوم القي مسلما و هو ابي        و فتية بادوا علي دين النبي
ليسوا بقوم عرفوا بالکذب        لکن خيار و کرام النسب       من هاشم السادات اهل الحسب
«امروز ملاقات مي کنم مسلم را و او پدر من است - و از جواناني هستم که از دنيا رفتند با دين پيامبر.
آنان از قومي نيستند که معروف به کذب باشند - لکن (نيکان) يا برگزيدگان و کريم النسب (شريف النسب) مي باشند.
از سادات هاشمي که اهل حسب و بزرگي مي باشند.»
عبدالله سه مرتبه حمله نموده و جمع کثيري از دشمن را کشته و سرانجام به دست عمرو بن صبيح صيداوي و اسد بن مالک و زيد بن رقاد به شهادت رسيد.
منتهي الامال به نقل از طبري و شيخ مفيد مي نويسد:
عمرو بن صبيح تيري به جانب عبدالله انداخت و او دستش را سپر خود قرار داده ولي تير کف دست او را بر
پيشاني او بدوخت بطوري که عبدالله نتوانست دستش را حرکت دهد پس يکي از دشمنان نيزه اي بر قلب مبارکش زده و او را شهيد کرد.
زيد بن رقاد در به شهادت رسانيدن عبدالله نقش زيادي داشته و لذا به دست مختار به هلاکت رسيد.
قابل توجه است که شهداي کربلا در ابتداي مبارزه از امام عليه السلام کسب اجازه مي کردند و اين نشانگر موقعيت امامت در دين اسلام مي باشد که بدون اذن او هيچ عملي قبول نيست.
عبدالله بن مسلم در دو زيارت ناحيه و رجبيه مورد سلام حضرت امام مهدي عليه السلام واقع شده است.
رقيه دختر اميرالمؤمنين عليهماالسلام و مادر عبدالله بن مسلم بن عقيل عليهماالسلام بود. عمر و رقيه کوچکترين فرزندان امام علي عليه السلام با هم به دنيا آمده بودند. فرزند برومندش در روز عاشورا به فيض شهادت نايل آمد.
گفته اند در حالي که دست بر پيشاني نهاده بود، تيري آمد و دست و پيشاني را به هم دوخت. برخي او را هنگام شهادت 14 ساله دانسته اند. نام آن بزرگوار در زيارت رجبيه و زيارت ناحيه ي مقدسه هم آمده است. قاتل او «زيد بن رقاد» عليه العنه بود.
موسي بن عامر گويد: «مختار، عبدالله شاکري را که يکي از يارانش بود، با گروهي مسلح به سراغ «زيد بن رقاد» فرستاد، وي از طايفه ي «جنب» بود. وي در کربلا، از تيراندازان لشکر عمر سعد بود. او در روز عاشورا، عبدالله فرزند مسلم بن عقيل را هدف تير قرار داد و به شهادت رساند، زيد مي گفت: من تيري به يکي از فرزندان حسين عليه السلام انداختم در حالي که بچه اي خردسال بود و دستش را روي پيشاني اش گذاشته بود من پيشاني او را هدف گرفتم و چنان دقيق تير را رها کردم که دست آن نوجوان به پيشاني اش دوخته شد و نتوانست دستش را از پيشاني اش جدا کند.
ابوعبدالاعلي زبيدي گويد: آن نوجوان که روز عاشورا، هدف تير زيد بن رقاد قرار گرفت، عبدالله فرزند مسلم بن
عقيل، خواهر زاده ي امام حسين عليه السلام بود. و وقتي دست او به پيشاني اش دوخته شد، چنين نفرين کرد: «خدايا، اينان ما را اندک ديدند و ما را خوار کردند. خدايا چنانکه ما را مي کشند آنها را بکش و همانطور که ما را خوار کردند آنان را ذليل کن.»
اين مرد زبيدي گويد: «آن مرد خبيث (زيد بن رقاد) تير دومي را به سوي آن پسر بچه رها کرد و همان تير دوم او را به شهادت رساند.
زيد، خود تعريف مي کند: «به بالين آن نوجوان رسيدم، ديدم مرده است تير را از شکم او بيرون کشيدم. اما تيري که به پيشاني اش زده بودم و دستش را به پيشاني اش دوخته بودم، هر کار کردم نتوانستم آن تير را بيرون بکشم و با همان وضع او را رها کردم».عبدالله بن مسمع حمداني از تلاشگران در راه نهضت عاشورا پيکي بود که نامه ي سليمان بن صرد و جمعي از بزرگان کوفه را در مکه به امام حسين عليه السلام رساند. محتواي نامه، دعوت به آمدن آن حضرت به کوفه بود، وي نامه را در 10 رمضان سال 60 به امام رساند.عبدالله بن مسمع همداني از تلاشکران در راه نهضت عاشورا.پيکي بود که نامه سليمان بن صرد و جمعي از بزرگان کوفه را در مکه به امام حسين «ع » رساند.محتواي نامه، دعوت به آمدن آن حضرت به کوفه بود.وي نامه را در 10 رمضان سال 60 به امام رساند.عبدالله بن مطيع وي يکي از بارزترين چهره هاي رهبري قيام مردم مدينه در واقعه ي «حره» بود که با تشکيل مجمعي در مسجد رسما از حکومت يزيد سرپيچي و او را از خلافت خلع کردند. مردم مدينه به سرکردگي «عبدالله بن حنظله» و «عبدالله بن مطيع» در مقابل لشکريان يزيد به دفاع پرداختند.
عبدالله بن مطيع که از ياران بسيار نزديک عبدالله بن زبير بود به استانداري کوفه منصوب شد و بدينگونه «عبدالله بن يزيد» و «حارث بن عبدالله» از فرمانداري کوفه خلع شدند. عبدالرحمان بن حارث گويد: ابن زبير «عبدالله بن مطيع» را که از قبيله ي «بني عدل» بود با «حارث بن عبدالله» را پيش خود فراخواند، به «ابن مطيع»، حکم استانداري استان حساس کوفه و به «حارث» استانداري بصره را واگذار کرد. «بحير حميري» که مردي عالم و منجم بود، به آن دو تذکر داد که امشب را حرکت نکنند که ساعت خوبي نيست و امشب، «ماه» در «برج ناطح» است. حارث به تذکر منجم ترتيب اثر داد و روز بعد حرکت کرد (و البته از انقلاب و تحولات جان سالم بدر برد!!) اما ابن مطيع، مغرورانه در پاسخ آن منجم گفت: «مگر ما بجز برخورد و تصادم چيزي مي خواهيم؟! راوي گويد: به خدا ابن مطيع، صدمه ي شديدي خورد و به محنت افتاد. ابن زبير، سياستمدار کار کشته اي به نام «ابن مطيع» را به استانداري کوفه اعزام کرد. تاريخ ورود استاندار جديد، روز پنجشنبه 25 رمضان سال 65 ه.ق بود استاندار جديد به استاندار قبلي «عبدالله بن يزيد» گفت: «اگر مايلي مي تواني نزد من بماني و احترام تو را خواهم داشت و اگر هم بخواهي مي تواني نزد اميرمؤمنان عبدالله بن زبير بروي که مسلم از تو قدرشناسي خواهد کرد.
«عبدالله بن مطيع» پس از آنکه از سوي ابن زبير به استانداري کوفه منصوب گرديد، شخصا عهده دار نماز و خراج شد.
عبدالله حارث ازدي گويد: من در مسجد بودم که «ابن مطيع»، استاندار جديد ابن زبير، وارد مسجد شد و به منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي گفت: «اما بعد، عبدالله زبير اميرمؤمنان، مرا به استانداري شهر شما و مرزهاي شما گماشته است و من مأمورم، خراج شما را بگيرم و مازاد خراج را با نظر و رضايت شما و طبق سفارش و رويه خليفه ي دوم، عمر بن خطاب و روش عثمان بن عفان (خليفه ي سوم) براي مرکز بفرستم. از خدا بترسيد و در مقابل حوادث استقامت کنيد و با هم اختلاف نداشته باشيد، جلوي افراد فرومايه و بي فکر را بگيريد و اگر نگرفتيد، پيامد آن متوجه خود شما خواهد بود و خودتان را ملامت کنيد نه من را (ابن مطيع مردم را از هر گونه حرکت و جنبش و اظهار مخالفتي برحذر داشت و تهديد کرد و گفت:) به خدا قسم هر کسي در دل او فکر عصيان و نافرماني باشد، مجازات مي کنم و افراد منحرف و مشکوک را دستگير خواهم کرد.»
يحيي بن ابي عيسي ازدي گويد: «حميد بن مسلم ازدي، با ابراهيم رفاقت و دوستي و رفت و آمد داشت و در جلسات او و مختار شرکت مي کرد. و اين رفت و آمد و جلسات به حدي بود که ابراهيم، هر شب از اول تا آخر شب به نزد مختار مي رفت و جلسات آنان تا اواخر شب ادامه پيدا مي کرد. آنان مشغول طرح و برنامه ريزي قيام بودند. و سرانجام پس از بررسي تمام جوانب امر، تصميم گرفتند که شب پنج شنبه 14 ربيع الاول سال 66 ه.ق قيام کنند». در اين گيرودار به وسيله ي مأموران امنيتي، گزارشاتي به «ابن مطيع» استاندار کوفه رسيد، و خطر قيام قريب الوقوع مختار را خبر داد. «ابن مطيع»، مأموران امنيتي خود را به نواحي کوفه، گسيل داشت تا طرحهاي انقلابي مختار را خنثي سازند، ولي اين اقدامات چيزي جز جلو افکندن قيام مختار، نتيجه اي نداشت، يعني قيام به روز سه شنبه 12 ربيع الاول 66 افتاد.عبدالله بن همام وي از هواداران و نزديکان يزيد بن معاويه بود. پس از آنکه يزيد - بعد از مرگ پدرش - به خلافت رسيد، عبدالله بن همام به حضور يزيد رسيد و گفت: «اي اميرمؤمنان! خدا تو را بر اين مصيبت صبر دهد. و عطيه ي خلافت را بر تو مبارک کند و محبت رعيت را در دل تو جاي دهد. معاويه به راه خود رفت، خدايش بيامرزد و روان او را شاد گرداند و تو را به کارهاي شايسته و نيک توفيق دهد که مصيبتي بزرگ ديده اي و عطايي معتبر يافته اي، پس از پدر رياست يافته اي و عهده دار سياست شده اي. سخت ترين مصائب را ديده اي و بهترين خواستني ها را يافته اي. از خدا براي مصيبت ديدگان صبر بخواه و بر عطيه سپاسگزار باش و آفريدگار خويش را ستايش کن. خدا ما را از تو بهره ور کند و تو را محفوظ دارد و کسان را به وسيله ي تو مصون دارد». و شعري بدين مضمون خواند: «اي يزيد بر مصيبتي که ديده اي صبور باش و نعمت خداي را که فلک به تو داده سپاس بدار! مصيبتي نيست که هم سنگ مصيبت تو باشد و نعمتي چون نعمت تو نمي باشد. خلق خدا مطيع تو گشته، تو رعايت آنها را مي کني و خدا رعايت تو را مي کند، تو از معاويه براي ما به يادگار مانده اي. اميد داريم که ملال و خبر بد و مصيبت تو را نشنويم.»عبدالله بن وال تميمي «عبدالله بن وال تميمي»، «سليمان بن صرد خزاعي»، «رفاعة بن شداد بجلي»، «عبدالله بن سعد ازدي» و «مسيب بن نجبه ي فزاري» به رهبري اين پنج تن در کوفه نهضت «توابين» بوقوع پيوست. اين نهضت به خونخواهي امام حسين عليه السلام بپا خاست.
نيروهاي توابين که حدود 4 هزار نفر بودند در منطقه اي به نام «عين الوردة» با لشکريان ابن زياد که افزون بر سي هزار نيرو بودند به نبرد پرداختند. شعار توابين: «يا لثارات الحسين» «اي خونخواهان حسين» بود. در اين نبرد که به «جنگ عين الوردة» شهرت يافت. عبدالله بن وال تميمي کشته شد.عبدالله بن ورقاء در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد (به فرماندهي ابراهيم بن اشتر) عبدالله بن ورقاء جزء سربازان شجاع نيروهاي مختار بود. هنگامي که فرمانده جناح چپ نيروهاي
مختار - علي بن مالک جشمي - به شهادت رسيد، با به شهادت رسيدن علي بن مالک ميسره ي لشکر ابراهيم با شکست مواجه شد. در اين هنگام «عبدالله بن ورقاء»، که از شيعيان شجاع و افسران دلير ارتش ابراهيم بود، خود را به ميسره لشکر رساند و پرچم سرنگون شده ي «علي» را برداشت و فرياد زد: «اي لشکريان خدا! به طرف من بياييد و جمعيت را که در حال هزيمت بودند به دور خود جمع کرد. و به سرعت آنان را سازماندهي کرد. و گفت: «ببينيد فرمانده ي شما ابراهيم، در حال نبرد است، با من حرکت کنيد تا به سوي او برويم، آنان ديدند ابراهيم سر را برهنه کرده و چون شير شمشير برکشيده و فرياد مي زند: «اي لشکريان خدا به نزد من بياييد که من پسر اشترم. بهترين فراريان شما کساني هستند که باز به دشمن حمله کنند و کسي که به ميدان بيايد پشيمان نمي شود.» و نيروها به طرف ابراهيم حرکت کردند.عبدالله بن وهب از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود.
«حميد بن مسلم» کوفي، از جمله کساني بود که در جريان نهضت امام حسين عليه السلام از اول تا آخر حضور داشت. وي در جريان کربلا، تقريبا عنوان وقايع نگار را داشته و بسياري از تاريخ حوادث کربلا، از قبل و بعد آن را نقل کرده است. حميد بن مسلم گويد: مختار، «سائب بن مالک» اشعري را با گروهي مسلح به سراغ ما فرستاد، من به خارج کوفه به طايفه ي عبدالقيس پناه بردم و «عبدالله» و «عبدالرحمان» فرزندان «اصلخب» نيز به دنبال من به آن جا آمده و مخفي شديم. نيروهاي سائب، آن دو نفر را تعقيب کردند و من از فرصت استفاده نمودم و موفق شدم فرار کنم و نجات پيدا کردم اما آن دو نفر دستگير شدند و در مسير خود، فرد ديگري از عاملان کربلا به نام «عبدالله بن وهب» از طايفه ي حمدان نيز دستگير شد. و همه را دسته جمعي به نزد مختار بردند، مختار که خوب به جرم آنان آگاه بود بلافاصله دستور داد در مقابل بازار آنان را اعدام کردند.
و حميد بن مسلم گويد: اين شعر را درباره ي نجات خود از چنگ مختار سرودم:
ديدي چگونه از آن وحشت، نجات يافتم در حالي که من خود اميدي به نجات نداشتم.عبدالله بن وهب جشمي وي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بود. در آخرين جنگ مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي در منطقه ي «حمام اعين»، عبدالله بن وهب فرماندهي ميسره ي سپاه را به عهده داشت.عبدالله بن يزيد اهل بصره از طايفه عبدي، منسوب به عبدالقيس از اعراب عدناني و پسر يزيد بن ثبيط بود. عبدالله به همراه پدر و برادرش عبيدالله خود را براي ياري حضرت امام حسين عليه السلام به کربلا رساندند. در روز عاشورا عبدالله و برادرش در نخستين حمله به فيض شهادت نايل آمدند.عبدالله بن يزيد از هواداران و نيروهاي تحت امر عبدالله بن زبير بود.
وي و «ابراهيم بن عبدالله» به دستور عبدالله بن زبير به کوفه رفتند و نماينده ي زبير و حاکم عراق بودند.
«عبدالله بن يزيد»، معاون «ابراهيم بن محمد فرماندار کوفه و امام جمعه ي شهر بود. اين دو تن با تحريک «عمر بن سعد، شبث بن ربعي، شمر بن ذي الجوشن و زيد بن حارث»، مختار بن ابوعبيد ثقفي را با دسيسه اي از پيش تعيين شده دستگير کردند و او را به زندان افکندند.عبدالله بن يزيد بن ثبيت عبدي به قولي او همان «عبدالله بن يزيد بن نبيط عبدي» از شهداي کربلاست.عبدالله بن يزيد بن ثبيط بصري از قبيله بني قيس. از شهداي برومند و رزم آور اوايل روز عاشورا بود که نام شريف او و برادرش در زيارت ناحيه مقدسه چنين آمده است: «السلام علي عبدالله و عبيدا بن يزيد بن ثبيط القيسي».عبدالله بن يزيد بن نبيط (ثبيط) عبدي او و برادرش عبيد الله، همراه پدرشان يزيد بن نبيط، پس از آنکه اهل بصره نامه کمک خواهي سيد الشهدا «ع » را دريافت کردند، از بصره به کمک امام حسين رفتند تا به رسالت «نصرت امام » قيام کنند.به نقلي در حمله اول در روز عاشورا شهيد شدند. (1) نام او و برادرش عبيد الله در زيارت ناحيه مقدسه آمده است.پاورقي(1) انصار الحسين، ص 85.عبدالله بن يزيد بن نبيط عبدي او و برادرش عبيدالله، همراه پدرشان يزيد بن نبيط، پس از آنکه اهل بصره نامه ي کمک خواهي سيدالشهداء عليه السلام را دريافت کردند، از بصره به کمک امام حسين عليه السلام رفتند تا به رسالت «نصرت امام» قيام کنند. به نقلي در حمله ي اول روز عاشورا شهيد شدند. نام او و برادرش عبيدالله در زيارت ناحيه ي مقدسه آمده است.
عبدي: منسوب به «عبدالقيس»، از اعراب عدنان. (عدنان، عرب شمال).عبدالله بن يزيد كلبي برخي از مورخين او را از شهداي روز عاشورا دانسته اند.عبدالله بن يقطر وي همان «عبدالله بن بقطر» از شهداي وقايع عاشوراست.عبدالله بن يقطر حميري اهل مدينه و از قبيله حمير و يمني الاصل مي باشد.
عبدالله هم سن حضرت امام حسين عليه السلام و مادرش، از آن حضرت در کودکي پرستاري مي کرده، و مادر رضاعي امام عليه السلام نبوده است. آن حضرت طبق اخبار وارده در ايام شيرخوارگي فقط از انگشت ابهام و آب دهن حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم تغذيه کرده است.
او از اصحاب حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي باشد و از شهداي کوفه محسوب مي شود، چون او را امام عليه السلام از مکه که خارج شد در جواب نامه حضرت مسلم که از آن خواسته بود به کوفه تشريف بياورد، به سوي کوفه فرستاد و در منطقه قادسيه توسط حصين بن تميم دستگير شده و پيش ابن زياد بردند ولي او خود را معرفي نکرد و ابن زياد گفت پس منبر برو و بر امام حسين عليه السلام لعن کن. عبدالله منبر رفته و مردم را به ياري امام عليه السلام دعوت کرده، آنگاه ابن زياد دستور داد تا او را از بالاي قصر پايين انداختند و اندک رمقي داشت که عبدالملک بن عمير لخمي قاضي و فقيه کوفه با ضربتي به زندگيش پايان داده و به شهادت رسانيد. او در مقابل سرزنش مردم به خاطر اين جنايتش مي گفت: مي خواستم عبدالله يقطر را راحت کنم!
بعضي عبدالله يقطر را فرستاده ي مسلم عليه السلام به سوي امام عليه السلام مي دانند که آن حضرت را به کوفه دعوت و از بيعت مردم خبر مي داده.عبدالله دباس قاتل «محمد» فرزند عمار ياسر بود. هم او بود که تني چند از قاتلان
امام حسين عليه السلام را به مختار معرفي کرد. «عبدالله بن اسيد جهني»، «مالک بن بشير بدي» و «حمل بن مالک محاربي» از جمله افرادي بودند که بواسطه عبدالله دباس، لو رفتند و گرفتار نيروهاي مختار شدند.عبدالله رضيع يکي از فرزندان امام حسين «ع » که شير خوار بود و از تشنگي، روز عاشورا بي تاب شده بود.امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، کسي جز اين کودک نمانده است.نمي بينيد که چگونه از تشنگي بي تاب است؟در «نفس المهموم » آمده است که فرمود: «ان لم ترحموني فارحموا هذا الطفل » در حال گفتگو بود که تيري از کمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم علي اصغر را دريد.امام حسين «ع » خون گلوي او را گرفت و به آسمان پاشيد. (1) در کتابهاي مقتل، هم از «علي اصغر» ياد شده، هم از طفل رضيع (کودک شيرخوار) و در اينکه دو کودک بوده يا هر دو يکي است، اختلاف است.
در زيارت ناحيه مقدسه، درباره اين کودک شهيد، آمده است: «السلام علي عبدالله بن الحسين، الطفل الرضيع، المرمي الصريع، المشحط دما، المصعد دمه في السماء، المذبوح بالسهم في حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن کاهل الاسدي ». (2) و در يکي از زيارتنامه هاي عاشورا آمده است: «و علي ولدک علي الاصغر الذي فجعت به » از اين کودک، با عنوانهاي شيرخواره، ششماهه، باب الحوايج، طفل رضيع و... ياد مي شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمي است که در ارتباط با او آورده مي شود.
طفل ششماهه تبسم نکند، پس چه کند         آنکه بر مرگ زند خنده، علي اصغر توست
«علي اصغر، يعني درخشانترين چهره کربلا، بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين زاويه شهادت... چشم تاريخ، هيچ وزنه اي را در تاريخ شهادت، به چنين سنگيني نديده است.» (3) علي اصغر را «باب الحوائج » مي دانند، گر چه طفل رضيع و کودک کوچک است، اما مقامش نزد خدا والاست.
در گلخانه ي شهادت را         مي گشايد کليد کوچک ماپاورقي(1) معالي السبطين، ج 1، ص 423.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 66.
(3) اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، شهيد پاک نژاد، ج 2، ص 42.عبدالله رضيع طفل شش ماهه ي حضرت سيدالشهداء عليه السلام که در روز عاشورا به فيض شهادت نايل آمد.عبدالله شبامي از سرداران مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. او به همراه «عبدالله بن کامل»، مسؤول تعقيب و دستگير کردن قتله ي امام حسين عليه السلام بودند. اين دو نيروي تحت امر مختار توانستند در مدت کوتاهي، بسياري از قتله ي اباعبدالله عليه السلام را دستگير و مجازات کنند.
عبدالله شبامي در مأموريتي که جهت دستگيري «مرة بن منقذ» (قاتل حضرت علي اکبر) داشت، بر اثر ضربه ي نيزه ي آن ملعون مجروح گرديد.عبدالله علايلي وجه تسميه ي خانوادگي علايلي، به گفته ي شيخ عبدالله، بدان جهت است که شجره ي خانوادگي آنان به علي بن ابي طالب مي رسد و شايد اين کلمه تصحيف شده ي «علي لي» ترکي باشد که در زبان ترکي «لي» نشان نسبت کسي به جايي و «چي» نشان نسبت و وابستگي شخص به شغل است. و شيخ معتقد است که چنين ترکيبي به روزهايي مي رسد که مصريان در شيوه ي عمومي زندگي و تحت تأثير فرهنگ ترکان بودند. بنابراين نياي پيشين خانواده، از اشراف قوم خود بوده است و شيخ عبدالله مي گفت جده ي اعلاي پدريش نيز از اشراف آل سراج حلب بوده است.
پدر شيخ علايلي حاج عثمان علايلي است که در بيروت به کار تجارت مشغول بود، در سال 1894 با دختري به نام نفيسه (1874 - 1972 م) ازدواج کرد و فرزنداني آورد. از جمله شيخ عبدالله که کوچکترين آنان بود.
و در شب برافروخته شدن آتش جنگ جهاني اول، بيستم تشرين الثاني (نوامبر) 1914، در يک محله ي توده اي فقير نشين بيروت، در يک خانواده ي بازرگان و ثروتمند و از مادري تحصيل کرده به دنيا آمد.
در پنج سالگي به مکتب خانه رفت و پس از آن در مدرسه اي با روش جديد به تحصيل مشغول شد و مقدمات و اصول زبان عربي و فرانسوي و تاريخ و جغرافيا و حساب را فراگرفت. در سال 1924 به قاهره عزيمت کرد. او وقتي وارد قاهره شد که جنبش فکري مصر در سه جهت حرکت مي کرد: اسلامي و مصري - فرعوني و پيوند عربي. علايلي هم با وجود کمي سن وارد جريان هاي فکري و سياسي شد و در آن حوادث فعالانه شرکت جست.
جنبش اسلامي از بقيه ي جنبش ها فعال تر بود و بيشتر از هر چيزي در شعر آشکار شد و شاعران آن دوره خليفه را عامل وحدت همه ي مسلمانان مي دانستند.
علايلي دانشجو نيز در زمره ي همين جنبش قرار گرفت و تحت تأثير انديشه ها و آموزشهاي سيد جمال الدين (1938 - 1897 م) قرار داشت. شيخ علايلي، سيد جمال را گردبادي مي ديد که در قرن نوزدهم برخاسته ريشه ها و نهالهاي نهضت مصر و اسلام را کاشته است. علايلي نه تنها او را رهبري راستين و حقيقي بلکه شايسته ترين رهبري مي دانست که شرق شناخته است و به رغم عمر کوتاه برق مانندش، همه ي شرق مديون او هستند. علايلي تحت تأثير مصطفي کمال هم بود و همانند او معتقد بود که دينداري و ميهن دوستي همزاد و همراه يکديگر هستند. لذا فعاليت براي اصلاح دين را همانند فعاليت براي ريشه دار کردن ميهن دوستي مي دانست. شايد از اين جهت بود که او را از طرفداران حزب وطني دانسته اند. به هر حال علايلي، در الازهر از اساتيد بزرگي استفاده کرد که غالبا از شاگردان سيد جمال يا عبده بودند. او در ادبيات معتقد بود که ريشه هاي فرهنگ و ادب به سلسله درسهايي مي رسد که در رأس همه ي آنها نهج البلاغه قرار داشته است. علايلي در زمينه هاي مختلف کتاب نوشت و شعر سرود که از مهم ترين آنها مي توان به کتابهاي زير اشاره کرد: «مقدمه لدرس لغة العرب»، «المعري ذلک المجهول»، مثاهن الاعلي» (برترين زن (خديجه))، «شرح قسطل»، «شيوه بلاغت در نقد معنوي» و «برترين هدف در برترين نهاد».
علايلي در سال 1996 درگذشت.
علايلي با تحليل اوضاع زمان يزيد سکوت را بر هيچ انسان ديندار و آزاده اي جايز نمي داند. از اين جهت بود که برخي از بزرگان دين با دست زدن به اقداماتي عليه نظام حاکم اعتراض مي کردند، اما در اين ميان کسي که از همه بيشتر مسؤوليت داشت و در اعتراض به وضع ناهنجار آن عصر، از شايستگي بيشتري برخوردار بود، امام حسين عليه السلام بود. علايلي در اين زمينه مي نويسد: «براي همه ي متفکران مسلمان آن روزگار ثابت شده بود که يزيد، با توجه به اخلاق خاص و تربيت مشخص آنچناني، وسيله اي است، و براي هيچ مسلماني سکوت در آن موقعيت هرگز جايز نبود و وظيفه ي آنان مخالفت و اعتراض آشکار بود. در اين صورت قيام حسين عليه السلام و حقيقت اعلام نامزدي خود براي حکومت نبود، بلکه ذاتا و بيش از هر چيز، اعتراض به ولايت يزيد به شمار مي رفت. گواه اين ادعا گفتار حسين عليه السلام به وليد است که چون از او خواست بيعت کند گفت: يزيد فاسقي است که فسقش براي خدا آشکار مي باشد».
استاد علامه علائلي مصري مي گويد: «تاريه هر ملتي واقعا تارخ بزرگان آن است پس هر ملتي که رجال بزرگ ندارد تاريخ ندارد يا تاريخش شايسته نگارش نيست و ما چون حسين را در ميان رجال تاريخ آوريم نه تنها بزرگي را مانند رجال تاريخي ديگر در نظر داريم، بلکه بزرگترين رجال تاريخ است که نام همه را کوچک کرده و شخصيت خود را سر مقاله همه آنان پديد آورده و اين عجيب نباشد. زيرا که همه مردان عالم را که تاريخ شناخته، عمر خود را در تحصيل مجد و بزرگواري زمين صرف کرده اند ولي حسين مجد آسمان را طلبيد و جان خود را فداي آن کرد... بلي مردي که پيدايشش از عظمت نبوت محمد و عظمت مردانگي علي و عظمت فاطمه است نماينده عظمت انسان و آيت الآيات بينات است.
لذا جهت ياد کردن او و انجمن کردن در ذکر حالات و مصائب او فقط ياد کردن مردي از مردان جهان نيست بلکه ياد کردن انسانيت است که ابدي است، و اخبار او اخبار يک نفر بزرگ نيست بلکه اخبار بزرگواري بي مانند، مردي است که وجودش آيت مردان جهان است و بزرگواري است که در او حقيقت بزرگ مجسم است و بايد هميشه ياد او کرد و از او موعظه و پند گرفت از اين جهت شايسته است، هميشه در ذکر او باشيم...
هر کس در پايان کار حسين بنگرد بداند که بزرگترين پايان و بزرگترين فداکاري و بزرگترين مثل و يادگاري است در جهان که گويا دست خدا با خامه توانايي به خط سرخ تا ابد اين کلمات را بر صفحه عاقبت کار حسين نوشته است. افترا است که گفته شود حسين فداي سلطنت گري و پادشاهي شد با اينکه اين امور در انديشه ذات بزرگش راه نداشت، زيرا اين مقصود مردمان شهوت پرست است... فشار ستم او را بيدار کرد و زورگويي، او را به جوش آورد ناله جانسوز بيچارگان، فرياد دل گداز فرزند مردگان و اشک چشم دلسوختگان او را برانگيخت، و مردان بزرگ از حق کشي و زورگويي برانگيخته شوند و شورش کنند. حسين برنامه شورش خود را بيان کرد و گويا مي خواست بطلان باطل را مسجل کند و براي حق روزنه اي از ميان بنياد باطل باز کند که هميشه آواز شکايت او باشد و به اين مقصود رسيد. زيرا از اين روزنه آواز سوزناکي بلند شد که دولت ستمکار بني اميه را مضطرب کرد و سلطنت سرکش آنان را درهم شکست و جامه ي دشمن بدسگال را از هم گسيخته و او را در پرتگاه عميق افکند... حسين گوش به اندرز آنان که او را از شورش منع مي کردند نداد زيرا شکايت او باشد و به اين مقصود رسيد. زيرا از اين روزنه آواز سوزناکي بلند شد که دولت ستمکار بني اميه را مضطرب کرد و سلطنت سرکش آنان را درهم شکست و جامعه دشمن بدسگال را از هم گسيخته و او را در پرتگاه عميق افکند....
حسين گوش به اندرز آنان که او را از شورش منع مي کردند نداد زيرا اگر خروج نمي کرد خودش سالم مي ماند ولي همه مسلمانها نابود مي شدند از اين جهت آشکارا انکار بيعت يزيد کرد و انکار خود را با آن شهادت مظلومانه انجام داد. چون خاطر جمع بود که قطرات خونش فزون خواهد شد تا درياي جوشنده اي شود و آنان را که خونش ريختند ببلعد و غرقه فناي ابدي کند، توانست به آوازي بلند و صوتي که گوش فسق و فجور را کر کند و در فضاي عالم تا ابد طنين اندازد، بگويد: که مانند من کسي که نژاد حق و مظهر دين خدا است بيعت نکند مانند او را که نژاد شيطان و مظهر باطل است. اين معني بيعت است در منطق حسين.
هر کس بخواهد درست مقصد بزرگ حسيني را بفهمد دقت کند در وصيتي که به برادرش محمد حنفيه کرد. گفت:
من در اين شورش، خودسر و سرکش و خودخواه و مفسد و ستمکار نيستم فقط قيام مي کنم براي طلب اصلاح امت جدم، مي خواهم امر به معروف و نهي از منکر کنم پس هر کس مرا براي خدا پذيرفت خدا شايسته حق است و هر کس اين مقصد را بر من رد کرد صبر مي کنم تا خدا حکم کند ميان من و ميان اين قوم و خدا بهترين حکم کنندگان است...
يکي ديگر از بزرگواريهاي حسين اين است که نمايش همان بزرگواري مقصود است، زيرا ممکن است کسي مقصود بزرگ و پاکي در دل داشته باشد ولي در مقام اظهار آن، حيله و تلطف بکار برد اما حسين هيچ نرمي و مداهنه نکرد بلکه وقتي بيعت يزيد را از او خواستند صاف و ساده با آوازي آتشبار مانند شير در غرش آمد و اين کلمات را که بر سر آن جان فدا کرد گفت: خدا، رسول خدا»، قرآن.
اين موضوع مهمترين بزرگواري حسين است زيرا بسا اشخاصي مقصد بزرگي را در نظر دارند و بدان تصريح مي کنند و بر آن عزم مي گمارند ولي همه به باد فنا مي رود وقتي در برابر آن مقصد راضي شوند به يک شهوت راني، يا قانع و فريفته دنيا و دلربايي آن شوند و از سر مقصد خود بگذرند. بلکه بزرگواري آن مبدل به ننگ شود و شرافت آن مبدل به نجاست گردد. پس بلندي همت و پافشاري براي مقصود بزرگ پايه و اساس عظمت است و حسين غير از بلندي همت مقصدي نداشت و سخن در آن مي گفت که عنان سرکشان را درهم مي شکست و جلال ستمکاران را به باد مي داد، مي گفت: به خدا دست ميان دست شما نگذارم و چون بندگان از کارزار نگريزم. اي بندگان خدا من به پروردگار خود و شما پناه برم از آنکه مرا سنگسار کنيد و به پروردگار خود و شما پناه مي برم از هر متکبري که اعتقاد به روز رستاخيز ندارد.
دانستيم که حسين نگهبان ما مسلمانان بود و تا آخرين نفس در فکر دفاع از شرافت ما بود و به ما ياد داد که چگونه بايد براي پيشنهاد مقدس ديني کار کنيم و چگونه زعيم و رييس ديني که به منزله باغبان است بايد اراده ثابت داشته باشد که هرگز نرم نشود و تسليم باطل نگردد، گاهي شير را در زندان کنند ولي در آنجا بنده نشود چون شجاعت ذاتي شير است و ذات تغيير ناپذير...
حسين سرمشقي به ما داده و در خدمت به مقاصد مقدسه، جانبازي بر سر آنها، و اين بسيار مورد استفاده است براي ما در مرحله جهاد که بايد دامن به کمر زنيم و شايسته است که اولا بفهميم تا به مصالح عامه چگونه بايد خدمت کرد و اين معني را هيچ کس مانند حسين مراعات نکرده، زيرا همه رجالي که تاريخ به ما نشان مي دهد کسي مانند حسين نبوده و نظير ندارد. کجا کسي پيدا مي شود به سوي مرگ بشتابد آنچنان که کودک براي پستان مي شتابد؟ استعداد و اندام در کودک براي آن است که تحصيل حيات کند ولي در مرد آن است که خود را به دامن مرگ اندازد و زندگي طفل در مردن او است و زنده مي شود که بميرد ولي مرد مي ميرد که زنده شود، پس حسين در مقام دفاع درسي به ما داده که در تقرير آن گوييم:
دفاع از مقصد مقدس ممکن نيست مگر آنکه مقصد جزء روح و جان مدافع گردد و در اين صورت ديگر ترس از مرگ و رغبت به حيات او را از دفاع بازندارد بلکه تا آخرين نفس ايستادگي کند و چون اين ميزان دفاع است معلوم مي شود که چقدر تکليف سختي است که شانه هر کس زير آن خرد شود جز شانه حسين.
چيزي که از سيره حسين بايد استفاده کنيم آنست که صورت يک نفر پيشواي جنگجو را به ما مي شناساند که هر گاه ميان حق و باطل جنگ درگرفت از ميدان جنگ برنمي گردد تا آنکه حق را ياري کند يا به انتظار ياري آن بسر برد
زيرا پيروزي يافتن حق بر باطل امري است محقق و اگر باطل صولتي دارد، يا دولتي تشکيل دهد، تا اندازه اي محدود است.
اي مرد ميدان دستي به سوي ما دراز کن، اي مرد جهاد چگونه ما خلق و شيوه تو را در جهاد به دست آوريم؟ تو يکباره رفتي و مرگ را پيروزي خود قرار دادي و دشمن تو زندگي را اسباب اقتدار خود دانست پس دشمنت نابود شد و تو تنها تا ابد پايداري.
براي هر کس روز زنده شدن و روز مردني هست و ميان اين دو روز نمايشگاه کارهايي است که تا ابد در جهان مي ماند، اما اي بزرگوار، براي تو فقط همان روز زنده شدن بود زيرا که تو نمردي چنانچه مردم مي ميرند بلکه بر سر عقيده جان دادي، تا عقيده حق و اسلام در جهان زنده است تو زنده اي».عبدالله ليثي وي يکي از هواداران و نيروهاي تحت امر عبدالله بن مطيع بود. به هنگامي که مختار و نيروهايش شهر کوفه را تصرف کردند، «ابن مطيع» و بعضي نيروهايش در قصر دارالحکومه پنهان شدند و در محاصره ي نيروهاي مختار قرار داشتند. در اين هنگام، عبدالله ليثي بر بام دارالحکومه رفت و مختار را ناسزا گفت که در اين هنگام، يکي از ياران مختار، به نام «مالک بن عمرو نهدي» تيري در کمان نهاد و به طرف او رها کرد. تير درست به گلوي اين مرد هتاک اصابت کرد و او را به زمين افکند، گرچه او کشته نشد اما به شدت مجروح گرديد.عبدالملك بن ابي زرعه وي پسر ابي زرعه بود. ابي زرعه که از نيروهاي عمر سعد و قتله ي اباعبدالله عليه السلام بود، در زمان قيام مختار دستگير شد و به قتل رسيد، پسرش عبدالملک در حاليکه از ناحيه ي سر مجروح شده بود توانست از معرکه بگريزد. پسر ابي زرعه و دو نوه ي او ابتدا بر نيروهاي مختار تيراندازي کردند که اين امر سبب کشته شدن ابي زرعه و دو
نوه اش گرديد.عبدالملك بن اشناة كندي به قولي وي قاتل «محمد بن اشعث» بود. در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي محمد بن اشعث يکي از فرماندهان تحت امر ابن زبير به هلاکت رسيد. طايفه ي «کنده»، معتقد بودند که قاتل رييسشان «عبدالملک بن اشناة کندي» بود.عبدالملك بن عمير لخمي از عمال ابن زياد در کوفه بود. هنگامي که به دستور ابن زياد «عبدالله بن بقطر (نامه رسان امام حسين عليه السلام)» را از بالاي قصر «دارالحکومة» به پايين انداختند، هنوز رمقي در بدن آن بزرگوار بود که، «عبدالملک بن عمير لخمي» با ضربتي به زندگيش پايان داد و او را به شهادت رساند.عبدالملك بن مروان وي پسر مروان بن الحکم بود. عبدالملک مروان پس از به هلاکت رسيدن يزيد، حکومت شام را رهبري مي کرد.
