ارتباط با کربلاگ کربلاگ کربلاگ ، فرصتی برای تجمیع دل نوشته های کربلائیان در خصوص وقایع عاشورا - www.Karblog.ir
   السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين   
متن زیارت عاشورا
عاشورا ، راز خلقت
روز دهم ماه محرم ـ معروف به روز عاشورا ـ عظيم‏ترين روز سوگوارى و ماتم در فرهنگ اسلامی به شمار می‏رود. در دهمین روز ماه محرم الحرام سال 61 هجری قمری (مقارن با اکتبر سال 680 میلادی) بزرگ‏ترين فاجعه در حق اهل بیت پيامبر (ص) انجام ‏گرفت و امام حسين بن علی (ع) به همراه بیش از صد نفر از خاندان و یارانش به شکل دردناکی به شهادت رسیدند. امام حسين‏(ع) كه به دعوت اهل كوفه به سوی مردم این شهر شتافته بود تا با کمک آنان ظلم را ریشه‏کن کند، پيش از رسيدن به كوفه، با پیمان‏شکنی مردم این شهر، در "سرزمین كربلا" به محاصره‏ نيروهاى دشمن درآمد. امام و خاندان و اصحابش، چون حاضر نشدند ذلت تسليم و بيعت با حكومت غاصب وظالم يزيدى را بپذيرند، با لب تشنه و با رشادتى شگفت، تا آخرين نفر جنگيدند و به شهادت رسيدند. بازماندگان و بانوان آن حضرت(ع) نیز به اسارت نيروهاى ظلمت درآمدند.
تصویر تصادفی
کربلاگ
بازدید از کربلاگ
کل بازدیدکنندگان : 292639 نفر
بازدیدکنندگان آنلاین : 48 نفر
IP بازدیدکننده : 54.224.108.85
امروز يکشنبه 6 خرداد 1397
Sunday,27 2018


دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا
 
کربلاگ از وبلاگ تا کربلای معلی همسفر امام حسین در عاشورا

دايره المعارف جامع عاشورا
اصطلاحات عاشورایی شروع شده با «أ»

ابا عبدالله

کنيه امام حسين «ع » بود که رسول خدا «ص » از هنگام ولادت، بر آن حضرت نهاد. (1) .
کنيه اي که شنيدنش، دل را مي لرزاند و اشک در چشم مي آورد.

پاورقي

(1) موسوعة کلمات الامام الحسين (ع)، به نقل از تظلم الزهراء، ص 9.

اباحفص

کنيه ي جناب عمر بن علي بن ابي طالب عليهم السلام است. او در روز عاشورا به فيض شهادت نايل گرديد.

ابارزين

کنيه ي «سليمان» غلام امام حسين عليه السلام است که به دست عبيد الله بن زياد به شهادت رسيد.

اباعبدالله

کنيه ي امام حسين عليه السلام است که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از هنگام ولادت، بر آن حضرت نهاد. ناسخ التواريخ گويد به جهت اينکه نام فرزند شيرخوار امام حسين عليه السلام عبدالله بود، بدان جهت آن بزرگوار را اباعبدالله مي گفتند.

اباموسي

کنيه ي جناب موقع بن ثمامه اسدي صيداوي، يکي از شهداي واقعه عاشورا است.

ابان بن نعمان بن بشير

وي برادر زن مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. ابان بن نعمان برادر «عمره» همسر باوفاي مختار بود. پس از آن که خواهر ابان به دستور مصعب بن زبير به قتل رسيد، برادرش (ابان) قاتل او را سيلي زد و ناسزا گفت. اما ابن زبير او را بخشيد و گفت: جوان را آزاد کنيد زيرا حادثه اي وحشت بار ديده است.

ابانور الشاعر

کنيه ي ربيعة بن خوط بن رئاب، از شهداي روز عاشوراست.

ابجر بن كعب

وي يکي از هواداران و نيروهاي تحت امر عمر بن سعد بود. وي پس از شهادت امام حسين عليه السلام ازار امام عليه السلام را از پايش بيرون آورد. (در حالي که حضرت قبل از پوشيدن آن شلوار کهنه، با دست آن را پاره پاره کرد تا کسي به آن رغبت نکند.) به نقلي ازاري را که درآورد، در نتيجه از دو پا فلج و زمين گير شد.

ابراهيم

نمرود بن کنعان، در شهر بابل فرمانروايي و سلطنت مي کرد و چون دامنه ي تسلط و نفوذش توسعه يافت، مردم را به پرستش خويش دعوت کرد و مردم هم که در برابر بتهاي سنگي و چوبي سجده مي کردند، به آساني طوق بندگي او را به گردن نهادند و تن به خدايي او دادند.
مدتها گذشت و مردم در چنين گمراهي و ضلالت بزرگي به سر مي بردند
و يکباره خداي بزرگ را فراموش کرده بودند تا آن که خداوند اراده فرمود از ميان آن قوم، رهبري عالي مقام برانگيزد و به ارشاد او، مردم را راهنمايي فرمايد.
يکي از ستاره شناسان که در دربار نمرود مقامي شامخ داشت، روزي به عرض رسانيد که نجوم دلالت مي کنند که به زودي شخصي قيام مي کند و بساط بت پرستي را واژگون مي سازد و مردم را به دين جديدي دعوت مي کند، نمرود پرسيد: از چه سرزميني قيام مي کند؟ گفت: از همين سرزمين ولي تاکنون، نطفه ي او منعقد نشده و پا به رحم مادر نگذاشته.
نمرود براي پيشگيري از اين موضوع، دستور اکيد صادر کرد که بين زنان و مردان جدايي بيندازند، تا نطفه ي او بسته نشود و چنين شخصي پا به عرصه ي وجود نگذارد، نمرود نادان گمان مي کرد با اين اقدام عاجزانه مي تواند در برابر اراده ي ازلي و خواست خداوندي سدي ايجاد کند و مانع اجراي قضاي الهي شود.
در همان محيط پر خفقان نطفه ي ابراهيم بسته شد و مادرش به او حامله گرديد ولي آثار حمل در او آشکار نگشت، مدت حمل به سر رسيد و مادرش براي وضع حمل، سر به بيابان نهاد و از ترس مأمورين نمرود به غار کوهي پناهنده شد و ابراهيم در همان غار چشم به جهان گشود، مادرش دريچه ي غار را با سنگ محکم کرد و به شهر بازگشت، خداوند عالم از انگشت ابراهيم چشمه هاي شير جاري ساخت و مواد غذايي لازم را به او رسانيد تا ابراهيم کم کم بزرگ شد و چون به سيزده سالگي رسيد محرمانه، با مادرش به شهر آمد.
آزر، عموي ابراهيم يکي از بت تراشهاي معروف بابل بود و پسرانش بت فروش بودند، آزر وقتي ابراهيم را ديد او را با فرزندان خود به فروش بت فرستاد، ابراهيم ريسمان به گردن بتها مي بست و روي زمين مي کشيد و در خاک و گل و لاي آلوده مي نمود و فرياد
مي زد: مردم بياييد و بت هايي را که نه جان دارند و نه فهم و ادراک و قادر بر هيچگونه نفع و ضرري نيستند از من خريداري کنيد. طرز رفتار ابراهيم نسبت به بت ها بنظر بت پرستان اهانت آميز مي آمد و کار به جايي رسيد که آزر ابراهيم را نصيحت کرد و چون بي اثر بود، او را به زندان انداخت.
ابراهيم را خداوند متعال براي راهنمايي مردم گمراه و بت پرست بوجود آورد و او را به مقام شامخ پيامبري و نبوت مفتخر فرمود، ابراهيم دلي مملو از ايمان به خدا داشت و ذره اي شک و ترديد در مورد قدرت پروردگار در قلبش راه نداشت ولي براي اينکه حقايق اشياء بر او روشن شود و بصيرتش افزون گردد، از خدا درخواست کرد که به او بنماياند چگونه مردگان را زنده مي کند، خطاب آمد که مگر تو ايمان به بعثت نياورده اي؟ ابراهيم گفت: چرا، ايمان آورده ام ولي مايل هستم ببينم تا اطمينان و يقينم کامل گردد، چون ابراهيم حقيقتا غرضش اطمينان خاطر بود، خداوند به او وحي فرستاد که چهار پرنده بگير و پس از کشتن آنها همه را در هم بکوب و سپس آن را به چند قسمت تقسيم کن و هر قسمتي را بر سر کوهي بگذار و يک يک آنها را بخوان، تا به اذن خدا زنده شوند و نزد تو آيند.
ابراهيم فرمان خدا را به کار بست و پس از کشتن و کوبيدن و تقسيم کردن گوشتهاي درهم آميخته ي پرندگان، آنها را صدا زد، از هر جا جزيي جمع آمد و به هم متصل گرديد و جان در آن دميده شد و پرندگان ديگر بار زنده شدند.
ابراهيم مأموريت الهي و آسماني خود را شروع کرد و در آغاز کار، عمويش آزر را به سوي خدا و پرستش پروردگار يگانه دعوت نمود، دلائل و براهين توحيد را با منتهاي ادب به آزر گوشزد کرد، آزر با تندي و خشونت به او پاسخ داد و او را از نزد خود راند، ابراهيم که در ابتداي کار با شکست مواجه شده بود، با دلي افسرده از نزد آزر خارج شد
ولي روش آزر او را سست نکرده بلکه تصميم او را، دائر بر راهنمايي و هدايت قوم محکم تر ساخته بود، ابراهيم نزد قوم آمد و براي اينکه به آنان بفهماند بت پرستي راه خطا و گمراهي است نخست از آنها پرسيد: شما چه چيز را پرستش مي کنيد؟ قوم گفتند: معبود ما بتها هستند که به پرستش آنها قيام مي نمائيم و حوائج خود را از آنها مي خواهيم و در هنگام بروز حوادث ناگوار به آنها پناهنده مي شويم.
ابراهيم پرسيد: آيا بتها سخنان شما را مي شنوند و نفع و ضرري از آنها ساخته است؟ گفتند: نه، بلکه چون پدران ما بتها را مي پرستيدند ما هم به پيروي از روش آنها بت مي پرستيم. ابراهيم گفت: هم شما و هم پدران شما در گمراهي آشکار بوده ايد و اين بتهاي سنگي و چوبي که مالک سود و زيان خود نيستند شايستگي پرستش را ندارند، پرستش مخصوص پروردگار يگانه اي است که خالق آسمانها و زمين و مدبر امور آنها است.
سپس ابراهيم در مقام بيان قدرت خداوند برآمد و گفت پروردگار بزرگ آن کس است که مرا آفريده است، پس او مرا هدايت مي کند و او است که مرا آب و غذا مي دهند و چون بيمار شوم مرا شفا مي بخشد و او است که مرا مي ميراند و سپس زنده مي گرداند و او است که من اميدوارم در روز قيامت مرا بيامرزد.
ابراهيم، با اين بيانات، مردم را به پرستش خداوند دعوت کرد، ولي قوم در برابر دلايل ابراهيم، يک مشت حرفهاي بيهوده و پوچ تحويل دادند و حاضر نشدند از بت پرستي دست بردارند، از اين رو، ابراهيم درصدد برآمد بت ها را بشکند و عملا به مردم نادان بفهماند که اين بت هاي بي جان و ناتوان، لايق پرستش نيستند.
نمروديان عيدي داشتند که همه ساله در آن روز مراسم مخصوصي را اجرا مي کردند و آن روز را در خارج شهر به سر مي بردند، چون ايام عيد فرا رسيد عموم مردم از شهر خارج شدند. ابراهيم به عنوان کسالت از رفتن، خودداري کرد و در شهر ماند.
شهر از ساکنين خالي شد و همه ي مردم از پير و جوان به خارج شهر رفتند، ابراهيم چون شهر را خالي و بتکده را بدون نگهبان يافت قدم در بتکده گذاشت و در آن سالن مجلل که به انواع زينت ها آراسته شده و بت ها برحسب رتبه و مقام در جايگاه خود قرار داشتند، به تماشا پرداخت سپس با تمسخر و تحقير به آنها نگريست، سپس به شکستن آنها پرداخت و تنها بتي که از تبر ابراهيم در امان ماند، بت بزرگ بود و آن هم به اين منظور سالم ماند که پايه ي استدلالهاي آينده و موجب تبرئه و نجات او باشد.
قوم پس از انجام مراسم عيد، به شهر بازگشتند و چون وضع درهم ريخته ي معبد و بتهاي شکسته را ديدند بي اندازه ناراحت و خشمناک شدند و از اهانتي که نسبت به بتها انجام گرفته بود سخت عصباني گشتند و درصدد بدست آوردن مجرم برآمدند و با هم مي گفتند: چه کسي اين عمل را با خدايان ما کرده است؟! همانا او از ستمکاران است.
بالأخره فهميدند که اين کار ابراهيم است. ابراهيم شناخته شد و در محلي که بت پرستان جمع آمده بودند براي محاکمه و انتقام احضار گرديد، از ابراهيم پرسيدند آيا تو اين کار را نسبت به خدايان ما انجام داده اي؟! ابراهيم با بياني محکم گفت: بلکه بت بزرگ اين کار بر سر بتها آورده، از خودشان بپرسيد. نمروديان در برابر اين منطق، جز اينکه به عجز و ناتواني بتها اعتراف کنند چاره اي نداشتند، ابراهيم هم جز اين انتظاري نداشت لذا وقتي که قوم گفتند: بت ها نمي توانند حرف بزنند و جوابي بگويند، ابراهيم بالافاصله با يک جمله اساس بت پرستي را درهم ريخت و آنها را سرزنش و ملامت کرد و گفت: اف بر شما و بر آن چه مي پرستيد.
نمروديان براي انتقام گرفتن از ابراهيم و ياري خدايان خود، تصميم به سوزانيدن ابراهيم گرفتند و چون جرم ابراهيم به عقيده ي آنان جنبه ي عمومي داشت، بايد عموم طبقات در اين راه تشريک مساعي کنند و از اين ثواب بهره مند گردند، از اين رو همه ي مردم درصدد گرد آوردن هيزم برآمدند و چند روزي نگذشت که کوهي از هيزم فراهم آمد، آتش افروختند و شعله ي آن به آسمان بالا رفت، آن قدر هيزم زياد بود که آتشي عظيم و خطرناک در بيابان ايجاد شد و حرارت آتش به حدي رسيد که هيچ کس را ياراي نزديک شدن به آن نبود.
ابراهيم را بوسيله ي منجنيق ميان آتش پرتاب کردند و به اين وسيله آتش دل خود را فرو نشانيدند. ابراهيم در ميان شعله هاي آتش از ديدگان مردم ناپديد شد و غريو شادي از مردم برخاست.
هنگامي که ابراهيم ميان آتش پرتاب مي شد جبرئيل خود را به او رسانيد و گفت: اي ابراهيم آيا حاجتي داري؟ گفت: به تو حاجتي ندارم ولي به خداوند چرا. سپس از خدا درخواست کرد که مرا از آتش نجات بده. آتش به فرمان خداوند بر ابراهيم سرد و سلامت گرديد و خطر آتش و حرارت از او برداشته شد.
نمروديان که اين صحنه را مشاهده مي کردند با اعجاب و تحسين بر اين منظره خيره شدند. مردم که اين آيت بزرگ الهي را ديدند، به حقانيت دعوت ابراهيم پي بردند و بر آنها ثابت شد که راه راست، همان است که ابراهيم به آن دعوت مي کند. اما عناد و دشمني و همچنين حب جاه و مال مانع شد که به ابراهيم ايمان آورند، بدين جهت اکثر مردم در بت پرستي ماندند و فقط چند نفر انگشت شمار به آن حضرت گرويدند.
هنگامي که حضرت ابراهيم عليه السلام سوار بر اسب از سرزمين کربلا عبور مي نمود، اسبش به زمين خورد و ابراهيم عليه السلام از اسب افتاد، سرش شکست و خون او جاري شد، آن گاه عرض کرد:پروردگارا چه خطايي از من صادر شد؟ در آن وقت اسبش به سخن درآمد و گفت: يا خليل الله از تو بسيار خجالت مي کشم، بدان که در اين زمين فرزند خاتم انبياء (امام حسين عليه السلام) کشته مي شود، از اين رو خون تو جاري گشت تا موافق خون آن جناب شود.

ابراهيم بغدادي

سيد ابراهيم بن سيد محمد بن سيد علي حسني بغدادي، پدر سيد حيدر بوده است. آل حيدر از خانواده هاي مشهور در کاظميه و بغداد از نسل او هستند. سيد ابراهيم به سال 1227 ه. ق وفات يافته. او شاگرد سيد مهدي بحر العلوم بوده است .

ابراهيم بن الحسين

از شهداي بني هاشم در روز عاشورا است. اين نام را ابن شهر آشوب در کتاب المناقب آورده است. به گفته
صاحب مناقب ابراهيم يکي از شش فرزند ابي عبدالله است که در کربلا به شهادت رسيد.

ابراهيم بن حصين ازدي

از شهداي کربلا و از اصحاب دلاور امام حسين عليه السلام بود؛ از جمله کساني است که سيدالشهدا عليه السلام در لحظات تنهايي، نام برخي از ياران را مي برده و صدا مي زده است:«و يا ابراهيم بن الحصين...».
رجز او در ميدان نبرد چنين بوده است:
اضرب منکم مفصلا و ساقا          ليهرق اليوم دمي اهراقا
و يرزق الموت ابواسحاقا         اعني بني الفاجرة الفساق

ابراهيم بن حصين اسدي

از قبيله بني اسد، از شجاعان و پاکان و از شهداي گرانقدر کربلا است و از رجزهاي اوست:
اقدم حسين اليوقي تلقي احمدا          ثم اباک الطاهر المؤيدا
«به پيش اي امام! که امروز به ديدار جدت و پدر مطهر و مؤيدت خواهي رسيد...»

ابراهيم بن ديزج

وي همان «ديزج يهودي» است که به دروغ ادعاي مسلماني داشت. و از عمال متوکل عباسي بود.

ابراهيم بن طلحه

وي يکي از طرفداران و نيروهاي تحت امر بني اميه بود.
در آن حال که کاروان اهل بيت عصمت و طهارت از طرف کربلا وارد دمشق شدند، ابراهيم پسر طلحه که جراحت شمشيرهاي جنگ جمل در سينه پر کينه اش بود به حضرت امام زين العابدين عليه السلام رسيد و گفت: آخر که مغلوب شد؟ حضرت فرمود: اگر مي خواهي بداني چه کسي مغلوب شد چون وقت نماز شود. اذان و اقامه ي نماز را بشنو و ببين که آوازه ي چه کسي بلند شود و بلند خواهد شد تا روز قيامت.

ابراهيم بن عبدالله

وي و عبدالله بن يزيد به دستور عبدالله بن زبير به کوفه رفتند و نماينده زبير و حاکم عراق بودند.

ابراهيم بن عبيدالله

ابراهيم بن حسن بن علي عليهم السلام. با برادر خود محمد معروف به «نفس زکيه» در ابتداي دولت بني عباس دعوي خلافت داشتند و منصور عباسي پيش از آن که خلافت در خاندان آل عباسي مستقر شود با محمد بيعت کرده بود چون کار عباسيان سامان يافت و منصور خليفه گشت لشکري به تعاقب آن دو فرستاد. محمد در مدينه و ابراهيم در بصره دعوت خويش را آشکار کردند و ابراهيم سپاهي فراهم کرده بر اهواز و فارس و اواسط مسلط گرديد. محمد در مدينه کشته شد) 14 رمضان 145 ق) و ابراهيم در باخمرا نزديک کوفه با لشکريان منصور روبرو شده و غلبه ي او نزديک مي نمود لکن ناگاه تيري بر مقتل او رسيده کشته شد و لشکريانش پراکنده شدند.