پس از آنکه يزيد - بعد از مرگ پدرش - به خلافت رسيد، عبدالملک به پيش او رفت و چنين گفت: زمين کوچکي از مال تو در کنار زمين من است که اگر آن را به من ببخشي، مايه ي وسعت زمين من مي شود. يزيد گفت: اي عبدالملک! بزرگ و کوچکي آن مهم نيست، درباره ي آن راستش را بگو وگرنه از ديگري مي پرسم. عبدالملک گفت: در حجاز زميني مهمتر از آن نيست. يزيد گفت: آن را به تو بخشيدم. عبدالملک او را سپاس گفت و دعا کرد و از مجلس خارج شد. پس از آنکه عبدالملک بيرون رفت، يزيد گفت: «مردم مي پندارند که اين خليفه خواهد شد اگر راست مي گويند ما با اين بخشش او را به خود متمايل کرديم و اگر دروغ مي گويند خويشاوندي را خشنود کرديم.»عبدالملك بن نوفل وي از روايتگران واقعه ي عاشوراست. «عبدالملک بن نوفل» از سعيد بن سعيد «مقبري» اشعار حسين عليه السلام را به هنگام بيرون آمدن از مدينه روايت مي کند. و نيز جريان بيعت گرفتن «معاويه» براي فرزند پليدش يزيد، سخن «ضحاک بن قيس» رييس پليس و دست اندرکار دفن معاويه، و اشعار «يزيد» به هنگام دريافت خبر مرگ «معاويه» را، بدون تصريح به نام واسطه ها روايت مي کند.
نامبرده در تاريخ «طبري» پانزده گزارش دارد که واسطه هاي آنها را نشان نمي دهد. و بيشتر اين روايات در مورد قيام «عبدالله ابن زبير» در مکه و «عبدالله بن حنظله» در مدينه و جنايت هولناک «حره» است.
يکي از اين روايات را از پدرش «نوفل»، ديگري را از «عبدالله بن عروه»، سومي را از «حميد بن حمزه» از دوستان بني اميه، و هفت روايت ديگر را از «حبيب بن کره» از مهره هاي رژيم اموي و دوست «مروان بن حکم»، و برخي را نيز از «سعيد بن عمر» روايت مي کند.
به نظر مي رسد نامبرده اخبار خود در مورد وصيت معاويه و خاکسپاري او را از دوستان اموي اش روايت نموده باشد گرچه به نام آنان تصريح نکرده است.
نامبرده، پدرش «نوفل» بود که فرماندهي دو يا پنج هزار تن از نيروهاي «عبدالله بن زبير» را از سوي فرماندار برگزيده ي او «ابن مطيع» در کوفه، به دست داشت. در ميدان کارزار يک بار «ابن اشتر» به او دست يافت و شمشير بر گردن او نهاد اما رهايش ساخت.
«تهذيب التهذيب» و «الکاشف» او را در نقل روايت مورد اعتماد شمرده اند.عبرتهاي عاشورا حادثه عاشورا، علاوه بر «پيام» که بايد آن را شنيد و به کار بست، داراي «عبرت» هم هست که با شناخت آن، بايد از بروز آنگونه حوادث و مظلوميت حق و طرفداران دين جلوگيري کرد. آنچه زمينه ساز پيدايش آن قتل عام فجيع شد، کوتاهي مردم از نصرت حق، بي وفايي نسبت به پيمان، عهدشکني از روز ترس و دنياطلبي، ترک صحنه جدال حق و باطل، ترک وظيفه نهي از منکر، فريب خوردن از تبليغات باطل، جهل عمومي جامعه، مرعوب شدن در برابر سلطه باطل، بي تفاوتي، سکوت و سازش و ترک وظيفه از سوي چهره هاي شاخص جامعه و عناصر تأثيرگذار، تبعيت نکردن از امام حق، ضعيف شدن فرهنگ شهادت طلبي و فدا کردن جان در راه ايمان و حق، وابستگي و دلبستگي به دنيا، نشناختن موقعيت عمل، دير جنبيدن براي اقدام بموقع بود. اين نکات به عنوان برخي از عبرتهايي است که مي توان از حادثه عاشورا گرفت و اگر اين عوامل شناخته شود و به آگاهي عمومي و فرهنگ مردمي تبديل گردد، کربلاهاي مظلوميت تکرار نخواهد شد.
مقام معظم رهبري آيةالله خامنه اي اولين بار صراحتا اين اصطلاح را وارد فرهنگ جامعه ساخت و با طرح آن افکار دلسوزان اسلام و انقلاب و عاشورا را به خطرهاي بي تفاوتي جامعه معطوف داشت. فرمود: «جا دارد اگر ملت اسلام فکر کند که چرا پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر، کار کشور اسلامي به جايي رسيده باشد که همين مردم مسلمان از وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان، قاضي شان، قاري شان گرفته، در کوفه و کربلا جمع بشوند و جگرگوشه همين پيغمبر را با آن وضع فجيع به خاک و خون بکشند؟ آدم بايد به فکر فرو برود که چرا اينطوري شد؟... اگر خواص در هنگام خودش کاري را که تشخيص دادند عمل کردند، تاريخ نجات پيدا مي کند و حسين بن علي ها ديگر به کربلاها کشانده نمي شوند. اگر خواص بد فهميدند، دير فهميدند و با هم اختلاف کردند،... معلوم است که در تاريخ کربلاها در تاريخ تکرار خواهد شد.» (1) .
مطالعه تاريخ کربلا با اين ديد، درسها و عبرتهاي فراواني براي جامعه خواهد داشت. (2) .پاورقي(1) سخنراني در جمعه فرماندهان و بسيجيان لشکر محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم عاشوراي 1372 ش (روزنامه جمهوري اسلامي 26 / 2 / 76).
(2) در اين زمينه از جمله ر.ک: «عبرتهاي عاشورا» و «رسالت خواص» سيد احمد خاتمي، نيز «پيامهاي عاشورا» از نويسنده.عبيدالله بن حر جعفي کسي که سيد الشهدا «ع » از او ياري خواست، اما توفيق همراه شدن در کاروان کربلا نيافت و امام را ياري نکرد.امام در منزلگاه قصر مقاتل، خيمه او را ديد، حجاج بن مسروق را فرستاد تا او را دعوت کند تا به اردوي امام بپيوندد و ياريش کند.وي بهانه آورد که ازکوفه به اين خاطر بيرون آمدم که با حسين نباشم، چون در کوفه ياوري براي او نيست. پاسخ او را که به امام گفتند، حضرت همراه عده اي نزد او رفت و پس از گفتگوهايي پيرامون اوضاع کوفه، امام از او خواست تا با آب توبه خطاهاي گذشته اش را بشويد (1) و به نصرت اهل بيت بشتابد.عبيد الله باز هم نپذيرفت و اين کرامت و توفيق را رد کرد و از روي خيرخواهي!حاضر شد که اسب زين شده و شمشير بران خويش را به امام دهد.
چون امام مايوس شد که او سعادت را دريابد، فرمود: اسب و شمشيرت از آن خودت، ما از خودت ياري و فداکاري مي خواستيم.اگر حاضر به جانبازي نيستي، ما را نيازي به مال تو نيست: «يا بن الحر!ما جئناک لفرسک و سيفک، انما آتيناک لنسالک النصرة، فان کنت بخلت علينا بنفسک فلا حاجة لنا في شي ء من مالک و لم اکن بالذي اتخذ المضلين عضدا، لاني قد سمعت رسول الله «ص » و هو يقول: من سمع داعية اهل بيتي و لم ينصرهم علي حقهم الا اکبه الله علي وجهه في النار». (2) آنگاه امام از پيش او به خيمه خويش برگشت!... وي پس از حادثه کربلا، بشدت از آن کوتاهي در ياري کردن امام پشيمان شده بود و خود را ملامت مي کرد و با شعري که با مطلع «فيا لک حسرة ما دمت حيا...»
شروع مي شود، اين اندوه و ندامت را بيان کرده است (3) .در برخي نقلها نام او عبدالله بن حرنقل شده است. او بعدها در قيام مختار شرکت کرد. (4) .
عمرو بن قيس نيز از کساني بود که در همين منزلگاه امام حسين «ع » از او ياري خواست و او بهانه آورد.نصرت خواهي امام، تکليف مي آورد و هر که نداي «هل من ناصر» امام را بشنود و پاسخ ندهد، جهنمي است.اين نداي استنصار، همواره در تاريخ وجود دارد.همه جا کربلا و هر روز عاشوراست و سعادت، در فدا کردن هستي و مال و جان در راه دين و به فرمان امام و رهبر الهي است و چه شقاوتي بالاتر از آنکه انسان، دعوت امام معصوم را پاسخ ندهد و نسبت به جان خويش در راه خدا بخل ورزد، جاني که امانت الهي است!پاورقي(1) وي در جنگ صفين در لشکر معاويه بود. اشاره امام به اين گذشته است (نفس المهموم، ص 197).
(2) الفتوح، ابن اعثم کوفي، ج 5، ص 84، موسعة کلمات الامام الحسين، ص 365.
(3) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 363 به نقل از مقتل خوارزمي.
(4) نفس المهموم، ص 200.عبيدالله بن حر جعفي وي کسي است که سيدالشهداء عليه السلام از او ياري خواست، اما توفيق همراه شدن در کاروان کربلا را نيافت و امام را ياري نکرد. امام در منزلگاه قصر بني مقاتل، خيمه ي او را ديد، حجاج بن مسروق را فرستاد تا او را دعوت کند تا به اردوي امام بپيوندد و ياريش کند. وي بهانه آورد که از کوفه به اين خاطر بيرون آمدم که با حسين نباشم، چون در کوفه ياوري براي او نيست. پاسخ او را که به امام گفتند، حضرت همراه عده اي نزد او رفت و پس از گفتگوهايي پيرامون اوضاع کوفه، امام از او خواست که به ياري اهل بيت بشتابد. عبيدالله باز هم نپذيرفت و اين کرامت و توفيق را رد کرد و از روي خيرخواهي! حاضر شد که اسب زين شده و شمشير بران خويش را به امام دهد. چون امام مأيوس شد که او سعادت را دريابد، فرمود: اسب و شمشيرت از آن خودت، ما از خودت ياري مي خواستيم. اگر حاضر به جانبازي نيستي، ما را نيازي به مال تو نيست: «يابن الحر! ما جئناک لفرسک و سيفک، انما اتيناک لنسألک النصرة، فان کنت بخلت علينا بنفسک فلا حاجة لنا في شي ء من مالک و لم اکن بالذي اتخذ المضلين عضدا، لاني قد سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و هو يقول: من سميع داعية اهل بيتي و لم ينصرهم علي حقهم الا اکبه الله علي وجهه في النار». آنگاه امام از پيش او به خيمه ي خويش برگشت!... وي پس از حادثه ي کربلا، به شدت از آن کوتاهي در ياري کردن امام پشيمان شده بود و خود را ملامت مي کرد و با شعري که مطلع «فيالک حسرة ما دمت حيا...» شروع مي شود، اين اندوه و ندامت را بيان کرده است.
در زمان قيام مختار عبيدالله بن حر براي خونخواهي سيدالشهداء عليه السلام به نيروهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي پيوست. هنگامي که ابراهيم اشتر براي نبردي عليه نيروهاي بني اميه راهي شده بود، عبيدالله بن حر نيز در ميان نيروهاي ابراهيم قرار داشت. مختار و ديگر سران انقلاب و کساني که در شهر بودند، همگي به عنوان بدرقه به دنبال ارتش ابراهيم به بيرون از شهر حرکت کردند.
اما ابراهيم به «عبيدالله بن حر» مشکوک بود، زيرا وي کسي بود که امام حسين عليه السلام او را به ياري خود دعوت کرد، اما وي نپذيرفت.
ابراهيم، مطلب را محرمانه به مختار گفت که من از وجود اين مرد در نيروهاي مسلح خود نگرانم و مي ترسم با من هم خدعه کند و وقت حساس جنگ، برايم دردسر ايجاد نمايد.
مختار با خونسردي و آرامي به ابراهيم گفت: نگران نباش، او مردي دنياپرست است.عبيدالله بن زياد والي کوفه در زمان حادثه عاشورا، که شهادت امام حسين «ع » و يارانش به دستور او انجام گرفت.ابن زياد را «ابن مرجانه » هم مي گويند، زيرا نام مادرش کنيزي زناکار و مجوسي به نام «مرجانه » بود.در کوفه پس از عاشورا که اسراي اهل بيت را وارد دار الاماره کردند، حضرت زينب «ع » در خطاب به ابن زياد، او را «يابن مرجانه » خواند و اين اشاره به نسبت ناپاک او بود و رسواگر حاکم مغرور کوفه.او از سرداران مشهور اموي بود که درسال 54 هجري از طرف معاويه به حکومت خراسان منصوب شد.در سال 56 از آنجامعزول و به حکمراني بصره منصوب گشت.پس از مرگ معاويه و روي کار آمدن يزيد، وقتي نهضت مسلم بن عقيل در کوفه آغاز شد، با حفظ سمت، والي کوفه نيز شد و اوضاع را تحت کنترل در آورد و مسلم بن عقيل را به شهادت رساند.
پس از حرکت امام حسين «ع » از مکه به سوي عراق، وي عمر سعد را با لشکري گسيل داشت تا با آن حضرت بجنگد يا او را به بيعت با يزيد وا دارد.فرمان کشتن سيد الشهدا و يارانش و اسير گرفتن اهل بيت او را به عمر سعد (که فرمانده سپاه کوفه در کربلا بود) داد. (1) ابن زياد، پس از مرگ يزيد، ادعاي خلافت کرد و اهل بصره و کوفه را به بيعت فراخواند، ولي کوفيان دعوتگران او را از شهر بيرون کردند، وي سپس از بيم انتقام فراري شد و مدتي به شام رفت، همزمان با نهضت توابين، ماموريت سرکوب توابين را يافت (2) .در سال 65هجري با لشکري به جنگ سليمان بن صرد رفت و در عين الورده با او درگير شد.سرانجام در يکي از درگيريها با سپاه مختار، در سال 67 هجري خودش و جمعي از همراهانش کشته شدند و باقي سپاهيانش پراکنده گشتند.سر ابن زياد را نزد مختار بردند.مختار هم آن سر را نزد محمد حنفيه و امام سجاد «ع » فرستاد.برخي هم گفته اند که سر را پيش عبدالله زبير فرستاد (3) .
وي از کساني است که در زيارت عاشورا، مورد لعن قرار گرفته است: «لعن الله ابن مرجانة » و «العن عبيد الله بن زياد و ابن مرجانة ».پاورقي(1) سفينة البحار، ج 1، ص 580.
(2) معارف و معاريف، ج 4، ص 1530.
(3) دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 3، ص 640.عبيدالله بن زياد او فرزند «زياد بن ابيه» لعنت الله عليه بود. عبيدالله بن زياد پس از دريافت خبر مرگ يزيد، از فرصت استفاده کرد و کوشيد به نام امويان براي خود از مردم بيعت بگيرد زيرا در آن هنگام استاندار بصره بود ولي کوشش وي دچار شکست شد.
در زمان واقعه ي عاشورا وي والي کوفه بود که شهادت امام حسين عليه السلام و يارانش به دستور او انجام گرفت. ابن زياد را «ابن مرجانه» هم مي گويند، زيرا نام مادرش کنيزي زناکار و مجوسي به نام مرجانه بود. در کوفه پس از عاشورا که اسراي اهل بيت را وارد دارالاماره کردند، حضرت زينب عليهاالسلام در خطاب به ابن زياد، او را «يابن مرجانه» خواند و اين اشاره به نسبت ناپاک او و رسواگر حاکم مغرور کوفه بود. وي از سرداران مشهور اموي بود که در سال 54 هجري از طرف معاويه به حکومت خراسان منصوب شد. در سال 56 از آنجا معزول و به حکمراني بصره منصوب گشت. پس از مرگ معاويه و روي کار آمدن يزيد، وقتي نهضت مسلم بن عقيل در کوفه آغاز شد، با حفظ سمت، والي کوفه نيز شد و اوضاع را تحت کنترل درآورد و مسلم بن عقيل را به شهادت رساند. پس از حرکت امام حسين عليه السلام از مکه به سوي عراق، وي عمر سعد را با لشگري گسيل داشت تا با آن حضرت بجنگد يا او را به بيعت با يزيد وادارد. فرمان کشتن سيدالشهداء و يارانش و اسير گرفتن اهل بيت او را به عمر سعد (که فرمانده سپاه کوفه در کربلا بود) داد. ابن زياد پس از مرگ يزيد، ادعاي خلافت کرد و اهل بصره و کوفه را به بيعت فراخواند، ولي کوفيان (دعوتگران) او را از شهر بيرون کردند، وي سپس از بيم انتقام فراري شد و مدتي به شام رفت. همزمان با نهضت توابين، مأموريت سرکوب توابين را يافت. سرانجام، ابن زياد در يکي از درگيريها با
سپاه مختار، در سال 67 هجري، خودش و جمعي از همراهانش کشته شدند و باقي سپاهيانش پراکنده گشتند، سر ابن زياد را نزد مختار بردند. مختار هم آن سر را نزد محمد حنفيه و امام سجاد عليه السلام فرستاد. وي از کساني است که در زيارت عاشورا مورد لعن قرار گرفته است!
«لعن الله بن مرجانه» و «و العن عبيدالله بن زياد و ابن مرجانة...»
در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، مختار درصدد برآمد تا از تمامي قتله اباعبدالله عليه السلام انتقام بگيرد. بدين سبب درگيريها و جنگهايي ميان اشقيا و اوليا به وقوع پيوست.
هدف مهم اين جنگها، کشتار عاملين فاجعه ي کربلا بود، و هدف اصلي کشتن ابن زياد، اين جانور خطرناک و مرد شماره ي 2 حادثه ي کربلا. قطعا اگر ابن زياد از طرف يزيد به عنوان استاندار کوفه، نصب نشده بود، معلوم نبود جنايات کربلا آنچنان پيش بيايد، و «ابن زياد»، در حقيقت مسؤول همه ي جناياتي است که در کربلا نسبت به امام حسين عليه السلام فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و ياران و اهل بيت او واقع شد. و اينک خداوند متعال، براساس وعده ي خود، انتقام خون مظلومان کربلا را مي گيرد و «ابن زياد»، با وضع ذلت باري، به دست ابراهيم اشتر قهرمان بزرگ اسلام به هلاکت مي رسد.
مورخين مي نويسند:
«ابراهيم چنان قهرمانانه مي جنگيد و ارتش عراق را رهبري مي کرد که در مدت کوتاهي لشکر عظيم شام که بيش از 80 هزار نفر سواره و پياده بودند، در مقابل کمتر از 20 هزار نفر که نيمي از آنان سواره بودند، اما با روحيه شهادت طلبي مي جنگيدند، شکست دادند و جنگ ابراهيم، در واقعه «نهر خاذر» يکي از جنگهاي درخشان شيعه و حق طلبان است که تاريخ آن را با عظمت ياد کرده و فداکاري و از جان گذشتگي ابراهيم اشتر و ياران او، صفحه اي زرين بر تاريخ مبارزات حق طلبانه طرفداران اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم گشود و هيچگاه اين ايثار و فداکاري آنان فراموش نخواهد شد.»
هدف اصلي ابراهيم، اين بود که «ابن زياد» سالم از معرکه نگريزد. بنابراين لشکر خود را تا خيمه ي ابن زياد، و مقر فرماندهي او هدايت کرد. و ابراهيم، همچنان «ابن زياد» را تعقيب مي کرد تا در اوج درگيري در ساحل «نهر خاذر» ناگهان با «ابن زياد» روبرو شد. شايد در تاريخ جنگهاي تن به تن، اين صحنه را شنيده و يا خوانده باشيد که مورخين نوشته اند: ابراهيم آنچنان ضربتي بر پيکر ابن زياد، فرود آورد که از وسط کمر دو نيم شد. و نيمي از بدن او (قسمت بالاي بدن) به يک طرف و نيمي ديگر (قسمت پايين بدن)، به طرف ديگر پرتاب شد.
طبري مي نويسد:
«ابراهيم» فرياد زد يکي را کشتم که بوي مشک از او ساطع شد و دستانش به يک طرف و پاهايش به سوي ديگر افتاد و پرچمي در کنارش بود، (در کنار نهر خاذر).
سپس گفت: «گمانم او ابن زياد بود. برويد و بررسي کنيد. ياران ابراهيم آمده و ديدند، بدني از وسط کمر دو نيم شده، که نيمي به سمت مشرق و نيمي به سمت مغرب افتاده است. او «ابن زياد» بود.
ابن زياد را مي توان از اصلي ترين مهره هاي جنايات يزيد و ديگر سران حکومت اموي دانست و در فاجعه ي کربلا، رهبري همه جنايات را به عهده داشت و يزيد نسبت به او کمال اعتماد و علاقه را داشت و پس از قتل امام حسين عليه السلام او در نزد يزيد، مقام برتر و بالاتري يافت. تاريخ مي گويد:
«... و لما وصل رأس الحسين (ع) الي يزيد حسنت حال ابن زياد عنده و زاده و وصله و سره ما فعل».
و هنگامي که سر بريده ي امام حسين عليه السلام را به نزد يزيد آوردند، موقعيت ابن زياد در نزد يزيد، محکم تر شد و او را در کنار خود داشت و از کارهاي ابن زياد خوشنود بود.
و «ابن زياد»، رسما پس از حادثه ي کربلا، اعتراف مي کرد که قتل حسين عليه السلام به دستور صريح و قاطع شخص يزيد بود. او خود مي گفت: اگر حسين را نمي کشتم، «يزيد» مرا مي کشت. «و اما قتلي الحسين فانه اشار الي يزيد بقتله او قتلي فاخترت قتله».
هنگامي که حکم بن مروان، در مجلس يزيد، اين شعر را بر هجو ابن زياد خواند، يزيد با دستش به سينه ي او کوبيد و گفت خفه شو و آن شعر اين بود:
امام بجنب الطف ادني قرابة           من ابن زياد العبد ذي الحسب الوغل
سمية امسي نسلها عدد الحصي        و ليس لآل المصطفي اليوم من نسل
آن بزرگي که در سرزمين طف به شهادت رسيد قرابت او نزديکتر بود از ابن زياد که حسب پستي دارد.
نسل «سميه» در همه جا چون ريگ پراکنده اند اما از نسل پيامبر مصطفي اثر نماند.
در حقيقت مي توان گفت، پس از يزيد بن معاويه، در جنايات کربلا مرد شماره ي 2 شام، ابن زياد بود. او استاندار يزيد در کوفه و عراق بود و جنايات وي بيش از احصا و شمارش است. خباثت او به حدي است که يزيد هم به پاي او نمي رسد و اگر کسي بخواهد جنايات اين جانور سفاک را بنويسد، کتابي مستقل مي شود.عبيدالله بن عباس وي يکي از شخصيتهايي بود که امام حسين عليه السلام را از ادامه ي سفر به عراق نهي مي کرد.
روزي عبيدالله بن عباس خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و مسايل سياسي روز را و جنايات يزيد و سفاکي و کشتار خونين دودمان بني اميه را يادآور شد و گفت: اينها به دو کودک من رحم نکردند و آن دو را سر بريدند و سپس گريست، و تلاش داشت تا امام را از ادامه ي سفر به عراق بازدارد. امام فرمود:
«اي پسر عباس چه مي گويي درباره مردمي که، پسر دختر پيامبر خود را از وطنش، از خانه اش، از جايگاهش و از حرم جدش بيرون کردند و او را در وحشت و اضطراب رها ساختند؟! در حالي که او نمي تواند در محلي آرام گيرد و به همسايه اي اطمينان کند، بدين گونه مي خواهند او را بکشند و خونش را بريزند در صورتي که او نه به خداوند شرک آورده و نه غير خدا را برگزيده، و نه سنتي از سنتهاي رسول خدا را تغيير داده است.»عبيدالله بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب از شهداي بني هاشم در کربلاست. نام او در مقاتل الطالبين و مقتل الحسين، آمده است.عبيدالله بن عمرو كندي عبيدالله بن عمرو بن عزيز کندي، اهل کوفه و از قبيله بني کنده و از بيعت کنندگان با حضرت مسلم عليه السلام بوده و در روز خروج آن حضرت پرچم قبيله کنده در دست ايشان بوده و به دست سربازان ابن زياد اسير شده و به دستور او بعد از شهادت مسلم عليه السلام به شهادت رسيد.
بنابراين عبيدالله بن عمرو از شهداي قبل از عاشورا بوده که در کوفه به شهادت رسيد.عبيدالله بن يزيد اهل بصره از طايفه عبدي، منسوب به عبدالقيس از اعراب عدناني و پسر يزيد بن ثبيط بود. عبيدالله به همراه پدر و برادرش عبدالله خود را براي ياري حضرت امام حسين عليه السلام به کربلا رساندند. در روز عاشورا عبيدالله و برادرش در نخستين حمله به فيض شهادت نايل آمدند.عبيدالله بن يزيد بن ثبيت عبدي به قولي او همان «عبدالله بن يزيد بن نبيط عبدي» از شهداي کربلاست.عبيدالله بن يزيد بن ثبيط قيسي از قبيله بني قيس از شهداي برومند و رزم آور اوايل روز عاشورا بود که نام شريف او و برادرش در زيارت ناحيه مقدسه چنين آمده است: «السلام علي عبدالله و عبيدالله بن يزيد بن ثبيط القيسي».عبيدالله بن يزيد بن نبيط (ثبيط) عبدي او و برادرش عبدالله و پدرش از شهداي کربلا بودند.از بصره به مکه رفته و به کاروان حسين «ع » پيوستند و همراه آن حضرت به کربلا رفتند.شهادتشان در حمله اول بود. (1) نام اين جمع، در زيارت ناحيه مقدسه، همراه با سلام بر اين سه شهيد چنين آمده است: «السلام علي عبدالله و عبيد الله، ابني يزيد بن ثبيت القيسي » (2) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 85.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 72.عبيدالله بن يزيد بن نبيط عبدي او و برادرش عبدالله، همراه پدرشان يزيد بن نبيط، پس از آنکه اهل بصره نامه ي کمک خواهي سيدالشهداء عليه السلام را دريافت کردند، از بصره به کمک امام حسين رفتند تا به رسالت «نصرت امام» قيام کنند. به نقلي در حمله ي اول در روز عاشورا شهيد شدند. نام او و برادرش عبدالله در زيارت ناحيه ي مقدسه آمده است.
مورخين شهادت او را در حمله ي نخست ذکر کرده اند. نام اين جمع در زيارت ناحيه ي مقدسه، همراه با سلام بر اين سه شهيد چنين آمده است:
«السلام علي عبدالله و عبيدالله، ابني، يزيد بن ثبيت القيسي».عبيدالله بن يزيد كلبي برخي از مورخين او را از شهداي روز عاشورا دانسته اند.عبيدة بن عمرو بدي وي يکي از بزرگان شيعه در زمان مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. درباره ي اين مرد گفته اند: اين مرد، از شيعيان سرسخت و از محبان خاص اميرمؤمنان عليه السلام و مردي شجاع و دلاور بود. مختار براي شروع قيام خود عليه بني اميه از «عبيدة بن عمرو بدي» دعوت به عمل آورد و او بسيار خوشحال شد. وفات وي به سال 69 ه.ق بود.عبيط در روايات آمده که پس از کشته شدن امام حسين «ع » عصر عاشورا، در زمين و آسمان نشانه هاي شگفتي ديده شد که برخي از آنها تا مدتها باقي بود.يکي از اين علايم و آثار، خون تازه (دم عبيط) بود.در نقلهايي آمده است که پس از کشته شدن امام، در بيت المقدس، هر سنگي را که از زمين بر مي داشتند، زير آن خون تازه بود و سه روز از آسمان خون باريد. (1) بارش خون از آسمان و رويش خون تازه از زمين و از زير سنگها، گريه آسمان و زمين در سوگ ابا عبدالله «ع » به حساب آمده است.در زمينه همين عبيط، از قول ابو سعيد نقل شده است که: «ما رفع حجر من الدنيا الا و تحته دم عبيط و لقد مطرت السماء دما بقي اثره في الثياب مدة حتي تقطعت ». (2) در مورد خواب ام سلمه نيز آمده است که حضرت رسول را در خواب ديد. حضرت به او فرموده: هر گاه شيشه اي که در نزد توست و خاک در آن است، ديدي که خاکش به خون تازه (دم عبيط) رنگين شد، بدان که حسين «ع » کشته شده است. (3) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 204، اثبات الهداة، حر عاملي، ج 5، ص 180، امالي صدوق، ص 142.
(2) احقاق الحق، ج 11، ص 462 و 482.
(3) بحار الانوار، ج 45، ص 231.عتبات عاليه عتبه، به معني آستانه در است، چه بالا يا پايين.عتبات، نام بالغلبه است مشاهد متبرکه را، مانند مشهد حضرت علي «ع » و حضرت حسين «ع » و ديگر مزارات امامان (1) .
عتبه در معناي کلي خود، شامل همه حرمهاي معصومين و آستانه هاي مقدسه مي شود که درگاه آنها مورد تکريم و بوسيدن و زيارت شيفتگان قرار مي گيرد، اما زيارت عتبات، که اغلب همراه با زيارت حج مطرح مي شود، بيشتر زيارت کربلا، نجف، کاظمين و سامرا مراد است (2) .پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) مجموعه 11 جلدي‏ «موسوعة العتبات المقدسه‏»، به معرفي تاريخچه و مختصات اينگونه عتبات مقدسه در ايران، حجاز، عراق، شام و فلسطين پرداخته است.عتبه بوسي بوسيدن آستان در حرم.زيارت رفتن، بيشتر براي تشرف به حرمهاي مطهر معصومين «ع » به کار مي رود.عترت خاندان پيغمبر اکرم، اهل بيت عصمت و طهارت، ائمه شيعه.عترت به فرزنداني که از نسل کسي باشد گفته مي شود.از امير المؤمنين پرسيدند: «عترت » کيست؟ فرمود: من، ححسين و امامان نهگانه از فرزندان حسين «ع » که نهمين آنان مهدي و قائم ايشان است، از قرآن جدا نمي شوند و قرآن از آنان جدا نمي شود، تا کنار حوض (کوثر) بر پيامبر وارد شوند. (1) عترت پيامبر، همتاي قرآن کريمند و رسول خدا «قرآن و عترت » را بعنوان ميراث و يادگار خويش براي امت معرفي کرده است: «اني تارک فيکم الثقلين، کتاب الله و عترتي اهل بيتي...» (2) .
اما «عترت » در لغت، قطعه هاي درشت مشک در نافه آهوست، نيز به معناي لعاب شيرين است. همچنين عترت به معناي فرزندان و نوادگان نسبي و نسل يک شخص است و به همين جهت به ذريه پيامبر از نسل علي و فاطمه، عترت مي گويند.معناي ديگر عترت، ريشه درختي که بريده شده و دوباره روييده باشد.مرحوم محدث قمي با توجه به همه معاني ياد شده براي عترت، چنين مي گويد: ائمه، همچون قطعه هاي بزرگ مشک از نافه اند و علومشان آب گوارا نزد اهل حکمت و انديشه است و اينان درختي هستند که رسول خدا ريشه اش، علي تنه اش و ائمه از نسل او، شاخه هاي اين درخت، و شيعيانشان برگ اين درختند و علوم اهل بيت، ميوه اين درخت است. (3) .
از «ابن اعرابي » تعبيرهاي جالبي درباره عترت نقل شده است.مي گويد: «عترت، به معناي شهر و مرکز است، اهل بيت نيز مرکز اصلي اسلامند.عترت، صخره عظيمي است که سوسمار، لانه خود را کنار آن قرار مي دهد تا با علامت قرار دادن آن، خانه خود را گم نکند.ائمه نيز هاديان خلقند.عترت، ريشه درخت قطع شده است، اهل بيت نيز مورد ستم قرار گرفته، قطع و بريده شدند.عترت، به يک قطعه بزرگ مشک و نافه آهو گفته مي شود. آنان نيز در ميان بني هاشم و فرزندان ابو طالب، همچون قطعه بزرگ نافه، خوشبويند. عترت، به چشمه زلال و گوارا و شيرين گفته مي شود.علوم اهل بيت نيز، نزد اهل خرد و فرزانگان، گواراتر از هر چيز است.عترت، به معناي باد است.آنان نيز همچون باد، سپاه وحزب خدايند.عترت، گياهي متفرق است، مثل مرزنجوش.عترت پيامبر نيز مزارهاي پراکنده در هر سو دارند و برکاتشان در شرق و غرب جهان گسترده است.عترت، دوستان، طايفه و قبيله هر کس را گويند.اهل بيت نيز گروه و طايفه و رهط رسول الله «ص » هستند. (4) .پاورقي(1) سفينة البحار، ج 2، ص 156.
(2) اثبات الهداة ج 1، ص 735.
(3) سفينة البحار، ج2، ص157.
(4) مجمع البحرين، طريحي، واژه‏ «عتر».نزديک به اين بيان در «سفينة البحار» واژه عترت.عترت عترت در لغت، قطعه هاي درشت مشک در نافه ي آهوست، نيز به معناي لعاب شيرين است. همچنين عترت به معناي فرزندان و نوادگان نسبي و نسل يک شخص است. از اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيدند: «عترت» کيست؟ فرمود: من، حسين، حسين، و امامان نه گانه از فرزندان حسين عليه السلام که نهمين آنان مهدي و قائم ايشان است، از قرآن جدا نمي شوند و قرآن از آنان جدا نمي شود، تا کنار حوض «کوثر» بر پيامبر وارد شوند. رسول خدا قرآن و عترت را به عنوان ميراث و يادگار خويش براي امت معرفي کرده است: «اني تارک فيکم الثقلين، کتاب الله و عترتي اهل بيتي...».عثمان بن خالد از طايفه ي «بني دهمان» بود. وي فرزندان خود را که از قتله ي امام حسين عليه السلام به شمار مي آمدند در قبيله ي خود پنهان ساخت. وي پدر دو تن از جانيان روز عاشورا بود.
موسي بن عامر از طايفه «جهنيه» گويد: ماجراي دستگيري آن سه نفر به گوش «شهم بن عبدالرمان» از طايفه جهني و «ابي اسماء بن بشير قابضي» رسيد، آن دو از جمله کساني بودند که در واقعه عاشورا نقش فعالي داشتند، و در به شهادت رساندن عبدالرحمان بن عقيل، پسر عموي امام حسين عليه السلام شرکت داشتند و دستشان به خون اهل بيت عليه السلام آغشته بود.
آن دو از ترس دستگيري متواري شدند، عبدالله کامل که از معاونان مختار بود، با گروهي مسلح در هنگام عصر بود که جلوي مسجد محله بني دهمان مستقر شدند، و بر طايفه ي بني دهمان اعلام کرد و قسم ياد نمود که: اگر عثمان بن خالد را تحويل او ندهند، همه را از دم شمشير خواهد گذراند.
ما که کاملا در محاصره بوديم، گفتيم: به ما مهلت بده تا او را پيدا کنيم و تحويل دهيم، افرادي از ما همراه مأموران مختار، به جستجوي آن دو قاتل فراري حرکت کردند تا اين که آن دو را در ميدان خروجي شهر يافتند. که قصد فرار به جزيره (شمال عراق) را داشتند، مأموران آن دو را دستگير کرده و به نزد عبدالله کامل فرمانده گروه اعزامي مختار آوردند.
ابن کامل خطاب به عثمان گفت:
سپاس خدايي را که مؤمنين را در نبرد ياري داد، اگر اين دو پيدا نمي شدند، ناچار به منزلش حمله مي کرديم، خدا را شکر که مرا بر شما چيره ساخت، سپس ابن کامل، آن دو را به طرف چاهي به نام «چاه جعد» برد و گردن هر دو را زد و به سوي مختار بازگشت و گزارش مأموريت خود را تقديم مختار نمود.عثمان بن خالد بن اسد جهني وي يکي از سربازان و نيروهاي تحت امر عمر بن سعد بود که در کربلا حضور داشت. به قولي وي قاتل جناب «عبدالله بن عقيل بن ابيطالب عليهم السلام» بود.عثمان بن خالد بن اسيد جهنمي به قولي وي قاتل جناب «عبدالرحمان بن عقيل بن ابيطالب عليهم السلام» است.عثمان بن عروه به قولي او همان قرة بن ابي قرة غفاري از شهداي کربلاست.عثمان بن عروه غفاري از طايفه بني غفار و از شهداي عاشوراي حسيني در کربلا است چنانکه در زيارت رجبيه است: السلام علي عثمان بن عروة الغفاري.عثمان بن عروه ي غفاري به قولي او همان «عثمان بن فروه غفاري» از شهداي کربلاست.عثمان بن علي بن ابي طالب يکي از شهداي کربلا.وي برادر عباس است که مادرش ام البنين و پدرش امير المؤمنين است. از آن حضرت نقل شده که نام او را به ياد برادرم عثمان بن مظعون، «عثمان » ناميدم. (1) وي به تير خولي بن يزيد، در روز عاشورا مجروح شد و بر زمين افتاد و يکي ديگر از سپاه ابن سعد او را کشت.هنگام شهادت 21 سال داشت.نامش در زيارت ناحيه مقدسه آمده است.پاورقي(1) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 247، بحار الانوار، ج 45، ص 38.عثمان بن علي بن ابي طالب کنيه اش «ابوعمرو» متولد سال چهلم هجري بود. سومين پسر ام البنين عليهاالسلام، هنگام شهادت بيست و يک ساله بود و فرزندي نداشت. او به دست مردي از قبيله «بني ابان بن دارم» به نام «خولي بن يزيد اصبحي» به شهادت رسيد.