ابراهيم بن علي بن ابي طالب

مادرش «ام ولد» بود. او به همراه امام حسين عليه السلام به کربلا آمد و به شهادت رسيد. ولي به شهادت رسيدنش در کربلا مورد ترديد است.

ابراهيم بن مالك اشتر

در قيام مختار، براي خونخواهي امام حسين عليه السلام و اهل بيت مظلومش، بسياري از بزرگان و سران شيعه نقش فعال داشتند، ولي هيچ چهره اي به اندازه ي چهره ي ابراهيم، فرزند برومند مالک اشتر، بازوي توانمند اميرمؤمنان عليه السلام درخشندگي و شکوه ندارد و نقشي که ابراهيم در اين قيام داشت، عالي ترين و مؤثرترين بود و قطعا اگر چهره اي مانند ابراهيم، در کنار مختار نبود، نهضت مختار معلوم نبود فاتح شود. زيرا بزرگان شيعه براي ابراهيم، مقامي بس بزرگ قايلند و نقش مهم او در پيروزي قيام بر احدي پوشيده نيست.
علامه سيد محسن امين، مي فرمايد: «ابراهيم، مردي شجاع، سلحشور، باشهامت، صف شکن و رييس بود. او
داراي طبعي عالي و همتي بلند و طرفدار حق بود و داراي طبع شعر و زباني فصحيح و هوادار و دوستدار خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام بود، و همان گونه که پدر او «مالک اشتر» داراي همين امتيازات عالي بود، و حق هم اين است که چنين فرزندي مجسمه ي پدر باشد».
در شهامت، شجاعت، سخاوت، جوانمردي، ايمان و اخلاص به اهل بيت، برترين مردم عراق بود. صاحب «مراة الجنان» گويد: «او سرور قبيله ي نخع و يکه تاز آنان بود».
علامه ي مجلسي در بحارالانوار از فقيه بزرگ شيعه، ابن نما، درباره ي ابراهيم چنين نقل مي کند:
«ابراهيم - که درود خدا بر او باد - مظهر شجاعت و مشعلدار شهامت و سلحشوري قاطع بود. او سراپا محب اهل بيت و پرچمدار و پيشاهنگ دلباخته آنان بود.»
«بلاذري» گويد:
«ابراهيم جواني نوسال و شجاع بود» ابراهيم در جنگ صفين، با وجود آن که نوجواني کم سن و سال بود، در کنار اميرمؤمنان عليه السلام و پدرش مالک اشتر رشادتها از خود نشان داد. مختار و سران شيعيان عراق، تمام اميدشان به او دوخته شده بود و مطمئن بودند اگر اين مرد مبارز و قهرمان شجاع و عظيم الشأن با آن شخصيت و موقعيت و نفوذش به انقلاب بپيوندد فتح و پيروزي آنان قطعي خواهد بود. بنابراين تمام همت خود را صرف جذب «ابراهيم» براي حضور در صحنه ي پيکار کردند.
شخصيت نافذ «ابراهيم» و فکر بلند و شجاعت و کارداني او در امور جنگ از يک سو و علاقه ي شديد و اخلاص او نسبت به ساحت مقدس اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از سوي ديگر و ساير صفات برجسته اي که در وجود ابراهيم جمع شده بود، همه ي شيعيان عراق او را مايه ي اميد و پشتيباني قوي و فرماندهي لايق، براي امور مهم خود مي دانستند، از اين رو تصميم گرفتند با ابراهيم ملاقات و او را به قيام دعوت نمايند.
عامر شعبي گويد: من و پدرم از جمله اولين کساني بوديم که به جناح انقلابيون مختار پيوستيم.
«مورخين از قهرماني ابراهيم، در جنگ ها سخنها گفته اند و الحق، «ابراهيم اشتر»، اين فرزند خلف «مالک اشتر»، همانند پدر در جنگ صفين بار ديگر حادثه ي عظيم «ليلة الهرير» در جنگ صفين را زنده کرد و ارتش شام را به شکستي وحشتناک کشاند. ابراهيم چون شير خشمناک، همانند صاعقه اي بي امان بر قلب دشمن مي تاخت و از يمين و يسار از کشته، پشته مي ساخت و اين رجز را مي خواند:
قد علمت مذحج علما لا خطل            اني اذا القرن لقتني لا وکل
و لا جزوع عندها و لا نکل           اروع مقداما اذا النکس فشل
اضرب في القوم اذا جاء الاجل           و اعقلي رأس الطرماح البطل
طايفه مذحج خوب مي داند که من همان قهرمان صحنه ي پيکارم.
که نه خسته مي شوم و نه سست مي گردم و آن چنان در خط مقدم مي جنگم تا دشمن را شکست دهم.
و تا حد مرگ ضربات خود را بر دشمن وارد مي کنم و سر قهرمانان را از تنشان مي افکنم.
با ضربات کشنده تا آن که خصم را درافکند پس از آن که سپاه مختار به فرماندهي ابراهيم بن اشتر به پيروزي رسيد، ابراهيم بر تمام منطقه ي شمال و غرب عراق تسلط يافت و موصل را مقر استانداري خويش قرار داد و در آنجا ماند. زيرا مختار وي را به اين پست منصوب کرده بود.

ابراهيم بن محمد

وي فرماندار کوفه بود که از طرف عبدالله بن زبير به اين سمت منصوب شده بود. ابراهيم بن محمد با وسوسه ي عمر بن سعد، شبث بن ربيعي، زيد بن حارث و شمر بن ذي الجوشن، با دسيسه اي از پيش تعيين شده، مختار بن ابوعبيد ثقفي را دستگير کرده و او را به زندان افکند.

ابراهيم بن مسلم بن عقيل

فرزند جناب مسلم بن عقيل عليه السلام بود. وي همراه برادرش «محمد» در واقعه ي عاشورا اسير شدند. ابن زياد دستور داد آن دو را زنداني کردند. اين دو نوجوان نابالغ مدت يکسال در زندان بودند. سپس با کمک «مشکور» پيرمرد زندانبان که دوستدار اهل بيت بود، شبانه از زندان گريختند. شب به خانه ي زني پناه بردند که شوهرش در سپاه ابن زياد بود، وقتي شوهرش «حارث» فهميد، آن دو را در کنار رود فرات برد و بي رحمانه سر از تنشان جدا کرد و پيکرشان را در فرات افکند و سرهاي آن دو را براي دريافت جايزه نزد ابن زياد برد. در کنار فرات در چهار فرسنگي کربلا شهري است به نام «مسيب» که نزديک آن آرامگاه، آباديي است که گويند قبر محمد و ابراهيم پسران مسلم بن عقيل داخل آن است.

ابراهيم جردقة بن حسن بن عبيدالله بن عباس

از نوادگان حضرت قمر بني هاشم عليه السلام است. او از فقها و ادبا و زهاد بوده و نسبتش از طريق سه پسر به نامهاي حسن و محمد و علي باقي مانده است: علي بن جردقه، يکي از اسخياي بني هاشم، و صاحب جاه بود. او که در سال (264 ه. ق) به رحمت حق پيوست، صاحب نوزده فرزند بود که يکي از ايشان عبيدالله بن علي بن ابراهيم جردقه مي باشد. خطيب بغداد گفته است که: کنيه ي او ابوعلي است و از اهل بغداد است، به مصر رفت و در آن ديار ساکن شد. نزد او کتبي بوده موسوم به جعفريه که در آن است فقه اهل بيت و به مذهب شيعه روايت مي کند آن را. وي در سال (312 ه. ق) در مصر وفات يافت.

ابراهيم حاريصي عاملي

از اهالي قريه ي حاريص از قراي تبنين لبنان بوده. قصايد او شامل علوم و اطلاعات تاريخي و حکم و امثال است. او به سال 1185 ه. ق وفات يافته است.

ابراهيم شمس الدين حائري

کليد دار سوم قبر مطهر امام حسين عليه السلام. او قبل از سالهاي 1075 تا 1106 کليد داري و توليت حرم حسيني را عهده دار بود.

ابراهيم عاملي

شيخ ابراهيم بن يحيي بن شيخ محمد عاملي طيبي، به سال 1145 ه. ق در قريه اي از جبل عامل متولد شده و بعدها در دمشق سکونت گزيد. او به سال 1214 ه. ق در دمشق وفات يافت و در باب الصغير دمشق دفن گرديد.

ابراهيم عطار

سيد ابراهيم بن محمد بن علي بن سيف الدين، از امراي مکه بوده است. نسب او از جهت پدر به امام حسن مجتبي عليه السلام و از جهت مادر به امام حسين عليه السلام مي رسد. او در بغداد متولد شده و در آنجا تحت تربيت پدر خود که از علما بوده، پرورش يافته است. وفات او را به سال 1215 يا 1230 ه. ق نوشته اند.
صدر يرضض بالخيول و انه          کنز العلوم و عيبة الأسرار
يا منية الکرار بل يا مهجة ال      مختار بل يا صفوة الجبار
سينه اي که در زير سم اسبها لگدمال شد، گنجينه ي دانشها و صندوق اسرار بود.
اي آرزوي حيدر کرار و اي پاره ي قلب محمد مختار، تو برگزيده ي خداوند جبار هستي.

 

ابراهيم قفطان

شيخ ابراهيم بن شيخ حسن بن نجم سعدي رباحي نجفي، از آل رباح مشهور به قفطان است. آل قفطان در شهر نجف از خانواده هاي قديمي مشهور به علم و فضل بوده اند. شيخ ابراهيم در نجف متولد شده و در همانجا تحصيل کرد و در همان شهر وفات يافته و مدفون است. تاريخ ولادت و وفات او معلوم نيست ولي پدرش به سال 1279 ه. ق وفات يافته است.

ابراهيم مخزومي عاملي

شيخ ابراهيم بن شيخ صادق مخزومي عاملي، به سال 1221 ه. ق در يکي از نواحي جبل عامل متولد شد و به سال 1284 ه. ق در همان جا درگذشت. او مردي عالم بود و اشعار فراواني از وي نقل شده است.

ابن احدوث

به قولي او همان «عمر بن جندب حضرمي» از شهداي کربلاست.

ابن اسماء بن بشير قابض

از نيروهاي عمر سعد در کربلا بود. موسي بن عامر از طايفه «جهنيه» گويد: «شهم بن عبد الرحمان» از طايفه جهني و ابي اسماء بن بشير قابضي از جمله کساني بودند که در واقعه عاشورا نقش فعالي داشتند، و در به شهادت رساندن عبد الرحمان بن عقيل، پسر عموي امام حسين عليه السلام شرکت داشتند و دستشان به خون اهل بيت عليهم السلام آغشته بود.
در زمان قيام مختار آن دو از ترس دستگيري متواري شدند، عبد الله کامل که از معاونان مختار بود، با گروهي مسلح در هنگام عصر بود که جلوي مسجد محله ي بني دهمان مستقر شدند، و بر طايفه ي بني دهمان اعلام کرد و قسم ياد نمود که: اگر عثمان بن خالد را تحويل او ندهند، همه را از دم شمشير خواهد گذراند.
ما که کاملا در محاصره بوديم، گفتيم: به ما مهلت بده تا او را پيدا کنيم و تحويل دهيم، افرادي از ما همراه مأموران مختار، به جستجوي آن دو قاتل فراري حرکت کردند تا اين که آن دو را در ميدان خروجي شهر يافتند که قصد فرار به جزيره (شمال عراق) را داشتند، مأموران آن دو را دستگير کرده و به نزد عبدالله کامل فرمانده گروه اعزامي مختار آوردند. ابن کامل خطاب به عثمان گفت:
سپاس خدايي را که مؤمنين را در نبرد ياري داد، اگر اين دو پيدا نمي شدند، ناچار به منزلش حمله مي کرديم، خدا را شکر که مرا بر شما چيره ساخت، سپس ابن کامل، آن دو را به طرف چاهي به نام چاه جعد برد و گردن هر دو را زد و به سوي مختار بازگشت و گزارش مأموريت خود را تقديم مختار نمود.
مختار که نسبت به آن دو خبيث، سخت حساسيت داشت، فرمان داد تا آن دو جسد را دفن نکنند و هر دو جسد را با آتش بسوزانند.

ابن الصيفي

شهاب الدين ابوالفوارس سعد بن محمد تميمي، فقيهي عالم و شاعري اديب بوده و گفته اند که او داناترين فرد نسبت به اشعار و اختلاف لغات عرب بوده است. او به سال 574 ه. ق در بغداد وفات يافته و در مقابر قريش دفن شده است.

ابن الغرق

وي همسفر يکي از سفرهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي بود.
مختار پس از سه روز آزادي از زندان به سوي حجاز حرکت کرد و عراق را ترک نمود و به طرف مکه به راه افتاد. در بين راه با يکي از بزرگان عرب به نام «ابن الغرق» برخورد نمود، او مختار را شناخت، اما تا يک چشم ناقص او را ديد بي اختيار گفت:«انا لله و انا اليه راجعون» چرا يک چشمت عليل شده؟! مختار گفت:«شتر عيني ابن الزانيه بالقضيب؛ آن زنا زاده (ابن زياد) چشمم را با ضربه چوب دستي خود معلول کرد». خطاب به ابن الغرق اضافه کرد: «به خدايت قسم، آن قدر از قاتلين حسين عليه السلام بکشم تا تعدادشان به حد کشته هاي قاتلين يحيي بن ذکريا برسد.» سپس مختار رو به او کرد و گفت: ابن الغرق! هر گاه در سرزميني خبر قيام مرا شنيدي به مردم بگو: «مختار با گروهي از مسلمانان قيام کرده و هدف از قيامش خونخواهي شهيد مظلوم و کشته شده ي در کربلا، حسين سرور مسلمين و فرزند دختر پيامبر سيد المرسلين مي باشد».

ابن جوزه

وي از هتاکان سپاه عمر سعد بود که در کربلا به امام حسين عليه السلام اهانت کرد و ناسزا گفت و گرفتار نفرين آن حضرت شد و اسبش درون نهري رسيد و پايش در رکاب اسب ماند و خودش آن قدر به زمين کشيده شد تا هلاک گرديد.

ابن حوشب

وي از سران ارتش شام و از هوادارن ابن زياد بود. در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي عليه نيروهاي ابن زياد، ابن حوشب به هلاکت رسيد.

ابن خلدون

عبدالرحمن ابن خلدون در رمضان سال 732 هجري قمري در تونس متولد شد. وي در خانواده اي اندلسي به دنيا آمد که در اواسط قرن هفتم هجري از اندلس به تونس مهاجرت کرده بودند.
وقتي وضع اندلس آشفته شد خاندان ابن خلدون از بد فرجامي خويش بيمناک شده، پيش از آن که اشبيليه به دست مسيحيان بيفتد از آن شهر مهاجرت کردند و مدتي در سبته اقامت گزيدند و تا مدتي با جاه و جلال در اين شهر زندگي کردند. پدر ابن خلدون که مدتي در امور سياسي مسؤوليتي داشت از سال 711 به بعد امور سياسي را رها کرد و به مطالعه و کسب دانش روي آورد و در فقه و لغت و سرودن شعر مهارت يافت و در هنگام شيوع بيماري وبا در سال 749 هجري قمري بدرود حيات گفت.
ابن خلدون در هفده سالگي پدر و مادرش را از دست داد و همين امر باعث شد تا او از شهري به شهري رود و در کشمکش هاي سياسي وارد شود. و چون در مغرب ازدواج کرد باز هم از روش پيشين دست نکشيد و همچنان بار سنگين خانواده را از شهري به شهر ديگر مي کشيد تا اين که به مصر رفت و به سمت مدرسي تعيين شد. خانواده ي وي که در تونس به سر مي بردند، در راه الحاق به او در مصر، کشتي حامل آنان پيش از رسيدن به اسکندريه غرق شد و ابن خلدون يکباره از زن و فرزند محروم گرديد. در مصر بود که بارها به مقام استادي و قضاوت نايل آمد. نخست در مدرسه قمحبه به مدرسي تعيين گرديد و سپس به منصب «قاضي القضاة مالکيان» برگزيده شد و پس از چندي به مقام شيخي خانقاه يبرسي تعيين گرديد تا اين که در سال 808 هجري قمري بدرود حيات گفت و در مقبره ي صوفيه مدفون گرديد.
وي از ديدگاه اهل سنت به عاشورا نگريسته و مي گويد: «حسين با اين عده ي قليل نمي بايست به جنگ سپاهياني مجهز تن مي داد».
به نظر ابن خلدون در تأسيس دولت و حکومت دو عامل اساسي وجود دارد: يکي عصبيت و ديگري ديانت. او در اين باره مي نويسد:«بايد دانست... پايه گذاري و بنيان نهادن دولت تنها از راه «عصبيت» روي مي دهد و ناچار، بايد عصبيت بزرگي وجود داشته باشد که ديگر جمعيت ها و عصبيت ها را در پيرامون خود گرد آورد و همه ي آنها را از
اين عصبيت بزرگ پيروي کنند. چنين عصبيتي از آن خدايگان دولت و ويژه ي اوست که طايفه و ايل و تبار وي باشد».
ابن خلدون «عصبيت» را به عنوان مفهوم بنيادين تحول و تغيير جوامع از بدوي به حضري، طرح مي کند. برخي از مفسران «مقدمه»، مفهوم «عصبيت» را بزرگترين دستاورد ابن خلدون و اساسي ترين مفهوم علم عمران او دانسته اند. به ويژه مفسران مصري که به طور عمده، تحت تأثير مکتب دورکيم بوده اند، مفهوم«عصبيت» را به عنوان مفهومي جامعه شناختي، بسيار پر اهميت تلقي کرده اند و آن را با برخي مفاهيم نظريه ي دورکيم در مورد جامعه سنجيده اند».
ابن خلدون امام حسين عليه السلام را از جمله صحابي مجتهدي مي داند که شايستگي فوق العاده اي براي رهبري قيام عليه يزيد را دارا بوده است. او در اين زمينه مي نويسد:«اما درباره ي شايستگي (حسين عليه السلام) همچنانکه (حسين عليه السلام) گمان کرد درست بود بلکه بيش از آن هم شايستگي داشت».
او در مورد شرايط قيام حسيني مي نويسد: «اما درباره ي حسين عليه السلام و اختلافي که روي داد، بايد گفت چون فسق و تبه کاري يزيد در نزد همه ي مردم عصر او آشکار شد پيروان و شيعيان خاندان پيامبر در کوفه هيأتي نزد حسين عليه السلام فرستادند که به سوي ايشان برود تا به فرمان وي برخيزند. حسين عليه السلام ديد قيام عليه يزيد تکليفي واجب است، زيرا او متجاهر به فسق است و به ويژه به اين امر بر کساني که قادر بر انجام دادن آن هستند لازم است و گمان کرد خود او به سبب شايستگي و داشتن شوکت و نيرومندي خانوادگي بر اين تواناست».