حضرت علي عليه السلام به يادبود صحابي بزرگوار، جناب عثمان بن مظعون فرزندش را «عثمان» نام نهاد.
عثمان بن مظعون يکي از ياران بزرگوار و بسيار نزديک حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم بود و حضرت او را بسيار دوست مي داشت. او بسيار بزرگوار و عابد و زاهد بود، به طوري که روزها روزه دار بود و شبها به عبادت مي پرداخت. وي اولين کسي است که در بقيع دفن شد.
عثمان بن علي عليه السلام در ميدان جنگ اين رجز را خواند:
اني انا عثمان ذو المفاخر        شيخي علي ذو الفعال الظاهر
هذا حسين سيد الاخاير      و سيد الصغار و الاکبار
«منم عثمان صاحب افتخارات - آقايم علي عليه السلام است که کارهاي نيکش
آشکار است.
و اين حسين است که سرور خوبان و سرور هر کوچک و بزرگ است.»
نامش در زيارت ناحيه مقدسه و زيارت رجبيه آمده است. از آن بزرگوار در زيارت ناحيه مقدسه بدين گونه ياد شده است: «السلام علي عثمان بن اميرالمؤمنين سمي عثمان بن مظعون، لعن الله راميه بالسهم خولي بن يزيد الاصبحي الايادي و لا باني الدارمي».عثمان بن فروه به قولي او همان قرة بن ابي قرة غفاري از شهداي کربلاست.عثمان بن فروه (عروه) غفاري از شهداي کربلا به شمار آمده است.نامش در زيارت رجبيه نيز آمده است.احتمال داده اند که او همان قرة بن ابي قره غفاري باشد. (1) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 102.عثمان بن فروه غفاري از شهداي کربلا به شمار آمده است. نام آن بزرگوار در زيارت رجبيه نيز آمده است.عذيب الهجانات نام يکي از منزلگاهها نزديک کوفه، که سيد الشهدا از آن گذشت و چون آب داشته، عذيب گفته مي شد.معناي آن آب خوشگوار است.موقعيت آن ميان قادسيه و مغيثه ازمنازل راه کوفه است که تعلق به بني تميم دارد.آب و برکه و چاه و خانه ها و قصر و مسجدي داشته و پاسگاهي هم در آنجا بوده که محل نگهباني براي ايرانيان بوده است. (1) حسين بن علي «ع » در اين منزل، با چهار نفر که از کوفه مي آمدند برخورد کرد.نافع بن هلال نيز همراه جمع بود.پس از گفتگوهايي که بين امام و آنان انجام گرفت، آنان به حسين «ع » پيوستند و به فداکاري در رکابش پرداختند. (2) حر نيز همراه کاروان حسيني حرکت مي کرد.در همينجا بود که نامه ابن زياد به حر رسيد که فرمان به سختگيري داده بود و حر نيز مانع حرکت امام شد.پاورقي(1) الحسين في طريقه الي الشهادة، ص 105.
(2) مقتل الحسين، مقرم، ص 220.عراق سرزميني که سيد الشهدا «ع » از حجاز به سوي آنجا رفت تا به دعوت کوفيان در مبارزه با يزيد، پاسخ گويد و قبل از رسيدن به کوفه، در کربلا در محاصره سپاه ابن زياد به شهادت رسيد. سرزمين عراق، بخصوص منطقه ميان دجله و فرات، حاصلخيز و پرجمعيت است. وقتي سرزمين عراق، پيش از خلافت امير المؤمنين «ع » فتح شد، با آل علي «ع » آشنا گشت. کساني همچون ابن مسعود و عمار ياسر، پيشتر در آنجا فرماندار يا امير لشکر بودند.پس از جنگ جمل که حضرت علي «ع » کوفه را مقر خلافت خويش قرار داد، مردم آن منطقه بيشتر با آن حضرت و دودمانش آشنا شدند.از اين رو معاويه و آل مروان مي کوشيدند تاتشيع و ريشه هاي گرايش به خاندان نبوت را در آن سرزمين بخشکانند. (1) همواره ميان شاميان و عراقيان، نزاع و کينه بوده است.پس از شهادت امير المؤمنين «ع » در دوران امام حسن مجتبي اين منطقه نيز- به دنبال قرار داد صلح - در اختيار امويان قرار گرفت و آنان بشدت، هواداران علي «ع » را سرکوب مي کردند.
عراق، همواره منطقه اي آشفته و متزلزل بوده و بين قدرتها دست به دست مي گشته است. مردم آن نيز از يک رفتار متذبذب و متغير برخوردار بودند.در عين حال، در آن روزگار، قلب کشور اسلامي و مرکزي براي نيروهاي انساني و سربازان رزمي و ثروت و مال بود و پايگاهي براي لشکر محسوب مي شد. (2) بخصوص کوفه در شهرهاي عراق، موقعيت ويژه تري داشت و همواره در کشمکشهاي سياسي و مبارزاتي، از پايگاههاي مهم بود.حتي در جريانهاي سياسي پس از عاشورا نيز، مثل خروج مختار و بروز شورشهاي مختلف بر ضد امويان نقش عمده داشت.شايد به خاطر اين دلايل بود که امام حسين «ع » پس از اقامت چند ماهه در مکه، تصميم گرفت به سرزمين عراق رود و نداي کوفيان را لبيک گويد، بخصوص که شيعيان او و پدرش علي «ع » در کوفه فراوان بودند و نامه هاي دعوت بسياري براي امام نوشتند.در رواياتي پيشگويي شهادت آن حضرت در سرزمين عراق نيز آمده است، از جمله: رسول خدا «ص » به حسين بن علي «ع » فرموده بود: «انک ستساق الي العراق و هي ارض قد التقي بها النبيون و اوصياء النبيين، و هي ارض تدعي عمورا، و انک تستشهد بها و يستشهد معک جماعة من اصحابک...». (3) بزودي به سوي عراق سوق داده خواهي شد، آنجا سرزميني است که پيامبران و اوصياء پيامبران در آن باهم برخورد کرده اند، و آن سرزميني است که «عمورا» هم خوانده مي شود، تو در آن سرزمين شهيد خواهي شد و همراه تو نيز، گروهي از يارانت به شهادت خواهند رسيد. حضرت علي «ع » نيز در برخي سخنان خويش، از اهل عراق، بعنوان افرادي که در حمايت حق، کوتاهي مي کنند، سخنان نکوهش کننده اي دارد. (4) اکنون عراق، از کشورهاي اسلامي در خاور ميانه است و مرقد شش امام شيعه در چهار شهر عراق قرار دارد: کربلا (مدفن امام حسين) نجف (مزار امير المؤمنين) کاظمين (حرم امام کاظم و امام جواد) سامرا (حرم امام هادي و امام عسکري). حوزه علميه دير پاي نجف اشرف نيز در اين کشور است. (5) .پاورقي(1) تاريخ الشيعه، مظفري، ص 67.
(2) حياة الامام الحسين بن علي.ج 3، ص 11.
(3) بحار الانوار، ج 45، ص 80.
(4) نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 71.
(5) درباره تاريخ معاصر عراق ر.ک: «لمحات اجتماعيه من تاريخ العراق الحديث‏»، علي الوردي (6 جلد).عراقين تثنيه عراق است، دو عراق.عراق عرب و عراق عجم را با هم در برخي اصطلاحها عراقين گفته اند.همچنين عراقين به کوفه و بصره هم گفته شده است.عبيد الله بن زياد (که فاجعه کربلا را آفريد) پيش از امارت بر کوفه، حاکم بصره بود و با نظر يزيد، با حفظ سمت به امارت کوفه هم گماشته شد تا نهضت مسلم بن عقيل را فرونشاند و ياران سيد الشهدا «ع » را سرکوب کند.به همين جهت او را «حاکم العراقين » مي گفتند.عروة بن بطان ثعلبي از جنايتکاران کربلا.وي به اتفاق جاني ديگري به نام زيد بن رقاد تغلبي، روز عاشورا يکي از ياران حسين بن علي «ع » را به نام «سويد بن مطاع » به شهادت رساندند.عروة بن عبدالله خثعمي به قولي وي قاتل جناب «جعفر بن عقيل بن ابيطالب عليهم السلام» است.عروة بن قيس احمس اين ملعون، فرمانده اسب سواران سپاه عمر سعد در کربلا بود.عروة بن قيس احمس وي يکي از فرماندهان و سرهنگان سپاه کوفه در کربلا بود که چند هزار نيرو را رهبري مي کرد.
اين ملعون، فرمانده اسب سواران سپاه عمر سعد در کربلا بود.عروة بن يطان ثعلبي از جنايتکاران کربلا است. وي به اتفاق جاني ديگري به نام زيد بن رقا تغلبي، روز عاشورا يکي از ياران حسين بن علي عليه السلام را به نام سويد بن مطاع به شهادت رساندند.عروسي قاسم آنچه بعنوان عروسي قاسم و آراستن حجله براي او در کربلا مطرح است، واقعيت و سند ندارد، ولي از منابع ضعيف به اذهان عوام راه يافته و بر ناکامي نوجوان امام مجتبي «ع » مي سوزند و مي گريند و در شبيه خواني و تعزيه ها هم حجله براي قاسم نو داماد مي آرايند. از تحريفهاي عاشوراست.آنچه در برخي منابع آمده، چيزي ساده تر از عروسي است و به نامزد داشتن وي اشاره دارد.عروه غلام حر بن يزيد رياحي. به اقتدا از مولاي خود حر از لشکر ابن زياد جدا شد و به سيدالشهداء عليه السلام پيوست و پس از نبرد با خصم بدنها به شهادت رسيد.عريان بن هيثم بن اسود نخعي هم او بود که به امر پدرش به نزد
عمر سعد رفت و پيغام پدرش را به او رسانيد که: «مواظب خود باش، زيرا مختار قصد جانت را کرده است». عمر سعد نيز در جواب عريان گفت: «خدا پدرت را بيامرزد و از بابت اين برادري به او جزاي خير عطا فرمايد».عريف عنوان بزرگ و نماينده يک قبيله، که رابط آن با حکومت و مسؤول رسيدگي به آنان بود. (1) در کوفه براي درهم شکستن نهضت مسلم بن عقيل، از عنوان و نفوذ عريفها براي فرونشاندن انقلاب، استفاده مي شد.طبقات موجود در کوفه، به واحدهاي کوچکتر تقسيم مي شد و شخصي از هر گروه بعنوان سر پرست توزيع (حقوق) بر گزيده مي شد.اين گروهها «عرافه » و شخصي که مسؤول آن بود «عريف » ناميده مي شد... (2) ابن زياد، عريفها را مسؤول هر گونه اغتشاش دانست، که امکان داشت در عرافه آنها رخ دهد و تهديد کردکه اگر عريفي چيزي از ابن زياد پنهان کند، مصلوب خواهد شد و تمام عرافه ها از دريافت حقوق محروم خواهند گشت. (3) . بيانيه ابن زياد، که انتشار آن، جوي از رعب ايجاد کرد، شامل بندهاي زير بود: 1-عريفان، کساني را که مخالف بني اميه اند، از جمله حروريه و خوارج را سرشماري کنند.
2-عريفان، ليستي از اسامي و عملکردها را گزارش دهند.
3-نسبت به آنان که تمايل به مسلم بن عقيل دارند، شديدا مراقب باشند.
4-هر عريفي که در حيطه عرافت او کساني يافت شوند که به حکومت يزيد دل نسپرده باشند، محکوم به اعدام در مقابل در خانه اش است.
5-هر عريفي که نام کسي را ننوشت، بايد تعهد بسپارد که افراد او مخالفت نکنند ودست به هيچ کار موجب آشوب در دولت نزنند.عريفان هم بشدت، بندهاي اين بيانيه را به اجرا گذاشتند. (4) .پاورقي(1) در تاج العروس درباره عريف آمده است: هو القائم بامر القبيلة و الجماعة من الناس يلي امورهم و يتعرف الاميرمنهم احوالهم.
(2) تشيع در مسير تاريخ، سيد حسن جعفري، ص 99.
(3) همان، ص 165.
(4) مع الحسين في نهضته، اسد حيدر، ص 97.عريف عنوان بزرگ و نماينده ي يک قبيله، که رابط آن با حکومت و مسؤول رسيدگي به آنان بود. در کوفه براي درهم شکستن نهضت مسلم بن عقيل، از عنوان و نفوذ عريفها براي فرونشاندن انقلاب، استفاده مي شد. طبقات موجود در کوفه، به واحدهاي کوچکتر تقسيم مي شد و شخصي از هر گروه به عنوان سرپرست توزيع (حقوق) برگزيده مي شد. اين گروهها «عرافه» و شخصي که مسؤول آن بود «عريف» ناميده مي شد. ابن زياد، عريفها را مسؤل هرگونه اغتشاش مي دانست، که امکان داشت در عرافه ي آنها رخ دهد و تهديد کرد که اگر عريفي چيزي از ابن زياد پنهان کند، مصلوب خواهد شد و تمام عرافه ها از دريافت حقوق محروم خواهند گشت.عزاخانه ماتم خانه، خانه اي که در آن عزا برپا کنند، ماتم سرا، مصيبت سرا. (1) به حسينيه و تکيه اي هم که در آن، عزاداري حسيني برگزار مي شود، عزاخانه حسيني گفته مي شود.پاورقي(1) لغت‏نامه، دهخدا.عزاداري برپا داشتن مراسمي به ياد سيد الشهدا «ع » در ايام مختلف، بويژه دهه محرم و روز عاشورا.اين عمل، که زنده نگهداشتن هدف حسيني و فرهنگ عاشوراست، مورد تشويق بسيار اولياء دين است و خود معصومين، در راه اقامه عزاي حسيني، مي کوشيدند. (1) زيرا عزاداري، بصورت گريه، برپايي مجالس ذکر، سرودن مرثيه، گرياندن، نوحه خواني و... احياء خط ائمه و تبيين مظلوميت آنان است.امام باقر «ع » در زمينه برپايي عزا در خانه ها براي امام حسين «ع » مي فرمايد: «ثم ليندب الحسين و يبکيه و يامر من في داره بالبکاء عليه و يقيم عليه و يقيم في داره مصيبته باظهار الجزع عليه و يتلاقون بالبکاء بعضهم بعضا في البيوت و ليعز بعضهم بعضا بمصاب الحسين.» (2) (به کساني که روز عاشورا نمي توانند به زيارت آن حضرت بروند اينگونه دستور مي دهند) بر حسين «ع »، ندبه و عزاداري و گريه کند و به اهل خانه خود دستور دهد که بر او بگريند و در خانه اش با اظهار گريه و ناله برحسين «ع »، مراسم عزاداري برپا کنند و يکديگر را با گريه و تعزيت و تسليت گويي در سوگ حسين عليه السلام در خانه هايشان ملاقات کنند.
سنت عزاداري، با برخورداري از عشق و محبتي که از امام حسين «ع » در دلها بوده و هست، تبديل به يک برنامه گسترده و مردمي و مقدس شده است و هرگز سستي و خاموشي ندارد و به برکت آن، اقشار بسياري با امام حسين «ع » و دين و فرهنگ عاشورا آشنا مي شوند.فراز و نشيبهاي زيادي بر سوگواري بر خامس آل عبا گذشته است و هر گاه که شيعيان، قدرت و حکومتي يافته اند، در ترويج و توسعه آن کوشيده اند. «در زمان پادشاهي آل بويه، در دهه اول محرم، شيعيان به عزاداري حضرت سيد الشهدا قيام نمودند... معز الدوله، اولين کسي است که فرمان داد که مردم بغداد در دهه اول محرم، سياه بپوشند و بازارها را سياهپوش کنند و به مراسم تعزيه داري حضرت سيد الشهدا قيام نمايند.بستن دکانها و منع طباخي و تعطيل عمومي در روز عاشورا از طرف معز الدوله ديلمي در شهر بغداد به عمل آمد و تا اوايل سلطنت سلسله سلجوقي در آن شهر معمول بود.اين مراسم تا انقراض دولت ديالمه در تمام کشورهاي اسلامي قلمرو آنها مرسوم و برقرار بوده است.» (3) .
رمز جاودانگي نهضت حسيني نيز همين احيا و زنده نگهداشتن و تعظيم شعائر بوده است.امام خميني «قدس سره » فرمود: «الان هزار و چهار صد سال است که با اين منبرها، بااين روضه ها و با اين مصيبتها و با اين سينه زنيها، ما را حفظ کرده اند، تا حالا آورده اند اسلام را... هر مکتبي تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه کن نباشد، تا پايش سر و سينه زن نباشد، حفظ نمي شود... ما بايد براي يک شهيدي که از دستمان مي رود، علم بپا کنيم، نوحه خواني کنيم، گريه کنيم، فرياد کنيم...». (4) برپايي عزا براي سيد الشهدا، نوعي اعتراض به ظالمان و حمايت از مظلوم است.اشک ريختن در سوگ ابا عبدالله «ع »، عامل تقويت حس عدالتخواهي و انتقامجويي از ستمگران و زمينه سازي براي تجمع نيروهاي پيرو حسين «ع » در خط دفاع از حق است.عزاداري براي شهيد، انتقال فرهنگ «شهادت » به نسلهاي آينده است.به تعبير شهيد مطهري: «در شرايط خشن يزيدي، در حزب حسينيها شرکت کردن و تظاهر به گريه کردن بر شهدا، نوعي اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق و اعلان جنگ با گروه باطل و در حقيقت، نوعي از خود گذشتگي است.اينجاست که عزاداري حسين بن علي «ع » يک حرکت است، يک موج است، يک مبارزه اجتماعي است.» (5) عزاداري، سبب مي شود که شور و عاطفه، از شعور و شناخت برخوردار گردد و ايمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگهدارد و «مکتب عاشورا» بعنوان يک فکر سازنده و حادثه الهام بخش، همواره تاثير خود را حفظ کند.عزاداري، احياء خط خون و شهادت و رساندن صداي مظلوميت آل علي به گوش تاريخ است.عزاداران حسيني، پروانگاني شيفته نورند که شمع محفل آراي خويش را يافته، از شعله شمع، پيراهن عشق پوشيده اندو آماده جان باختن و پر سوختن و فدا شدن اند.نقش عزاداري در حفظ فرهنگ عاشورا مهم است.عميقترين پيوندها را از طريق آميختگي عقل و عشق و برهان و عاطفه که درکربلا تجسم يافته است، انتقال مي دهد.هم بر مظلوميت امام گريه مي شود و هم در سايه آن هدف امام حسين از نهضت و حرکت، شناخته مي شود.روضه هاي خانگي و دسته هاي عزاداري و هيئتهاي زنجير زني، پوشيدن لباس مشکي و پرچم به دست گرفتن و شربت و آب دادن و تلاش در بر پايي مجالس و نوحه خواني و سينه زني و... هر يک به نوعي سربازگيري جبهه حسيني است و اين پيوند قلبي را عمق و غنا مي بخشد.پاورقي(1) تاريخچه عزاداري حسيني، ترجمه‏ «تاريخ النياحة علي الامام الشهيد» از سيد صالح الشهرستاني.
(2) کامل الزيارات، ص 175.کتاب‏ «زفرات الثقلين في ماتم الحسين‏»، محمد باقر محمودي، چند جلد، به مساله گريه‏کردن اولياء خدا بر آن حضرت پرداخته و نيز مجموعه‏اي از مرثيه‏ها در سوگ سيد الشهدا «ع‏» را آورده است.
(3) موسيقي مذهبي ايران، حسن مشحون، ص 4.
(4) صحيفه نور، ج 8، ص 69 و 70.
(5) نهضتهاي اسلامي صد ساله اخير، شهيد مرتضي مطهري، ص 89.عزاداري سنتي شيوه اي که نسبت به زنده نگهداشتن ياد حادثه عاشورا و حماسه حسيني از ديرباز مطرح بوده و جنبه مردمي يافته است.اين شيوه، شامل مرثيه سرايي، نوحه خواني، گريستن و گرياندن، تشکيل هيئتها و دسته هاي سوگواري، سينه زني، ذکر مصيبت، مجالس وعظ و روضه خواني، و... است.اينگونه شيوه ها، چون با روح و جان و عاطفه شيعه آميخته است، هر چه بيشتر به آن رنگ مردمي مي بخشد و عامل جذب و تجمع و تشکل انبوه شيفتگان اهل بيت مي گردد. ابو هارون مکفوف مي گويد: روزي خدمت امام صادق «ع » رسيدم.حضرت فرمود: برايم شعر (در سوگ سيد الشهدا) بخوان، من نيز خواندم.حضرت فرمود: نه، اينطور نه، بلکه همانگونه که براي خودتان شعر خواني مي کنيد و همانگونه که نزد قبر حضرت سيد الشهدا مرثيه مي خواني: «لا، کما تنشدون و کما ترثيه عند قبره ». (1) اين نشان مي دهد که شيوه خودماني و مرسوم نزد متن مردم، بيشترمورد اهتمام ائمه «ع » بوده است.حفظ اين سنت، ضامن تداوم آن است.امام خميني «ره » فرموده است: «ما بايد حافظ اين سنتهاي اسلامي، حافظ اين دستجات مبارک اسلامي که در عاشورا، در محرم و صفر در مواقع مقتضي به راه مي افتد، تاکيد کنيم که بيشتر دنبالش باشند... زنده نگهداشتن عاشورا با همان وضع سنتي خودش، از طرف روحانيون، از طرف خطبا، با همان وضع سابق و از طرف توده هاي مردم با همان ترتيب سابق که دستجات معظم و منظم، دستجات عزاداري به عنوان عزاداري راه مي افتاد.بايد بدانيد که اگر بخواهيد نهضت شما محفوظ بماند، بايد اين سنتها را حفظ کنيد.» (2) حتي حفظ اصل عزاداري عاشورا نيز تا حد بسياري در سايه حفظ سنتهاست و دگرگون ساختن شيوه سنتي بدون جايگزين بهتر، گاهي پيروان همان سنتها را هم از اصل ماجراي حسيني جدا مي سازد.پاورقي(1) بحار الانوار، ج 44، ص 287.
(2) صحيفه نور، ج 15، ص 204.عشق حسيني عظيمترين سرمايه روحي شيعه که پيوند دهنده آنان با اهل بيت پيامبر و عاملي بازدارنده از تباهي، بر انگيزاننده به فداکاري و جهاد و تصفيه کننده دل و جان است.درسايه همين عشق، ياد حسين و عاشورا زنده مانده و سوز آن، حمايت قلبي عاشق امام حسين «ع » را همواره به نفع حق و جبهه ايثار، نيرو بخشيده است.همين عشق، ياران او راروز عاشورا به استقبال شهادت فرستاد تا با مرگ در رکاب حسين «ع » حيات ابدي يافتند. عشق حسين «ع » را خداوند در دلها نهاده و شعله اي خاموش نشدني است.به فرموده امام صادق «ع »: «ان لقتل الحسين عليه السلام حرارة في قلوب المؤمنين لا يبرد ابدا». (1) محبت حسين بن علي «ع » نه تنها در دل زمينيان است، بلکه عرشيان نيز او را دوست مي دارند و به فرموده رسول خدا «ص »، او محبوبترين چهره زميني نزد آسمانيان است: «من احب ان ينظر الي احب اهل الارض الي اهل السماء فلينظر الي الحسين.» (2) .
اي که آميخته مهرت با دل          کرده عشق تو مرا دريا دل
بذر عشقي که به دل کاشته ام       جز هواي تو ندارد حاصل
از مي عشق تو، عاقل مجنون       و زخم مهر تو مجنون، عاقل
گر شود کار جهان زير و زبر      نشود عشق تو از دل زايل (3) .پاورقي(1) کامل الزيارات، ص 38.
(2) مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 73.
(3) از مؤلف.عطاء بن سائب وي از روايتگران وقايع عاشوراست. نامبرده جريان کشته شدن «ابن حوزه» در آغاز پيکار و درگيري را، «عبدالجبار بن وائل» و او نيز از برادرش «مسروق» روايت مي کند.
رجال شناسان او را درستکار شمرده اند و مي گويند: او از مردم «مکه» مي باشد و کوبيدن و تجديد بناي کعبه بوسيله «ابن زبير» در سال 64 ه.ق را درک نموده و از کساني است که از دست «حجاج» جان سالم به در برد و در سال 112 ه.ق از دنيا رفت.عطار نيشابوري فريد الدين ابوحامد بن ابوبکر ابراهيم بن اسحاق عطار نيشابوري، شاعر و عارف معروف ايراني در قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجري بوده است. گفته اند که پدر او عطار (دارو فروش) بود و فريد الدين کار او را دنبال کرد و در داروخانه ي خود سرگرم طبابت بود. در همان اوان وي را انقلابي باطني دست داد و چون سرمايه اي بزرگ از ادب و شعر آموخته بود، انديشه هاي عرفاني خود را به نظم در آورد. عطار را در عرفان، مريد مجدالدين بغدادي و رکن الدين اسحاق و قطب حيدر دانسته اند.
او قسمتي از عمر خود را به رسم سالکان طريقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراء النهر، بسياري از مشايخ را زيارت کرد. در همين سفرها و ملاقاتها بود که به خدمت مجدالدين بغدادي رسيد. او به سال 618 ه.ق. وفات يافته و مقبره اش در نزديکي شهر نيشابور باقي است. وي آثار بسياري به وجود آورده که از آن جمله است: تذکرة الاولياء (به نثر)، ديوان اشعار، منطق الطير، اسرار نامه، الهي نامه، مصيبت نامه، خسرونامه و غيره.عطش تشنگي از بارزترين جلوه هاي سوز و غم در حادثه کربلاست.سيد الشهدا، عباس، علي اکبر، علي اصغر و ديگران، همه لب تشنه و عطشان روز عاشورا جان سپردند.محروم کردن خيمه گاه امام حسين «ع » از آب فرات و تحميل عطش به امام و يارانش، از موارد روشن پستي و عداوت سپاه کوفه و ابن زياد، نسبت به آل الله است.بزرگان، بيشتر از کودکان تحمل تشنگي دارند و اطفال در برابر بي آبي، زودتر بي تاب مي شوند.در کربلا، عطش بيداد مي کرد و مشکها خالي، لبها خشک، جگرها سوخته، هوا گرم، راه فرات بسته، و صداي العطش بلند بود.
زان تشنگان هنوز به عيوق مي رسد          فرياد «العطش » زبيابان کربلا (1) .
روز عاشورا، عباس کنار خيمه ها آمد، صداي «العطش، العطش » کودکان را شنيد.سوار بر اسب شد و مشک را بر داشت و به طرف فرات رفت.چهار هزار نفر تير اندازان موکل برفرات، او را محاصره کردند و اباالفضل «ع » در اين درگيري بود که دستها را داد و شهيد شد.
قبل از بيرون آمدن از فرات، خواست آب بنوشد ولي «فذکر عطش الحسين » به ياد تشنگي امام افتاد و آب ننوشيد و عطشان از شريعه بيرون آمد. (2) علي اکبر «ع » نيز روز عاشورا پس از چندين نوبت جنگيدن، مجروح و تشنه براي آخرين وداع به خيمه گاه آمد، در حالي که به سيد الشهدا مي گفت: «يا ابة، العطش قد قتلني و ثقل الحديد اجهدني ». (3) و از تشنگي و سنگيني زره آهنين ياد مي کرد. امام «ع »، براي کودک تشنه کام و شير خوار خود نيز بنا به نقلي از سپاه دشمن آب طلبيد، که بياييد سيرابش کنيد.
اگر به زعم شما من گناهکار شمايم           نکرده هيچ گناهي، علي اصغرم است اين
که تير حرمله، گلوي تشنه آن ششماهه را از هم دريد. (4) .
مگر به کرب و بلا آب قيمت جان بود         که از عطش به فلک ناله يتيمان بود
خود سيد الشهدا نيز روز عاشورا، براي رفع تشنگي پس از نبرد، خواست به فرات برود و آب بنوشد که شمر مانع شد و گفت: اي حسين، از اين آب نخواهي نوشيد تا ازتشنگي بميري «و الله لا تذوقه او تموت عطشا». (5) تشنگي امام حسين «ع » و شهداي کربلا، چنان داغي بر دل عاشقانش نهاده که با هر نوشيدن آب گوارا، او را ياد مي کنند، در راه امام حسين، به آبرساني و سقايي و نذر شربت و ساختن آب انبار مي پردازند و با هر عطشي کربلا و عاشورا در ذهنشان تداعي مي کند، گويا بين آب و عطش و کربلا پيوند خورده است.
بر لب دريا، لب دريا دلان خشکيده است         از عطش دلها کباب است و زبان خشکيده است
کربلا بستان عشق است و شهامت، اي دريغ          کز سموم تشنگي، اين بوستان خشکيده است
سوز بي آبي اثر کرده است بر اهل حرم        هر طرف بيني لب پير و جوان خشکيده است (6) .پاورقي(1) محتشم کاشاني.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 41، عوالم (امام حسين)، ص 284.
(3) مقتل الحسين، مقرم، ص 246.
(4) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 275.
(5) بحار الانوار، ج 45، ص 51.
(6) از: قادر طهماسبي (فريد).عطشان از القاب سيد الشهدا، که تشنه در کربلا به شهادت رسيد.اين تعبير در روايات، تواريخ و زيارتنامه ها درباره آن امام آمده است.از جمله در حديث امام باقر «ع » است: «ان الحسين... قتل مظلوما مکروبا عطشانا». (1) امام سجاد «ع » نيز که براي ياري بني اسد در دفن پيکر امام حسين و شهدا آمد، پس از دفن امام تشنه کام، بر روي قبر او نوشت: «هذا قبرالحسين بن علي بن ابي طالب الذي قتلوه عطشانا غريبا.» (2) همين تشنگي و شهادت جانسوز او و ياران و فرزندانش، قوي ترين عامل تحريک عواطف و همدل ساختن انسانهاي با وجدان با عاشورائيان بوده است.پاورقي(1) کامل الزيارات، ص 168.
(2) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 325.عطية بن سعد بن جناده ي عوفي غلام جابر بن عبدالله انصاري و از شيعيان بزرگوار بود. عطيه و مولايش پس از شهادت امام حسين عليه السلام در اولين اربعين به زيارت کربلا آمدند.
نام عطيه، همواره در کنار نام جابر بن عبدالله انصاري مطرح مي شود که با هم پس از شهادت امام حسين عليه السلام در اربعين اول به زيارت قبر آن حضرت آمدند و چون جابر نابينا شده بود، عطيه او را در اين زيارت همراهي مي کرد. بنا به برخي نقلها، هنگام بازگشت اهل بيت از سفر شام، در کربلا با جابر و عطيه برخورد کردند. عطية بن سعد بن جناده ي عوفي، از رجال علم و حديث شيعه بود.
وي در زمان خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام در کوفه به دنيا آمد. نام عطيه، به پيشنهاد آن حضرت بر وي نهاده شد. او از راويان موثق شيعه بود که حتي در کتب رجال اهل سنت هم توثيق شده است. وي به جرم تشيع و هواداري علي عليه السلام از سوي حجاج بن يوسف تحت تعقيب بود و به فارس گريخت. به دستور حجاج، او را گرفتند و چون حاضر نشد علي عليه السلام را لعن کند، چهارصد تازيانه بر بدنش زدند و موي سر و ريش او را تراشيدند. از آن پس به خراسان رفت و پس از مدتي به کوفه بازگشت. در کوفه بود تا در سال 111 هجري درگذشت.عطيه نام عطيه، همواره در کنار نام جابر بن عبدالله انصاري مطرح مي شود که با هم پس ازشهادت امام حسين «ع » در اربعين اول به زيارت قبر آن حضرت آمدند و چون جابر نابينا شده بود، عطيه او را در اين زيارت همراهي مي کرد.بنا به برخي نقلها، هنگام بازگشت اهل بيت از سفر شام، در کربلا با جابر و عطيه برخورد کردند.عطية بن سعد بن جناده عوفي، از رجال علم و حديث شيعه بود.وي در زمان خلافت امير المؤمنين «ع » در کوفه به دنيا آمد.نام عطيه، به پيشنهاد آن حضرت بر وي نهاده شد.او از راويان موثق شيعه بود که حتي در کتب رجالي اهل سنت هم توثيق شده است.وي به جرم تشيع و هواداري علي «ع » از سوي حجاج بن يوسف تحت تعقيب بود و به فارس گريخت.به دستور حجاج، او را گرفتند و چون حاضر نشد علي عليه السلام را لعن کند، چهار صد تازيانه بر بدنش زدند و موي سر و ريش او را تراشيدند. از آن پس به خراسان رفت و پس از مدتي به کوفه بازگشت.در کوفه بود تا در سال 111 هجري در گذشت. (1) .پاورقي(1) معارف و معاريف، ج 4، ص 1567.عظيمة بلواها نشانه ي پايداري در سخيتها. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.عفيف بن زهير وي از روايتگران وقايع عاشوراست. از وي، شهادت «برير» روايت شده و از کساني است که شاهد شهادت پيشواي شهيدان بود.
او در گزارش خويش از جمله در مورد شخصيت «برير» آن مرد ايمان و جهاد مي گويد: «برير» پيش از رويداد جانسوز کربلا در مسجد جامع کوفه بر اين سياهکاراني که به دستور رژيم اموي به جنگ جسين عليه السلام برخاسته بودند، قرآن تلاوت مي کرد و درس قرآن مي داد.عقاب پرنده معروف قوي پنجه و تيز پرواز و شکاري که از نيروي بسيار برخوردار است. مجازا به اسبهاي تيز تک و چابک هم گفته شده که در مسابقات و شکار، سريعا به هدف مي رسد. (1) در ادبيات مرثيه، اسبي که علي اکبر «ع » بر آن مي نشست، «عقاب » خوانده شده است و گويند که پيش از او، از آن حسين بن علي «ع » بود، چون ذو الجناح زير پاي آن حضرت قرار گرفت، عقاب را به علي اکبر داد و در عاشورا علي اکبر را بر آن نشاند:
«فوضع علي مفرقه مغفرا فولاديا و قلده سيفا مصريا و ارکبه العقاب براقا ثانويا» (2) به نقلي در شب عاشورا نيز علي اکبر سوار بر آن شد و از فرات، آب به خيمه ها آورد. (3) نوشته اند: عقاب، اسبي بود که سيف بن ذي يزن براي رسول خدا هديه فرستاد و آن هنگام، حضرت رسول «ص » پنجساله بود.عمر طولاني کرد و اين از خصايص پيامبر بود که بر پشت هراسب پيري مي نشست، جوان مي شد.علي «ع » و امام مجتبي و سيد الشهدا هم بر آن اسب سوار شده بودند و ظهر عاشورا نيز شبه پيغمبر، علي اکبر بر آن نشست و به ميدان رفت. پس از مجروح شدن علي اکبر، اسب مي خواست او را به خيمه ها بياورد، ولي بسبب لشکر بسيار در ميدان، پيکر مجروح علي اکبر را به سمت سپاه کوفه برد، (فاحتمله الي العسکر) و اين بود که علي اکبر را قطعه قطعه کردند. (4) .
چه اسبي به پرواز شاهين مرو         به رفتار کبک و به رقص تذرو
رکش گرم و مو نرم، ستخوان درشت        همايون برو يال و فرخنده پشتپاورقي(1) اساس البلاغه، زمخشري، لغت نامه دهخدا.
(2) رياض القدس، صدر الدين واعظ قزويني، ج 2، ص 21.
(3) همان، ج 1،، ص 264.
(4) همان، ج 2، ص 38.عقبة بن ابي العيزار وي از روايتگران وقايع عاشوراست. او، در سخنراني پرشور و پرمحتوا از پيشواي شهيدان حضرت امام حسين عليه السلام روايت مي کند، که يکي را در نقطه اي به نام «بيضه» ايراد فرمود، و ديگري را در «ذي حسم».
و نيز سخنان «زهير بن قين» در پاسخ حسين عليه السلام و اشعار آن حضرت و اشعار «طرماح بن عدي» را؛ گويي نامبرده از ياران «حر» بود و نجات يافت و در کتابهاي رجالي ما ياد و نامي از او نيست.
در «لسان الميزان» از او ياد شده و آمده است که روايت او معتبر است و يادآوري شده که «ابن حبان» نيز او را در شمار راويان و گزارشگران قابل اعتماد آورده است.
و اينان نيز چهار تن از کساني هستند که با رويدادها نزديک و به نوعي دست اندرکار بودند و به گونه اي که به نظر مي رسد «ابومخنف» اخبار اين چهار تن را به طور مستقيم بدون واسطه دريافت داشته است.عقبة بن الصلت بن مالك جهني از صلحا و ابرار و از شيعيان اهل بيت. از قبيله جهنيه اطراف مدينه... در سفر کربلا به امام حسين عليه السلام ملحق گرديد و همچنان ملازم امام بود تا روز عاشورا پس از نبرد سخت با دشمن به شهادت رسيد.عقبة بن بشير وي از روايتگران وقايع عاشوراست. نامبرده از پنجمين امام نور حضرت باقر عليه السلام، شهادت کودک شيرخوار حسين عليه السلام را روايت مي کند.
«کشي»، رجال شناسان نامي ضمن آوردن نام او مي گويد: وي از امام محمد باقر اجازه خواست تا از سوي حکومت وقت سخنگو و کارگزار قبيله ي خود باشد، اما آن حضرت به او اجازه نداد و در همانجا هم جريان شهادت کودک
شيرخوار را از او روايت مي کند.
شيخ در «رجال» خود او را در رديف ياران امام چهارم و پنجم بر شمرده و در تاريخ طبري در مورد ياران مختار مرثيه اي از او موجود است که به وسيله آن براي آنان مرثيه سرايي نموده است.عقبة بن سمعان او از شهيدان و از روايتگران وقايع عاشوراست. اين مرد از خدمتگزاران بيت رفيع امامت است و «ابومخنف» خبر فرود سالار شايستگان در کربلا و نامه ي «ابن زياد» به «حر» را با يک واسطه از او روايت مي کند.
نامبرده جريان حرکت سالار شهيدان از مدينه، ديدارش با عبدالله بن مطيع، فرودش در مکه، دو سخن «ابن عباس و «ابن زبير» به آن حضرت به هنگام حرکت از مکه، خبر فرستاده ي فرماندار آن روز مکه، براي بازگرداندن پيشواي آزاد مردان به مکه، سخن مشهور حضرت علي اکبر عليه السلام به آن حضرت در «قصر بني مقاتل»، فرود کاروان نور در کربلا، رسيدن نامه ابن زياد به حر، آمدن عمر سعد به کربلا، و سخنان و پيشنهادهاي امام حسين عليه السلام به «ابن سعد» فرمانده سپاه اموي را، روايت مي کند.