ابن زرقاء

ابن زرقاء به معني پسر زن بدکاره، توصيفي است که به مروان بن حکم نسبت داده شده است.
پس از آن که معاويه مرد، وليد بن عتبه که فرماندار مدينه بود از طرف يزيد مأموريت يافت که از حسين بن علي عليه السلام بيعت بگيرد، اما امام عليه السلام در جواب فرمود: «همانا شخصي همانند من که نبايد در پنهان با يزيد بيعت کند، دوست دارم که بيعت آشکارا و در اجتماع مردم باشد، وقتي فردا آمد و مردم را براي بيعت فرا خوانديد، مرا هم با مردم بخوانيد تا همه با هم بيعت کنيم.
وليد بن عتبه نظر امام را پذيرفت و عذر خواهي کرد و گفت مي توانيد برويد. مروان بن حکم که در آن مجلس حضور داشت خطاب به فرماندار مدينه گفت: اگر حسين از اين مجلس برود، ديگر او را نخواهي يافت، او را زنداني کن يا بيعت کند و يا گردن او را بزن. امام حسين عليه السلام به خشم آمد و خطاب به مروان فرمود: «واي بر تو اي پسر زرقاء (زن بدکاره) تو مي خواهي دستور قتل مرا صادر کني؟ به خدا سوگند! دروغ گفته و کور خوانده اي، اگر کسي چنين اراده اي کند زمين را با خونش سيراب خواهم کرد، اگر تو دوست داري چنين شود پس برخيز و گردن مرا بزن اگر راست مي گويي.».

ابن سعد

«ابن سعد» را عمر سعد نيز مي گفتند. او پسر ناخلف «سعد بن ابي وقاص» بود.

ابن سكيت

او از استادان شعر و ادب و نحويون بود که معلمي «معتز» و«مؤيد» پسران متوکل عباسي را به عهده داشت. روزي متوکل از او پرسيد: پسران مرا بيشتر دوست مي داري يا حسنين عليهماالسلام را؟ ابن سکيت بدون تأمل گفت: قنبر، غلام علي عليه السلام را با تو و اين دو پسرت مبادله نمي کنم، چه رسد به حسن و حسين عليهماالسلام. متوکل از اين سخن در خشم شد و دستور داد تا زبان او را بريدند. اين عالم جليل القدر پس از چند روز به شهادت رسيد.

ابن ضبعان كلبي

وي يکي از افراد و قدرتمندان سپاه ابن زياد بود. در زمان قيام مختار عليه
نيروهاي ابن زياد، ابن ضبعان از افراد قدرتمندي بود که براي ابن زياد و عليه مختار مي جنگيد.
در ميان ارتش شام مردي شجاع، به نام«ابن ضبعان کلبي» بود، و وسط ميدان آمد و فرياد زد: «يا شيعة المختار الکذاب، يا شيعة ابن الاشتر المرتاب». اي پيروان مختار کذاب. و اي پيروان فرزند اشتر گمراه. جلو بياييد و آن مرد در حالي که در ميدان گرد و خاکي به وجود آورده بود اين رجز را مي خواند:
انا بن ضبعان الکريم المفض        من عصبة من دين علي           کذاک کانوا في الزمان الاول
من فرزند ضيعان بزرگ و بزرگوارم از خانواده اي از دين علي بيزارند و از قديم بر اين عقيده استوار بوده اند.
در اين جا مردي از يلان لشکر ابراهيم، جلو آمد و در مقابل آن مرد خبيث شامي ايستاد، اين مرد «احوص بن شداد» از طايفه ي حمدان و از شيعيان مخلص و شجاع عراق بود. وي با فريادي بلند در جواب آن مرد هتاک شامي اين رجز را خواند:
انا بن شداد علي دين علي          لست لعثمان بن اروي بولي
لاصلين القوم فيمن يصطلي         بحر نار الحرب حتي تنجلي
من فرزند شدادم که بر دين علي مي باشد و از عثمان فرزند «اروي» بيزارم.
امروز، چنان بر گروهي که جلوي من بيايند ضربت خواهم زد تا آن وقتي که آتش جنگ زبانه مي کشد.
ابن شداد، سپس خطاب به آن مرد شامي گفت: «خودت را معرفي کن».
مرد شامي با غرور و نخوت گفت: نام من «منازل لابطال» يعني کوبنده ي پهلوانان است.
احوص در جواب او گفت: خوب نام من نيز «مقرب الآجال» يعني نزديک کننده مرگ است و چنان حمله اي به آن مرد شامي کرد و ضربتي بر او فرود آورد که وي را نقش بر زمين ساخت و او را به درک واصل نمود.

ابن عامر

وي همان «عمر بن عبيدالله بن معمر» مي باشد.

ابن عباس

وي يکي از راويان وقايع عاشوراست. «ابن عباس» يا عبدالله بن عباس، شخصيتي است که روايات و اخبار بسياري از او نقل شده است.

ابن عبيدة

ابن عبيد و اسماعيل بن کيش اولين کساني بودند که با مختار بن ابوعبيد ثقفي (براي سرکوبي بني اميه) بيعت کردند و دست او را فشردند.

ابن عماد

از وقايع نگارهاي تاريخ عاشوراست.
دولتشاه در تذکره گويد مردي فاضل و اصل او از خراسان است و در شيراز مي زيست و منقبت ائمه معصومين مي گفت. غزلهاي پسنديده دارد و ده نامه او مشهور است.

ابن قيصر قحامي

وي يکي از فرماندهان و نيروهاي تحت امر ابن زياد بود که در نبرد عليه نيروهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي، حضوري فعال داشت.

ابن معلم واسطي

ابوالغنائم نجم الدين محمد بن علي بن فارس واسطي معروف به ابن معلم، از اهالي قريه ي «هرث» در نزديکي واسط بوده و به سال 592 ه. ق در همان قريه درگذشته است.

ابن معمر

وي از هواداران و افسران مصعب بن زبير بود. در جنگ مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، مصعب، ارتش خود را مهياي حرکت به سوي کوفه کرد. وي فرماندهي ميمنه ي لشکر خود را به «عمر بن عبيدالله» سپرد.
بستان «ابن معمر» نام محل و نخلستاني است که دو وادي نخله ي يماني و نخله ي شامي در آن جا به هم مي پيوندد و متعلق به عمر بن عبيدالله معمر بوده و مردم آن جا را بستان «ابن عامر» گويند.

ابن مفرغ

وي از شعرا و دشمنان سرسخت ابن زياد بود. در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي حضور داشت. وي در هجو دشمنان اهل بيت عليهم السلام اشعار زيادي دارد.
ابوالفرج در «اغاني» در شرح حال «ابن مفرغ» گويد: پس از کشته شدن ابن زياد به دست ابراهيم اشتر در جنگ
«يوم الزاب» «ابن مفرغ» شاعر معروف، اين اشعار را در هجو و نکوهش او سرود که خلاصه مضمون اين اشعار اين است که: «خداوند آن جان خبيث بي اصل و نسب را به سزاي اعمال خود رساند و در قتل او همه شاد شدند و سزاي جنايتکاران چنين است.».

ابن نوف حمداني

از وقايع نگارهاي واقعه ي عاشوراست. در قيام مختار نيز حضور داشته و بسياري از خبرها از وي نقل شده است.

ابن يمين

امير محمود بن امير يمين الدين محمد طغرايي، در عهد سلطان محمد خدابنده مي زيست. او در قريه ي فريومد سبزوار متولد شده و هشتاد سال عمر کرد و به سال 769 ه. ق در همان قريه درگذشت و در مقبره ي پدر شاعر خود مدفون گرديد. در جنگي که ميان امير وجيه الدين مسعود سربداري و ملک معز الدين روي داد، ديوان ابن يمين مفقود گرديد. وي آن چه از اشعارش در دست ديگران بود فراهم آورد و شايد چيزي بر آن افزوده باشد.

ابن ابي الحديد

«عبد الحميد بن هبة الله مدايني» مشهور بن ابن ابي الحديد. عراقي - نويسنده - شافعي مذهب - معتزلي - مورخ - متولد 1 / ذي الحجه / 586 ق - وفات: جمادي الآخر / 656 ق.
ابن ابي الحديد مي گويد: سرور مرداني که داراي حسن امتناع بوده اند، آن کسي که حميت به مردم آموخت و به آنان فهماند که زير سايه شمشير مردن از پستي و مذلت بهتر است، حسين بن علي است که به او و يارانش پيشنهاد امان شد نپذيرفت و زير بار ذلت نرفت و گفت آگاه باشيد که ناکس فرومايه اي به من اتمام حجت فرستاده و مرا ميان کشته شدن و تسليم شدن مخير ساخته، ليکن ذلت از آستان من به دور است.
نه خدا راضي است که من ذليل شوم و نه پيامبر و نه مردان باايمان دنيا و نه آن پاکي که مرا پرورش داده و نه آن روح بامناعت که من دارم. من هرگز طاعت لئيمان را بر کشته شدن به شرافت ترجيح نخواهم داد.

ابن اخ الحذيفة بن اسيد غفاري

از محبين اهل بيت عصمت و طهارت بود. ابن اخ الحذيفه در روز عاشورا به فيض شهادت نايل آمد.
او از صلحا و اخيار شهداي کربلاست.

ابن الزرقاء

والي مدينه هنگام مرگ معاويه بود.يزيد نامه به او نوشت و ضمن خبر دادن مرگ معاويه، از او خواست که از امام حسين «ع » بيعت بگيرد و اگر نپذيرفت، گردنش را بزند.
بيعت گرفتن از حسين «ع » براي وليد دشوار بود و مي خواست با او عاقلانه و بدون خشونت رفتار کند.اما با مشورتي که با «مروان حکم » انجام داد، مروان موضع متزلزل وليد را به مسخره گرفت و بر آشفت و او را تحريک کرد که شبانه امام را به دار الاماره احضارکند.سيد الشهدا «ع » شبانه به دار الاماره رفت.گفتگوهايي ميان امام و والي مدينه و وليد انجام گرفت و امام، بدون بيعت از آنجا خارج شد. (1) .

پاورقي

(1) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 250.

ابن جوزه

از هتاکان سپاه عمر سعد که در کربلا به امام حسين «ع » اهانت کرد و ناسزا گفت وگرفتار نفرين آن حضرت شد و اسبش به درون نهري رميد و پايش در رکاب اسب ماند و خودش آن قدر به زمين کشيده شد تا هلاک گرديد. (1) .

پاورقي

(1) موسوعة العتبات المقدسه، ج 8، ص 63.

ابن حسام خوسفي

محمد فرزند حسام الدين معروف به «ابن حسام» از شاعران قصيده سرا و مديحه پرداز، در اواخر قرن هشتم در دهکده ي خوسف از قراي بيرجند ولادت يافت. و از راه زراعت کسب معاش مي کرد. ديوان اشعار و خاوران نامه ي او 22 هزار بيت دارد. ابن حسام به سال 875 ه. ق وفات يافته و در خوسف مدفون است.

ابن حماد عبدي

ابوالحسن علي بن حماد بن عبيدالله عدوي عبدي بصري، در اوايل قرن چهارم متولد شده و در اواخر همان قرن وفات يافته است.

ابن زياد

والي کوفه در زمان حادثه عاشورا، که شهادت امام حسين «ع » و يارانش به دستور او انجام گرفت.ابن زياد را «ابن مرجانه » هم مي گويند، زيرا نام مادرش کنيزي زناکار ومجوسي به نام «مرجانه » بود.در کوفه پس از عاشورا که اسراي اهل بيت را وارد دار الاماره کردند، حضرت زينب «ع » در خطاب به ابن زياد، او را «يابن مرجانه » خواند و اين اشاره به نسبت ناپاک او بود و رسوا گر حاکم مغرور کوفه.او از سرداران مشهور اموي بود که درسال 54 هجري از طرف معاويه به حکومت خراسان منصوب شد.در سال 56 از آنجا معزول و به حکمراني بصره منصوب گشت.پس از مرگ معاويه و روي کار آمدن يزيد، وقتي نهضت مسلم بن عقيل در کوفه آغاز شد، با حفظ سمت، والي کوفه نيز شد و اوضاع را تحت کنترل در آورد و مسلم بن عقيل را به شهادت رساند.
پس از حرکت امام حسين «ع » از مکه به سوي عراق، وي عمر سعد را با لشکري گسيل داشت تا با آن حضرت بجنگد يا او را به بيعت با يزيد وا دارد.فرمان کشتن سيد الشهدا و يارانش و اسير گرفتن اهل بيت او را به عمر سعد (که فرمانده سپاه کوفه در کربلا بود) داد. (1) ابن زياد، پس از مرگ يزيد، ادعاي خلافت کرد و اهل بصره و کوفه را به بيعت فراخواند، ولي کوفيان دعوتگران او را از شهر بيرون کردند، وي سپس از بيم انتقام فراري شد و مدتي به شام رفت، همزمان با نهضت توابين، ماموريت سرکوب توابين را يافت (2) در سال 65هجري با لشکري به جنگ سليمان بن صرد رفت و در عين الورده با او درگير شد.سرانجام در يکي از درگيريها با سپاه مختار، در سال 67 هجري خودش و جمعي از همراهانش کشته شدند و باقي سپاهيانش پراکنده گشتند.سر ابن زياد را نزد مختار بردند.مختار هم آن سر را نزد محمد حنفيه و امام سجاد «ع » فرستاد.برخي هم گفته اند که سر را پيش عبدالله زبير فرستاد (3) .
وي از کساني است که در زيارت عاشورا، مورد لعن قرار گرفته است: «لعن الله ابن مرجانة » و «العن عبيد الله بن زياد و ابن مرجانة ».

پاورقي

(1) سفينة البحار، ج 1، ص 580.
(2) معارف و معاريف، ج 4، ص 1530.
(3) دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 3، ص 640.