لازم به يادآوري است که اين مرد همه ي اين رويدادها را از «حارث بن کعب» آورده است. نام او در زيارت رجبيه آمده است: السلام علي عقبة بن سمعان...
ابن اثير در الکامل ضمن شرح کربلا و عاشورا از عقبه بن سمعان نقل مي کند که مي گويد: من با امام حسين عليه السلام از مدينه تا مکه و از مکه تا کربلا بودم و همه خطابه ها و کلماتش را شنيدم نه در آن اظهار عجز بود و نه تحمل ذلت يا بيعت با يزيد. فقط مي فرمود: دعوني لا ذهب في هذه الارض العريضه تنظر بما يسير امر الناس - يعني بگذاريد که من در اين وسعت پهناور زمين بروم تا ببينم کار به کجا مي کشد - و مي فرمود: به خدا قسم نه چون ذليلان به شما تسليم مي شوم و نه چون بردگان فرار مي کنم... عقبة بن سمعان همان است که در
ذوحسم به امر امام خورجين نامه هاي اهل کوفه و عراق را درآورد و به حر بن يزيد و سپاهش نشان مي داد... سرانجام عقبه نيز پس از پيکار با دشمن در عاشوراي حسيني به شهادت رسيد.عقبة بن عمرو السهمي او از طايفه ي بني سهم بن عوف بن غالب بود. گفته اند که عقبه نخستين کسي است که در رثاي عاشوراييان شعر سروده است. او در اواخر قرن اول هجري به کربلا رفت، نزديک قبر امام حسين عليه السلام ايستاده و اين مرثيه را گفت:
مررت علي قبر الحسين بکربلا          ففاض عليه من دموعي غزيرها
و لا برح الوفاد زوار قبره             يفوح عليهم مسکها و عبيرها
در کربلا بر قبر حسين عليه السلام گذشتم و اشک فراواني از ديدگانم فروريخت.
آنجا که رايحه ي مشک و عبير بر شامه ي زايرانش هميشه مي وزد.عقبه به معناي کوه دراز.نام يکي از منازل راه کوفه، که امام حسين «ع » در آنجا فرود آمد.در همانجا با پير مردي به نام عمر بن لوذان برخورد و اوضاع کوفه را پرسيد.وي مي کوشيد امام را از رفتن به طرف نيزه ها و شمشيرها باز دارد.امام راه خويش را به سوي کربلا ادامه داد. (1) .پاورقي(1) الحسين في طريقه الي الشهاده، ص 90.عقبه ي اسدي وي از شعراي دوره ي اموي بود. عقبه ي اسدي در رابطه با قتل عام (7-6) هزار نفري اسراي مصعب بن زبير (که عمدتا از نيروهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي بودند)، اشعاري سروده است. که ترجمه آن چنين است:
با وجود پيمان محکم شش هزار نفر دست بسته کشته شدند.
تعهد حبطي (يعني عباد حبطي) را پلي کرديد که براي عابران ساخته شده بود در صبحگاهان، آنان را خواستيد و فريبشان داديد آنان نخستين خائنان نبودند گفته بودم؛ اما گوش ندادند که در
کوچه ها با شمشير کشيده نبرد کنند.عقر روستايي مستحکم و داراي برج و بار و در نزديکيهاي کربلا بود.امام حسين «ع » چون در راه سفر به کوفه به آن روستا رسيد، از نامش پرسيد، گفتند: عقر.پرسيد: اين منطقه چه نام دارد؟ گفتند: کربلا.چون خواست از منطقه خارج شود، جلويش را گرفتند و در همانجا ماند، تا حادثه عاشورا پيش آمد. (1) در همان روستا بود که زهير بن قين به آن حضرت پيشنهاد کرد به آن ده رفته، آنجا را سنگر دفاعي خود قرار دهند، اما امام موافقت نکرد.پاورقي(1) موسوعة العتبات المقدسه، ج 8، ص 38، (به نقل از معجم البلدان).عقيل بن ابيطالب برادر اميرالمؤمنين، علي بن ابيطالب عليه السلام، و پدر مسلم و جعفر بن عقيل بود.
مسلم بن عقيل فرستاده ويژه ي امام حسين عليه السلام به سوي مردم کوفه بود که توسط ابن زياد به شهادت رسيد.
جعفر که 19 سال سن داشت، در روز عاشورا به فيض شهادت نايل گرديد.
پس از شهادت حضرت فاطمه ي زهرا سلام الله عليها، حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام برادر گرامي خويش، جناب «عقيل بن ابيطالب» را که آشنا به انساب عرب بود، فراخواند و از او خواست برايش همسري از تبار دلاوران برگزيند تا پسر دليري براي مولا به ارمغان آورد که سالار شهيدان حسين بن علي عليه السلام را در کربلا ياري کند. عقيل، ام البنين کلابيه عليهاالسلام را براي حضرت علي عليه السلام برگزيد که قبيله و خاندانش، بني کلاب، در شجاعت بي مانند بودند. اينان همانانند که عقيل به اميرالمؤمنين عليه السلام
عرض کرد: در ميان عرب از پدرانش شجاعتر و قهرمانتر يافت نشود.عقيلة الطالبيين بانوي بزرگ خاندان ابوطالب. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.عقيلة القريش بزرگترين بانوي قريش. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليها.عقيلة النبوه بانوي خاندان رسالت، از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.عقيلة النساء خردمندترين زن در ميان زنان. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.عقيلة الوحي بانوي خاندان وحي و رسالت. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.عقيلة خدرالرسالة بانوي حريم رسالت. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.علامت از ابزار و وسايل عزاداري امام حسين «ع » که در هيئتها و دسته هاي مذهبي به کار گرفته مي شود.علامت به معناي نشانه است.اين علامتها هم نشانه هاي گروههاي عزادار محسوب مي شده است و کساني هم که آن را حمل مي کردند، «علامت کش » بودند، يعني علم بردار.به نوشته دهخدا: «صليب مانندي که بر چوب يا آهن افقي آن از سوي پايين شالهاي ترمه آويزند و از سوي زبر لاله و تنديسهايي از مرغ و جز آن نصب کنند و درميان زبانه اي از فلز طويل دارد و بر نوک آن فلز پر يا گلوله اي از شيشه الوارن نصب کنندو اين زبانه هاي فلزي که به «تيغ » مشهور است، سه يا پنج باشد و در مراسم عزاداري محرم پيشاپيش دسته ها به حرکت آرند». (1) «شيئي است فلزي و کار صنعتگران اصفهان که قدمت آن به عهد سلاطين صفوي مي رسد، داراي تعدادي زبانه، گنبد، گلدان و طاووس بوده و آن را با شالهاي سبز و سياه و قهوه اي و پر طاووس و سکه هاي نقره و شمشير و قمه و خنجر زينب مي کنند و در آخر دسته ها به حرکت در مي آورند... عده اي از جوانان هم نذر مي کنند که همه ساله بايد در بردن علمات، سهم داشته باشند». (2) به آن علمات هم مي گويند.شباهت آن به صليب، مي رساند که پس از ارتباط ايران با اروپاييها در عصر قاجار، از آيينهاي مذهبي مسيحيت اقتباس شده است.به هرحال، نمودها و مظاهري است که گاهي عزاداران را از محتوا و اصل عزاداري و اقامه شعائر ديني باز مي دارد.پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) تاريخ تکايا و عزاداري قم، ص 214.علامه كمپاني آيت الله محمد حسين غروي اصفهاني معروف به علامه ي کمپاني از بزرگترين مجتهدين عصر خود و داراي تأليفات گرانبهايي است. او مجتهدي فيلسوف و شاعر و اهل تقوا و تهجد بود و به سال 1296 ه.ق. متولد شده و در سال 1361 ه.ق. در نجف اشرف درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.علقم علقم يا علقمه، نام نهري است از فرات، که عباس بن علي «ع » در روز عاشورا، کنار آن به شهادت رسيد.نيز به معناي تلخي است، و هر درخت تلخ و آب بسيار سخت را هم علقم گويند، حنظل. در ادبيات عاشورا، بيشتر در پيوند با عطش و عباس و دستهاي قطع شده اباالفضل «ع » مطرح مي شود.
از چشم سپيده خواب را مي بردند            از چشمه ي گل، گلاب را مي بردند
بر شانه ي خود فرشتگان آهسته           از علقمه، روح آب را مي بردند (1) .پاورقي(1) محمد حسين کاظم زاده.علم كش کسي که در دسته هاي عزاداري، نشان مخصوص هر هيئت را حمل مي کند، علامت کش.علم، علمات پرچم، رايت، بيرق، نشان لشکر، آنچه به سر نيزه بندند، درفش.در اصطلاح عزاداري حسيني، نام علم و علامت خاصي است که هر هيئت و دسته، ويژه خود دارد و آن را از دسته هاي ديگر متمايز مي سازد. «نخل، چوب بسيار بلند همچون درخت تبريزي متوسط که در تعزيه خواني پيشاپيش دسته ها برند و بر سر آن، گاه شکل پنجه اي از فلز باشد و گاه پارچه سياه بر آن بپوشانند.» (1) .
گر چه سردار علم در خون نشست           دستهايت روي رايت مانده است. (2) .
در ميدان کربلا نيز، علمدار لشکر امام حسين «ع »، حضرت اباالفضل بود.از شعار عربهاي عراقي عزادار نيز اين است: «رفع الله راية العباس »، پرچم عباس، افراشته باد.پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) عزيز الله زيادي.علمدار از لقبهاي قمر بني هاشم است که در کربلا، پرچم لشکر امام بر دوش او بود.نقش علمدار در ميدان نبرد، مهم بود و عامل حفظ انسجام نيروهاي سپاه محسوب مي شد.روز عاشورا، امام حسين «ع » ياران اندک خود را به سه جناح چپ و راست و قلب تقسيم کرد وبراي هر يک فرماندهي برگزيد و پرچم را به دست برادرش عباس داد. (1) .
روز عاشورا نيز چون عباس «ع » خدمت امام آمد و از او اذن ميدان طلبيد، امام گريست و ابتدا اجازه نداد و فرمود: تو علمدار مني، اگر تو بروي و کشته شوي، سپاه من از هم مي پاشد: «يا اخي انت صاحب لوائي و اذا مضيت تفرق عسکري ». (2) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 5 و 39.
(2) معالي السبطين، ج 1، ص 441.علي اصغر يکي از فرزندان امام حسين «ع » که شير خوار بود و از تشنگي، روز عاشورا بي تاب شده بود.امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، کسي جز اين کودک نمانده است.نمي بينيد که چگونه از تشنگي بي تاب است؟در «نفس المهموم » آمده است که فرمود: «ان لم ترحموني فارحموا هذا الطفل » در حال گفتگو بود که تيري از کمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم علي اصغر را دريد.امام حسين «ع » خون گلوي او را گرفت وبه آسمان پاشيد. (1) در کتابهاي مقتل، هم از «علي اصغر» ياد شده، هم از طفل رضيع (کودک شيرخوار) و در اينکه دو کودک بوده يا هر دو يکي است، اختلاف است.
در زيارت ناحيه مقدسه، درباره اين کودک شهيد، آمده است: «السلام علي عبدالله بن الحسين، الطفل الرضيع، المرمي الصريع، المشحط دما، المصعد دمه في السماء، المذبوح بالسهم في حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن کاهل الاسدي ». (2) و در يکي از زيارتنامه هاي عاشورا آمده است: «و علي ولدک علي الاصغر الذي فجعت به » از اين کودک، با عنوانهاي شيرخواره، ششماهه، باب الحوايج، طفل رضيع و... ياد مي شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمي است که در ارتباط با او آورده مي شود.
طفل ششماهه تبسم نکند، پس چه کند           آنکه بر مرگ زند خنده، علي اصغر توست
«علي اصغر، يعني درخشانترين چهره کربلا، بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين زاويه شهادت... چشم تاريخ، هيچ وزنه اي را در تاريخ شهادت، به چنين سنگيني نديده است.» (3) علي اصغر را «باب الحوائج » مي دانند، گر چه طفل رضيع و کودک کوچک است، اما مقامش نزد خدا والاست.
در گلخانه ي شهادت را         مي گشايد کليد کوچک ماعلي اصغر در مدينه متولد شد و مشهور است که هنگام شهادت صلي الله عليه و آله و سلم ماهه بود. مادرش رباب امرء القيس بن عدي اوس بن جابر بن کعب بن عليم بن جناب بن کلب است. و تنها خواهر علي اصغر حضرت سکينه مي باشد. نام حضرت سکينه، امينه بوده است.
امرء القيس بن عدي غير از امرء القيس بن حجر کندي شاعر معروف جاهليت است. که او هشتاد سال قبل از بعثت از دنيا رفته بود.
مشهور است امرء القيس بن عدي سه دختر به نامهاي «محياة»، «سلمي»، «رباب» داشت که اولي را به عقد حضرت امام علي عليه السلام، دومي را به عقد حضرت امام حسن عليه السلام و سومي را به عقد حضرت امام حسين عليه السلام درآورد.
در نام اين شهيد کوچک اختلاف است. برخي او را «علي» برخي ديگر «عبدالله» معرفي کرده اند. اين اختلاف را مي توان به دو صورت حل کرد:
1- در روايات از امامان معصوم نقل شده است که «هر فرزندي که از ما متولد مي شود تا روز هفتم اگر پسر باشد نامش «محمد» يا «علي» است، و اگر دختر باشد نامش «فاطمه» است، پس از روز هفتم هر نامي که مي خواهيد بر او مي گذاريم» با توجه به اين، ممکن است نام شهيد در ابتدا علي بوده و از روز هفتم به بعد نامش را «عبدالله» گذاشته اند.
2- چنانچه برخي از مقاتل هم ذکر کرده اند ممکن است در کربلا دو کودک از امام حسين عليه السلام شهيد شده باشند، که يکي «عبدالله» و ديگري «علي» باشد.
آنگاه که حضرت امام حسين عليه السلام تنها مانده و تمام ياران و فرزندان و خويشانش شهيد شدند، خود به سوي ميدان رفت و فرياد زد.
هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم»؛ «آيا کسي هست که دشمن را از حرم رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم براند؟ آيا خدا پرستي هست که درباره ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرس و ياري دهنده اي هست که ما را ياري کند؟ اي مردم! براي چه خون مرا حلال مي دانيد؟ آيا من پسر پيامبر شما نيستم؟ آيا سخن جدم درباره ي من و برادرم حسن عليه السلام نشنيده ايد که فرمود: «هذان سيدا شباب اهل الجنه» اين دو
سرور جوانان اهل بهشتند».
ناگهان صداي گريه و ناله از خيمه ها بلند شد. امام عليه السلام براي وداع دوباره به سوي خيمه ها آمد. صداي علي اصغر را شنيد که از تشنگي گريه مي کرد. به حضرت زينب عليهاالسلام فرمود: آن کودک را به من بده تا با او وداع کنم. سپس او را در بغل گرفت و بوسيد. و به سوي دشمنان آمد و فرياد زد: اگر به من رحم نمي کنيد به اين نوزاد ترحم کنيد. ناگهان حرملة بن کاهل اسدي - لعنت الله عليه - تيري به سوي علي اصغر پرتاب کرد که بر گلوي او نشست و او را به شهادت رساند. امام عليه السلام کودک را به خواهرش داد و مشت خود را از خون علي اصغر پر کرد و به سوي آسمان افکند و فرمود:
«هون علي ما نزل بي انه بعين الله»؛ «آنچه بر من آمد بسي آسان است، چرا که در پيش چشم خداست». و امام همچنان مي گريست و مي گفت:
خدايا ميان ما و اين مردمي که ما را خواندند تا ياريمان کنند ولي ما را کشتند، حکم کن!».
ناگهان ندايي از آسمان به گوش رسيد: اي حسين! او را رها کن که در بهشت براي او دايه اي معين است. امام عليه السلام بر پيکر نوزادش نماز گذارد و با شمشير زمين را کند و او را دفن کرد.
خون پاک حضرت علي اصغر عليه السلام نقش زيادي در ايجاد چنين عظمت بي همتايي داشته است، زيرا کشتن کودک شيرخوار، نهايت قساوت و بي ديني و اوج مظلوميت مقتولين را مي رساند. و مي گويند مظلوم ترين افراد همين کودک بوده است، چون قادر به هيچ گونه دفاعي از خود نبود.
و همچين شهادت او اوج تنهايي و غربت حضرت اباعبدالله را مي رساند؛ امام عليه السلام بعد از شهادت کودک شيرخوارش، بنا به نقل ابوالفرج اصفهاني «فجعل الحسين يأخذ الدم من نحره و لبته فيرمي به الي السماء فما يرجع منه شي و يقول: اللهم الا يکون اهون عليک من فصيل (ناقة صالح)»؛ امام خون را از زير گلو و قسمت جلوي گردن علي اصغر مي گرفت و به آسمان مي پاشيد و قطره اي از آن خون برنمي گشت و عرض مي کرد خدايا مظلوميت علي اصغرم کمتر از مظلوميت بچه شتر ناقه صالح نيست، همان طوري که از قاتلين فصيل انتقام گرفتي از اينها هم انتقام بگير.
حضرت علي بن الحسين (علي اصغر) عليه السلام يکي از فرزندان امام حسين بود اين طفل شيرخوار در روز عاشورا از تشنگي بي تاب شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، کسي جز اين کودک نمانده است. نمي بينيد که چگونه از تشنگي بي تاب است؟ در «نفس المهموم» آمده است که فرمود: «ان لم ترحموني فارحموا هذا الطفل» در حال گفتگو بود که تيري از کمان حرمله و گوش تا گوش حلقوم علي اصغر را دريد. امام حسين عليه السلام خون گلوي او را گرفت و به آسمان پاشيد.
در زيارت ناحيه ي مقدسه، درباره ي اين کودک شهيد آمده است:«السلام علي عبدالله بن الحسين، الطفل الرضيع، المرمي الصريع، المشحط دما، المصعد دمه في السماء، المذبوح بالسهم في حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن کاهل الاسدي».پاورقي(1) معالي السبطين، ج 1، ص 423.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 66.
(3) اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، شهيد پاک نژاد، ج 2، ص 42.علي اكبر فرزند بزرگ سيد الشهدا و شبيه پيامبر که روز عاشورا فداي دين شد.مادر علي اکبر، ليلا دختر ابي مره بود.در کربلا حدود 25 سال داشت.سن او را 18 سال و 20 سال هم گفته اند.او اولين شهيد عاشورا از بني هاشم بود. (1) علي اکبر شباهت بسياري به پيامبر داشت، هم در خلقت، هم در اخلاق و هم در گفتار.به همين جهت روز عاشورا وقتي اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيکار شد، امام حسين «ع » چهره به آسمان گرفت و گفت: «اللهم اشهد علي هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولک محمد خلقا و خلقا و منطقا و کنا اذا اشتقنا الي رؤية نبيک نظرنا اليه...» (2) .
شجاعت و دلاوري علي اکبر و رزم آوري و بصيرت ديني و سياسي او، در سفر کربلا بويژه در روز عاشورا تجلي کرد.سخنان، فداکاريها و رجزهايش دليل آن است.وقتي امام حسين از منزلگاه «قصر بني مقاتل » گذشت، روي اسب چشمان او را خوابي ربود و پس از بيداري «انا لله و انا اليه راجعون » گفت و سه بار اين جمله و حمد الهي را تکرار کرد.علي اکبر وقتي سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد، حضرت فرمود: در خواب ديدم سواري مي گويد اين کاروان به سوي مرگ مي رود.پرسيد: مگر ما بر حق نيستيم؟ فرمود: چرا. گفت: «فاننا اذا لا نبالي ان نموت محقين» پس باکي از مرگ در راه حق نداريم! (3) روز عاشورا نيز پس از شهادت ياران امام، اولين کسي که اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداي دين کند او بود.گر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت و بر امام بسيار سخت بود، ولي از ايثار و روحيه جانبازي او جز اين انتظار نبود.وقتي به ميدان مي رفت، امام حسين «ع » در سخناني سوزناک به آستان الهي، آن قوم ناجوانمرد را که دعوت کردند ولي تيغ به رويشان کشيدند، نفرين کرد.
علي اکبر چندين بار به ميدان رفت و رزمهاي شجاعانه اي با انبوه سپاه دشمن نمود. هنگام جنگ، اين رجز را مي خواند که نشان دهنده روح بلند و درک عميق اوست:
انا علي بن الحسين بن علي      نحن و رب البيت اولي بالنبي
تالله لا يحکم فينا ابن الدعي           اضرب بالسيف احامي عن ابي      ضرب غلام هاشمي عربي (4) .
پيکار سخت، او را تشنه تر ساخت.به خيمه آمد.بي آنکه آبي بتواند بنوشد، با همان تشنگي و جراحت دوباره به ميدان رفت و جنگيد تا به شهادت رسيد.قاتل او مرة بن منقذ عبدي بود. پيکر علي اکبر با شمشيرهاي دشمن قطعه قطعه شد.وقتي امام بر بالين او رسيد که جان باخته بود.صورت بر چهره خونين علي اکبر نهاد و دشمن را باز هم نفرين کرد: «قتل الله قوما قتلوک...» و تکرار مي کرد که: «علي الدنيا بعدک العفا».و جوانان هاشمي را طلبيد تا پيکر او را به خيمه گاه حمل کنند. (5) علي اکبر، نزديکترين شهيدي است که با حسين «ع » دفن شده است.مدفن او پايين پاي ابا عبدالله الحسين «ع » قرار دارد و به اين خاطر ضريح امام، شش گوشه دارد. (6) .علي اكبر آن جناب که بزرگترين فرزند حضرت امام حسين عليه السلام است، در اوايل خلافت عثمان متولد شد، مادرش ليلي دختر ابي مره بن عروة بن مسعود ثقفي مي باشد.
عروة بن مسعود يکي از چهار نفري است که در اسلام آنان را مهمتر عرب مي شمردند. او همچنين يکي از دو مردي است که مورد اشاره ي اين آيه ي قرآن است: «و قالوا لولا انزل هذا القرآن علي رجل من القريتين عظيم» «به او گفتند: چرا اين قرآن بر مردي بزرگ (از آن) دو شهر فرودنيامده است؟»
يکي از آن دو مرد بزرگ در يکي از اين دو شهر عروة بن مسعود بود.
عروة در سال هشتم يا نهم هجرت مسلمان شد، و به دستور پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به شهر خود بازگشت و قوم خويش را به اسلام فراخواند. او هنگامي که اذان مي گفت بر اثر تير يکي از دشمنان کشته شد. وقتي که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم خبر فوت او را شنيد فرمود: مثل عروه مثل آن رسولي است که خداوند در سوره يس از او ياد کرده است، همان کسي که قوم خود را به سوي خدا فراخواند و قومش او را کشتند.
کنيه حضرت علي اکبر عليه السلام ابوالحسن، و در حادثه کربلا، بيست و هفت ساله بود. او ظاهرا از امام سجاد عليه السلام بزرگتر بود. و اين احتمال را سخن حضرت امام زين العابدين عليه السلام در مجلس يزيد تأييد مي کند:
«و کان لي اخ اکبر مني سمي عليا فقتلوه: برادري داشتم بزرگتر از خودم، به نام علي که او را کشتند».
آن حضرت با دختري از نوادگان «ام ولد» ازدواج کرده ولي فرزندي نداشت، شايد هم فرزندي به نام حسن داشته که کنيه اش ابوالحسن بوده و مرحوم مقرم نيز در «مقتل» اين احتمال را تقويت مي کند آن حضرت اولين شهيد از بني هاشم بود: چون در زيارت ناحيه مقدسه آمده است که:
السلام عليک يا اول قتيل من نسل خير سليل من سلالة ابراهيم الخليل».
آن حضرت در تمام نيکي ها و خوبي ها معروف بود و شبيه ترين مردم به جدش حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود، بخصوص صدايش و چهره اش و اخلاقش؛ آن گونه بود که هرگاه مردم آرزوي ديدن چهره ي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و شنيدن صدايش را داشتند به حضرت علي اکبر عليه السلام نگاه مي کردند. او جواني خوش چهره، زيبا، باوقار، شجاع، سخاوتمند و در عين حال خويشتن دار بود. در مسايل ديني عالم و در سخن گفتن فصيح بود و از جدش حضرت امام علي عليه السلام حديث نقل مي کرد. و اين همه را در مکتب عمويش حضرت امام
حسن عليه السلام و پدرش حضرت سيدالشهداء آموخته بود. شخصيت بي نظير او بدان پايه بود که دشمني چون معاويه او را شايسته ترين شخص براي خلافت مي دانست.و مرحوم تنکابني از ابن ادريس نقل مي کند که حضرت علي عليه السلام درباره ي او فرمود:
لم تر عين نظرت مثله        من محتف يمشي و لا ناعل
هرگز چشمي که به علي اکبر نگاه کرد، مثل او را نديد - چه کسي پا بر راه مي رود و چه کسي که با کفش (اغنيا و فقرا).
بنابر روايت لهوف علي اکبر عليه السلام از پدر بزرگوارش اجازه رفتن به جهاد خواست، امام به او اجازه داد. سپس با نگاهي نااميد از زنده ماندش رو به او کرده و گريست. آنگاه با انگشت سبابه اش به سوي آسمان اشاره کرد و گفت:
«خداوندا! بر اين گروه شاهد باش همانا پسري براي جنگ به سوي آنان رفت که شبيه ترين مردم به پيامبر تو بود، آنگونه که هر گاه مشتاق ديدار پيامبر مي شديم به چهره او نگاه مي کرديم. پروردگارا برکات زمين را از اين گروه بازدار. نعمت آب را از ايشان بگير و فرمانروايان را هرگز از اينان خشنود مگردان؛ که اينان دعوتمان کردند که ياريمان کنند. اما به ما ستم کردند و با ما جنگيدند».
پس از آن، امام عليه السلام رو به لشکر عمر سعد کرد و فرياد زد:
«اي عمر سعد! تو را چه مي شود؟ خدا نسب تو را قطع کند و کار تو را خجسته نسازد و پس از من کسي را بر تو چيره سازد که در بسترت سرت را از بدنت جدا کند، همچنان که تو نسب مرا قطع کردي و خويشي مرا با پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ناديده انگاشتي».
آنگاه اين آيه را تلاوت نمود:
«ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم».
«بدرستي که خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم (اسماعيل و اسحاق و پيغمبران از نسل ايشان) و خاندان عمران (موسي و هارون و فرزندان عمران بن يصهر بن قاهث بن لاوي بن يعقوب يا عيسي و مريم دختر عمران بن ماثان، که بين دو عمران 1800 سال فاصله بود) را بر جهانيان (مردم زمان خودشان) انتخاب کرده و برگزيده در حالي که آنان فرزنداني هستند برخي از نسل برخي، و خدا بر گفتار حق و باطل مردم شنوا و بر نجوا و کردارشان داناست».
همان طوري که قبلا گفتيم مرحوم بحراني براي امام حسين عليه السلام صد و نود و سه معجزه نقل کرده، از جمله استجابت نفرين امام عليه السلام در مورد عمر سعد مي باشد، که نسلش در نوه اش ابوبکر بن حفص بن عمر سعد منقطع شد. پس از سخنان امام عليه السلام حضرت علي اکبر حمله کرده و اين رجز را خواند:
انا علي بن الحسين بن علي       من عصبة جد ابيهم النبي
و الله لا يحکم فينا ابن الدعي       أطعنکم بالرمح حتي ينثني
اضربکم بالسيف أحمي عن أبي      ضرب غلام هاشمي علوي
«من علي فرزند حسين بن علي عليه السلام هستم - از گروهي که جدشان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است - به خدا سوگند که زنازاده بر ما حکومت نخواهد کرد آنچنان به شما نيزه مي زنم که خم شود - براي دفاع از پدرم ضربه ي شمشير را بر شما فرودمي آورم - ضربه اي از جوان هاشمي علوي.
در بعضي از منابع به جاي من عصبة جد ابيهم النبي، اين عبارت وارد شده است: نحن و بيت الله اولي بالنبي صلي الله عليه و آله و سلم؛ سوگند به کعبه که ما سزاوار به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم هستيم.
پس از اين رجز خواني چنان جنگيد که دشمن از کشته شدگان بسيارش به ستوه آمد. آن گونه که علي رغم تشنگي شديد و زخمهاي بسياري که بر تن داشت يکصد و بيست نفر از افراد دشمن را به هلاکت رساند. سپس به سوي پدر بزرگوارش برگشت و درخواست آب کرد.
امام عليه السلام گريه کنان فرمود: «پسرم بر محمد صلي الله عليه و آله و سلم و بر علي بن ابي طالب عليه السلام و بر من بسيار سخت است که خواسته اي داشته باشي و برآورده نسازند يا فريادرسي بجويي و به فرياد تو نرسند». سپس امام عليه السلام زبان او را مکيد و انگشتر خودش را به او داد و فرمود: اين را در دهانت نگه دار و به سوي جهاد با دشمن برگرد. اميدوارم شام نکني مگر اين که جدت جام «اوفي» را به تو بچشاند که پس از آن هرگز تشنه نشوي.
بنا به نقل بحار علي اکبر عليه السلام دوباره به ميدان برگشت و ديگر بار رجز خواند:
الحرب قد بانت لها الحقايق          و ظهرت من بعدها مصادق
و الله رب العرش لا نفارق          جموعکم او نغمد البوارق
«با جنگ حقايق آشکار مي شوند - آن گاه پس از جنگ، مصداقهاي آن حقايق نمايان مي گردد. سوگند به خدا؛ پروردگار عرش، تا شمشيرها در نيام نرود جمع تان را رها نمي کنيم».
به سبب جنگ حقايق آشکار مي شود يعني دروغگو از راستگو و يا شجاع از ترسو و يا حقيقت طلب از دنيا طلب جدا مي شود. مصاديق حق طلب از دنيا طلب به مرور روشن و حقيقت هر شخصي ظاهر مي شود. شايد مراد از «نغمد البوارق» به نيام رفتن شمشيرها و خاتمه جنگ باشد.
در حمله دوم، جنگ با شدت بشتري ادامه يافت بطوري که هشتاد نفر از دشمنان را به هلاکت رساند. تا اين که «منقذ بن مرة عبدي» فرياد زد: گناهان عرب بر گردن من باد اگر اين جوان از من بگذرد و پدرش را به عزايش ننشانم. سپس منتظر ماند تا آن که علي اکبر بار ديگر به سوي آنها رفت و حمله کرد در اين حال منقذ نيزه اي به او زد. و ديگران با شمشير به او هجوم آوردند. علي اکبر از شدت زخم به روي گردن اسب افتاد و اسب او در ميان لشکر دشمن به هر سو مي رفت و هر کس ضربه اي به او مي زد آنچنان که بدنش قطعه قطعه شد.
در آخرين لحظه هاي زندگي، پدرش را با صداي بلند صدا زد و گفت: پدر جان! اين جدم رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم است که شربتي از جام «اوفي» به من داد که از اين پس هرگز تشنه نمي شوم، و جدم از تو مي خواهد که به سوي او بشتابي که براي تو نيز جامي آماده کرده است که اکنون بنوشي.
بنا به نقل ناسخ امام حسين عليه السلام چون صداي فرزندش را شنيد، صيحه عظيم زد و فرمود: «خدا بکشد گروهي را که تو را کشتند، چه شگفت است از اين مردم که براي خداي رحمان و بر پيامبرش جرأت کردند و به رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بي احترامي نمودند. «و علي الدنيا بعدک العفا: بعد از تو خاک بر سر دنيا» انا لله و انا اليه راجعون. اي فرزند! از هم و غم دنيا راحت و آزادي شدي و به سوي «روح» و «ريحان» رفتي و پدرت همچنان در غم و اندوه باقي ماند، و چه زود است که او نيز به تو ملحق شود.
امام عليه السلام آن گاه خود را به بالين علي اکبر عليه السلام رساند، و او را به سينه اش چسباند، چهره ي مبارکش را بر چهره فرزند نهاد و کلماتي زير لب زمزمه کرد و پس از لحظاتي علي اکبر شهيد شد و امام عليه السلام جنازه اش را به خيمه آورد. ناگهان فريادي از ميان خيمه ها به گوش رسيد: يا ثمرة فؤاداه و يا قرة عيناه: اي ميوه دل و اي نور چشمانم! حضرت زينب عليه السلام از خيمه بيرون آمده و خود را بر روي جسد علي اکبر عليه السلام انداخت؛ اما امام حسين عليه السلام دست او را گرفت و به خيمه بازگرداند.
اما براساس نقل علامه مجلسي امام به جوانان فرمود: «برادرتان را به خيمه ببريد». و آنان او را از زمين برداشتند و به خيمه اي که جلوي ميدان جنگ بود، بردند.
در زيارتش آمده است:
«السلام عليک ايها الصديق و الشهيد المکرم و السيد المقدم الذي عاش سعيدا و مات شهيدا و ذهب فقيدا فلم تمتع من الدنيا الا بالعمل الصالح و لم تتشاغل الا بامتجر الرابح». «سلام بر تو اي علي اکبر راستگو، و اي شهيد گرامي و اي سرور پيشگام در جنگ که باسعادت زندگي کرد و با سعادت به شهادت رسيد، از دست رفته اي که در دنيا جز از کارهاي نيک بهره مند نگشت و جز به تجارتي سودمند مشغول نشد».
آن حضرت کسي بود که از جانبازي در راه اسلام باکي نداشت. مرحوم سماوي به نقل از ابومخنف و آن هم از عقبة بن سمعان (وي در حادثه کربلا حضور داشته و جزء سپاه امام عليه السلام بوده). مي نويسد بعد از حرکت از قصر بني مقاتل (يکي از منازل بين راه مکه و کربلا) حضرت امام حسين عليه السلام را خواب سبکي فراگرفت. پس از آن که بيدار شد، سه بار فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين».
حضرت علي اکبر عليه السلام از پدر پرسيد: «اي پدر! فدايت شوم چرا اين آيه را خواندي و حمد الهي به جاي آوردي؟» امام عليه السلام از مرگ خود و يارانش خبر داد. علي اکبر پرسيد: «آيا ما بر حق نيستيم؟» امام عليه السلام فرمود: «بلي ما بر حق هستيم.» علي اکبر گفت: «در اين صورت باکي از مرگ نيست.» و امام عليه السلام برايش از خداي تعالي پاداش خير طلبيد.
روزي معاويه رو به اصحاب کرد و گفت: امروز چه کسي سزاوارتر از همه ي مردم به خلافت اسلامي است؟ اطرافيان گفتند: احدي سزاوارتر از تو نيست. گفت: حق را کتمان نموديد. امروز زير آسمان کسي سزاوارتر از علي بن الحسين «علي اکبر» به خلافت نيست، زيرا جدش پيغمبر است و شجاعت را از بني هاشم و سخاوت را از بني اميه به ارث مي برد و در حسن صورت و ملاحت بيان سر آمد عصر خويش است.پاورقي(1) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 245 و مقاتل الطالبيين.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 43.
(3) اعيان الشيعه، ج 8، ص 206.
(4) همان، ص 207.
(5) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 248.
(6) از جمله براي شرح حال او ر.ک: «علي الاکبر» از عبد الرزاق الموسوي، چاپ 1368 قمري، نجف، 146 صفحه. علي الاسلام السلام سخني بود که سيد الشهدا «ع » پس از امتناع از بيعت با يزيد و بيرون آمدن از پيش والي مدينه فرمود.مروان، فرداي آن شب، امام حسين «ع » را ديد و به وي پيشنهاد کرد که با يزيد بيعت کند و آن را به نفع دين و دنياي امام دانست.حضرت در پاسخ او چنين گفت: «انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد و لقد سمعت جدي رسول الله «ص » يقول: الخلافة محرمة علي آل ابي سفيان ». (1) يعني بر اسلام، سلام باد، بايد فاتحه اسلام را خواند و با اسلام خدا حافظي کرد، آنگاه که والي مسلمانان کسي همچون يزيد باشد.از پيامبر خدا شنيدم که مي فرمود خلافت بر آل ابو سفيان حرام است.امام، با ادامه سلطه امويان بر مقدرات مسلمين و بازي با دين خدا، تباه شدن دستاوردهاي وحي را عيان مي ديد.با توجه به اينکه رسم عرب بر اين است که هنگام خدا حافظي و وداع هم سلام مي دهد، رابطه سخن فوق روشن مي گردد.پاورقي(1) لهوف، ص 11، سوگنامه آل محمد، ص 116 (به نقل از مثير الاحزان)، عوالم (امام حسين)، ص 175.علي اوسط پيشواي چهارم شيعه، حضرت سجاد، امام علي بن الحسين، زين العابدين «ع »، فرزند سيدالشهدا «ع » که در حادثه کربلا حضور داشت و بعلت بيماري در خيمه بستري بود و همراه با اهل بيت،پس از شهادت امام حسين «ع » به اسيري رفت و با حالتي دشوار و غمبار، که غل و زنجير به دست و گردن آن حضرت بسته بودند، به کوفه و از آنجا به شام برده شد.در کاخ يزيد هم خطبه بسيار مهمي ايراد کرد که چهره يزيد افشا شد و مردم شام نسبت به ماهيت حادثه کربلا آگاه شدند.امام سجاد «ع » در سال 38 هجري در مدينه به دنيا آمد.در حادثه کربلا حدود 24 سال داشت، پس از شهادت پدر نيز مدت 35 سال امامت کرد.مادرش شهربانو دختر يزدگرد بود.در حادثه کربلا آن حضرت ازدواج کرده و داراي فرزند بود و فرزند خردسالش امام باقر «ع » هم در کربلا بود. (1) .
نقش عمده آن حضرت در نهضت عاشورا، پيام رساني خون شهيدان کربلا و حفظ دستاوردهاي آن انقلاب خونين و اهداف پدر، از تباه شدن و تحريف گشتن بود.اين رسالت، در قالب ايراد خطبه ها توسط آن حضرت و عمه اش زينب «ع » انجام گرفت.
سخنان امام سجاد در بارگاه يزيد، چنان او را به خشم آورد که دستور کشتنش را داد، اما حضرت زينب، جان خود را سپر بلا قرار داد و نگذاشت.در دفن اجساد شهداي اهل بيت در کربلا، به ياري طايفه بني اسد آمد و پس از خاکسپاري پيکر سيد الشهدا «ع » روي قبر آن حضرت نوشت: «هذا قبر الحسين بن علي بن ابي طالب، الذي قتلوه عطشانا غريبا» (2) اين قبر حسين بن علي است. کسي که او را تشنه و غريب شهيد کردند.
پس از عاشورا، حضرت سجاد «ع » دوران بسيار سخت و خفقان باري را با خلفاي اموي سپري کرد.وليد بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک، از خلفاي معاصر او بودند. داستان زيارت آن حضرت و بوسيدنش حجر الاسود را و شعرهاي بلند فرزدق در ستايش او (هذا الذي تعرف البطحاء وطاته...) معروف است. «صحيفه سجاديه » مجموعه اي ازدعاهاي آن حضرت است که اينک در دست ما بعنوان گنجينه اي از معارف ديني موجود است.آن حضرت در سال 95 هجري با دسيسه وليد بن عبد الملک به شهادت رسيد و در بقيع، مدفون شد.براي آشنايي با زندگي، شخصيت و فضايل بيشمارش بايد به کتابهاي مستقل و مفصلتر مراجعه کرد. (3) .پاورقي(1) اعيان الشيعه، ج 1، ص 635.
(2) حياة الامام زين العابدين، ص 166.
(3) از جمله‏ «الامام زين العابدين‏»، عبد الرزاق المقرم، «حياة الامام زين العابدين‏»، باقر شريف القرشي، «سيرة‏الائمة الاثني عشر» هاشم معروف الحسني، «بحار الانوار» ج 46، «زندگاني زين العابدين‏» سيد جعفر شهيدي و... .علي اوسط حضرت زين العابدين عليه السلام
چهارمين امام و پيشواي شيعيان جهان. آن بزرگوار، يک برادر بزرگتر از خود داشت که نام او «علي اکبر» بود و يک برادر کوچکتر از خود که «علي اصغر» نام داشت. اين سه بزرگوار فرزندان حضرت سيدالشهداء عليه السلام بودند.علي بن الحسين پيشواي چهارم شيعه، حضرت سجاد، امام علي بن الحسين، زين العابدين «ع »، فرزندسيد الشهدا «ع » که در حادثه کربلا حضور داشت و بعلت بيماري در خيمه بستري بود و همراه با اهل بيت، پس از شهادت امام حسين «ع » به اسيري رفت و با حالتي دشوار و غمبار، که غل و زنجير به دست و گردن آن حضرت بسته بودند، به کوفه و از آنجا به شام برده شد.در کاخ يزيد هم خطبه بسيار مهمي ايراد کرد که چهره يزيد افشا شد و مردم شام نسبت به ماهيت حادثه کربلا آگاه شدند.امام سجاد «ع » در سال 38 هجري در مدينه به دنيا آمد.در حادثه کربلا حدود 24 سال داشت، پس از شهادت پدر نيز مدت 35 سال امامت کرد.مادرش شهربانو دختر يزدگرد بود.در حادثه کربلا آن حضرت ازدواج کرده و داراي فرزند بود و فرزند خردسالش امام باقر «ع » هم در کربلا بود. (1) .
نقش عمده آن حضرت در نهضت عاشورا، پيام رساني خون شهيدان کربلا و حفظدستاوردهاي آن انقلاب خونين و اهداف پدر، از تباه شدن و تحريف گشتن بود.اين رسالت، در قالب ايراد خطبه ها توسط آن حضرت و عمه اش زينب «ع » انجام گرفت. سخنان امام سجاد در بارگاه يزيد، چنان او را به خشم آورد که دستور کشتنش را داد، اماحضرت زينب، جان خود را سپر بلا قرار داد و نگذاشت.در دفن اجساد شهداي اهل بيت در کربلا، به ياري طايفه بني اسد آمد و پس از خاکسپاري پيکر سيد الشهدا «ع » روي قبر آن حضرت نوشت: «هذا قبر الحسين بن علي بن ابي طالب، الذي قتلوه عطشانا غريبا» (2) اين قبر حسين بن علي است. کسي که او را تشنه و غريب شهيد کردند.
پس از عاشورا، حضرت سجاد «ع » دوران بسيار سخت و خفقان باري را با خلفاي اموي سپري کرد.وليد بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک، از خلفاي معاصر او بودند. داستان زيارت آن حضرت و بوسيدنش حجر الاسود را و شعرهاي بلند فرزدق در ستايش او (هذا الذي تعرف البطحاء وطاته...) معروف است. «صحيفه سجاديه » مجموعه اي از دعاهاي آن حضرت است که اينک در دست ما بعنوان گنجينه اي از معارف ديني موجود است.آن حضرت در سال 95 هجري با دسيسه وليد بن عبد الملک به شهادت رسيد و در بقيع، مدفون شد.براي آشنايي با زندگي، شخصيت و فضايل بيشمارش بايد به کتابهاي مستقل و مفصلتر مراجعه کرد. (3) .پاورقي(1) اعيان الشيعه، ج 1، ص 635.
(2) حياة الامام زين العابدين، ص 166.
(3) از جمله‏ «الامام زين العابدين‏»، عبد الرزاق المقرم، «حياة الامام زين العابدين‏»، باقر شريف القرشي، «سيرة‏الائمة الاثني عشر» هاشم معروف الحسني، «بحار الانوار» ج 46، «زندگاني زين العابدين‏» سيد جعفر شهيدي و... .علي بن حسين نام: علي و در اين که امام چهارم علي اکبر است يا برادر شهيدش اختلاف هست گروهي که تصريح کرده اند که امام سجاد عليه السلام علي اصغر و علي شهيد، اکبر بود عبارتند از:
کامل ابن اثير ج 4، ص 30 - مروج الذهب ج 2، ص 91.
التنبيه و الاشراف مسعودي ص 263 - شذرات الذهب ابن عماد ج 12، ص 66 - فصول المهمه ابن صباغ ص 209 - مزار الدروس شهيد اول - الذريعه الي تصانيف الشيعه ج 2، ص 458.
مورخين ذيل حضرت سجاد عليه السلام را نسبت به برادرش کوچکتر خوانده اند: تاريخ طبري ج 6، ص 260 - معارف ابن قتيبه ص 93.
اخبار الطوال دينوري ص 254 - تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 94 چاپ نجف، لواقح الانوار شعراني ج 1، ص 23 - تاريخ خميس ابي الحسن ديار بکري ج 2، ص 319.
مشهور اين است که برادر شهيد امام سجاد علي اکبر بود و برخي گفته اند او کوچکتر بود از جمله مرحوم شيخ مفيد امام سجاد عليه السلام را بزرگتر از علي شهيد در کربلا مي دانند.
کنيه: ابومحمد، ابوالحسن، ابوبکر
لقب: زين العابدين، سيدالعابدين، ذوالثفنات، زکي، امين، سجاد، افضل المجاهدين، البکاء، امام الامة و
مشهورترين القاب ايشان زين العابدين و سجاد مي باشد.
وجه اطلاق برخي از القاب مذکور بدان حضرت بدين قرار است:
1- زين العابدين: ابن عباس مي گويد که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند:
در روز رستخيز منادي ندا مي کند: کجاست زينت عبادت کنندگان؟ گويا مي بينم که فرزندم علي بن الحسين عليهماالسلام در آن هنگام در ميان صفوف اهل محشر با تمام وقار و سکون گام برمي دارد.
ابن شهر آشوب در همان صفحه مي نويسد: هر وقت زهري از علي بن الحسين عليهماالسلام حديث مي کرد با چشماني اشکبار مي گفت: زين العابدين.
و در کشف الغمه آمده که: سبب ملقب شدن آن حضرت به زين العابدين اين است که شبي در نمازگاه خود به نماز ايستاده بود، پس شيطان به صورت اژدهايي به آن حضرت نمودار گشت، تا خاطر مبارکش را از عبادت بازدارد و آن حضرت همچنان به عبادت خود مشغول بود و به شيطان التفاتي نمي فرمود شيطان نزديک شد و انگشت ابهام امام عليه السلام را در دهان گزيد، امام عليه السلام که از اين ماجرا آگاه بود براي اتمام دعاي خويش قيام فرمود، در اين هنگام صدايي بشنيد در حالي که گوينده را نمي ديد سه بار گفت: زين العابدين و اين کلمه را ديگران نيز شنيدند.
2- ذوالثفنات: به آن حضرت ذوالثفنات مي گفتند چون که از کثرت سجده بر پيشاني مقدس ايشان علاماتي ظاهر شده و پينه بسته بود و حضرت سالي چندبار آن پينه ها را برمي داشتند و در کيسه اي مخصوص مي گذاشتند و وصيت فرمودند که با ايشان دفن نمايند.
3- البکاء: به ايشان اين لقب را مي گفتند چون حدود دهها سال براي مظلوميت پدر بزرگوارشان و شهداي نهضت مقدس حسيني گريستند و به هر بهانه اي ذکر عاشورا را در اذهان مردم مدينه احيا فرمودند.
نام پدر: حضرت حسين بن علي عليهماالسلام، سيد و سالار شهداي کربلا.
نام مادر: 1- شهربانو، در منابع ذيل، دروس به نقل از حاشيه اصول کافي چاپ تهران ص 189 - قابوس نامه ص 99 - حبيب السيرج ص 203 چاپ تهران - ايران در زمان ساسانيان تأليف کريستن سن ترجمه مرحوم رشيد ياسمي ص 262 - جنات الخلود - فرهنگ آنندراج 2 ص 597 ذيل کلمه شهربانو - ارشاد مفيد ص 270 - قاموس الاعلام ترکي.
2- شهربانويه: (مناقب ج 2، ص 270 - بحارالانوار ج 46 - ترجمه تاريخ قم ص 196 - ارشاد مفيد ص 269 - فرهنگ آنندراج).
3- شاه زنان (مقاتل الطالبين ص 319 - کشف الغمه ص 198 - مناقب ص 270).
4- شه زنان (تاريخ قم، ص 197 - فرق الشيعه ص 31).
5- جهان شاه 6- شهرناز 7- جهان بانو 8- خوله بره 9- سلافه 10- غزاله 11- سلامه 12- حرار 13- مريم 14- فاطمه 15- شهزن.
راجع به پدر شهربانو و زمان اسارتش بسيار اختلاف شده، حاصل مباحث مفصل مورخين اين است که آن بانوي بافضيلت ايراني، از يک خانواده معتبر برخوردار بوده است.
سال ولادت: هر چند در سال و ماه و روز ولادت ايشان چند قول است و ليکن بنا به مشهور آن حضرت سال 38 ه ق قمري پنجم شعبان يا نهم شعبان يا پانزدهم جمادي الثاني متولد شدند.
سال 37 هم نقل شده است سال 47 ه ق و نيز سال 36 هم ذکر شده است.
مدت عمر: بنا به مشهور پنجاه و هفت سال.
مدت امامت: بنا به نقل شيخ مفيد رضوان الله عليه در ارشاد سي و چهار سال.
پادشاهان معاصر: يزيد بن معاويه، معاوية بن يزيد، مروان بن الحکم، عبدالملکب بن مروان و الوليد بن عبدالملک.
شهادت: روز دوازدهم يا بيست و دوم محرم الحرام سال نود و پنج ه ق هشام بن عبدالملک در زمان وليد بن عبدالملک آن امام معصوم را مسموم ساخت. شيخ طوسي رضوان الله عليه در مصباح روز شهادت را 25 محرم و سال شهادت را 94 ه ق نوشته است.
محل دفن: قبرستان تاريخي بقيع در مدينه ي منوره و در کنار قبر امام حسن مجتبي عليه السلام.
فرزندان آن حضرت: براي امام زين العابدين پانزده فرزند نقل شده است يازده پسر و چهار دختر.
1- حضرت ابي جعفر محمد بن علي الباقر عليهماالسلام امام پنجم شيعيان جهان.
2- عبدالله 3- حسن 4- حسين 5- زيد 6- عمر 7- حسين الاصغر 8- عبدالرحمن 9- سليمان 10- علي 11- محمدالاصغر 12- خديجه 13- فاطمه 14- عليه 15- ام کلثوم.
تمام فرزندان آن حضرت از کنيز ام ولد بودند الا دو نفر که مادرشان همسر دائمي ايشان بود و آن دو عبارتند از امام بنجم باقر العلوم عليه السلام و برادرش عبدالله که والده ماجده ي آنها ام عبدالله حضرت فاطمه دختر امام حسن مجتبي عليه السلام بود که امام صادق عليه السلام در حقش فرمود: کانت صديقة لم يدرک في آل الحسن عليه السلام مثلها همچون ايشان در اولاد امام حسن عليه السلام احدي ديده نشد.
نقش خاتم: براي نقش نگين انگشتر امام چهارم چند قول وارد شده است که عبارتند از: 1- و ما توفيقي الا بالله 2- لکل غم حسبي الله: در هر حزني خدا براي من کافي است 3- القوة لله جميعا همه قوت مخصوص خداست.
4- الحمد لله العلي حمد و ستايش مخصوص خداي بلند مرتبه است.
5-خزي و شقي قاتل الحسين بن علي: خوار و بدبخت است قاتل امام حسين عليه السلام.
6- ان الله بالغ امره «همانا خداوند کار خود را به انجام مي رساند».
در جمع بندي اين قسمت چنين گفته اند با توجه به تعدد روايات احتمال دارد که حضرت سجاد عليه السلام چند انگشتر داشته که هر از گاهي يکي از آنها را به دست مبارکشان مي کردند.
دربانان آن حضرت: 1- ابوخالد کابلي 2- ابوجبله 3- يحيي بن ام طويل که در واسط دفن شده و حجاج بن يوسف او را به شهادت رساند.
شاعران آن حضرت: فرزدق و کثير عزة.
موسي بن ابي حبيب الطائفي روايت کرده که علي بن الحسين عليهماالسلام داراي جامه اي از خز بود که در روز جمعه مي پوشيد وي روايت کرده که آن حضرت دو نوع جامه از خز بر تن مي کرد، يکي کوتاهتر بود و جبه اي ديگر از همان نوع خز که بر روي لباسهاي خود از آن استفاده مي کرد و باز به سند خود از ابي جعفر عليه السلام روايت کرده که مي گويد: پوستيني که داراي آستين بلندي بود و در عراق تهيه کرده به عنوان هديه به علي بن الحسين عليهماالسلام اهدا کردم، آن حضرت اغلب از آن استفاده مي کرد اما به هنگام اداي نماز از تن خود درمي آورد. در جاي ديگر نيز از حضرت ابي جعفر عليه السلام نقل کرده که در زمستان جامه ي خز به پنجاه دينار مي خريد و چون تابستان فرامي رسيد آن را به فروش مي رساند و پول آن را به فقرا صدقه مي داد در تابستان دو نوع جامه از لباسهاي مصري استفاده مي کرد که به بهاي يک دينار خريداري کرده و در هر موقع يکي از آنها را بر تن مي کرد و مي فرمود: قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده.
بگو چه کسي زينت خداي را که براي بندگانش خارج کرده، تحريم کرده است امام سجاد عليه السلام اغلب حناء را همراه با گياه ديگري به نام «کتم» ترکيب مي کرد خضاب مي نمود که به رنگ مشکي در مي آمد.
نام لويي پاستور مکتشف، طبيب و يکي از بزرگترين خدمتگزاران دانش بشريت براي اهل علم و شفيتگان خدمت به انسانيت همواره آشنا و محترم هست و خواهد بود. قبل از شروع به بحث، معرفي مختصري از آن بزرگمرد جهت يادآوري تقديم مي گردد. پاستور در 27 دسامبر سال 1822 ميلادي در «دول» متولد شد و پس از هفتاد و سه سال زندگي افتخارآميز و ابقاي نامي جاودان در سال 1895 دار فاني را وداع گفت. کشف ميکرب توسط وي گامي بزرگ در جهت شناخت جهان و تصور اينکه دنياي ما از ميلياردها ميليارد موجود ذره بيني تشکيل مي شود، خدمت بزرگي به عالم طب بود.
او با ضعيف کردن ميکرب بيماري راه نجات از بيماري را نشان داد و در سال 1885 اين طريق را بر روي انسان آزمايش و موفقيت خود را اعلام نمود. و پس از آن بسياري از بيماريهاي سرايت کننده بر پايه اکتشاف وي مقهور نيروي تفکر و دانش بشري گرديد.
در اواخر عمر دانشمند نامي، لويي پاستور مجلس نکو داشتي به منظور تجليل از مقام علمي و خدمات ارزنده ايشان ترتيب دادند و هر کس براي ابراز علاقه قلبي خويش وسيله اي را بکار گرفت يکي از طريق مقاله، ديگري از راه شعر و آن يکي از طريق دکلمه و...، در لحظات پاياني مجلس براي تشکر متقابل، آقاي پاستور، پشت تريبون قرار گرفت و با اقدامي صادقانه و بسيار شجاعانه افتخاري ديگر بر افتخارات ارزشمند خود افزود، آري پاستور چنين ادامه داد: آقايان و خانمهاي شرکت کننده در اين مجلس از همه شما سپاسگزارم، شما براي تجليل از مقام علم در اينجا گرد هم آمده ايد و ليکن توجه نماييد که کاشف ميکرب من نيستم.
اين سؤال مهم در ذهن حضار آن جلسه بوجود آمد که پس کاشف ميکرب چه کسي مي تواند به غير پاستور باشد؟!
بعد آقاي پاستور ادامه داد من روزي به صحيفه سجاديه علي بن الحسين عليهماالسلام نگاه مي کردم رسيدم به اين جمله که: اللهم و امزج مياههم بالوباء خدايا آب مشروبشان را با بيماري «وبا» بياميز.
آبي که من مي شناختم H2O بيشتر نبود اکسيژن و ئيدروژن با ترکيبي خاص. از خود پرسيدم اين وبا چيست؟ با همين انگيزه به سراغ آب رفتم و با چشم مسلح آن را مورد مطالعه قرار دادم ديدم موجودات زنده اي درون آب است که هر چه بر ميزان ناصافي آب افزوده شود آنها زيادتر مي شوند و اسم آن موجودات زنده را ميکرب گذاشتم و ليکن حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام از مجموع ميکربها نوع خاصي را انتخاب کرده و از خداوند خواست در آب آنان بياميزد. و اگر کسي کل را نشناسد نمي توان جزء را انتخاب نمايد پس کاشف ميکرب حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام است.علي بن حنظله وي از روايتگران وقايع عاشوراست. نامبرده گزارش سخنان پرشور «زهير» در برابر سپاه اموي را، از «کثير بن عبدالله شعبي» روايت مي کند وي فرزند «حنظلة بن اسعد شبامي» از ياران سالار شايستگان، و از شهيدان کربلاست. از او جز همين روايت که آن را نيز از «عبدالله شعبي» آورده، روايتي بدون واسطه نرسيده است.علي بن سيد محمد جواد شانزدهمين کليددار قبر مطهر امام حسين عليه السلام.
مذکور است که سيد علي پس از پدر توليت حرم حسيني را از سال 1309 تا زمان مرگ خويش 1318 به عهده داشت. گويند مردي جليل القدر و عالي همت بوده و بعضي از پلهاي نهر حسينيه در تقاطع معابر از آثار و خدمات او مي باشد.علي بن مالك جشمي از هواداران قيام مختار و از افسران تحت امر ابراهيم بن اشتر بود. در جنگ ميان سپاه مختار (به فرماندهي ابراهيم بن اشتر) عليه نيروهاي ابن زياد «ابراهيم»، ميسره ي لشکر را به علي بن مالک جشمي
سپرد. «حصين بن نمير سکوني»، فرمانده جناح راست لشکر دشمن با «علي بن مالک» فرمانده جناح چپ لشکر ابراهيم روبرو شد و نبرد درگرفت. ابتدا اين دو جناح، به سختي درگير شدند و علي به شدت مقاومت مي کرد تا به شهادت رسيد. علي بن مالک اولين کشته در سطح فرماندهي بود.علي بن محمد بسامي ابوالحسن علي بن محمد بن نصر بغدادي معروف به بسامي، به سال 302 يا 303 ه.ق. درگذشته است. در سال 226 ه.ق. که متوکل قبر مطهر امام حسين عليه السلام را خراب کرد ابيات ذيل را سروده است:
تا لله ان کانت أمية قد أتت       قتل ابن بنت نبيها مظلوما
فلقد أتاه بنوأبيه بمثله        هذا لعمرک قبره مهدوما
أسفوا علي أن لا يکونوا شايعوا         في قتله فتتبعوه رميما
به خدا سوگند اگر بني اميه، پسر دختر پيامبرشان را مظلومانه شهيد کردند،
بستگان او (بني عباس) هم همان کار را کردند (قبر آن حضرت را خراب کردند).
آنها از اينکه در کشتن وي با بني اميه همکاري نکردند افسوس مي خورند و به جستجوي بقاياي جسد او پرداخته اند.علي بن محمد بن فلاح مشعشعي در سال 858 با تهاجم مشعشعيها به رياست علي بن محمد بن فلاح مشعشعي، کربلاي معلا مورد تاخت و تاز دشمنان قرار گرفت که در نتيجه اموال حرم حسيني غارت و زوار آن حضرت قتل عام شدند.علي بن مظاهر الاسدي برادر حبيب بن مظاهر و از قبيله بني اسد. از صالحين و مؤمنين و از دلاوران عرب که جنگي سخت در کربلا نمود و جمع کثيري را هلاکت نمود و سرانجام به فيض عظيم شهادت رسيد.علي بن مظهر اسدي به قولي او همان علي بن مظاهر اسدي برادر حبيب بن مظاهر اسدي و از شهداي روز عاشوراست.علي ترك سيد علي بن ابي القاسم بن فرج الله موسوي مشهور به ترک، در سال 1285 ه.ق. در نجف اشراف متولد شد. دروس مقدماتي را نزد پدرش خواند. در عهد مظفر الدين شاه قاجار به ايران سفر کرد و در سال 1324 ه.ق. در سفر حج وفات يافت.
صامت بيوم الطف لکن صيرت         عصب الضلالة بالدما افطارها
ما جاءها الموت الزؤام مقطبا       الا رئي بوجوهها استبشارها
خطبوا لبيضهم النفوس و صيروا        الاعمار مهرا و الرؤس نثارها
(ياران امام حسين عليه السلام) در روز طف روزه گرفتند ولي گروه گمراه، روزه آنها را با خون گشودند.
مرگ با چهره ي گرفته به سوي آنها آمد ولي آنها با شادي او را استقبال کردند.
آنها براي شمشيرهاي خود به خواستاري نفوس دشمن رفتند که مهريه ي آن عمرها و نثار آن سرهايشان بود.علي شريعتي مزيناني مؤلف کتاب «حسين وارث آدم».
مرحوم دکتر علي شريعتي در سال 1312 ه.ش در مزينان سبزوار به دنيا آمد. او پس از گذراندن دوران کودکي راهي دبستان شد. شش سال بعد به دبيرستان فردوسي رفت و پس ازآن دانشسراي مقدماتي را درمشهد به پايان برد وبه آموزگاري پرداخت. در سال 1334 ه.ش به دانشکده ي ادبيات و علوم انساني دانشگاه مشهد وارد شد و رشته ي ادبيات فارسي را برگزيد. شريعتي در طول مدت تحصيل در دانشکده ي ادبيات با علاقه اي خاص به تحقيق و پژوهش پرداخت و نخستين آثار خود را يعني ترجمه ي ابوذر نوشته ي السحار مصري و نيايش اثر الکسيس کارل را، انتشار داد. در اينجا اين را بايد افزود که عشق اولين شريعتي نسبت به ابوذر بوده است و تا اخر عمر او را الگوي خود مي داند و با او مي زيد و به ياد او مي ميرد. در سال 1337 ه.ش پس از دريافت ليسانس در رشته ي ادبيات فارسي، به دليل آنکه شاگرد اول شده بود براي ادامه ي تحصيل به فرانسه رفت. شريعتي وقتي روانه ي غرب شد که از اندوخته ي نسبتا وسيعي از فرهنگ ملي و اسلامي برخوردار بود. دوران اقامت او در فرانسه همزمان بود با جريان هاي سياسي نهضت ملي ايران که پس از 28 مرداد 32 به ويژه در سال 1339 حرکت عظيمي در دانشجويان به وجود آورده بود. شريعتي پس از دريافت درجه ي دکترا به ايران بازگشت و مستقيما روانه ي زندان شد و پس از چند ماه به زادگاه خود بازگشت. مدتي در دانشگاه مشهد به تدريس پرداخت ولي با توجه به دعوت هاي زيادي که از او به عمل آمد به مراکز علمي مختلف، سفر مي کرد. تا اينکه در سال 1348 با گشوده شدن حسينه ي ارشاد زندگي شريعتي ورق تازه اي خورد. در سال 1353 دوباره به زندان افتاد و مدت 18 ماه در سلولي کم نور به سر برد. پس از آزادي از زندان در 25 ارديبهشت ماه 1356 تهران را به قصد اروپا ترک گفت و سرانجام در 29 خرداد همان سال به طرز مرموزي در لندن از دنيا رفت.
مرحوم دکتر شريعتي آثار زيادي از خود به جاي گذاشت که مهمترين آنها عبارت اند از: اسلام شناسي، مجموعه علي عليه السلام، فاطمه فاطمه است، از هجرت تا وفات، انسان بي خود، تاريخ تمدن (يا تاريخ اديان و يا جامعه شناسي اديان)، تحليل مناسک حج.
از جمله انديشمندان معاصري که به قضيه ي عاشورا از منظر جامعه شناختي نظر کرده است بايد از مرحوم دکتر شريعتي نام برد که با توجه به جنبه هاي کارکردي درخور اهميت است.
از ديدگاه شريعتي، عاشورا را نمي توان شناخت و به تبع آن نمي توان از آن، درس چگونه زيستن را آموخت مگر اينکه روند تاريخي مبارزه ي حق و باطل را شناخت تا از آن طريق به موضع امام حسين عليه السلام و نقش آفريني آن پي برد. شريعتي معتقد بود که گسستن جريان امام حسين عليه السلام از سلسله جريانات حق طلبانه ي پيامبران و مصلحان تاريخ به معناي مثله کردن و بي اثر ساختن آن است، و همين جريان مداوم و پيوستگي آن است که امروز مي تواند شيعه را به عنوان حلقه اي از سلسله حلقه هاي جبهه ي حسين عليه السلام در مقابل دشمن حق قرار دهد.
در جايي ديگر دکتر شريعتي به مسأله ي وراثت در فرهنگ شيعي مي پردازد و قيام عاشورا را از اين طريق قابل درک و فهم مي داند. او در اين باره مي نويسد: «وقتي به اصل «وراثت» مي انديشم و به ويژه «وراثت حسين» که وارث تمامي انقلاب هاي تاريخ انسان است - از آدم تا خودش - ناگهان احساس مي کردم که گويي همه ي آن انقلاب ها و قهرمان ها، همه ي جلادها و شهيدها، يک جا از اعماق قرون تاريک زمان و از همه ي نقاط دور و نزديک زمين بعثت کرده اند و گويي همگي از قبرستان خاموش تاريخ، با فرياد حسين که همچون اسرافيلي در جهان طنين افکنده است، برشوريده اند و قيامتي برپا شده است و همه در «صحراي محشر» کربلا گرد آمده اند و در دو سوي فرات، رو در روي هم ايستاده اند: در اين سو، از هابيل تا حسين، همه ي پيامبران و شهيدان و عدالت خواهان و قربانيان جنايت هاي تاريخ که همه از يک ذريه و تبارند و همه ي فرزندان هابيل، و در نژاد، از آن نيمه ي خدايي ذات متضاد آدم - «روح خدا» که در آدم دميد - و همه، وارثان يکديگر و حاملان آن امانت که آدم از خدا گرفت. (مي باشند) در آن سو - از قابيل تا يزيد - فرعون ها و نمرودها و کسري ها و قيصرها و بخت النصرها و همه ي جلادان و شرف انساني! همه از يک ذريه، از يک تبار، همه فرزندان قابيل - نخستين جلاد برادرکش فريبکار هوسباز - و در نژاد، از آن نيمه ي لجني و متعفن ذات متضاد و ثنوي آدم، روح ابليس که در آدم دميد، و همه وارثان يکديگر. حتي رب النوع ها و شخصيتهاي اساطيري نيز صف بندي شده اند، هر يک سمبل ذهني از اين دو حقيقت عيني، انعکاس واقعيت بشري «الله - ابليس» در جهان: اهورا - اهريمن، جنگ حسيني - يزيدي، سايه اش بر آسمان: پرومته - زئوس».
«و حسين - آگاه از چنين رسالتي که تقدير تاريخي انسان، بر دوشش نهاده است - بيدرنگ از مکه بيرون مي آيد و به سوي قتلگاه خويش، شتاب مي گيرد. او مي داند که تاريخ منتظر است، زمان که با دست ارتجاع و شرک به عقب بازگردانده مي شود، چشم به او دوخته تا گامي پيش نهد. و مردم - که در اسارت، خاموش و بي حرکت مانده اند - به قيام و فرياد محتاج اند و بالاخره خدا - که اکنون به دست شيطان افتاده است - از او مي خواهد که با مرگ خويش، اين فاجعه را شهادت دهد. و اين است که «شاء ان يراک قتيلا» خدا خواسته که تو را کشته بيند».
«امام حسين عليه السلام شکل مبارزه را بر اساس شرايط و اوضاع و جناح ها و ارزيابي قدرت ها و جبهه گيري دشمن انتخاب مي کند؛ بنابراين، شکل مبارزه اي که حسين عليه السلام انتخاب کرده است قابل فهميدن نيست، مگر اين که اوضاع و شرايطي که حسين در آن شرايط قيام خودش را آغاز کرد، فهميده شود. آن اوضاع و شرايط، در اثر وقايعي پيش آمده است که امت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بنابر وصيت او عمل نکردند و باعث پديد آمدن چنين وضعي شدند و در واقع به دست خود ريشه ها و پايه هاي ديني را به لرزش درآورده، اسباب جايگزيني افکار جاهلي با انديشه هاي متعالي و مترقي اسلام را فراهم ساختند. در اين موقعيت است که حسين عليه السلام مسؤول و نگهبان دين اصلي و اصيل است و بايد پا به ميدان بگذارد تا بتواند از کيان آن دفاع کند و تندروان را به دين محمدي صلي الله عليه و آله و سلم دعوت کند و در بازمانده ي آن حرکت و پويايي به وجود آورد. پس اکنون وقت نگهباني از اسلام و عرضه ي درست آن فرارسيده است هر چند که نتيجه ي چنين قيامي شهادت باشد ولي لازم و ضروري است. اکنون حسين مسؤول نگاهباني انقلابي است که آخرين پايگاههاي مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدرش و برادرش يعني حکومت اسلام و جبهه ي حقيقت و عدالت، يک شمشير برايش نمانده است و حتي يک سرباز».
در ديدگاه شريعتي، حسين عليه السلام براي مبارزه ي نظامي قيام نکرده است بلکه مي خواهد با انتخاب مرگ، حقانيت خود را به اثبات برساند. «او حسين عليه السلام نيامده است که دشمن را با زور شمشير بکشد و خود پيروز شود و بعد موفق نشود، و يا در يک تصادف يا ترور... کشته شده باشد، اين طور نيست. او در حالي که مي توانسته است در خانه اش بنشيند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مرگ شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفي خويش را انتخاب کرده است، و اين همه خطر را نيز براي واقع شدن در صحنه و قرار گرفتن جلوي تماشاچيان دنيا و زمان پيموده است تا انعکاس عملش وسعت بيابد، و هدف از جان دادن و انتخاب مرگش، بيشتر و زودتر تحقق پيدا کند. بنابراين، امام حسين عليه السلام شهادت را به عنوان يک هدف، يا يک وسيله انتخاب مي کند، براي اثبات چيزي که در حال نفي شدن است، و دستگاه، آن را به کنار زده و به محاقش برده است.»علي فقيه عادلي شيخ علي بن احمد ملقب به فقيه عادلي عاملي مشهدي غروي. او با سيد حيدر حلي معاصر بوده. صاحب اعيان الشيعه مي گويد که او در سال 1122 ه.ق. در حيات بوده است.علي كاشف الغطاء شيخ علي بن شيخ جعفر صاحب کشف الغطاء بن شيخ خضر مالکي نجفي، از قبيله ي بني مالک در عراق است. او در نجف متولد شده و عالمي فقيه و اصولي بوده. پايان عمرش را در کربلا گذرانيده و به سال 1253 ه.ق. در کربلا وفات يافته است. او را در نجف دفن کردند.عمار بن ابي سلامه دالاني از شهداي کربلا.اهل کوفه بود، محضر رسول خدا «ع » را نيز درک کرده و از اصحاب علي «ع » بود که در رکابش در سه جنگ جمل، صفين و نهروان شرکت داشت.در کربلا درحمله اول به شهادت رسيد.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (1) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 2، ص 126.عمار بن ابي سلامه ي دالاني از قبيله «طي» پدرش از اصحاب اميرالمؤمنين و از شهداي صفين، و خود از شهداي کربلا است. اهل کوفه بود، محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را نيز درک کرده و از اصحاب علي عليه السلام بود که در رکابش در سه جنگ جمل، صفين و نهروان شرکت داشت. در کربلا در حمله ي اول به شهادت رسيد. نامش در زيارت ناحيه ي مقدسه هم آمده است.
دالان: تيره اي از حمدان، و از قبايل عرب «قحطان». (يمن، عرب جنوب) دالانيها ساکن کوفه بوده اند.عمار بن حسان بن شريح طائي از شهداي کربلاست که نامش در زيارت ناحيه ي مقدسه هم آمده است. او از شيعيان خالص و از شجاعان معروف بود. از مکه همراه امام به کربلا آمد و در پيش روي آن حضرت به شهادت رسيد.عمار بن حسان طائي از شهداي کربلاست که نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است.وي از شيعيان خالص و از شجاعان معروف بود.از مکه همراه امام به کربلا آمد و در پيش روي آن حضرت به شهادت رسيد. (1) .پاورقي(1) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 317.عمار بن حسان طائي به قولي او همان «عمار بن حسان بن شريح طائي» از شهداي کربلاست که نامش در زيارت «رجبيه» هم آمده است.عمار دالاني عمار بن سلامة بن عبدالله بن عمران بن رأس بن دالان ابوسلامة حمداني دالاني. بني دالان تيره اي از قبيله معروف حمدان مي باشد.
او ساکن کوفه بوده است.
عمار داراي سوابق و فضايل درخشاني، از جمله بنا به نقل مرحوم سماوي از کلبي و طبري و ابن حجر، از اصحاب حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حضرت علي عليه السلام و حضرت حسين عليه السلام بوده و در جنگهاي صفين و جمل و نهروان جهاد کرده بود.
او هنگام حرکت به جنگ جمل، از حضرت علي عليه السلام سؤال کرد در برخورد با لشکر گمراه جمل چه خواهي کرد؟
حضرت جواب داد: آنان را به خدا و اطاعتش دعوت خواهم نمود، و اگر قبول نکردند، با آنان خواهيم جنگيد.
عمار عرض کرد: پس دعوت کننده به خدا شکست نمي خورد. او از کوفه عازم کربلا شده و به خدمت امام حسين عليه السلام رسيده و در حمله نخست در سن بيش از پنجاه سالگي به فيض شهادت نايل گشت و در زيارت ناحيه هم وارد است: «السلام علي عمار بن ابي سلامة الحمداني».
طايفه بني دالان از شاخه قبيله حمدان «يمن» مي باشند. عمارة در جنگهاي جمل و صفين و نهروان از ملازمين رکاب اميرمؤمنان بود. او از صالحان و نيکان و از رزم آوران بود نام عماره در زيارت ناحيه مقدسه چنين آمده است: «السلام علي عمارة بن ابي سلامة الحمداني». عماره از شهداي کربلاي حسيني است که پس از جنگ سخت با دشمن به شهادت رسيد.عمارة بن صلخب ازدي از جوانان شجاع کوفه بود که در نهضت مسلم بن عقيل، به هواداري او برخاست و با او بيعت کرد و از ديگران براي مسلم بيعت مي گرفت.دستگير و زنداني شد.ابن زياد، پس از آنکه هاني و مسلم را شهيد کرد او را هم احضار نمود و دستور داد تا وي را ميان قبيله «ازد» برده، گردن زدند. (1) .پاورقي(1) همان، ص 323، انصار الحسين، ص 106 (به نقل از تاريخ طبري).عمارة بن صلخب ازدي از شيعيان شجاع و سوارکار کوفه، و از ياران مخلص حضرت مسلم عليه السلام بوده که از مردم براي امام حسين عليه السلام بيعت مي گرفت.
او را بعد از شهادت مسلم عليه السلام محمد بن اشعث به دستور ابن سعد دستگير، و در ميان قبيله اش به شهادت رسانيد.
هر چند عمارة در کربلا به شهادت نرسيده ولي در شرافت و عظمت مانند آنان است.
از جوانان شجاع کوفه بود که در نهضت مسلم بن عقيل، به هواداري او برخاست و با او بيعت کرد و از ديگران براي مسلم بيعت مي گرفت. دستگير و زنداني شد. ابن زياد، پس از آنکه هاني و مسلم را شهيد کرد او را هم احضار نمود و دستور داد تا وي را ميان قبيله ي «ازد» برده، گردن زدند (عرب جنوب).عمارة بن عبدالله سلولي از کساني بود که همراه قيس بن مسهر صيداوي، پيغام و نامه ابا عبدالله الحسين «ع » را به کوفه برد.عمارة بن عبدالله سلولي از کساني بود که همراه قيس بن مسهر صيداوي، پيغام و نامه ي اباعبدالله الحسين عليه السلام را به کوفه برد.عمارة بن عقبه وي از روايتگران وقايع عاشوراست. نامبرده نيز از دست اندرکاران رويدادهاي کوفه بوده و فرزند زاده اش «سعيد» جريان تشنگي شديد مسلم و آب خواستن او از سپاه ابن زياد و آب دادنش را، از نياي خويش آورده و آنگاه «ابومخنف» از او روايت مي نمايد.