ابن زياد امير عراق و خراسان در عهد معاويه و يزيد

نام وي عبيداللّه بود. پدرش زياد و مادرش مرجانه نام داشتند. زياد از واليان مهمّ اموي بود که ابتدا در روزگار عمر و عثمان و سپس در دوران خـلافـت حـضـرت عـلي (ع) به سمت هاي گوناگون، از جمله فرمانداري فارس در اواخر سال 39 گماشته شد (تاريخ طبري،3 / 151؛ شـرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 16 / 182)؛ ولي سـرانـجـام بـا تـهديد و تطميع معاويه که از آخرين ماه هاي خلافت حـضـرت عـلي (ع) در زمـان زمـامـداري فـارس آغـاز شـده و چـنـدسـال ادامـه يـافـتـه بـود، بـه وي پـيـوسـت و بـه دنـبـال اعـلان رسـمـي اشـتـراک نـَسـَب او بـا مـعـاويـه درسـال 44، بـه زيـاد بـن ابـي سـفـيـان شـهرت يافت همان / 182 ـ186). در سـال 45 از سـوي مـعـاويـه والي خـراسـان و بصره شد(فـتـوح البلدان، 3 / 506؛ تاريخ طبري، 3 / 196 ـ 197) و درسال 51 بعد از مرگ مُغيرة بن شعبه، ولايت کوفه را نيز عهده دارشـد (هـمان / 219) و تا سال 53 همه اين مناصب را حفظ کرد. در اينسال، معاويه فرمانروايي بخشي از حجاز را نيز به او واگذاشت. مرگ زياد در رمضان همين سال روي داد (همان / 238).
مناسبات نزديک و صميمانه معاويه و زياد، و نيز ادّعاي برادري آن دو بـا يـکديگر ـ البتّه اين برادري غير قانوني و مخالف با سخن صـريـح پـيـامبر(ص) بود ـ زمينه رشد عبيداللّه را در دربار اموي فـراهـم آورد. حـتـّي يـک بـار مـعاويه از زياد خواست که عبيداللّه را نزدش روانه کند تا او را بيازمايد. در اين ديدار بود که او برخي سـفـارش هـا را بـه ابـن زياد کرد (تاريخ مدينة دمشق، 37 / 437؛مختصر تاريخ دمشق، 15 / 313؛ البداية والنهاية، 8 / 283).
به نوشته بلاذري (فتوح البلدان، 3 / 507) و طبري (تاريخ،3 / 243)، ابـن زيـاد بـعـد از مـرگ پـدرش، در اواخـرسال 53، بيست و پنج ساله بود؛ امّا ابن عساکر (تاريخ مدينة دمشق، 37 / 435) و بـه نـقـل از او ابـن کـثـيـر (البـداية والنهاية، 8 /283) و ابن منظور (مختصر تاريخ دمشق، 15 / 313) بنابر روايت ضـَبـّي، ولادت ابـن زيـاد را در سـال 39 ثـبت کرده اند که در اين صـورت، او در پـايـان سـال 53، پـانـزده سـاله بـوده است. ابن عـسـاکـر همچنين از فضل بن دُکَين روايت کرده که ابن زياد به هنگام رخـداد عـاشـورا بـيـسـت و هـشـت سـال داشته و بنابراين ولادتش به سـال 33 روي داده اسـت. بـا تـوجـّه بـه ايـن کـه درسـال 54، مـعـاويـه او را والي خـراسـان و بـا فاصله اندکي والي بصره کرد، گزارش طبري و بلاذري درست تر به نظر مي رسد.البـتـه ابـن عـسـاکر (تاريخ مدينة دمشق، 37 / 446) و ذهبي (سيراعلام النبلاء، 3 / 545) به نقل از حسن بصري گفته اند که مـعـاويه، عبيداللّه را در حالي که نوجواني بي خرد (غُلاماً سفيهاً)بـود، بـه ولايـت بـصـره گماشت. اگر اين تعبير از سنّ ابن زياد حـکـايـت کـنـد، بـايـد هـنـگـام ولادتِ او راسـال 39 بدانيم. امّا به ظنّ قوي، مرادِ حسن بصري از اين تعبير،ناپختگي و تازه کاري ابن زياد بوده است که معاويه، خود، به آن تـوجـّه داشـتـه اسـت (تـاريـخ طـبـري، 3 / 242). در هـرحـال، تـاريـخ ولادت ابـن زيـاد را يـکـي از سـه سال 29، 33، و 39 نوشته اند که اوّلي درست تر مي نمايد.
ابـن زيـاد در سال 54، بعد از مرگ پدرش، نزد معاويه رفت و باعـنـايـت بـه آن مـنـاسـبـات، به ولايت خراسان گماشته شد. وي دردوران ايـن مأموريّت، برخي از شهرهاي ماوراء النّهر را فتح کرد(فـتـوح البـلدان، 3 / 507؛ تـاريـخ طـبـري، 3 / 242 ـ 244؛تـاريـخ مـديـنـة دمـشـق، 37 / 442). درسـال 55، مـعاويه والي بصره را عزل و ابن زياد را با حفظ ولايت خـراسـان، بـه آن سـمـت نـصـب کـرد. جز فاصله اي کوتاه که به عـللي از ايـن مـنـصـب کـنار نهاده شد (تاريخ طبري، 3 / 257)، تا هـنـگـام مـرگ مـعـاويه به سال 60 در اين مقام باقي بود. برادرش عبدالرّحمان نيز از سال 59 در اداره امور خراسان همکار يا جانشين اوشد (همان / 256 و 259). در اين سال ها، بصره از پايگاه هاي مهمّ خوارج ضدّ اموي ها بود و ابن زياد با کشتن و حبس آنان، شهر را از سيطره ايشان درآورد (همان / 542).
با روي کار آمدن يزيد، ابن زياد در سمت خود ابقا شد. سپس يزيدقصد عزل او را داشت؛ امّا حرکت امام حسين (ع) از مکّه به سمت کوفه، بـه دنـبـال دعـوت پـيـاپـي مـردم ايـن شـهـر از آن حـضرت، موجب دگرگوني رأي يزيد شد. سَرْجون رومي، مشاور مؤتمن معاويه،بـه وي تـوصـيـه کـرد کـه نـه تـنها امارت بصره را از ابن زياد بـازنـسـتـانـد، بـلکـه فـرمـانروايي کوفه را نيز به او واگذارد (طـبـري، 3 / 275). بـه ايـن تـرتـيـب، ابـن زيـاد ازسـال 60 تـا هـنـگـام مـرگ يـزيـد در ربـيـع الاوّل سـال 64، بـر سـراسـر عـراق فـرمـانـروايـي کرد. امّا حکومت خـراسـان از سـال 61 بـه برادر ديگرش مُسلم بن زياد سپرده شد(طبري، همان / 345).
بـيـشـتـريـن مـايـه شـهـرت ابـن زيـاد که همواره با انتقاد مورّخان ودانـشمندان همراه بوده است، مواجهه او با حضرت حسين بن علي (ع) اسـت. شـواهـد تـأثـير منفي او در حادثه کربلا اندک نيست. روش فـريـبـکـارانـه اش در بـدو ورود به کوفه، ايجاد رعب و وحشت درسـراسر شهر، اقدامات تهديدي و تطميعي براي پراکندن مردم ازگـرد مـسـلم بـن عـقـيـل، نـمـايـنـده امـام در کـوفـه، دسـتـگـيـري وقـتـل مـسـلم و هـانـي بـا روشـي فـجـيـع و سـنـگـدلانـه؛ گسيل داشتن سپاه چندين هزار نفري براي مقابله با امام (ع)، فرماندادن به اقدامات غير انساني چون بستن آب بر روي امام و همراهانش کـه کـودکـان و زنـان زيـادي در مـيـان ايـشان بودند؛ و سرانجام،نـپـذيـرفـتـن هيچ يک از پيشنهادهاي پيشگيرانه امام و روا داشتن عمرسـعـد بـه يکسره کردن کار، در اکثر منابع تاريخي گزارش شده است (از جمله: طبري، 3 / 274 ـ 338؛ الارشاد / 229).
پـس از حـادثـه عـاشورا نيز وي دشمني خود را ادامه داد. به دستور او، بـازمـانـدگـان کربلا را با شيوه اي زشت به کوفه آوردند ومـردم را بـه تـمـاشـاي اسيران فراخواندند. سپس در کاخش مجلسي آراسـت و بـار عام داد. در آن مجلس، علاوه بر جسارت به سر مبارک امام حسين (ع)، نسبت به امام زين العابدين (ع) و حضرت زينب (س) گستاخي کرد که با پاسخ دندان شکن و دور از انتظار آنان روبه رو شـد (طـبـري، 3 / 336 ـ 337). روانـه کـردن سرهاي شهيدان وکـاروان زنـان و کـودکـانِ بازمانده کربلا به شام زير سايه سرنيزه مأموران خشن و بد رفتار، حلقه اي ديگر از زنجيره جناياتي بـود کـه ابـن زيـاد در جـهـت تـحـکيم پايه هاي حکومت اموي و تقرّب بيشتر به دربار صورت داد.
ايـن کـارهـاي او در مـيـان مـردم، اشـراف، و افـراد سـرشناس عراق بـازتـابـي مـنـفـي داشـت. ازجـمـله، زيـد بـن ارقـم، از صـحـابـه رسـول خـدا کـه در کـوفـه مي زيست، در همان مجلس برخاست و با نـقـل فـضـايل امام حسين (ع) که خود از پيامبر(ص) شنيده بود، ابن زيـاد را عـتـاب کـرد (طـبـري، 3 / 336). بـرخـي از منابع (تذکرةالخـواص / 231؛ بـحـارالانـوار، 45 / 118 بـه نـقـل از مـُثـيـرالاحـزان) بـه اعـتـراض تـند انس بن مالک، ديگر ازصحابه رسول خدا(ص)، در همين مجلس اشاره کرده اند. عبداللّه بن عـفيف اَزْدي نيز که از ياران امير مؤمنان (ع) و عابدان روزگار بود و هر دو چشمش را در دو واقعه جمل و صفّين از دست داده بود، در مسجد جـامـع کـوفـه، بـا سـخـنـانـي آتـشـيـن، ابـن زيـاد را بـه خـاطـرقتل حسين بن علي (ع) و رفتار زشتش نکوهيد و سپس به دستور ابن زياد، به شهادت رسيد (طبري، 3 / 337 ـ 338).
امـّا يـزيـد که ابتدا از حادثه کربلا سرمست بود و از ابن زياد با اکـرام و بـخـشـش و هـدايـاي فـراوان تقدير کرد (تذکرة الخواص /331)، پـس از کـوتـاه زمـانـي، واکنش شديد مسلمانان را دريافت و دانست که مبغوض آنان شده و سلطنتش با خطر مواجه گشته است. ازاين رو، با اظهار پشيماني از ارتکاب جنايت هاي رخ داده در کربلا،مـسـؤوليت آن را بر عهده ابن زياد دانست و بارها بر او نفرين کرد(طبري، 3 / 338 و 365). حتّي مرجانه، مادر ابن زياد، که کنيزي از مردم فارس بود و زياد در دوران امارت کوفه او را با خود آورده بـود، وقـتي خبر شهادت امام حسين (ع) را به دست فرزندش شنيد،او را سـخـت نـکوهيد و ((خبيث)) خواند و به او گفت که به خاطر اين جنايت هولناک هرگز روي بهشت را نخواهد ديد (تاريخ مدينة دمشق،37 / 451؛ سـيـر اعـلام النبلاء، 3 / 548؛ البداية والنهاية، 8 /286).
ابـن زيـاد بـعد از واقعه کربلا همچنان امير عراق ماند. بعد از مرگ يـزيـد در ربيع الاوّل سال 64، مردم بصره را فراخواند و از آنان خواست که با توجّه به معلوم نبودن وضع خلافت در شام، کسي رابـراي اداره امور خود برگزينند. آنان با او بيعت کردند، امّا از اين گـزيـنـش نـاخـشنود بودند و از بي اعتباري بيعت سخن مي گفتند و ديـري نـپـايـيـد کـه بـر او شوريدند و او ناگزير از گريز به سوي شام شد (طبري، 3 / 365 ـ 366؛ فتوح البلدان، 3 / 510؛تـاريـخ مدينة دمشق، 37 / 452 ـ 457). سبب اين شورش، گذشته از وضـع سـيـاسـي و اجـتـمـاعـي بصره، قوّت گرفتن عبداللّه بن زبـيـر در مـکّه و داعيه داري او براي گرفتن حکومت بود. حاميان ابن زبـيـر در بصره، مردم را به سوي او فراخواندند و شمار زيادي را اطراف خود گرد آوردند. ابن زياد با پخش بخشي از دارايي هاي بـيـت المـال در مـيـان اشـراف و سـران قـبـائل کـوشـيـد در بـرابر اين رخداد بايستد. همچنين از نزديکان ويـاران خـاصّ خـود و وابستگان دربار اموي مدد جست، امّا پاسخ منفي شـنـيـد. سرانجام به مسعود بن عَمْرو اَزْدي پناه برد و او را تشويق کرد که حکومت بصره را به وي بازگرداند. مسعود به حمايت از اوبر خاست، امّا نه تنها بر شورش همگاني مردم فائق نيامد، بلکه جـان خـويـش را نـيـز از دسـت داد. ايـن حـادثـه درشـوال سـال 64 روي داد و در پـي آن، ابن زياد با شتاب به شام رفـت (طـبـري، 3، / 373)؛ بـه ويـژه آن کـه کـوفيان نيز از هنگام مـرگ يـزيـد بـر وي شـوريـده و عـامـر بـن مـسـعـود را بـه حـکـومـت برگزيده بودند (طبري، 3 / 375).