در مورد او «تهذيب التهذيب» مي نويسد: وي در روايت، فردي مورد اعتماد بود. و در سال 116 ه.ق از دنيا رفت.عماري صندوق مانندي که براي نشستن سوار، آن را بر پشت شتر و فيل مي گذارند.به آن محمل و هودج هم مي گويند، تخت روان، تابوت.عماري دار، همان ساربان است. (1) اهل بيت عصمت را پس از عاشورا در دوران اسارت، بر شترهاي بي عماري و کجاوه سوار کرده، شهر به شهر و منزل به منزل بردند.امام سجاد «ع » را بر شتر بي جهاز سوار کردند.
جمعي که پاس محملشان داشت جبرئيل        گشتند بي عماري و محمل، شتر سوار (2) .پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) محتشم کاشاني.عمان ساماني وي مرحوم ميرزا نورالله بن ميرزا عبدالله جيحون بن ميرزا عبدالوهاب قطره ي چهار محلي، از نژاد امرء القيس شاعر معروف عصر جاهلي است. معلوم نيست که اين خانواده کي به ايران آمده اند. عمان ساماني از جمله اجله شعرا و عرفا بوده و در سخنوري نيز يد طولايي داشته است. او پس از تحصيل علوم، ارادتمند ميرزا محمد هادي پاي قلعه اي مي شود و بدين ترتيب وارد جرگه ي تصوف مي شود و از فيض معاشرت و شاگردي وي به درجات عالي شوق و ذوق در حد حال و کمال صوري و معنوي مي رسد.
عمان در سال 1305 ه. ق کتاب «گنجينة الاسرار» را در مصيبت حضرت سيدالشهداء عليه السلام سروده است و در سال 1285 نيز کتاب «مخزن الاسرار» را تأليف کرده است عمان ساماني در سال 1322 (ه.ق) در سامان وفات کرد و در قبرستان وادي السلام نجف نزديک مزار منسوب به هود عليه السلام و صالح عليه السلام دفن شده است.
از جمله کساني که به صحنه ي عاشورا از منظر عرفان نظر کرده است، عمان ساماني (1322 ه. ق) است. او عاشورا را ميداني مي داند که سالکان در آن سلوک مي کنند تا به مراد و مقصود خود برسند. در اين ميدان امام حسين عليه السلام، قطب عرفان و مرشد سالکان است و اصحاب او مريدان و رهپويان وصال اند.عمر ابونصر نويسنده ي سني مذهب معاصر از ديدگاه خود به قضيه ي عاشورا نگريسته و مي گويد: «در اين واقع مقدرات پيش آمد و کار خود را کرد و اسباب تفرقه و پراکندگي بين مسلمانان فراهم گرديد، ولي حالا که تمام مسلمين فهميده و دانسته اند و سر گرفتاري خود را تشخيص داده اند بر آنهاست که از اين واقعه ي بزرگ و اين مصيبت (تفرقه) عظيمي که بر پيکر اسلام و ديانت آمده است عبرت بگيرند...»عمر الاطرف بن علي بن ابيطالب اين بزرگوار نيز مانند ديگر برادران خود از ستارگان درخشان و دلاوران عاشوراي حسيني و مدافعان دين بود. مادرش صهبا است. و از جمله اين رجز را مي خواند:
خلوا عداة الله خلوا من عمر         خلوا عن الليث العبوس المکفهر
اضربکم و لا اري فيکم زجر         ذاک الشقي بالنبي قد کفر
يعني اي دشمنان خدا! راه را بازکنيد از برابر شير خشمگين توفنده - بر شما دشمنان بي هيچ نگراني حمله و ضربه وارد مي کنم - زيرا که پيروان آن کافر شقي از خدا و رسول بي خبر (يزيد و ابن زياد و...) هستيد.عمر بن ابي كعب به قولي او همان «عمران بن کعب بن حارث اشجعي» از شهداي کربلاست.عمر بن جناده او از طايفه خزرج و از فرزندان انصار مدينه بود. وي همراه پدر و مادرش از مکه تا کربلا ملازم حضرت امام حسين عليه السلام بود. عمر پس از شهادت پدرش، به حضور امام عليه السلام رسيد و اجازه نبرد با دشمن را خواست، امام عليه السلام فرمود: «هذا غلام قتل ابوه في الحملة الاولي و لعل امة تکره ذالک».
«اين نوجوان که پدرش در حمله نخست کشته شده است شايد مادرش راضي نباشد.» عمر جواب داد: «ان امي امرتني» يعني مادرم امر کرده که عازم ميدان جهاد شوم. آنگاه امام عليه السلام اجازه فرمودند و او عازم ميدان شده و اين رجز را خواند:
اميري حسين و نعم الامير         سرور فؤاد البشير النذير
علي و فاطمه والداه         فهل تعلمون له من نظير
«امير من امام حسين عليه السلام هست و چه خوب اميري مي باشد. او مايه شادي دل پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و بشير و نذير بود. پدر و مادرش حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه عليهاالسلام هست. آيا شبيهي براي امير من مي شناسيد؟!
و بنا به نقل بحار الانوار عمر اشعار ديگري هم سروده است:
و اليوم تخضب من دماء اراذل        رفضوا القرآن لنصره الاشرار
و الله ربي لا ازال مضاربا       في الفاسقين بمرهف بتار
«امروز رنگين مي شود از خون آدمهاي پستي که قرآن را به خاطر ياري
اشرار ترک کردند. قسم به الله، پروردگارم که پيوسته مي زنم فاسقين را با شمشيري بران و تيز.»
او سپس جهاد کرده و به شهادت رسيد.
دشمن سرش را از تن جدا کرده بسوي خيمه ها انداخت، مادرش سر بريده نوجوانش را برداشت و پس از آنکه پاک نمود گفت: احسنت پسرم؛ اي مايه شادي دلم و نور چشمم و سپس سر را به سوي يکي از لشکريان دشمن که در آن نزديکي بود انداخت و او را به هلاکت رسانيد آنگاه به سوي خيمه ها بازگشت و چوبي به دست گرفت و در حالي که اين رجز را مي خواند به سوي دشمن حمله کرد:
اني عجوز في النساء ضعيفة           خاوية بالية نحيفة
اضربکم بضربة عنيفه         دون بني فاطمة الشريفة
«من در ميان زنان زني هستم ضعيفه، زني پير و فرتوت و لاغر که در دفاع از فرزندان فاطمه شريفه بر شما ضربه محکمي وارد خواهم ساخت»
او پس از آنکه دو نفر را مضروب ساخت به دستور امام عليه السلام به سوي خيمه ها بازگشت.عمر بن جندب حضرمي از شهداي کربلاست، از حضرموت يمن.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (1) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 87.عمر بن جندب حضرمي از شهداي بزرگوار روز عاشوراست. از «حضرموت» بوده که قبيله اي قحطاني مي باشد و يا از «بني حضرمي» است که يکي از قبايل يمن بوده است.
نام او در زيارت ناحيه مقدسه وارد شده است: «السلام علي عمر بن جندب الحضرمي».عمر بن حسين به قولي او فرزند امام حسين عليه السلام بود که در روزعاشورا به اسارت درآمد.عمر بن خالد اسدي صيداوي به قولي او همان عمرو بن خالد صيداوي، از شهداي روز عاشوراست.عمر بن خالد بن اسد جهني از نيروهاي تحت امر لشگر عمر بن سعد بود که به جنگ با سپاهيان حسيني پرداخت. به قولي وي قاتل جناب «عبدالرحمان بن عقيل بن ابيطالب عليهم السلام» است.عمر بن خالد صيداوي از شهداي کربلاست، از طايفه بني اسد.وي پس از کشته شدن تعدادي از ياران، ازسيد الشهدا «ع » اذن گرفته، به ميدان رفت و به شهادت رسيد. (1) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 23.عمر بن خالد صيداوي از شهداي کربلاست، از طايفه ي بني اسد. او پس از کشته شدن تعدادي از ياران، از سيدالشهداء عليه السلام اذن گرفته، به ميدان رفت و به شهادت رسيد.
صيداوي: منسوب به بنوصيداء، تيره اي از قبيله ي «اسد» و از اعراب عدنان: (عدنان، عرب شمال).عمر بن سعد معروف به «ابن سعد»، فرمانده سپاه ابن زياد در کربلا بود که با امام حسين «ع » جنگيدو دستور داد پس از شهادت آن حضرت، اسب بر بدن او تاختند و اهل بيت او را اسير کرده به کوفه بردند. عمر سعد، پسر سعد بن وقاص از سرداران صدر اسلام بود.در زمان پيامبر (و به قولي در دوران عمر) به دنيا آمد.همراه پدرش در فتح عراق شرکت داشت.وي از جمله کساني بود که عليه «حجر بن عدي » و يارانش، شهادت به فتنه گري داد و سبب شدکه حجر در «مرج عذراء» به شهادت برسد.وي قبل از حادثه عاشورا، آماده حرکت به سوي «ري » بود که حکمراني آنجا را به او داده بودند، ولي به دستور ابن زياد (والي کوفه) همراه با سپاهي مامور جلوگيري از ورود امام حسين «ع » به کوفه و وادار کردن او به بيعت با يزيد و يا جنگ و کشتن او در صورت امتناع شد و به مقابله با حسين بن علي «ع » به کربلا رفت.
عمر سعد، در ايام قيام مختار در کوفه گريخت.اما وقتي مردم کوفه دوباره بر ضد مختار خروج کردند، بازگشت و رهبري را به عهده گرفت، ولي باز هم به سوي بصره گريخت و سپس دستگير و نزد مختار آورده شد.در مجلس مختار، به دستور وي او را کشتند و سرش را به مدينه نزد محمد حنفيه فرستادند و اين در سال 66 هجري بود. (1) در کربلا، هر چه امام حسين با او گفتگو کرد تا از جنگيدن دست بر دارد و دست خويش را به خون آن حضرت نيالايد، نپذيرفت. صبح عاشورا هم اولين کسي بود که به طرف اردوگاه امام حسين «ع » تير افکند و فرمان حمله عمومي صادر کرد.نامش جز و لعنت شدگان درزيارت عاشورا آمده است.او بود که پس از ورودش به کربلا در روز چهارم محرم، بر امام حسين «ع » سخت گرفت و دستور داد سوارانش آب را به روي ياران حسين «ع » ببندند.پاورقي(1) دايرة المعارف بزرگ اسلامي (با تلخيص) ج 3 ص 682.الفتوح، ابن اعثم کوفي، ج 6، ص 272.عمر بن سعد ابي وقاص وي يکي از هواداران و عمال يزيد بن معاويه بود که لشکر چند هزار نفري يزيد را فرماندهي مي کرد. به قولي عمر سعد در زمان پيامبر (و به قولي در دوران عمر) به دنيا آمد. همراه پدرش در فتح عراق شرکت داشت. وي از جمله کساني بود که عليه «حجر بن عدي عليه الرحمه» و يارانش، شهادت به فتنه گري داد و سبب شد که حجر در «مرج عذراء» به شهادت برسد.
روزي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در مسجد نشسته بود در اين حال، جمعي از قريش خدمت آن حضرت رسيدند و عمر سعد نيز در ميان آنها بود، آنگاه آن جناب رنگ مبارکش متغير شد و حالش منقلب گرديد. اصحاب از سبب آن حال سؤال کردند، پيامبر فرمود: آنچه بر اهل بيت من وارد مي شود به ياد مي آورم از کشتن، زدن، دشنام، شتم و پريشاني، و اول سري که بر سر نيزه گذاشته مي شود، سر فرزندم حسين عليه السلام خواهد بود.
آن ملعون در روز عاشورا دستور داد تا سورانش آب را به روي ياران حسين عليه السلام ببندند.
به دستور عمر سعد، چندين نوبت اصحاب و ياران سيدالشهداء عليه السلام را سنگباران کردند. از شيوه هاي سپاه کوفه در مقابله با ياران شجاع امام عليه السلام، استفاده از سنگباران بود، در روز عاشورا عمر سعد به لشگريان خود مي گفت: «و الله لو لم ترموهم الا بالحجارة لقتلتموهم...».
«عمر بن سعد»، «شمر بن ذي الجوشن»، «شبث بن ربعي» و «زيد بن حارث» که همه از عاملان فاجعه ي کربلا بودند به نزد فرماندار «عبدالله بن زبير» در کوفه رفتند و به او گفتند: همانا خطر مختار، براي شما از سليمان بن صرد خزاعي بيشتر است، مختار مي خواهد در شهرتان کوفه بر شما يورش آورد، پس قبل از هر چيز، اعتماد او را جلب کنيد و با نيرنگ او را زنداني نماييد تا کار مردم روبراه شود.
به دستور عمر سعد بود که پس از شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام، بر بدن مطهرش اسب تاختند و پيکر آن امام شريف را در زير سم اسبها خرد کردند.
وي از فرماندهان و سرهنگان لشکر يزيد بود که چند هزار نيرو در اختيار داشت.
در آن روزهايي که بازار بگير و ببند در کوفه گرم بود و قاتلين امام حسين عليه السلام و عاملين فاجعه ي کربلا، شناسايي و تعقيب و دستگير و اعدام مي شدند، موسي بن عامر گويد: «جلسه اي در حضور مختار تشکيل شده بود.» عمر بن هيثم گويد:«من در کنار مختار نشسته بودم که وي با خوشحالي و اميد اين جمله را گفت: «فردا، مردي را خواهم کشت که پاهاي بزرگي دارد و چشمانش به گودي رفته و ابروي پرپشتش به روي چشمش ريخته و مؤمنين و ملايکه هاي آسمان از قتل او شاد خواهند شد».
عمر بن هيثم، متوجه مطلب شد.
و طبري مي نويسد: «در ميان حاضرين مردي بود به نام «هيثم بن اسود نخعي» و او اين سخن مختار را خوب فهميد و گفت: به خدا! منظورش کسي جز «عمر بن سعد» نيست!!».
اين مرد، به خانه اش آمد و چون از قبل با عمر سعد دوستي و رفاقت داشت، به فرزندش «عريان» گفت: بابا برخيز فورا خودت را به خانه ي «عمر سعد» برسان و به او بگو که: دست و پايت را جمع کن و در فکر نجات جانت باش که مختار قصد جانت را کرده است. عريان، به سرعت به خانه ي «عمر سعد» آمد و محرمانه، «عمر سعد» را در جريان امر قرار داد، «عمر سعد» که از اين خبر سخت تکان خورده بود، به عريان گفت: «خدا پدرت را بيامرزد و از بابت اين برادري به او جزاي خير عطا فرمايد. خوب به موقع مرا خبر کردي! من که اين کار را بعيد مي دانم، آخر مختار به من امان نامه داده، وانگهي آن همه عهد و ميثاق و ضمانت چه مي شود؟ تازه من که بر ضد او عملي انجام ندادم» عمر سعد که کاملا بهت زده شده بود، با توجه به جريان امان نامه اي که مختار به او داده بود و با توجه به روحيه ي گذشت و کرامت و بزرگواري که در مختار معروف بود، و حسن سيره ي او نسبت به مردم، بسيار بعيد مي دانست که چنين مطلبي راست باشد.
در اين جا لازم است به ماجراي امان نامه اي که مختار قبلا به عمر سعد داده بود،اشاره اي شود، مثل معروفي است که مي گويند: «الخائن خائف، خائن ترسو است».
عمر سعد، خوب مي دانست که هدف اصلي مختار و يارانش از قيام، همانا انتقام خون شهداي کربلاست. و هرگاه زمينه مساعد شود اين مهم انجام خواهد شد.
و از آنجايي که عمر سعد در ماجراي کربلا، بزرگترين نقش را داشت و او فرمانده ي کل نيروهاي کوفه و شام بود که با امام حسين عليه السلام جنگيد و گناه تمام جنايات کربلا به گردن اوست، بنابراين پس از مسلط شدن مختار، بر اوضاع کوفه و قبل از آن که مختار، دست به انتقام بزند، يکي از نزديکان و مقربان مختار به نام «عبدالله بن جعد بن هبيره» را واسطه قرار داد، تا از مختار براي او امان نامه بگيرد.
عبدالله بن جعده، به خاطر قرابت و نزديکي که با علي عليه السلام داشت در نزد مختار بسيار عزيز و محترم بود. عبدالله، از مختار تقاضا کرد که عمر سعد خواهش دارد که او را امان دهيد و گذشته اش را فراموش نماييد و مورد عفو و رحمت شما قرار گيرد و او هم قول مي دهد و متعهد مي شود که کمترين عملي عليه شما از وي سر نزند. مختار بنا به مصالحي (که در آن وقت براي جلوگيري از توطئه ي دشمنان لازم بود) و خواهش ابن جعده، تقاضاي او را پذيرفت و اين امان نامه را براي عمر سعد نوشت:
متن امان نامه: «بسم الله الرحمن الرحيم: بدين وسيله از جانب مختار بن ابي عبيد به عمر بن سعد بن ابي وقاص، امان داده مي شود، همانا تو در امان خدايي و بر جان و مال و خانواده و فرزندانت، و بخاطر کارهاي گذشته ات تحت تعقيب واقع نخواهي شد، به شرط حرف شنوايي و اطاعت از ما و متعهد شدي به اين که با خانواده ات باشي و از شهر کوفه خارج نشوي، پس هر کس از نيروهاي ما، اعم از شرطه ها (پليس) و شيعيان آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم و عموم مردم، به تو برخورد کنند، جز خوبي حق کمترين اعتراضي و برخورد تندي با تو نخواهند داشت، شاهدان اين امان نامه افراد ذيل مي باشند:
1- سائب بن مالک 2- احمر بن شميط 3- عبدالله بن شداد 4- عبدالله بن کامل.
و مختار شخصا تضمين مي کند به اين عهد و پيمان وفادار باشد، مگر آنکه کاري از او سر زند و حدثي از او پيش آيد و يا شرايط و موارد امان نامه را زير پا گذارد. و السلام».
امام باقر عليه السلام در توجيه نقض امان نامه، توسط مختار فرموده است: «اما امان مختار لعمر بن سعد: الا أن يحدث حدثا، فانه کان يريد به اذا دخل الخلاء فاحدث؛ اما امان دادن مختار به عمر بن سعد، جمله شرطي در آن بود و آن اين که «الا ان يحدث حدثا» مگر حدثي از او سر زند که مقصود مختار يک توريه بود و آن اين که، حدث را به معناي خاص آن قصد کرده بود (اين امان نامه معتبر است مگر آنکه «حدثي» از عمر سعد صادر شود و مقصودش حدثي که در مستراح، معمولا از انسان صادر مي شود بود.) لازم به توضيح است که پس از آنکه مختار به عمر سعد امان نامه داد، او مرتب به نزد مختار آمد و رفت داشت و در کنار مختار، روي کرسي مي نشست و گاهي خودش و گاهي فرزندش را به نزد مختار مي فرستاد، که به او بفهماند هميشه با اوست و قصد فرار يا توطئه اي ندارد.
موسي بن عامر گويد: يکي از عللي که مختار تصميم گرفت هر چه سريعتر به حساب عمر بن سعد برسد، خبري بود که از اظهار نگراني «محمد حنفيه» نسبت به امان دادن «مختار» به «عمر سعد» به او رسيده بود.
موسي گويد: مردي به نام يزيد بن شراحيل، از طايفه انصاري، به ديدار محمد حنفيه آمد و بعد از سلام و احوالپرسي، صحبت درباره ي مختار و اوضاع کوفه پيش آمد و گفته شد که مختار به خونخواهي اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم قيام کرده است و...
«محمد حنفيه» با حالتي توأم با نگراني اظهار داشت: «خيلي مسخره است، مختار خود را شيعه ي ما مي داند و خونخواه شهيدان ما و... اما شنيده ام با قاتلين ما رفاقت مي کند و آنان در کنارش بر کرسي مي نشينند و صحبت مي کنند و..». اين مرد انصاري، اين سخنان محمد حنفيه را به ذهن خود سپرد و هنگامي که به کوفه مراجعت کرد به ديدار مختار رفت.
مختار از اين که مرد از حجاز آمده با او گرم گرفت و گفت: خوب در مدينه چه خبر؟ آيا محمد حنفيه را زيارت کردي؟
آن مرد گفت: آري قربان.
- خوب چه فرمود؟
آن مرد هم صحبتهاي «محمد حنفيه» را و نگراني او را از اينکه مختار با قاتلين امام حسين عليه السلام مدارا مي کند، به گوش مختار رساند.
راوي گويد: بعد از اين ماجرا بود که طولي نکشيد، مختار تصميم به قتل عمر سعد و فرزندش حفص، گرفت و پس از آنکه آن دو را کشت، سرهاي بريده ي آنان را به عنوان هديه اي گرانبها با مقادير زيادي پول و هدايا به نزد محمد حنفيه به حجاز فرستاد، و نامه اي براي وي نوشت. (که متن آن را نقل خواهيم کرد.)
توضيح: به احتمال قوي، نگراني محمد حنفيه، قبل از جريان کشتار قاتلين امام حسين عليه السلام توسط مختار بوده و تا آن وقت مختار، زمينه ي مساعدي نيافته بود،که بعدا به اين مهم توفيق يافت و کار او موجب شادي دلهاي اهل بيت پيامبر و شيعيان گرديد.
مختار در آن روزهايي که دست به انتقام خون شهداي کربلا زد، نسبت به «عمر سعد» بيش از همه حساس بود، از آن طرف امان نامه اي که قبلا روي مصالحي به «عمر سعد» داده بود و «عمر سعد» هم بهانه اي به دست مختار نداده بود و در شورش عليه مختار، شرکت نکرده بود قدري دستگيري و مجازات عمر سعد به تأخير افتاد. مگر ممکن است «عمر سعد» اين جاني شماره ي يک حادثه ي کربلا جان سالم بدر برد!؟ مگر امکان دارد رأس دشمنان اهل بيت با آسايش زندگي کند و حال آنکه زير دستانش، يکي پس از ديگري، به دست عدالت سپرده مي شوند و به جزاي اعمال ننگين خود مي رسند. وانگهي در امان نامه اي که مختار به عمر سعد داده بود، يک جمله دو پهلو به عنوان شرط ذکر شده بود که آن در واقع امان نامه را بي خاصيت مي کرد و آن، جمله: «ان يحدث حدثا» که امام باقر فرمود: امان نامه به شرطي بود که حدثي از عمر سعد سر نزند. بنابراين حال وقت آن است که بايد دلهاي شيعيان خاصه و اهل بيت عليه السلام را شاد نمود.
«عمر سعد» دانست که مختار درصدد دستگيري و مجازات اوست، «عمر سعد» پس از شنيدن اين خبر، دستپاچه شد و همان شب بلند شد و عازم فرار شد و متحير بود چه کند و کجا برود؟ واقعا مختار مرا خواهد کشت؟ يا امان نامه را محترم مي شمرد؟. ترس او را واداشت که دست و پايش را جمع کند و فرار را بر قرار ترجيح دهد. او تصميم گرفت تا دير نشده از کوفه فرار کند، بنابراين مردي از دوستانش، از طايفه ي بني تميم، به نام «مالک» را به نزد خود خواند و مالک، مردي شجاع و زيرک بود، عمر سعد چهارصد دينار به او داد و گفت: اين پول براي خرجي را همان و همين امشب مرا از کوفه بيرون ببر! آن دو حرکت کردند و از راههاي کوچه پس کوچه، به آخر شهر رسيدند و آن جا
نزديک حمام عمر يا نزديک رودخانه عبدالرحمان بود. عمر سعد، ايستاد و گفت: مالک مي داني چرا از کوفه مي روم؟ مالک گفت: نه.
عمر سعد گفت: علت مهمي دارد.
مالک: کدام علت؟
عمر سعد: ترس از مختار!
مالک: مختار! پسر دومه را مي گويي؟ او فلانش تنگ تر از آن است که بتواند تو را بکشد، ترس تو بي مورد است، تازه اگر هم فرار کني خانه ات را ويران خواهد کرد و زن و بچه ات را اسير مي کند و اموالت را به غارت مي برد و املاکت را تخريب خواهد کرد و بدين وسيله بهانه اي به دستش داده اي! بعلاوه تو که مرد کوچکي نيستي تو عزيزترين و محترمترين مرد عربي و...
خلاصه آن قدر هندوانه زير بغل عمر سعد گذاشت و او را فريب داد و ترساند که عمر سعد باور کرد و گفت: راست مي گويي! برگرديم به کوفه، ببينم چه مي شود و همان وقت برگشتند و صبح را در خانه اش بود.
علامه ابن نما گويد: «اين را مرزباني نقل کرده است و بعضي ديگر علت بازگشت عمر سعد را به خانه اش چنين نقل کرده اند که وي سوار بر شتر و کجاوه اش بود و به قصد فرار از خانه، از شهر خارج شد، از شدت خستگي و بي خوابي با همان حالت سواره خوابش برد و شتر هم مستقيم به طرف شهر برگشت و در مقابل خانه اش او را بر زمين نهاد.»
و طبري گويد: غلام عمر سعد، با خبر شد که او به خارج شهر رفته و برگشته است. مختار خوشحال شد و گفت: «خوب شد اينک امان نامه نقض گرديد»، زيرا مختار شرط کرده بود که عمر سعد در امان است به شرطي که از شهر خارج نشود و حال ديگر امان نامه از طرف عمر سعد، نقض شده و مختار مي تواند آن را ناديده بگيرد و دست به کار شود. و هنگامي که به مختار گفتند: او درصدد فرار است گفت: «نه او پيماني چون زنجير، به گردن دارد که هر جا رود مجبور است برگردد».
مختار به دنبال «حفص» فرزند عمر سعد فرستاد. او فورا به نزد مختار آمد.
مختار پرسيد: حفص! پدرت کجاست؟ «حفص» گفت: در خانه و نگران است که آيا شما امان نامه را محترم مي شمريد يا خير؟
مختار به حفص گفت: «فعلا همين جا باش بعد معلوم مي شود.» مختار ابوعمره را خواست.
ابوعمره رييس شهرباني مختار، براي جلب «عمر سعد» انتخاب شد، مختار گفت: ابوعمره با بگوييد بيايد و به او گفت: «با افرادت برو و عمر سعد را بياور و اگر گفت: جبه ام را بياوريد، بدانيد که مقصودش شمشير است نه جبه و به او مهلت نده و کارش را يکسره کن.»
ابوعمره فورا حرکت کرد و به خانه ي عمر سعد آمد و فرياد زد: عمر سعد، امير تو را خواسته است. عمر سعد از ترس در جايش خشک شد، تا خواست بگويد جبه ام را بياوريد، با شمشير کشيده ي ابوعمره روبرو شد. عمر سعد خود را چون گنجشکي در چنگال عقاب ديد، او ابوعمره را خوب مي شناخت و از ترس او چنان مي لرزيد و در جبه اش چون مرده اي متحرک مي غلطيد و از هيبت او، جرأت راه رفتن نداشت. ابوعمره ديد نبايد زياد به وي فرصت داد، شمشيرش را کشيد و آن قدر بر او زد تا يقين حاصل کرد که او به هلاکت رسيده است آنگاه سر عمر سعد را از بدنش جدا کرد و آن را در دامن قباي خود گذاشت و به نزد مختار آمد.
مختار و بعضي از يارانش نشسته بودند و «حفص»، فرزند «ابن سعد» هم در مجلس مختار حاضر بود. ابوعمره وارد شد، سلام کرد و دامن خود را گشود و سر «عمر سعد» را جلو مختار به زمين نهاد. آري، اين سر مردي است که جنايات او يکي و دوتا نبود. اين سر بدترين خلق خداست. اين قاتل امام حسين عليه السلام و فرمانده ي لشکر ابن زياد است. اين سر همان خبيثي است که در روز عاشورا، بدترين جنايات را نسبت به خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم روا داشت. اين سر آن جنايتکاري است که هم اکنون به دست عدالت از بدن نحسش جدا شده است. اين سر بريده ي کسي است که هر مسلمان آزاده اي آن را مي ديد بر او لعن و نفرين مي فرستاد. و اين سر بريده ي جاني شماره ي يک فاجعه کربلاست.
مختار، نگاهي عميق به سر بريده ي «عمر سعد» کرد، از يک طرف خوشحال است که مسؤول اول فجايع عاشورا به امر مطاع او و شمشير ابوعمره سرش از بدن جدا شد و از طرف ديگر هم غم و غصه و رنج بر قلبش فشار مي آورد و آنچه که عمر سعد در کربلا، نسبت به امام حسين عليه السلام و خاندان او روا داشته بود در ذهنش مجسم مي شد. نگاه مختار از سر بريده ي عمر سعد، قطع نمي شود اما ناگاه چشمش را که به سر بريده ي دوخته بود گرداند و به چهره ي «حفص»، فرزند آن خبيث انداخت و «حفص» که سر بريده ي پدر را در مقابل خود مي ديد سخت منقلب و حيرت زده شده بود.
مختار، خطاب به حفص کرد و اشاره به سر بريده کرد و گفت: حفص، اين سر را شناختي؟ حفص آهي کشيد و گفت: آري، انا لله و انا اليه راجعون. اين سر پدرم عمر سعد است و با حالت تأثر و دگرگوني گفت: امير! ديگر زندگي پس از پدرم ارزشي ندارد!... مختار، سخن حفص را قطع کرد وبا لحني جدي گفت: درستي مي گويي! تو هم بعد از پدرت زنده نخواهي ماند، و فرياد زد: جلاد!، مأمور با شمشير آماده جلو آمد. مختار دستور داد!، حفص را به پدرش ملحق کن! و مأموران، پسر عمر سعد را به کناري بردند و سر او را از بدنش جدا کردند.
سر بريده پسر و پدر، يکي سردار لشکر کوفه و شام، و ديگري فرزند او که در کنار پدر و در جنايات او شريک بود. هنگامي که دو سر بريده را در مقابل مختار نهادند، مختار چنين گفت: اين به جاي حسين عليه السلام و آن هم به جاي علي اکبر فرزند حسين عليهماالسلام ولي چه مقايسه اي؟ اين يک محاسبه ي غير عادلانه است، حسين، علي بن الحسين، چه کسي و چه چيزي مي تواند جاي آنها را بگيرد و اضافه کرد: به خدا قسم اگر سه چهارم
قريش را به تلافي حسين عليه السلام بکشم معادل يک انگشت کوچک او نمي شود، به خدا سوگند هفتاد هزار نفر را به تلافي خون حسين خواهم کشت. همانطور که خداوند انتقام يحيي بن ذکريا را گرفت.
لازم به يادآوري است که در غارت روز عاشورا، يک زره قيمتي متعلق به امام حسين عليه السلام را عمر سعد براي خودش برداشت، پس از کشته شدن عمر سعد، مختار آن زره را به «ابوعمره» قاتل «عمر سعد» بخشيد.
موسي بن عامر گويد: «مختار دو نفر از يارانش را به نامهاي «مسافر بن سعيد» و «ضبيان بن عماره» مأمور کرد، دو سر بريده را به مدينه بردند و مقابل «محمد حنفيه» نهادند. و مبالغي پول و هدايا نيز براي بني هاشم، همراه آن سرها فرستاد و نامه اي بشارت آميز و گزارشي از اقدامات خود در خونخواهي امام حسين عليه السلام براي «محمد حنفيه» نوشت.عمر بن عبدالرحمن مخزومي وي از هواداران و نيروهاي تحت امر «عبدالله بن زبير» بود. در زمان حکومت مختار بن ابوعبيد ثقفي بر کوفه، ابن زبير، عمر بن عبدالرحمن مخزومي را فرمان داد تا به سوي کوفه برود و پست استانداري کوفه را از مختار بگيرد. اين اقدام به ظاهر ساده لوحانه ي ابن زبير نقشه اي سياسي بود تا بواسطه ي آن، مختار را محک بزند.
او از روايتگران وقايع کوفه است. وي سخنان سالار شايستگان را به هنگامه ي حرکت از مکه روايت مي کند. وي همان کسي است که عبدالله بن زبير در زمان مختار، وي را به فرمانداري کوفه برگزيد، اما مختار با تطميع و تهديد او را از کوفه راند و قدرت را قبضه کرد.
«تهذيب التهذيب» مي گويد: «ابن حبان» او را از روايتگران مورد اعتماد بر شمرده است.
و«ابومخنف» روايت او در مورد رويدادها را، از «صقعب بن زهير» روايت مي کند.عمر بن عبدالله از ياران سيد الشهدا و شهيد نماز، که روز عاشورا به فيض شهادت رسيد.وي از چهره هاي سرشناس شيعه در کوفه و مردي آگاه و شجاع و اسلحه شناس بود.مسلم بن عقيل در ايام بيعت گرفتن از مردم براي نهضت حسيني، او را مسؤول دريافت اموال وخريد اسلحه قرار داده بود.نامش عمر بن عبدالله بود. (1) پيش از شروع درگيريهاي کربلاخود را از کوفه به کربلا رساند و به امام پيوست.
روز عاشورا، که ياران حسين بن علي «ع » بتدريج شهيد مي شدند و از تعدادشان کاسته مي شد و اين کاهش محسوس بود، ابو ثمامه هنگام ظهر خدمت امام آمد و گفت: جانم فداي تو! چنين مي بينم که دشمنان به تو نزديک شده اند.به خدا قسم تو کشته نخواهي شدمگر آنکه من پيش از تو کشته شوم.دوست دارم خداي خويش را در حالي ديدار کنم که اين نماز را که وقتش نزديک شده بخوانم.امام، نگاهي به بالا افکند، فرمود: نماز را به يادآوردي، خدا تو را از نماز گزاران ذاکر قرار دهد.آري، اينک اول وقت نماز است.مهلتي ازسپاه دشمن خواستند.آنگاه ابو ثمامه و جمعي ديگر، با امام حسين «ع » نماز جماعت خواندند. (2) وي جزء آخرين سه نفري بود که از ياران امام تا عصر عاشورا زنده مانده بودند.برخي گفته اند که در اثر جراحتهاي بسيار بر زمين افتاد، خويشانش او را به دوش کشيده و از ميدان به در بردند و مدتها بعد از دنيا رفت. (3) .پاورقي(1) مقتل الحسين، مقرم، ص 177.برخي هم‏ «عمرو بن عبدالله‏» نوشته‏اند.مثل تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 333.
(2) سفينة البحار، ج 1، ص 136، بحار الانوار، ج 45، ص 21.
(3) عنصر شجاعت، ج 2، ص 151.عمر بن عبدالله به قولي او همان «ابوثمامه ي صائدي»
- يار وفادار - سيدالشهداء عليه السلام است.عمر بن عبيدالله وي از هواداران و افسران مصعب بن زبير بود. در جنگ مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، مصعب، ارتش خود را مهياي حرکت به سوي کوفه کرد. وي فرماندهي ميمنه ي لشکر خود را به «عمر بن عبيدالله» سپرد.عمر بن علي بن ابي طالب عمر که کنيه اش «اباحفص» بود و رقيه «همسر مسلم بن عقيل» فرزندان «صهبا ثعلبيه» بودند. عمر و رقيه کوچکترين فرزندان امام علي عليه السلام با هم به دنيا آمده بودند. در مورد سابقه ي عمر اختلاف وجود دارد. صاحبان کتب مقاتل او را از شهداي کربلا مي شمارند؛ ولي نسب شناسان و تاريخ نويسان او را از کساني مي دانند که از رفتن به کربلا خودداري کرد.
اگر اين گفته ي ناسخ التواريخ را بپذيريم که حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دو پسر به نام عمر داشت: عمرالاصغر که مادرش صهبا و عمرالاکبر که مادرش ام حبيبه بود، اين اختلاف حل مي شود؛ زيرا مقصود صاحبان مقاتل عمرالاصغر و مقصود ديگران عمر الاکبر است.
بنا به نقل بحارالانوار عمر بعد از برادرش به سوي ميدان رفت و اين رجز را خواند: و «زحر» يا «زحر بن بدر نخعي» قاتل برادرش «ابوبکر محمد اصغر بن علي» را به مبارزه طلبيد:
اضربکم و لا اري فيکم زحر (زجر)       ذاک الشقي بالنبي قد کفر
يا زحر (زجر) يا زحر (زجر) تدان من عمر       لعلک اليوم تبوء من سقر
شر مکان في حريق و سعر          لانک الحاجد يا شر البشر.
«شمشير مي زنم در ميان شما و زحر را نمي بينم - همان سنگدل که به پيامبر عليه السلام کافر شد.
اي زحر اي زحر به عمر نزديک شو - باشد که امروز در دوزخ جاي گيري.
سقر بدترين مکان است در سوزش و افروختگي - که تو - اي بدترين انسانها - از انکار کنندگان هستي.»
عمر بعد از کشتن قاتل برادرش دوباره حمله کرد و رجز خواند:
خلوا عداة الله خلوا عن عمر        خلوا عن الليث العبوس المکفهر
يضربکم بالسيف و لا يفر         و ليس فيها کالجبان المنجحر
«اي دشمنان خدا از پيش روي عمر بگريزيد - بگريزيد از شير خشمگين ترشروي.
به شما شمشير مي زند و نمي گريزد - و در جنگ همچون بزدلان به سوراخي نمي خزد.»
سپس آن قدر جنگيد تا به شهادت رسيد.عمر بن قرظه خزرجي انصاري به قولي او همان عمرو بن قرظه خزرجي انصاري کوفي، از شهداي روز عاشوراست.عمر بن كعب انصاري به قولي او همان «عمرو بن قرضة بن کعب انصاري» از شهداي کربلاست.عمر بن كناد برخي از مورخان او را از شهداي کربلا دانسته اند.عمر بن مخنف وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر امويان بود. در اوايل قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، «عمر بن مخنف» فرماندهي عده اي از شورشيان را به عهده داشت. سرانجام در درگيريهاي ميان شورشيان و نيروهاي مختار، (عمر) به هلاکت رسيد.عمر بن مشيعه برخي از مورخين او را از شهداي کربلا به شمار آورده اند.عمر بن هيثم به قولي وي همان «هيثم بن اسود نخعي» از دوستان عمر سعد است.عمر حضرمي وي از روايتگران وقايع عاشوراست. از او داستان سازماندهي سپاه شوم عمر بن سعد را با دو واسطه روايت مي کند. و خود او، از نظر رجال شناسان ناشناخته است.عمر سعد معروف به «ابن سعد»، فرمانده سپاه ابن زياد در کربلا بود که با امام حسين «ع » جنگيد و دستور داد پس از شهادت آن حضرت، اسب بر بدن او تاختند و اهل بيت او را اسير کرده به کوفه بردند. عمر سعد، پسر سعد بن وقاص از سرداران صدر اسلام بود.در زمان پيامبر (و به قولي در دوران عمر) به دنيا آمد.همراه پدرش در فتح عراق شرکت داشت.وي از جمله کساني بود که عليه «حجر بن عدي » و يارانش، شهادت به فتنه گري داد و سبب شدکه حجر در «مرج عذراء» به شهادت برسد.وي قبل از حادثه عاشورا، آماده حرکت به سوي «ري » بود که حکمراني آنجا را به او داده بودند، ولي به دستور ابن زياد (والي کوفه) همراه با سپاهي مامور جلوگيري از ورود امام حسين «ع » به کوفه و وادار کردن او به بيعت با يزيد و يا جنگ و کشتن او در صورت امتناع شد و به مقابله با حسين بن علي «ع » به کربلا رفت.
عمر سعد، در ايام قيام مختار در کوفه گريخت.اما وقتي مردم کوفه دوباره بر ضد مختار خروج کردند، بازگشت و رهبري را به عهده گرفت، ولي باز هم به سوي بصره گريخت و سپس دستگير و نزد مختار آورده شد.در مجلس مختار، به دستور وي او راکشتند و سرش را به مدينه نزد محمد حنفيه فرستادند و اين در سال 66 هجري بود. (1) درکربلا، هر چه امام حسين با او گفتگو کرد تا از جنگيدن دست بر دارد و دست خويش را به خون آن حضرت نيالايد، نپذيرفت. صبح عاشورا هم اولين کسي بود که به طرف اردوگاه امام حسين «ع » تير افکند و فرمان حمله عمومي صادر کرد.نامش جز و لعنت شدگان در زيارت عاشورا آمده است.او بود که پس از ورودش به کربلا در روز چهارم محرم، بر امام حسين «ع » سخت گرفت و دستور داد سوارانش آب را به روي ياران حسين «ع » ببندند.پاورقي(1) دايرة المعارف بزرگ اسلامي (با تلخيص) ج 3 ص 682.الفتوح، ابن اعثم کوفي، ج 6، ص 272.عمر سعد وي همان «عمر بن سعد ابي وقاص»، فرمانده نيروهاي يزيد در روز عاشورا بود.عمران اشجعي او عمران بن کعب بن حارث اشجعي، و اشجع قبيله اي از غطفان تيره اي از «قيس عيلان» که از اعراب شمالي مي باشند.
تنقيح المقال و رجال طوسي و جامع الرواة عمران را از اصحاب حضرت امام حسين عليه السلام نوشته اند که در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد و در زيارت رجبيه به صورت عمر بن ابي کعب وارد شده است: «السلام علي عمر بن ابي کعب».عمران بن كعب انصاري به قولي او همان «عمرو بن قرض بن کعب انصاري» از شهداي کربلاست.عمران بن كعب بن حارث اشجعي از شهداي کربلاست که در حمله اول به درجه شهادت رسيد.شيخ طوسي او را در زمره ياران حسين «ع » شمرده است. (1) .پاورقي(1) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 351.عمران بن كعب بن حارث اشجعي از شهداي کربلاست که در حمله ي اول به درجه ي شهادت رسيد. شيخ طوسي او را در زمره ي ياران سيدالشهداء عليه السلام شمرده است.
اشجع: قبيله اي از «غطفان»، تيره اي از «قيس عيلان) (عدنان، عرب شمال).عمره او دختر «نعمان بن بشير انصاري» و همسر باوفاي مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. مردي به نام ابوعلفه گويد: مصعب بن زبير پس از کشته شدن مختار و ياران او و مسلط شدن بر کوفه، دو همسر مختار را به نام ام ثابت و «عمره» را دستگير کرد و پيش خود آورد و شخصا آنان را محاکمه کرد.
مصعب خطاب به آنان گفت: «درباره ي مختار چه مي گوييد؟!».
ام ثابت همسر مختار گفت: درباره ي او چه مي توانم بگويم؟! هر چه شما مي گوييد من هم همان را مي گويم.
مصعب به او گفت: برو تو آزادي سپس رو به «عمره» همسر دوم مختار کرد و گفت: تو درباره ي مختار چه مي گويي؟!
عمره گفت: خدا او را رحمت کند که بنده اي از بندگان صالح خدا بود.
مصعب که صراحت لهجه اين زن را ديد و سخنان او را شنيد عصباني شد و گفت او را زنداني کنيد.
مصعب درباره اين زن نامه اي به برادرش عبدالله بن زبير نوشت و به دروغ در نامه نوشت که همسر مختار معتقد است که شوهرش پيغمبر بوده درباره او چه کنم؟ عبدالله بن زبير در جواب نوشت: «او را اعدام کن».
سپس به دستور مصعب «عمره» همسر مختار را از زندان بيرون آوردند و به خارج از شهر کوفه نزديک «حيره»، توسط مردي به نام «مطر» به قتل رسيد و مطر از وابستگان خاندان «بني تيم الله» بود وي همسر مختار را با سه ضربت شمشير به شهادت رساند و اين زن قبل از کشته شدن داد و فرياد مي کرد و مي گفت:
«اي بابا، اي خانواده ام، آي قبيله ام» اما فريادرسي نداشت.
ابان بن نعمان بن بشير برادر اين زن گويا در جريان دستگيري خواهرش بود. خود را به «مطر» رساند و سيلي محکمي به چهره او نواخت و گفت: «اي زنازاده! او را کشتي؟! خدا دستت را بشکند» و سرانجام اين بانوي قهرمان توسط مطر به شهادت رسيد.
مطر «ابان» را گرفت و رها نکرد و به نزد مصعب برد و گفت: اين به مادرم ناسزا گفته است و...
مصعب گفت: جوان را آزاد کنيد زيرا حادثه اي وحشت بار ديده است. ماجراي قتل همسر مختار انعکاس زيادي در کوفه داشت و شعرا در اين باره اشعاري سرودند.عمرو بن الحادث او کسي بود که در مجلس ابن زياد «مشکور» زندان بان را که موجب آزادي پسرهاي مسلم بن عقيل عليه السلام شده بود شفاعت کرد و او را در حالي که پانصد تازيانه خورده بود به خانه ي خويش برد.عمرو بن بتوته وي يکي از هواداران و نيروهاي تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در اوايل قيام مختار، هنگامي که مختار و جمعي از نيروهايش در شهر کوفه به محاصره ي نيروهاي شبث بن ربعي درآمده بودند، مختار عمرو بن بتوته را به سوي ابراهيم بن اشتر (در بيرون کوفه) فرستاد. مختار به اين مأمور تأکيد کرد به سرعت خود را به ابراهيم برساند و نامه ي مختار را به او تحويل دهد و اين پيغام را به او بدهد که: «به مجرد رسيدن نامه ي من، بدون درنگ با نيروهايت به کوفه بازگردد.» بالاخره به مساعدت «عمرو» مختار و نيروهايش از محاصره بيرون آمدند و باز کنترل شهر به دست او افتاد.عمرو بن ثمامه از شهداي کربلاست. به قولي او همان «ابوثمامه صائدي» است.عمرو بن جنادة بن انصاري خزرجي پدرش جناده نيز از شهداي کربلا است. اين نوجوان يازده ساله با تأکيد مادرش «بحريه» بنت مسعود الخزرجي به ميدان شهادت رفت. در زيارت ناحيه مقدسه است: «السلام علي جنادة بن کعب الانصاري الخزرجي و ابنه عمرو بن جناده». مادرش نيز عمود خيمه گرفت و با دشمن مقابله نمود، اما امام به سرعت خود را به او رساند و فرمود صبر نما و به خيمه برگرد -... او نيز پذيرفت و امام او را به خيمه برگردانيد.
از رجزهاي عمرو است:
اميري حسين و نعم الامير          سرور فؤاد البشير النذير
امير و سرور و سالارم حسين است و او خوب اميري است - که سرور دل پيامبر بشير و نذير است.
او از شهداي کربلاست. فرزند جنادة بن کعب انصاري است که به اتفاق پدرش در روز عاشورا به فيض شهادت نايل آمدند.
از شهداي نوجوان کربلا محسوب مي شود که پدرش نيز در رکاب امام حسين عليه السلام شهيد شد. اين نوجوان چون خواست به ميدان رود، امام فرمود: پدر اين جوان کشته شد، شايد مادرش راضي نباشد که به ميدان رود. گفت: مادرم دستور داد که به ميدان بروم و لباس جنگ بر من پوشانده است. او که 9 ساله يا 11 ساله بود، به ميدان رفت و رجز خواند و جنگيد تا کشته شد. سر او را به طرف سپاه امام عليه السلام افکندند. مادرش «بحريه بنت مسعود خزرجي» آن سر را برداشت و گفت: چه نيکو جهاد کردي، پسرم! اي شادي قلبم، اي نور چشمم! سپس سر را پرتاب کرد و با آن کسي را کشت، سپس چوبه ي خيمه را برداشت و حمله کرد که به وسيله ي آن بجنگد. امام حسين عليه السلام مانع شد و او را به خيمه ي زنان برگرداند. نام عمرو بن جناده در زيارت ناحيه ي مقدسه هم آمده است.عمرو بن جناده انصاري از شهداي نوجوان کربلا، که پدرش نيز در رکاب سيد الشهدا «ع » شهيد شد.اين جوان چون خواست به ميدان رود، امام فرمود: پدر اين جوان کشته شد، شايد مادرش راضي نباشد که به ميدان رود.گفت: مادرم دستور داده که به ميدان بروم و لباس جنگ بر من پوشانده است. (1) او که 9 ساله يا 11 ساله بود، به ميدان رفت و رجز خواند و جنگيد تا کشته شد.سر او را به طرف سپاه امام حسين «ع » افکندند.مادرش (بحريه بنت مسعود خزرجي) آن سر را برداشت و گفت: چه نيکو جهاد کردي، پسرم!اي شادي قلبم، اي نور چشمم! سپس سر را پرتاب کرد و با آن کسي را کشت، سپس چوبه خيمه را برداشت و حمله کردکه به وسيله آن بجنگد.امام حسين «ع » مانع شد و او را به خيمه زنان برگرداند.نام عمرو بن جناده در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (2) در برخي منابع، عمر بن جناده ذکر شده است.پاورقي(1) انصار الحسين، ص 86.
(2) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 327.عمرو بن جندب بن كعب بن عبدالله حضرمي كوفي يکي از مجاهدان صالح و بزرگان کوفه بود که با مسلم بن عقيل بيعت نمود و پس از شهادت مسلم بن عقيل از کوفه به کربلا رفت و در ملازمت امام قرار گرفت. ابن جندب از دوستان حجر بن عدي بود او از معاريف شيعه و از
شجاعان بنام بود و جنگ سختي با دشمن نمود. بالاخره در عاشوراي حسيني در رکاب امام حسين عليه السلام جان خويش را فداي راه آن حضرت ساخت.عمرو بن حجاج زبيدي از سران سپاه عمر سعد و فرمانده جناح راست در کربلا.وقتي عمر سعد مي خواست شب عاشورا به امام حسين «ع » مهلت ندهد، اعتراض کرد و گفت: اگر از ديلم بودند و اين تقاضا را مي کردند، سزاوار بود که مهلت دهي.وي در روز عاشورا هم در درگيري، مسلم بن عوسجه را غافلگيرانه به شهادت رساند.عمرو بن حجاج زبيدي وي يکي از سرهنگان لشگر عمر سعد بود. روز هفتم محرم، عمر سعد کسي را به نام عمرو بن حجاج با پانصد سوار بر شريعه ي فرات مأمور کرد. آنان فرات را در محاصره ي خويش قرار دادند و از سه روز به شهادت امام عليه السلام مانده، مانع برداشتن آب از فرات شدند.
از سران سپاه عمر سعد و فرمانده جناح راست در کربلا بود. وي در روز عاشورا، در درگيري، مسلم بن عوسجه را غافلگيرانه به شهادت رساند.
هنگامي که عمرو بن حجاج متوجه شد که سپاهيانش به طور مخفيانه به سپاه حسين عليه السلام ملحق مي شوند، فرياد زد: «اي اهل کوفه! از امير خود اطاعت کنيد و همراه جماعت باشيد، و در کشتن کسي که از دين خارج شده (حسين)! و با امام (يزيد) مخالفت کرده، به خود شکي راه ندهيد».
در زمان قيام مختار، او در روز شکست شورشيان ناپديد شد. مختار، خانه ي وي را ويران نمود و اموال او را مصادره کرد.
«عمرو بن حجاج» زبيدي، از جانيان واقعه ي کربلا و کسي بود که فرمانده نيروهاي ميمنه، لشکر عمر سعد را در کربلا به عهده داشت و شمر، فرمانده ي ميسره ي لشکر بود و مسؤوليت حفظ شريعه فرات را به عهده ي او گذاشته بودند، وي در ايام عاشورا با پانصد سوار مأمور بستن آب به روي اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود. و روز عاشورا با امام حسين وارد جنگ شد.
با وجود آن که وي از جمله کساني بود که براي امام حسين عليه السلام نامه نوشت و وي را به عراق دعوت کرد: او در کوفه به دستور ابن زياد، با مسلم جنگيد و در دستگيري مسلم بن عقيل نقش داشت. وي پس از شهادت هاني، از طرف طايفه ي مذحج، به ابن زياد اعلام وفاداري کرد. و در روز عاشورا لشکر را عليه امام حسين عليه السلام تحريک مي کرد.
و همين عمرو بن حجاج، در واقعه جنگ ابن مطيع با مختار، از مشاوران ابن مطيع بود و مردم را عليه مختار بسيج مي کرد.
عمرو مي دانست با اين سوابق و پرونده ي سياه، اگر مختار به او دست يابد، حداقل مجازات او مرگ خواهد بود. بنابراين به سرعت فرار را بر قرار ترجيح داد و در همان روز شلوغي از راه «شرافه» و «واصفه» گريخت و سپس ناپديد شد و معلوم نشد که زمين او را فروبرد يا به آسمان بالا رفت. بعضي گفته اند: مأموران مختار او را در بياباني يافتند که از شدت تشنگي از رمق افتاده بود و آنان او را دستگير و سرش را از بدنش جدا کردند.عمرو بن حريث وي نماينده ي ابن زياد و قائم مقام او بود. طبري پس از نقل شهادت مسلم بن عقيل در کوفه مي گويد: ابن زياد، به شدت در پي مختار بن ابوعبيد ثقفي و عبدالله بن حارث بود تا آنان را دستگير کند و براي آنان مهلت قرار داد که بر اثر آن مختار دستگير شد. تاريخ، شهادت مي دهد که مختار از جمله حاميان سرسخت مسلم بود و با تمام قوا براي پيروزي قيام وارد صحنه شد... ابن زياد نماينده و قائم مقام خود را به نام «عمرو بن حريث» با پرچمي، در مسجد کوفه مستقر کرده بود (که مردم به زير پرچم بيايند و خود را تسليم کنند). مختار هنگام مغرب بود که به شهر رسيد و تاريکي شب به تدريج همه جا حکمفرما مي شد. او به محله ي «باب الفيل» آمد، به شدت در شگفت ماند که چرا بايد اوضاع به اين سرعت، دگرگون شود، اما به هر حال، مختار دير رسيده بود و شهر در قبضه ي دشمن قرار داشت و از آنجايي که مختار، مرد مشخص و سرشناسي بود، مراجعت وي با عده اي به کوفه، به سرعت در بين مردم منتشر گشت و عمرو بن حريث قبل از همه متوجه قضيه شد و بلافاصله تصميم گرفت با مختار تماس حاصل کند. قبل از اين تماس، يکي از دوستان مختار به نام «هاني ابن ابي جيه» که از عمال حکومت نيز بود با مختار برخورد نمود و به او گفت: کجايي؟ نه در خانه ات هستي و نه با مردم (منظور وي دارودسته ي ابن زياد بود). مي خواهي چه کني؟! مختار پاسخ داد: امشب را فکر مي کنم تا تصميم بگيرم.! «هاني بن ابي جيه»، به نزد معاون ابن زياد (عمرو بن حريث) آمد و جريان ورود مختار به کوفه را به اطلاع «عمرو» رساند، عمرو پيامي براي مختار فرستاد که: از قول من به او بگوييد: حواسش جمع باشد و خود را به هلاکت نيندازد و توصيه کرد که مختار را از هر گونه عکس العمل در مقابل ابن زياد بازدارند. يکي از بستگان مختار به نام «زائدة بن قدامه ي ثقفي» که در اين گفتگو حضور داشت به معاون ابن زياد گفت: من به يک شرط حاضرم مختار را به نزد شما بياورم و آن، اين که او در امان باشد و جان وي تضمين شود و اگر احيانا گزارش بر ضد او به امير عبيدالله بن زياد رسيده باشد، شخص شما از مختار دفاع کنيد و مانع رسيدن هر گونه آسيبي به او بشويد. عمرو بن حريث (معاون ابن زياد) گفت: از طرف خود من که خاطرت جمع باشد و اگر احيانا در نزد ابن زياد از او سعايتي شده باشد، من قول مي دهم که به شدت از او دفاع کنم و به بهترين وجه شفاعت نمايم. هنگامي که پيام «عمرو بن حريث» به مختار رسيد، او صلاح ديد که با عمرو ملاقات نمايد بنابراين همان شب، وارد مسجد شد ولي مختار را دستگير کرده و به زندان بردند.عمرو بن حريف وي از هواداران و نزديکان ابن زياد بود که در مجلس کوفه حضور داشت.عمرو بن حمق خزاعي غلام زاهر - از اصحاب حضرت سيدالشهداء عليه السلام - بود که در کربلا به فيض شهادت نايل آمد. عمرو بن حمق خزاعي به دستور معاويه به شهادت رسيد.عمرو بن خالد ازدي به قولي او همان عمرو بن خالد صيداوي، از شهداي روز عاشوراست.عمرو بن خالد اسدي صيداوي عمرو بن خالد بن حکيم بن حزام اسدي صيداوي از اهالي کوفه مي باشد.
در بعضي از منابع عناوين عمرو بن خالد ازدي و عمرو (عمر) خالد اسدي وارد شده است، که احتمالا يک نفر باشند چون، اولا، در منابع قدما مثل تاريخ طبري و زيارت ناحيه فقط عمر بن خالد صيداوي ثبت شده است.
و ثانيا، قاموس الرجال و معجم رجال الحديث يک نفر بودن اين دو را تقويت کرده اند.
علامه شوشتري اضافه مي کند که اسدي بر اثر اشتباه در نگارش نسخه ها و يا بر اثر تحريف «ازدي» ثبت شده.
از نظر سوابق اجتماعي سياسي و فضايل، بنا به نقل تنقيح المقال از ابومخنف، عمرو بن خالد از شخصيتهاي بزرگوار و شريف و از مخلصين در ولايت اهل البيت عليه السلام و از ياران مسلم بن عقيل در کوفه بوده است تا اينکه کوفيان بر مسلم خيانت کردند و براي عمرو بن خالد چاره اي جز اختفا نماند، آنگاه که خبر شهادت قيس بن مسهر و رسيدن امام عليه السلام را به منطقه «عذيب الهجانات» و «حاجز» را شنيد به همراهي غلامش سعد و بنا به قولي پسرش خالد، و مجمع بن عبدالله عائذي و عائذ بن مجمع و جنادة بن حارث سلماني ازدي و غلام جنادة، به راهنمايي طرماح بن عدي به خدمت امام حسين رسيدند.
وقتي که به اردوي امام عليه السلام مي رسيدند حر رياحي خواست آنها را از ملحق شدن به امام عليه السلام منع کند که امام عليه السلام فرمود، اينها ياران من هستند، دست از آنها بازدار وگرنه کار ما به جنگ خواهد کشيد، حر منصرف شد.
حضرت از آنها سؤال کرد که از مردم کوفه چه خبر داريد؟ مجمع بن عبدالله گفت: اما اشراف و رؤساي کوفه رشوه هاي بزرگ دريافته و هماهنگ به جنگ با تو برخاسته اند. باقي مردم اگر چه دلهاي آنان با توست، و ليکن فرداست که بر روي تو شمشير خواهند کشيد.
عمرو بن خالد روز عاشورا خدمت امام عليه السلام رسيده و عرض کرد: يا اباعبدالله فدايت شوم، قصد کرده ام که به شهدا از اصحاب تو ملحق شوم و کراهت دارم از آنکه زنده بمانم و تو را تنها و کشته شده ببينم، اکنون رخصتم فرما.
حضرت او را اجازه داد و فرمود: ما هم ساعتي بعد به تو ملحق خواهيم شد.
عمرو به ميدان رفته و اين رجز را خواند:
اليک يا نفس الي الرحمان          فابشري بالروح و الريحان
اليوم تجزين علي الاحسان        قد کان منک غابر الزمان
ما خط في اللوح لدي الديان         لا تجزعي فکل حي فان
و الصبر احظي لک بالاماني         يا معشر الازد بني قحطان
«اي نفس بر تو باد سوي خداي رحمان و بشارت به راحتي و رفاه و آسايش بهشتي، امروز به احسان جزا داده مي شوي، به تحقيق از تو سر زده در زمان گذشته اعمالي که در لوح الهي نوشته شده، بي تابي نکن اي نفس که هر زنده اي بالاخره مي ميرد. اي طايفه ازد بني قحطان صبر در جهاد لذت بخش تر است از آرزوهاي دنيا و از امان خواستن».
و آنگاه جهاد کرده و به شهادت رسيد.
و بعد از او پسرش خالد عازم ميدان شده و اين رجز را خواند:
صبرا علي الموت بني قحطان       کي ما تکنوا في رضي الرحمان
ذي المجد و العز و البرهان       و ذي العلي و الطول و الاحسان
يا ابتاقد صرت في الجنان        في قصر رب حسن البنيان
«اي بني قحطان بر مرگ در راه خدا صبر کنيد تا باشيد در رضاي خداي
رحمان، خداي با عظمت و عزت و حجت و بلند مرتبه و صاحب نعمت و احسان، اي پدر به تحقيق وارد بهشت شدي در قصرهاي زيبا بنيان بهشت.»
آنگاه جهاد کرده و بعد از پدرش به شهادت رسيد.
و اما مولاي عمرو بن خالد که سعد يا (سعيد) بن عبدالله نام داشت بنا به نقل شيخ طوسي قدس سره مردي بزرگوار و شريف و باهمتي بود که از عمرو بن خالد تبعيت کرده به محضر حضرت امام حسين عليه السلام در کربلا رسيده و در روز عاشورا به فيض شهادت نايل گشت. نام عمر بن خالد و سعد در زيارت ناحيه وارد شده است: «السلام علي عمر بن خالد الصيداوي و السلام علي سعيد مولاه».عمرو بن خالد بن حكيم ازدي از شهداي کربلاست.از طايفه بني اسد و از مخلصان ولاي اهل بيت بود و در کوفه موقعيتي داشت.از قيام کنندگان همراه مسلم بود و پس از شهادت مسلم، پنهان شد.پس از شهادت قيس بن مسهر از کوفه به استقبال کاروان حسيني بيرون رفت و در منزلگاه حاجز همراه غلامش سعد به امام پيوست.سپاه حر مي خواست از پيوستن آن دو به ياران امام جلوگيري کند، اما با حمايت امام، به سيد الشهدا «ع » پيوستند و در عاشورا در حمله اول به شهادت رسيدند.نام او در زيارت ناحيه هم آمده است. (1) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 1، ص 339.عمرو بن خالد بن حكيم ازدي از شهداي کربلاست. از طايفه ي بني اسد و از مخلصان ولاي اهل بيت بود و در کوفه موقعيتي داشت. از قيام کنندگان همراه مسلم بود و پس از شهادت مسلم، پنهان شد. پس از شهادت قيس بن مسهر از کوفه به استقبال کاروان حسيني بيرون رفت و در منزلگاه «حاجز» همراه غلامش سعد به امام پيوست. سپاه حر مي خواست از پيوستن آن دو به ياران امام جلوگيري کند، اما با حمايت امام، به سيدالشهداء عليه السلام پيوستند و در عاشورا در حمله ي اول به شهادت رسيدند. نام او در زيارت ناحيه مقدسه آمده است.عمرو بن خالد بن حكيم بن حزام اسدي صيداوي از بيعت کنندگان با مسلم بن عقيل بود. پس از شهادت مسلم بن عقيل و شنيدن ورود امام حسين عليه السلام به کربلا با جمعي از نزديکان و ياران خود از کوفه به کربلا رفتند و در رکاب امام عليه السلام تا شهادت خود به دفاع از حريم اسلام و نصرت امام پرداختند. چنانکه در زيارت ناحيه است که: «السلام علي عمرو بن خالد الصيداوي» عمرو بن خالد از شرفا و بزرگان کوفه و از شيعيان نامدار است سرانجام پس از نبرد با دشمنان به شهادت رسيد.عمرو بن خلف برخي مورخين نام او را در ليست شهداي عاشورا به ثبت رسانده اند.عمرو بن سعد بن نفيل ازدي قاتل حضرت قاسم بن الحسن عليه السلام. قاتل آن حضرت را «سعد بن عمرو بن نفيل ازدي» هم گفته اند.عمرو بن سعيد اشدق حاکم مکه بود. وقتي ازامام حسين عليه السلام پرسيد: چه چيز سبب شد به مکه آيي؟ فرمود: تا پناهنده به خدا و اين خانه شوم: «عائذا بالله و بهذالبيت».
عمرو بن سعيد با عده اي قصد کشتن امام عليه السلام را داشت، چون امام حسين از آن آگاهي يافت از مکه خارج شد و فرمود: «لئن اقتل خاذجا منها بشبر احب الي»، اگر يک وجب هم بيرون از مکه کشته شوم، برايم محبوبتر است.عمرو بن سعيد بن عاص در ايامي که سيد الشهدا «ع » در مکه بود، يزيد، «عمرو بن سعيد» را که والي مدينه بود، همراه با سپاهي به مکه فرستاد و او را امير الحاج قرار داد و سرپرستي امر حج را در موسم به او سپرد و توصيه کرد که هر جا به حسين «ع » دست يافت، او را ترور کند.امام حسين چون از ماجرا آگاه شد، براي اين که حرمت خانه خدا با ريختن خونش زير پا گذاشته نشود و نقشه ترور ناکام بماند، به عمره اکتفا کرد و از مکه بيرون آمد. (1) وي از بدخواهان کين توز نسبت به اهل بيت بود.پس از بازگشت اهل بيت به مدينه، وقتي گريه ها و ناله هاي بازماندگان شهداي کربلا را در سوگ حسين «ع » و کشتگان خود شنيد، خنديد و از روي شماتت و زخم زبان گفت: اين شيون، مثل شيوه روز مرگ عثمان است! (2) .پاورقي(1) مقتل الحسين، مقرم ص 193، بحار الانوار، ج 45، ص 99.
(2) ثورة الحسين، مهدي شمس الدين، ص 231.عمرو بن سعيد بن عاص در ايامي که سيدالشهداء عليه السلام در مکه بود، يزيد، «عمرو بن سعيد» را که والي مدينه بود، همراه با سپاهي به مکه فرستاد و او را اميرالحاج قرار داد و سرپرستي امر حج را در موسم به او سپرد و توصيه کرد که هرجا به حسين عليه السلام دست يافت، او را ترور کند. امام حسين عليه السلام چون از ماجرا آگاه شد، براي اينکه حرمت خانه ي خدا با ريختن خونش زيرپا گذاشته نشود و نقشه ي ترور ناکام بماند، به عمره اکتفا کرد و از مکه بيرون آمد. وي از بدخواهان کينه توز نسبت به اهل بيت بود. پس از بازگشت اهل بيت به مدينه، وقتي گريه ها و ناله هاي بازماندگان شهداي کربلا را در سوگ حسين عليه السلام و کشتگانشان شنيد، خنديد و از روي شماتت و زخم زبان گفت: اين شيون، مثل شيون روز مرگ عثمان است!عمرو بن صبيح صدائي به قولي وي قاتل جناب «عبدالله بن مسلم بن عقيل» و «عبدالله بن عقيل بن ابيطالب عليهم السلام» بوده است.عمرو بن صبيح صيداوي وي يکي از ده نفري بود که پس از شهادت امام حسين عليه السلام بر بدن مطهر آن حضرت اسب تاختند. ابوعمرو زاهد گويد: به اين ده نفر نگاه کرديم، همه زنا زاده بودند.
به قولي وي قاتل جناب «عبدالله بن مسلم بن عقيل» و «عبدالله بن عقيل بن ابيطالب» بود.
مختار، اين گروه را دستگير کرد و دستور داد همه را به پشت بخوابانند و با ميخهاي آهني دست و پايشان را به زمين کوبيد و دستور داد اسبهايي با نعل آهنين، بر بدنهاي پليد آنان تاختند و آنقدر ادامه دادند تا به هلاکت رسيدند. سپس جسدهاي آنان را با آتش سوزانيد.
از جمله کساني که سخت تحت تعقيب بود «عمرو بن صبيح» از طايفه ي «صيداء» است. عمرو، گفته بود: من در کربلا بودم و بعضي از ياران حسين را با نيزه زدم و زخمي کردم، اما کسي را نکشتم هنگام شب، وقتي که همه خواب بودند، خانه ي عمرو محاصره شد و «عمرو» در پشت بام خانه خواب بود و شمشير را زير سرش گذاشته بود، ناگهان، خود را در ميان محاصره افراد مختار ديد و تا خواست شمشير را بردارد، ياران مختار زودتر از وي شمشير را برداشته بودند، او سخت ناراحت شد و فرياد زد: «اي شمشير، خدا تو را لعنت کند که بد شمشيري بودي، با آنهمه نزديک بودن چه دور بودي!» عمرو، دستگير شد و او را به نزد مختار آوردند.
مختار گفت او را زنداني کنند تا صبح وي را محاکمه و مجازات کند. فردا صبح مختار، بار عام داشت و همه ي ياران در جلسه ي او بودند، دستور داد «عمرو بن صبيح» را بياوريد. عمرو را در حالي که دست بسته بود، جلوي مختار آوردند و عمرو فرياد زد: اي گروه کافران و بدکاران! اگر شمشير در دستم بود، مي ديديد چگونه با آن مي جنگيدم و هرگاه مردن من به کشته شدن باشد، دوست ندارم کسي جز شما مرا بکشد، زيرا شما بدترين خلق خدا هستيد، اما دلم مي خواست که اينسان بي سلاح،
اسير شما نبودم بلکه با شمشير با شما مقابل مي شدم.
اين مرد خبيث و هتاک، با دستش سيلي اي به صورت عبدالله کامل (از ياران مختار) زد. ابن کامل، از حماقت و حمله اين مرد خنديد و دست او را گرفت و محکم آن را نگاه داشت. سپس ابن کامل رو به مختار کرد و گفت: امير اين مرد مدعي است در کربلا کسي را نکشته فقط با نيزه بعضي از ياران امام حسين عليه السلام را زخمي کرده است. درباره ي او چه دستور مي دهيد؟!
مختار گفت: نيزه ها را بياوريد. نيزه داران آمدند.
مختار گفت: آنقدر نيزه به او بزنيد، تا بميرد و او با اين وضع به درک واصل شد.عمرو بن ضبيعه تميمي از سوارکاران دلير کوفه، که از کوفه همراه سپاه عمر سعد بيرون آمد، ولي در کربلا به ياران حسن «ع » پيوست و در رکاب آن حضرت شهيد شد.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (1) علت پيوستن او به امام آن بود که ديد سپاه کوفه نه شرايط امام را مي پذيرد و نه مي گذارد که وي از جايي که آمده، به همان جا باز گردد. (2) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 3، ص 19.
(2) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 332.عمرو بن ضبيعه ضبعي تيمي عمرو بن ضبيعة بن قيس بن ثعلبه تيمي بوده ولي تنقيح المقال او را از بني تميم دانسته است. احتمالا اهل کوفه و اصالت يمني داشته، او نيز همچون جون وارد کربلا شده وقتي که به امام حسين عليه السلام اجازه ندادند از همان راهي که آمده بود برگردد، عمرو فرصت را مناسب ديده و با عده اي از دوستانش به سپاه امام عليه السلام پيوستند. در فضايل او نوشته اند که مردي شجاع و سوارکاري ماهر و صاحب نام در جنگها و غزوات بوده است.
عمرو در روز عاشورا و در حمله نخست به شهادت رسيد و نام او در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه وارد شده است.
ضبعي منسوب به ضبع بن وبره که تيره اي از قبيله قضاعة بوده و از اعراب قحطاني يمني مي باشد.عمرو بن ضبيعه ي تميمي از سوارکاران دلير کوفه، که از کوفه همراه سپاه عمر سعد بيرون آمد، ولي در کربلا به ياران امام حسين عليه السلام پيوست و در رکاب آن حضرت شهيد شد. نامش در زيارت ناحيه ي مقدسه هم آمده است.
علت پيوستن او به امام آن بود که ديد سپاه کوفه نه شرايط امام را مي پذيرد و مي گذارد که وي از جايي که آمده، به همان جا بازگردد.عمرو بن عبدالله جندعي از ياران سيد الشهدا و شهيد نماز، که روز عاشورا به فيض شهادت رسيد.وي از چهره هاي سرشناس شيعه در کوفه و مردي آگاه و شجاع و اسلحه شناس بود.مسلم بن عقيل در ايام بيعت گرفتن از مردم براي نهضت حسيني، او را مسؤول دريافت اموال و خريد اسلحه قرار داده بود.نامش عمر بن عبدالله بود. (1) پيش از شروع درگيريهاي کربلا خود را از کوفه به کربلا رساند و به امام پيوست.
روز عاشورا، که ياران حسين بن علي «ع » بتدريج شهيد مي شدند و از تعدادشان کاسته مي شد و اين کاهش محسوس بود، ابو ثمامه هنگام ظهر خدمت امام آمد و گفت: جانم فداي تو! چنين مي بينم که دشمنان به تو نزديک شده اند.به خدا قسم تو کشته نخواهي شدمگر آنکه من پيش از تو کشته شوم.دوست دارم خداي خويش را در حالي ديدار کنم که اين نماز را که وقتش نزديک شده بخوانم.امام، نگاهي به بالا افکند، فرمود: نماز را به يادآوردي، خدا تو را از نماز گزاران ذاکر قرار دهد.آري، اينک اول وقت نماز است.مهلتي ازسپاه دشمن خواستند.آنگاه ابو ثمامه و جمعي ديگر، با امام حسين «ع » نماز جماعت خواندند. (2) وي جزء آخرين سه نفري بود که از ياران امام تا عصر عاشورا زنده مانده بودند.برخي گفته اند که در اثر جراحتهاي بسيار بر زمين افتاد، خويشانش او را به دوش کشيده و از ميدان به در بردند و مدتها بعد از دنيا رفت. (3) .پاورقي(1) مقتل الحسين، مقرم، ص 177.برخي هم‏ «عمرو بن عبدالله‏» نوشته‏اند.مثل تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 333.
(2) سفينة البحار، ج 1، ص 136، بحار الانوار، ج 45، ص 21.
(3) عنصر شجاعت، ج 2، ص 151.عمرو بن عبدالله جندعي حمداني قحطاني از شيعيان صالح و از اصحاب ابي عبدالله در روز عاشورا - به سختي مجروح و به وسيله قبيله اش به کوفه برده شد و در آن جا بر اثر جراحات شهيد گرديد. در زيارت ناحيه مقدسه است: «السلام علي الجريح المرتث عمرو بن عبدالله الجندعي».عمرو بن عروة بن زبير وي برادر زاده ي «عبدالله بن زبير» و از هواداران و نيروهاي تحت امر او بود. هم او بود که پيغام تهديد ابن زبير را به محمد بن حنفيه ابلاغ کرد. در اين پيغام، ابن زبير گفته بود که: اگر محمد بن حنفيه و بني هاشم تا فلان تاريخ تحت فرمان من در نيايند همه ي آنها را در تونل زمزم زنداني مي کنم و آنها را زنده زنده با آتش مي سوزانم.عمرو بن قرظه انصاري از شهداي کربلاست.پدر او (قرظه) از اصحاب علي «ع » و از خزرجياني بود که به کوفه آمد و آنجا ماندگار شد و در رکاب علي «ع » با دشمنانش جنگيد.عمرو، از کوفه آمد و در کربلا، روز ششم محرم به سيد الشهدا «ع » پيوست.امام در گفتگوهايش با عمر سعد، اورا براي مکالمه مي فرستاد و او جواب مي آورد، تا آنکه شمر از کوفه آمد و اين مذاکره قطع شد. (1) روز عاشورا جلوي امام حسين «ع » ايستاده بود و تيرهاي دشمن را با سينه و پيشاني خود به جان مي خريد و اينگونه از جان امام محافظت مي کرد.زخمهاي زيادي بر پيکرش نشست.به امام خطاب کرد که: اي پسر پيامبر!آيا وفا کردم؟حضرت فرمود: آري!تو پيش از من به بهشت مي روي.از من به پيامبر سلام برسان و بگو که من در پي تو مي آيم و... افتاد و شهيد شد. (2) نامش در زيارت ناحيه آمده است.برخي هم شهادتش را در عرصه ميدان و پس از رجز و رزم گفته اند.رجز او چنين بود:
قد علمت کتيبة الانصار          اني ساحمي حوزة الذمار
ضرب غلام غير نکس شاري     دون حسين مهجتي و داري (3) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 2، ص 160.
(2) مقتل الحسين، مقرم، ص 306.
(3) عبرات المصطفين، ج 2، ص 30.عمرو بن قرظه انصاري عمرو بن قرظه بن کعب بن عمرو بن عائذ بن زيد بن مناة بن ثعلبه بن کعب بن الخزرج الانصاري حزرجي مدني کوفي مي باشد.
اصلا مدني و ساکن کوفه بود. عمرو ششم محرم وارد کربلا شد. پدرش از راويان حديث و از اصحاب بزرگوار حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و حضرت علي عليه السلام و از مجاهدين احد و ديگر غزوات النبي صلي الله عليه و آله و سلم و در خلافت عمر به کوفه آمده و به تعليم فقه مشغول بوده و در جهادهاي صفين، جمل، نهروان شرکت فعال داشته و در صفين پرچمدار انصار بود. و در سال بيست و چهار هجري «ري» را با ابوموسي فتح کرده و زماني از طرف علي عليه السلام حاکم فارس بود و در سال پنجاه و يک هجري وفات کرد.
قرظه دو پسر به نامهاي عمرو و علي داشته، ولي بلاذري، برادر عمرو را زبير نوشته است.
عمرو بن قرظه، در کربلا از ياران بسيار فعال امام عليه السلام محسوب مي شده بطوريکه همراه سعيد بن عبدالله پاسداري و محافظت از امام عليه السلام را به عهده گرفته و در اين راه چندين چوبه تير به سر و سينه اش رسيده و مجروح شد، آنگاه از امام عليه السلام اجازه جهاد خواسته و عازم ميدان شده و اين رجز را خواند:
قد علمت کتيبة الانصار          ان سوف احمي حوزة الذمار
ضرب غلام غير نکس شار           دون حسين مهجتي و داري
«سپاه انصار باور دارند که من از اهل حرم دفاع مي کنم، ضربت من ضربت جواني سربلند و پيش آهنگ است، هستي، جان و مالم فداي حسين باشد.» آنگاه جهاد سختي کرده و به شهادت رسيد.
عمرو قبل اينکه عازم ميدان شود هر تير و شمشيري که به جانب امام حسين عليه السلام مي آمد، به جان مي خريد. و يک مرتبه هم امام عليه السلام او را جهت تعيين وقت مذاکره، نزد عمر سعد فرستاد.
در اين ملاقات امام عليه السلام ابن سعد را به نصرت خويش فراخواند. او عذر آورد، از جمله گفت که خانه ام خراب مي شود، حضرت فرمود: من بنا مي کنم. عمر سعد گفت: ملکم را مي گيرند. امام فرمود: من بهتر از آن را از مال خودم در حجاز به تو خواهم داد، باز هم قبول نکرد.
و لذا عمرو بن قرظه در روز عاشورا تعريضا بر عمر بن سعد، اين رجز را مي خواند: «دون حسين مهجتي و داري»؛ «جانم و مالم فداي حسين» او هنگام شهادت به امام حسين عليه السلام عرض کرد:
«يا ابن رسول الله، اوفيت»؟
امام عليه السلام جواب فرمودند: «نعم، انت أمامي في الجنة فاقرا رسول الله مني السلام و اعلمه اني في الاثر»؛
«اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آيا وفا به عهد کردم؟ امام عليه السلام فرمود: بلي تو پيشاپيش من در بهشت هستي، سلام مرا به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم برسان و به او عرض کن که من نيز پشت سر تو مي آيم»
نام او در زيارت ناحيه به صورت: «السلام علي عمر بن کعب انصاري» وارد شده است.
ازاصحاب کربلاي ابي عبدالله واز جوانمردان شجاع است. پدرش نيز از اصحاب رسول الله و اصحاب اميرالمؤمنين بود. عمرو يا عمر بن قرظه را در همه کتب اصحاب و تابعين و رجال نام بردند. مانند: اسدالغابه ابن اثير و الاصابه عسقلاني و طبقات ابن سعد و در زيارت رجبيه است: «السلام علي عمرو بن قرظه...» وقتي سخن عمر سعد در لشکر و مردم شايع شد که اگر از جنگ با حسين عليه السلام امتناع کنم ابن زياد خانه ام را خراب مي کند. عمرو بن قرظه در پاسخ به کوته نظري ابن سعد در رجز خود مي گفت:
قد علمت کتيبة الانصار           ان سوف احمي حوزة الذمار
ضرب غلام غير نکس شاري       دون حسين مهجتي و داري
بعد از معرفي حميت و شجاعت خود در مصراع آخر مي گويد: من در راه حسين جانم را و خانه ام را مي دهم - و کلمه خانه ام را در مقابل گفته عمر سعد است. جالب اينکه همين عمرو بن قرظه (در شب هفتم محرم که در ميان دو لشکر خيمه زدند و امام حسين عليه السلام با جمع خود و عمر سعد با جمع خود در آن خيمه به گفتگو نشستند.) درجمع امام حسين عليه السلام قرار داشت. شايد عمرو جمله معروف عمر سعد را که گفت «شايد ابن زياد خانه ام را خراب کند» در آنجا شنيده باشد.عمرو بن قيس وي همراه پسر عمويش در منزلگاه قصر مقاتل با امام حسين «ع » ديدار کرد.امام او را به نصرت خويش فرا خواند، ليکن هم او و هم پسر عمويش بهانه آوردند که: پير مرديم و بدهکار و عيالمند، کالاهاي مردم نيز در دست ماست.نمي دانيم چه خواهد شد؟
مي ترسيم امانت مردم تباه شود!بدينگونه به امام، پاسخ سرد و رد دادند.حضرت نيز از آنان خواست که بروند، تا نداي ياري خواهي حضرت را در کربلا نشنوند، چون هر که مظلوميت و تنهايي امام را ببيند و صدايش را بشنود اما پاسخ ندهد و ياري نکند، سزاوار است که خداوند او را در دوزخ افکند. (1) .پاورقي(1) موسوعة کلمات الامام الحسين، ص 369، بحار الانوار، ج 45، ص 84.عمرو بن قيس در منزل «قصر بني مقاتل» امام حسين عليه السلام از او ياري خواست ولي او بهانه آورد و از همراهي با آن حضرت سر برتافت. و توفيق شهادت نيافت.
وي همراه پسر عمويش در منزلگاه قصر بني مقاتل به امام حسين عليه السلام ديدار کرد. امام او را به نصرت خويش فراخواند، ليکن هم او و هم پسرعمويش بهانه آوردند که: پيرمرديم و بدهکار و عيالمند، کالاهاي مردم نيز در دست ماست. نمي دانيم چه خواهد شد؟ مي ترسيم امانت مردم تباه شود! بدين گونه به امام، پاسخ سرد و رد دادند. حضرت نيز از آنان خواست که بروند، تا نداي ياري خواهي حضرت را در کربلا نشنوند، چون هر که مظلوميت و تنهايي امام را ببيند و صدايش را بشنود اما پاسخ ندهد و ياري نکند، سزاوار است که خداوند او را در دوزخ افکند.عمرو بن كعب به قولي او همان «ابوثمامه ي صائدي» از شهداي روز عاشوراست.عمرو بن كعب الانصاري از شهدا و اصحاب ابي عبدالله در کربلا و عاشوراي حسيني است. نام او در زيارت رجبيه چنين آمده است: السلام علي عمرو بن کعب (بدون واو). در کتب رجال نيز در نام او اختلاف است.عمرو بن مالك ضبي وي يکي از هواداران و نيروهاي تحت امر ابن زياد بود که در جنگ عليه نيروهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي حضور داشت. بعضي از وقايع قيام مختار از زبان وي نقل شده است.عمرو بن مره جملي وي از روايتگران وقايع عاشوراست. نامبرده گزارش در مورد شوخي «برير» در شب عاشورا را، از «ابوصالح حنفي» و او نيز آن را از غلام «عبد رب انصاري» آورده است وي فراتر از يکصد روايت از اميرمؤمنان آورده و رجال شناسان، او را مورد اعتماد و راستگو و دانشمند شناخته اند.عمرو بن مطاع جعفي نامش در شمار شهداي کربلا آمده است. (1) .پاورقي(1) مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 102.عمرو بن مطاع جعفي اصالتش يمني است و احتمالا از اهالي کوفه باشد. وي از شهداي کربلاست.
در روز عاشورا از امام عليه السلام اجازه گرفته، بعد از مالک بن انس کاهلي به ميدان رفت و مبارز طلبيده و اين رجزها را قرائت کرد:
انا بن جعف و ابي مطاع          و في يميني مرهف قطاع
و اسمر في راسه لماع           يري له من ضوئه شعاع
اليوم قد طاب لنا القراع          دون حسين الضرب و السطاع
يرجي بذاک الفوز و الدفاع         عن حر نار حين لا انتفاع          صلي عليه الملک المطاع
«من فرزند مطاع جعفي هستم در دستم شمشيري بران و نيزه اي براق و درخشنده است، امروز گواراست دفاع از حسين عليه السلام بدينوسيله رستگاري و نجات از آتش را که چيزي غير از عمل صالح به آن نفعي ندارد اميدوارم».
آنگاه جهادي سخت کرده و به شهادت رسيد. و رخت از جهاني فاني به سراي جاوداني کشيد.
نامش در شمار شهداي کربلا آمده است.
ابن شهر آشوب، مؤلف بحارالانوار و خوارزمي نام او را ذکر کرده اند. (يمن، عرب جنوب).عمق نام محلي است که غطفانيان در آن منطقه مي زيسته اند، سر راه مکه به سرزمين عراق که چاهها و آبهايي داشته است.امام حسين «ع » نيز در راه کوفه، از اين منزل عبور کرده است.عمود به معناي ستون وسط خيمه.نيز به معنايي گرز و چوبدستي، که همچون تيغ و نيزه و تيرو کمان، از ابزار جنگي قديم بوده است.در کيفيت شهادت حضرت اباالفضل «ع » آمده است که پس از آنکه حکيم بن طفيل در نخلستان کمين کرد و با شمشير دست چپ او را هم از کار انداخت، آنگاه کسي با گرزي آهنين بر عباس زد و او را کشت «فضربه ملعون بعمود من حديد فقتله ». (1) در مرثيه ها نيز گفته مي شود که پس از شهادت عباس «ع »، امام حسين «ع » عمود خيمه او را خواباند، بعلامت اينکه صاحب اين خيمه به شهادت رسيده است.در ميدان عاشورا، نمونه هايي نقل شده که کساني به جاي نيزه و شمشير، دست برده و چوبها يا ستون خيمه ها را برداشته و با آن به دشمن حمله کرده اند، از جمله مادر شهيد عمرو بن جناده.پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 41.عمورا نام ديگري براي سرزمين کربلاست.امام حسين «ع » در سخنراني خويش با يارانش درشب عاشورا، اشاره فرمود که جدم پيامبر خدا مرا خبر داده که مرا به سرزمين عراق فرا مي خوانند و در سرزمين کربلا فرود مي آيم و آنجا شهيد خواهم شد: «اخبرني جدي رسول الله «ص » باني ساساق الي العراق، فانزل ارضا يقال لها عمورا و کربلا و فيها استشهد». (1) .پاورقي(1) ارشاد، مفيد، ص 231.عمير بن حباب سلمي از هواداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد، پس از آنکه ابن زياد شکست خورد و به هلاکت رسيد، ابراهيم بن اشتر (فرمانده سپاه مختار)، پس از پيروزي بر تمام منطقه ي شمال و غرب عراق تسلط يافت و موصل را مقر استانداري خويش قرار داد و در آن جا ماند. زيرا مختار، وي را به اين پست نصب کرده بود. سپس فرمانداران خود را به شهرهاي «جزيره» اعزام نمود. «عمير بن حباب سلمي» نيز فرماندار «کفر توثا» شد.
او رييس و فرمانده طايفه ي «قيس» بود. در زمان قيام مختار عليه نيروهاي ابن زياد، به همراه طايفه اش به نيروهاي ابراهيم بن اشتر ملحق شد و بدين وسيله، نقش مهمي در به دست آوردن پيروزي ايفا نمود.
يکي از پيشامدهاي خوب اين جنگ، پيوستن يکي از فرماندهان ارتش شام، همراه قبيله ي «قيس» به ارتش انقلاب بود. رييس و فرمانده ي اين طايفه، به نام «عمير بن حباب» با هزار مرد جنگي در ارتش دشمن حضور داشتند و عمير فرمانده ي جناح چپ ارتش شام بود.
اين طايفه، در نزديکي موصل زندگي مي کردند و طايفه ي «قيس» و رييس اين طايفه، کينه ي شديدي نسبت به بني اميه و آل مروان داشت (به خاطر ماجراي کشتار توابين) وي به مجرد شنيدن ورود ارتش ابراهيم به نزديکي ارتش شام خوشحال شد و به ابراهيم اشتر پيغام محرمانه داد که: «من با شما هستم». ابراهيم از اين پيام خوشحال شد و به عمير پيام داد تا او را از نزديک ملاقات کند. (منظور ابراهيم بررسي جوانب امر بود که مبادا خدعه اي در ميان باشد) «عمير»، با کمال اشتياق به طور سري، به ملاقات ابراهيم شتافت و شبانه در خيمه ي «ابراهيم» با او ديدار کرد. عمير، همان شب با ابراهيم بيعت کرد و قول همکاري داد. و قول داد که ما با قبيله ي خود، در سمت چپ ارتش دشمن هستيم و زمينه ي هزيمت آنان را فراهم خواهيم کرد. ابراهيم، براي اين که از حسن نيت عمير، باخبر شود از او پرسيد: «ما هم اکنون در مقابل ارتش عظيم شام هستيم، به نظر شما چگونه با دشمن برخورد کنيم و اضافه کرد: چطور است که ما به دور خود خندقي حفر کنيم و دو سه روزي را در خندق مقاومت کنيم تا دشمن را خسته نماييم و شکست دهيم؟!»
عمير، که مردي کاردان و شجاع بود گفت: «ابراهيم، هرگز اين کار را نکن؟! ما بر حق هستيم و براي خدا مي جنگيم، دشمن آرزو دارد که ما اين کار را بکنيم و جنگ را طولاني کند و معلوم است تعداد آنان چند برابر شما است و در يک جنگ طولاني، آنان پيروز خواهند شد. و طبيعي است در جنگ طولاني ارتش اندک، در مقابل ارتش انبوه، تاب مقاومت نخواهد داشت، پس بهتر آن است که همچون صاعقه بر دشمن يورش بريد و چنان رعب و وحشت در دل آنان افکنيد که به ياري خدا هزيمت خواهند شد و شکست خواهند خورد.»
عمير اضافه کرد: «دشمن همين که احساس کرد، شما جنگ را کش مي دهيد، يک روز شما حمله کرديد و يک روز آنان، با جنگ انس مي گيرند و آن حالت رعب و وحشت آنان تبديل به قدرت و جرأت مي شود و اين کار خطرناکي است.»
ابراهيم گفت: «عمير خوب فهميدي احسنت. فهميدم که تو خيرخواه مني و در پشتيباني ات صادق و استوار هستي.»
و اضافه کرد: «عمير، مختار هم همين را به من سفارش کرد که يکباره بر دشمن هجوم بريم و فرصت را از آنان بگيريم.»
عمير در حالي که خوشحال به نظر مي رسيد، در جواب ابراهيم گفت: «از رأي و نظر اميرتان پيروي کنيد، زيرا او پير جنگ و جنگ ها را تجربه کرده است و فراز و نشيب نبرد را خوب مي داند. او تجربه اش از همه ي ما در مسايل نظامي، بيشتر است، همين فردا صبح به دشمن حمله کن».
و بدين سان آن شب عمير از طرف قبيله ي قيس قول پيوستن به ارتش انقلاب را به ابراهيم داد و با ابراهيم خداحافظي کرد و به سوي قبيله ي خود رفت تا آنان را مهياي همکاري با ارتش انقلاب کند.
دينوري در «اخبارالطوال» ماجراي پيوستن عمير به ابراهيم را چنين نوشته است:
«عمير بن حباب و فرات بن سالم و يزيد بن حصين» همراه ابن زياد بودند.
فرات به عمير گفت: «تو بدي حکومت خاندان مروان، و سوء نيت ايشان را درباره ي قبيله ي ما ديده اي و اگر عبدالملک مروان پيروز شود، قبيله ي قيس بيچاره خواهند شد. و ما از اين قبيله ايم، بيا برويم وضع ابراهيم اشتر را بررسي کنيم، چون شب شد آن دو (عمير و فرات) با اسبهاي خود و فاصله ي ميان ارتش شام تا ارتش ابراهيم، حدود 4 فرسخ بود و از کنار پادگانهاي شاميان عبور مي کردند و هر گاه مأموران بازرسي از آن دو مي پرسيدند: شما کي هستيد؟! مي گفتند: ما از پيشاهنگان امير «حصين بن نمير» هستيم. آن دو هنگامي که به اردوگاه «ابراهيم» رسيدند، ديدند آتش افروخته اند و ابراهيم در حالي که پيراهن زرد هراتي و بالاپوش گلداري، بر تن و شمشيرش بر دوش بود ايستاده و لشکر خود را سازماندهي مي کرد.
عمير به ابراهيم نزديک شد و پشت سر او ايستاد و ناگهان از پشت او را در بغل گرفت. ابراهيم بدون اين که از جاي خود تکاني بخورد، سر را برگردانده و پرسيد: «کيستي؟»
عمير گفت: «عمير بن حباب».
ابراهيم گفت: «خوش آمديد، بنشين تا کارم تمام شود و پيش تو آيم.» عمير از او فاصله گرفت و همراه «فرات» در حالي که لجامهاي اسبهاي خود را در دست گرفته بودند، گوشه اي نشستند.
عمير به فرات گفت: «آيا هرگز مردي دليرتر و استوارتر از اين مرد (ابراهيم) ديده اي؟! با آن که من به طور ناگهاني از پشت سر او را گرفتم، کمترين تکاني نخورد و اعتنايي نکرد.» فرات گفت: «نه، من شجاعي چون او نديم!»
ابرايهم کار خود را انجام داد و به نزد عمير آمد و کنار وي نشست و با لحني دوستانه به عمير چنين گفت: «اي ابومفلس! چه چيز سبب شد که در اين موقعيت نزد من بيايي؟!»
عمير گفت: «وقتي وارد اردوگاه تو شدم، سخت نگران و ناراحت شدم و اين به اين جهت است که از هنگامي که پيش تو آمدم تاکنون هيچ سخن عربي از افرادت نشنيدم و همراه تو همين عجميان (ايرانيان) هستند. و حال آن که بزرگان و سران مردم شام، با حدود 40 هزار لشکر به جنگ تو آمده اند. چگونه مي خواهي با اين مردم با ارتش شام درگير شوي؟!»
ابراهيم گفت: «به خدا سوگند، اگر ياري جز مورچگان نمي يافتم با شاميان به کمک همان مورچگان نبرد مي کردم. تا چه رسد با اين گروه که در جنگ مردمي با بصيرتند.
همانا اين مردمي که همراه من هستند، فرزندان سوارکاران و مرزداران ايراني هستند و من سواران را با سواران، و پيادگان را با پيادگان، وارد نبرد خواهم کرد و پيروزي و نصرت از جانب خداوند است.»
عمير گفت: «مي داني که قبيله ي قيس، قبيله ي من هستند و ما در جناح چپ لشکر ابن زياد، قرار داريم فردا که جنگ آغاز شد به ما حمله ور نشويد که ما خود از جنگ مي گريزيم تا لشکر شام شکست بخورد ما بخاطر بدرفتاري خاندان مروان، نسبت به قبيله ي خودمان، اصلا مايل نيستيم که آنان در اين جنگ پيروز شوند و پيروزي تو را بيشتر دوست داريم.
ابراهيم پذيرفت و آن دو همان شب به لشکرگاه خود برگشتند.
«ابن زياد»، اين قاتل خونخوار و جنايتکار باسابقه، نيز لشکر 80 هزار نفري خود را آرايش نظامي داد. حصين بن نمير سکوني (که در کربلا نيز از فرماندهان لشکر شام و از قاتلان امام حسين عليه السلام بود) را به فرماندهي ميمنه (جناح راست لشکر) نصب کرد و «عمير بن حباب» را به فرماندهي ميسره لشکر گماشت (اين مرد همان کسي است که در شب قبل از حمله با ابراهيم بيعت کرده بود) و «شرحبيل بن ذي کلاع» (که او نيز از جانيان فاجعه ي عاشورا بود) را به فرماندهي سواره نظام انتخاب نمود.
لازم به توضيح است که گماشتن «عمير بن حباب»، به فرماندهي جناح چپ لشکر براي ابراهيم و ارتش انقلاب بسيار مهم بود، زيرا عمير پنهاني قول پيوستن به لشکر انقلاب را به ابراهيم داده بود و در حقيقت او عامل نفوذي ابراهيم در لشکر شام بود. و خود «عبيدالله»، در قلب لشکر، مقابل نيروهاي پياده نظام، قرار گرفت، و بدين ترتيب دو لشکر حق و باطل، با آمادگي کامل در مقابل هم قرار گرفتند.عمير بن طارق وي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. وي به استعداد چهل نفر نيرو، براي آزادسازي محمد بن حنفيه از چنگ نيروهاي ابن زبير، از سوي مختار مأموريت يافت. نيروهاي عمير بن طارق توانستند محمد بن حنفيه را از زندان آزاد کنند.عمير بن عبدالله مذحجي از شهداي کربلاست.پس از سعد بن حنظله، به ميدان رفت و پس از رجز خواني جنگيد تا شهيد شد.رجزش چنين بود:
قد علمت سعد وحي مذحج          اني لدي الهيجاء ليث محرج... (1) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 18.عمير بن عبدالله مذحجي كوفي از اخيار و بزرگان و از اصحاب سلحشور و صالح و رزمنده عاشوراي
حسيني بود که پس از جنگ سخت و دلاورانه با دشمن به شهادت رسيد.
او اصالت يمني داشته و احتمالا از اهالي کوفه مي باشد.
در روز عاشورا بعد از سعد بن حنظله تميمي به ميدان رفته و مبارز خواسته و اشعار زير را قرائت کرد:
قد علمت سعد وحي مذحج         اني لدي الهيجاء ليث محرج
اعلو بسيفي هامة المدجج         و اترک القرن لدي التفرج       فريسة الضبع الاذل الاعرج
«به تحقيق قبيله سعد و مذحج باور دارند - من در هنگام نبرد شيري سختگيرم - شمشير خود را به کاسه سر سلاح پوشيده فرودمي آورم و هماورد و حريف را به راحتي خوراک کفتار لنگ مي گردانم».
عمير بعد از حملات سختي، چند نفر از دشمن را به هلاکت رسانيد و به دست مسلم الضبابي و عبدالله بجلي به شهادت رسيد.
ابن شهر آشوب، خوارزمي و مؤلف بحارالانوار نام او را در شمار شهيدان آورده اند. مذحج: تيره اي از (کهلان) و از اعراب قحطان مي باشند. (يمن، عرب جنوب).عمير بن كناد از شهداي روز عاشوراست. نام شريف او در زيارت رجبيه چنين آمده است: «السلام علي عمير بن کناد».عمير بن مطاع جعفي از شهداي روز عاشورا و از اصحاب شجاع ابي عبدالله و از صلحاي حسيني است که در رجز روز عاشورا مي گويد:
انا عمير و ابي مطاع        و في يميني صارم قطاع
دون الحسين الضرب و الصراع        صلي عليه الملک المطاع
يعني: من عمير فرزند مطاعم - که شمشيري بران در دست دارم - و در راه حسين عليه السلام که درود خداي متعال بر او باد نبرد مي نمايم و جان مي فشانم...عون بن جعفر از شهداي کربلاست.پسر جعفر بن ابي طالب (جعفر طيار).مادرش «اسماء بنت عميس » بود که در حبشه به دنيا آمد.جعفر طيار او را در جنگ خيبر به حضور رسول خدا «ص » آورد.پس از شهادت جعفر طيار در جنگ موته، پيامبر خدا فرزندان او را طلبيد. عبدالله، عون و محمد را حاضر کردند.به دستور آن حضرت، سر هر سه را تراشيدند. پيامبر درباره عون فرمود: در خلقت و اخلاق، شبيه من است.در دوران علي «ع » به آن حضرت پيوست.حضرت دخترش ام کلثوم را به همسري او در آورد.عون در زمان امام مجتبي و سپس امام حسين «ع » از ياران آن دو امام بود.همراه همسرش در کربلا حضور داشت.روز عاشورا از سيد الشهدا «ع » اجازه گرفت و به ميدان رفت.نبردي دلاورانه کرد وبه شهادت رسيد.هنگام شهادت 56 ساله بود. (1) .پاورقي(1) تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 355.عون بن جعفر از شهداي کربلاست. پسر جعفر بن ابي طالب (جعفرطيار). مادرس اسماء بنت عميس بود که در حبشه به دنيا آمد. جعفر طيار او را در جنگ خيبر به حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آورد. پس از شهادت جعفر طيار در جنگ موته، پيامبر خدا فرزندان او را طلبيد. عبدالله، عون و محمد را حاضر کردند. به دستور آن حضرت، سر هر سه را تراشيدند. پيامبر درباره ي عون فرمود: در خلقت و اخلاق شبيه من است. در دوران علي عليه السلام به آن حضرت پيوست. حضرت دخترش ام کلثوم را به همسري او در آورد. عون در زمان امام حسن و سپس امام حسين عليه السلام از ياران آن دو امام بود. همراه همسرش در کربلا حضور داشت. روز عاشورا از سيدالشهداء عليه السلام اجازه گرفت و به ميدان رفت. نبردي دلاورانه کرد و به شهادت رسيد. هنگام شهادت 56 ساله بود.
معجم رجال الحديث و تنقيح المقال او را از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و شهداي کربلا نوشته اند.عون بن عبدالله بن جعفر پسر حضرت زينب «ع » که همراه برادر ديگرش محمد، روز عاشورا در نبرد تن به تن با سپاه کوفه به شهادت رسيد.عون و برادرش، پس از حرکت امام حسين «ع » از مدينه، درپي کاروان راه افتادند و در منزلگاه «ذات عرق » خدمت امام رسيدند.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (1) رجزي که هنگام نبرد مي خواند چنين بود:
ان تنکروني فانا ابن جعفر         شهيد صدق في الجنان ازهر
يطير فيها بجناح اخضر           کفي بهذا شرفا في المحشر (2) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 114.
(2) عوالم (امام حسين)، ص 277.عون بن عبدالله بن جعفر مادرش حضرت زينب عليهاالسلام مي باشد. وقتي که امام عليه السلام از مکه به سوي کربلا حرکت کرد، در «ذات عروق» بود که عبدالله نامه اي را توسط دو پسرش، عون و محمد، به خدمت امام عليه السلام ارسال کرد و از آن جايي که خودش معذور بود، پسرانش را به ياري امام عليه السلام فرستاد.
عون بعد از شهادت برادرش محمد، عازم ميدان جهاد شده و در هنگام جنگيدن اين رجز را مي خواند:
ان تنکروني فانا ابن جعفر           شهيد صدق في الجنان ازهر
يطير فيها بجناح اخضر         کفي بهذا شرفا في المحشر
«اگر مرا نمي شناسيد، من پسر جعفرم - که از روي صدق شهيد شد و در بهشت نوراني است. پرواز مي کند با بالهاي سبز - از حيث شرافت براي من همين در محشر کافي است.»
عون بعد از آن که بيست و يک نفر از دشمن را به هلاکت رسانيد، به دست «عبدالله بن قطنه طائي بنهاني» به شهادت رسيد. نام عون در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه با عاليترين مضامين آمده است.
رجزي که هنگام نبرد مي خواند چنين بود:
ان تنکروني فانا بن جعفر            شهيد صدق في الجنان ازهر
يطير فيها بجناح اخضر        کفي بهذا شرفا في المحشر
بنا به نقلي ديگر قاتل او «عبدالله بن قطنه تيهاني» بوده است. طبري قاتل او را «قطبه» معرفي کرده است.عون بن عقيل مناقب و ناسخ به نقل از تذکرة خواص الامه، عون را از شهداي کربلا نوشته اند. او جزو کساني است که شهادت آنها در کربلا مورد ترديد مي باشد.عون بن علي ابي طالب مادر عون اسماء بنت عميس بود. بنا به نقل تنقيح المقال و ناسخ التواريخ: عون از امام عليه السلام اجازه مبارزه خواست. امام عليه السلام گريست و فرمود: «اي برادر! تسليم مرگ شده اي؟» عون گفت: «چگونه تسليم مرگ نشوم در حالي که تو را بي يار و ياور مي بينم».
امام عليه السلام به او اجازه داد. عون به ميدان رفت و به سختي جنگيد و افراد بسياري را از دشمن از بين برد. سپس نزد امام عليه السلام برگشت تا بار ديگر امام عليه السلام را ببيند. امام عليه السلام از او خواست تا اندکي بياسايد، ولي عون گفت: «اي برادر! آرزويم ديدار دوباره ات بود و اکنون که به آرزويم رسيده ام سزاوار نيست که پشت به جنگ کنم و از بخشش جان خودداري کنم. برادر تشنگي شديد عذابم مي دهد، اجازه بده که جان خويش را فدا کنم. وامام عليه السلام اجازه داد وفرمود که اسب تازه نفسي در اختيار عون بگذارند.
عون دوباره به ميدان رفت و حمله شديدي را آغاز کرد. مردي از لشکر عمر سعد به نام «صالح بن سيار» که در زمان خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به جرم شرابخواري به دست عون شلاق خورده بود و از اين رو کينه اش را در دل داشت، با ديدن عون، به فکر انتقام افتاد. و با اسب به سوي عون تاخت. شمشير را در هوا چرخاند و زبان به دشنام گشود. عون با ضربت نيزه اي او را به هلاکت رساند. پس از او، «بدر بن سيار» برادر صالح به خونخواهي برادرش شتافت که عون او را نيز به قتل رساند.
سرانجام مردي به نام «خالد بن طلحه» در کمين عون نشست و در فرصتي مناسب عون را به شهادت رسانيد. عون در آخرين لحظات اين گونه زمزمه مي کرد: بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.
ايشان اولين کسي بود که پس از شهادت جمع بسياري از ياران امام، از جمع برادرانش داوطلب رفتن به ميدان شد.عون بن علي بن ابي طالب از شهداي کربلاست.اولين کسي بود که پس از شهادت جمع بسياري از ياران امام، ازجمع برادرانش داوطلب رفتن به ميدان شد.وقتي براي اذن گرفتن آمد، برادرش امام حسين «ع » فرمود: برادرم! آيا آماده مرگ شده اي؟گفت: چگونه آماده نشوم، در حالي که تورا تنها و بي ياور مي بينم!امام دعايش کرد که برو، خداوند پاداش نيکت دهد.به ميدان رفت، جنگيد و مجروح شد.از هر طرف بر سر او ريختند و او را شهيد کردند. (1) .پاورقي(1) تنقيح المقال، ج 2، ص 355.عياش بن جعده به قولي او همان عباس بن جعده از راويان واقعه ي عاشورا مي باشد.عياش بن خازم حمداني وي يکي از هواداران و ياران شجاع مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که در آخرين نبرد نيروهاي مصعب بن زبير با مختار، به قتل رسيد.عيسي ابن مريم، عيسي پيغامبر عليه السلام. ملقب به روح الله. از پيامبران بزرگ است. از کلمه عيسي لغت عبراني يا سرياني است و اسم وي مسيح است. اسمي است عبراني يا سرياني و گويند مقلوب از يوع است که آن نيز عبراني باشد، و شايد تحريفي از عيسو است. عيسي نامي است که مسلمانان براي «سيد» ما يوع مسيح بکار برده اند. عيسون، عيسي. و کوفي ها مضموم کردن سين را پيش از واو و مکسور ساختن آن را قبل از ياء نيز جايز دانسته اند، اما بصري ها آن را جايز نمي دانند. نسبت بدان عيسوي و يا به حذف الف يعني عيسي مي باشد. عمر وي 33 سال و روز تولد او مبدأ تاريخ ميلادي است که 622 سال قبل از تاريخ هجري مي باشد (برادر 749 رومي). مسيحيان وي را لقب کريست (کرايست) خوانند و غالبا او را پسر خدا نامند. مسلمانان او را در زمره ي پيغمبران اولوالعزم دانند عيسي از مريم عذراء در اصطبلي متولد شد. و چون از جانب هردوس والي روم مورد تهديد بود، خانواده ي او وي را به مصر بردند. عيسي پس از بازگشت در «ناصرة» مستقر گرديد و جواني خود را در آنجا گذرانيد. (به همين مناسبت ملقب به ناصري نيز بود). در اين اوان در کارگاه يوسف نجار بکار مشغول بود. به سن سي سالگي در «جليل» شروع به تبليغ عقيده ي خود کرد و سپس در اورشليم مشغول تبليغ شد. در شهر اخير وي مورد عداوت روز افزون فريسيان بود. يکي از حواريان وي، يهودا، در مقابل سي سکه نقره بدو خيانت کرد. پس از محاکمه وي را به صليب آويختند. مسيحيان معتقدند که چند تن از زنان قديسه وي را کفن کردند و وي سه روز بعد دوباره زنده شد و پس از چهل روز به آسمان صعود کرد. حواريان وي براي تبليغ مسيحيت به اقطار جهان پراکنده شدند. در قرآن کريم آمده است: ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم (قرآن 157/4) يعني او را نکشتند و بر دار نکشيدند اما امر بر ايشان مشتبه شد. عمر او را 33 سال نوشته اند. و واقعه ي مصلوب شدن وي به سال سي ام تاريخ مسيحي جديد در بيت لحم رخ داد. بر طبق روايات اسلامي هنگامي که مريم از اهل خود دور شد و روح القدس بصورت بشري بدو ظاهر گشت روح به مريم گفت: من فرستاده ي خدايم و پسري به تو بخشم. مريم گفت: چگونه ممکن است در حالي که بشري مرا لمس نکرده و من بدکاره نيستم. روح پاسخ داد: خداوند براي نشان دادن رحمت خود چنين فرموده است. پس روح در مريم دميد و او آبستن شد، ولي اين واقعه را از مردم مخفي داشت تا هنگام زادن فرارسيد. درد زاييدن مريم را سخت رنج مي داد او آرزوي مرگ مي کرد. از شدت درد به درخت خرماي
خشکي پناه برد. از جانب خدا ندا رسيد که درخت خشک را حرکت ده تا براي تو خرمايي تازه ريزد، و چنين شد. پس عيسي متولد گرديد. قوم مريم از زادن چنين کودکي از مريم دوشيزه در عجب شدند و گفتند: اي مريم پدر و مادرت هر دو از نيکان بودند، چگونه چنين کاري از تو سر زد، پدر اين کودک کيست؟ مريم از جانب خدا دستور داشت که با کسي سخن نگويد. پس به سوي گهواره اشاره کرد. کودک زبان گشود و گفت: من بنده و فرستاده خدايم از خداوند، بپرهيزيد و به جهت توهينهاي ناروايي که به مادرم مي کنيد.
روزي حضرت عيسي عليه السلام همراه حواريون از زمين کربلا عبور مي کردند، ناگاه شير درنده اي راه را بر ايشان گرفت، عيسي عليه السلام پيش رفت و گفت: اي شير چرا راه را بر ما بسته اي؟ عرض کرد: نمي گذارم از اين زمين عبور کنيد مگر اينکه يزيد، کشنده ي فرزند پيغمبر خاتم را لعنت کنيد.عين التمر در منطقه کربلا، بزرگترين آبادي به حساب مي آمد که به صحراي سماوه (وادي ميان کوفه و شام) مشرف بود.نزديک شهر انبار در غرب کوفه قرار داشت و خرما از جاهاي ديگر جذب کرده به مناطق ديگر مي فرستاد.در زمان خلافت ابو بکر به دست مسلمانان فتح شد.در سال 12 هجري آباد بود و قلعه اي داشت که سلاح خانه عجم بود. (1) سيد الشهدا در مسير کربلا از آنجا گذشت.پاورقي(1) موسوعة العتبات المقدسه، ج 8، ص 26.عين الوردة محل درگيري و جنگ شديد توابين به رهبري سليمان بن صرد با سپاه ابن زياد.توابين به خونخواهي حسين بن علي «ع » و به جبران کوتاهي خود در نصرت امام، قيام کرده بودند. سليمان بن صرد و جمع بسياري از يارانش در اين جنگ و در اين محل به شهادت رسيدند. (1) عين الورده در شمال شرقي دمشق و منطقه غرب کوفه قرار دارد، در سرزمين شام.پاورقي(1) مروج الذهب، ج 3، ص 94.عينية وي فرزند اسماء و برادرزن عبيدالله بن زياد بود. در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي عليه نيروهاي ابن زياد، عينية جزء نيروهاي ابن زياد بود. هنگامي که نيروهاي ابن زياد عقب نشيني کردند، عينية، خواهر خود را که همسر عبيدالله مي شد سوار کرده و به عقب برد.عيوف بنت مالك زن خولي بن يزيد اصبحي بود. منزل خولي در يک فرسخي کوفه بود. خولي به خانه ي خود آمد. شب بود، تصميم گرفت صبح آن سر مطهر را نزد ابن زياد ببرد. خولي دو زن داشت يکي از زنهاي او انصاريه (از مسلمين مدينه) به نام عيوف بود و به اهل بيت نبوت علاقه داشت. لذا خولي سر مقدس امام را از او پنهان داشت و در ميان تنور گذاشت. عيوف (آخرهاي شب) نوري را مشاهده کرد که از تنور به سوي آسمان ساطع است. موضوع را فهميد و گريه کنان سر مبارک را در کنار خود نهاد و زنان همسايه را بخواند و همگان بر عزيز زهرا گريه کردند و بر قاتلش لعنت فرستادند.
چون عيوف فهميد که سر حسين عليه السلام را به خانه آورده، کينه ي او را به دل گرفت و از رختخواب بلند شد و ديگر با او همبستر نشد. خولي در ايام مختار پنهان بود. عيوف جاي او را به ياران مختار خبر داد. اين زن از آن هنگام که خولي سر اباعبدالله عليه السلام را آورده بود با او دشمن شده بود، بواسطه همکاري عيوف با نيروهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي خولي دستگير و سپس به دست انتقام سپرده شد.


منوی اصلی
زیارت آنلاین
جستجوی مطلب


عبارت :

      تبدیل زبان : ALT + SHIFT
حدیث روز
حضرت علی علیه السلام :
یابْنَ آدَمَ ما كَسَبْتَ فَوقَ قُوَّتِكَ ، فَاَنتَ فیهِ خازِنٌ لِغَیرِكَ.
ای فرزند آدم! هرچه بیشتر از مقدار خوراكت به دست آوری خزانه دار دیگران خواهی بود. .
(مروج الذهب ج 2 ص 246)
لینک لوگوی کربلاگ
کربلاگ

مدیران محترم وب سایتها و وبلاگها در صورت تمایل می توانند جهت حمایت و لینک به کربلاگ از کد فوق استفاده نمایند که متقابلا کربلاگ نیز آنها را لینک خواهد نمود

صفحه اول | زندگینامه امام حسین | فلسفه و آثار قيام عاشورا | دایره المعارف جامع عاشورا | زیارت آنلاین اماکن متبرکه | زیارت عاشورا | مرکز آموزش علمی و کاربردی فرهنگ و هنر همدان


کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای « کربلاگ » محفوظ می باشد.

Copyright © 2011, www.Karblog.ir ® All Rights Reserved.   Powered & Hosted by : WEB IRANI