روزهاي ورود ابن زياد به شام، روزهايي پر مخاطره بود. ضحّاک بـن قـيـس فـهـري بـر دمـشـق حـکـومـت مـي کـرد و دل در گـرو ابـن زبـير داشت (همان / 379). از سويي، به دستورابـن زبير، کارگزار او در مدينه همه اموي ها را از شهر رانده بود و آنـان نـيـز بـه دمـشق آمده بودند. مروان بن حکم در ميان همين افراد بود. ابن زياد او را تشويق کرد که حکومت را در دست بگيرد (همان /378 و 380 و 384؛ البداية والنهاية، 8 / 286). اين امر در پي نـبـردي سـنـگـيـن در ((مـَرْج راهـط)) کـه بـه قتل ضحّاک انجاميد، در محرّم سال 65 صورت گرفت. در اين نبرد،ابن زياد فرمانده سواران سپاه مروان بود (طبري، 3 / 383).
هـنـوز زمـانـي کـوتـاه از انتقال حکومت به مروان مي گذشت که قيام تـوّابـيـن روي داد. سـليـمـان بـن صُرَد خزاعي و يارانش، طبق قرار پـيـشـيـن، در نـخـسـتـيـن شـب ربـيـع الاخـر سال 65 راهي نُخَيله شدند تا از آنجا قيام را آغاز کنند. سليمان دربـرابـر رأي بـرخـي از يـارانش که مي گفتند بيشتر قاتلان امام حـسـين (ع) در کوفه اند، معتقد بود که پيش از هر کار بايد براي انـتـقـام گـيـري از ابـن زيـاد بـه شـام بـرونـد، زيـرا او را عـامـل اصـلي فـاجـعـه کـربـلا مي دانست (طبري، 3 / 408 ـ 409 و416؛ اين نظر را بعد از مرگ يزيد اظهار کرده بود).
از سوي ديگر، مروان، ابن زياد را براي سرکوب قيام راهي عراق کـرد (طـبـري، 3 / 410). وي ابـتـدا حُصَيْن بن نمير را با سپاهي گـسـيـل نـمـود و سـپـس خود به راه افتاد. در رويارويي توّابين باحـُصـيـن بـن نـُمـيـر، سـليـمان بن صُرَد بار ديگر بر تصميم به دسـتـگـيـري ابـن زيـاد و انـتـقـام گـرفتن از او تأکيد کرد، هر چندتوفيق اين کار را نيافت و خود و يارانش در نبرد با سپاه ابن زياد بـه شـهـادت رسـيـدنـد (طـبـري، 3 / 416 ـ 419). ابـن زيـاد، در((جـزيـره))، مـنطقه اي نزديک موصل، خبر کشته شدن مروان را بهدسـت هـمـسـرش کـه قـبـلاً زن يـزيـد بود، شنيد (طبري، 3 / 451).ماموريّت او ازسوي عبدالملک نيز تأييد شد (مختصر تاريخ دمشق، 15 / 319)؛ امـّا بـه دليـل اسـتـيلاي طرفداران ابن زبير بر اين مـنـطـقـه، نزديک به يک سال در آن جا درگير بود تا با سپاه خودبه موصل رسيد (طبري، همان؛ البداية والنهاية، 8 / 286).
ورود ابن زياد به موصل همزمان با قيام مختار در کوفه روي داد. و کارگزار مختار در موصل، خبر ورود ابن زياد را به وي داد (طبري، هـمـانـجـا؛ البـدايـة والنـهـايـة، هـمـانـجـا). مـخـتـار سـپـاهـي مـتـشـکـّل از سـه هـزار جـنـگـجـو را روانـه مـوصـل کـرد. ابـن زيـاد بـا خـبـرگـيـري از گسيل اين سپاه، به تقويت و افزايش نيروهاي خود پرداخت. نبردي سـخـت آغـاز شـد کـه در مـرحـله اوّل به شکست سپاه ابن زياد انجاميد(طـبـري 3 / 452 ـ 454). مـرگ ناگهاني فرمانده سپاه مختار موجب بـازمـانـدن آنـان از ادامه نبرد شد، به ويژه آن که خبر رسيده بودابن زياد با سپاهي حدود هشتاد هزار نفر براي مقابله با ايشان پيش مي آيد (همان، ص 454).
در برابر، مختار به محض شنيدن خبر بازگشت سپاه خود، ابراهيم بن مالک اشتر نخعي را با هفت هزار نفر راهي نبرد کرد (همان). اين اقـدام در بـيـسـت و دوم ذيـحـجـّه سال 66 صورت گرفت (همان، ص 475). کـوشـش ابـراهـيـم آن بـود کـه پيش از رسيدن ابن زياد به سـرزمـيـن عـراق، بـر او دسـت يـابـد. چـنـين نيز شد و آنان در پنج فـرسـخـي مـوصـل در مـحـلّي بـه نـام ((خـازَر)) بـا سـپـاه ابن زيادبـرخـورد کردند (همان، ص 479). نبرد در گرفت و ابن زياد به دست ابراهيم کشته شد و با مرگ او سپاه شام پراکنده گشت (طبري، همان، ص 480 ـ 482).
ايـن واقـعـه در دهـم مـحرّم سال 67 در زمان حکومت عبدالملک بن مروان روي داد (سـيـر اعـلام النـبـلاء، 3 / 548؛ البـدايـة والنـهاية، 8 /286). بـه نـوشـتـه ابـن عساکر (تاريخ مدينة دمشق، 37 / 462)،ابراهيم بن اشتر، سرهاي ابن زياد و شماري از فرماندهان سپاه او را نـزد مـختار فرستاد و او آن ها را براي ابن زبير فرستاد تا درمـکـّه و مـديـنـه بـه نمايش گذارد؛ امّا بنا به روايت شيخ طوسي از مـدائني، مختار اين سرها را براي محمّد بن حنفيّه در مکّه فرستاد. درآن روزهـا، امـام سـجـّاد(ع) نيز در مکّه بودند. امام با ديدن اين سرهابه ياد روزهايي افتاد که سر مبارک پدرش نزد ابن زياد آورده شدو او در بـرابـر ديـدگـان بـازمـاندگان واقعه کربلا نسبت به آن گـسـتـاخي و جفا روا داشت. سپس امام دستور داد که سر ابن زياد رابـه کـنـاري بيفکنند. آن گاه ابن زبير آن سر را برداشت و فرمان داد که آن را بر بالاي ني به نمايش بگذارند (بحارالانوار، 45،/ 335 ـ 336، بـه نـقـل از امـالي طـوسـي). بـه نظر مي رسد باتـوجـّه بـه مـنـاسـبات مختار و ابن زبير و نيز با در نظر گرفتن حـرمـتـي کـه مـحـمـّد بـن حـنـفـيـّه نـزد مـخـتار داشت، گزارش طوسي کامل تر است.
ابن زياد از مهم ترين زمامداران اموي و در دوران امارت سيزده ساله اش، از ارکـان اصـلي حـکـومـت امـويـان بود. وي گذشته از فجايع بـيـشـمـاري که آفريد، به خوشگذراني، ثروت اندوزي، تاراج بـيت المال و بذل و بخشش آن به نزديکان و خويشانش نيز شهرت دارد. در بـصـره، دو قـصر به نام هاي ((الحمراء)) و ((البيضاء)) سـاخـت؛ زمـسـتـان ها را در الحمراء و تابستان ها را در البيضاء مي گـذرانـد (البـدايـة والنـهـايـة، 8 / 284). بـه گـزارش طـبـري(تـاريـخ، 3 / 367) مـوجـودي بيت المال بصره در روزهاي بعد از مـرگ يـزيـد، هـشـت مـيليون يا نوزده ميليون درهم بوده است. پس ازمـرگ يـزيـد مـردم بـصره عليه او شورش کردند. ابن زياد در آغاز بـراي فـرونـشـانـدن شـورش دسـتـور داد کـه آمـارکـامـل مـردم را فراهم آورند تا بيت المال را در ميانشان پخش کند، امّا تـدبـيـرش سـودي نـبـخـشـيـد و او بـا تـمـام بـيـت المـال گريخت و آن را در اختيار خانواده اش گذاشت. از همين طريق، خـانـواده او ثروتمندترينِ مردم شدند. در گزارش ديگري آمده است کـه وي بـعـد از مـرگ يزيد، شبانگاهان برخي از سران بصره را نـزد خـود خـوانـد و بـه هـر يـک بخشش فراوان کرد (طبري، همان /365). او، خـود، در برابر شورش مردم بصره به همين بهره مندي و تن آسايي بيش از حد اشاره کرد (همان / 366).
رفتار ناصواب، وحشت آلود، و جفاکارانه ابن زياد با مردم و نفرت آنـان از او، از بـرخـي گـزارش ها نيز دانسته مي شود. عبداللّه بن مـغـفَّل مـُزَنـي، از صـحـابـه رسول خدا (ص) که از زمان خليفه دوم بـراي تـعـليـم ديـن به بصره آمده بود، يک بار او را به همين جهت انـدرز داد و حـديثي از پيامبر را برايش روايت کرد؛ امّا با خشونت و اهـانـت ابـن زيـاد رو بـه رو شد. با اين همه انزجار خويش را از وي پـوشـيده نداشت و هنگامي که ابن زياد به عيادتش آمد، آشکارا از او خـواسـت کـه بعد از مرگش به تشييع وي حاضر نشود و بر جنازه اش نـمـاز نـگـزارَد. نـوشـتـه انـد کـه ابـن زيـاد نـيز هنگامي که ازدرگـذشـت عـبـداللّه بـا خـبر شد، به خانه او آمد و چون جماعت زياد مـردم را ديـد کـه بـراي تـشييع او حاضر شده بودند، ياراي ماندن نـيافت و به بهانه وصيّت عبداللّه از آن جا دور شد (تاريخ مدينة دمشق، 37 / 446 ـ 449).
مـنـابـع: الارشـاد، مـحـمد بن محمد بن نعمان مفيد / بصيرتي، قم؛بـحـارالانـوار، مـحـمـدبـاقـر مـجلسي / ج 45، بيروت، 1403 ق؛البـدايـة والنـهـايـة، ابن کثير / ج 8، دارالکتب العلميه، بيروت،دوم، 1411 ق؛ تاريخ طبري، محمد بن جرير، ج 3، بيروت، دوم، 1408 ق؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساکر / علي شيري (تحقيق)،ج 37، دارالفـکر، بيروت، 1416 ق؛ تذکرة الخواص، سبط بن الجـوزي / مـؤسـسـة اهـل البـيـت، بـيـروت، 1981 م؛ سـِيـَر اعلام النبلاء، محمد بن احمد ذهبي / ج 3، بيروت، دوم، 1403 ق؛ شرح نـهـج البـلاغـه، ابـن ابـي الحـديـد / مـحـمـدابـوالفـضـل ابـراهـيـم (تـحـقـيق)، ج 16، قاهره، 1962 م؛ فتوح البـلدان، احـمـد بـن يـحـيـي بـلاذري / صلاح الدين منجد (تحقيق)،قاهره؛ مختصر تاريخ دمشق، ابن منظور (محمد بن مکرم) / بيروت،اول 1408.



/ حسن طارمي.

 

ابن سعد

معروف به «ابن سعد»، فرمانده سپاه ابن زياد در کربلا بود که با امام حسين «ع » جنگيد و دستور داد پس از شهادت آن حضرت، اسب بر بدن او تاختند و اهل بيت او را اسير کرده به کوفه بردند. عمر سعد، پسر سعد بن وقاص از سرداران صدر اسلام بود.در زمان پيامبر (و به قولي در دوران عمر) به دنيا آمد.همراه پدرش در فتح عراق شرکت داشت.وي ازجمله کساني بود که عليه «حجر بن عدي » و يارانش، شهادت به فتنه گري داد و سبب شدکه حجر در «مرج عذراء» به شهادت برسد.وي قبل از حادثه عاشورا، آماده حرکت به سوي «ري » بود که حکمراني آنجا را به او داده بودند، ولي به دستور ابن زياد (والي کوفه) همراه با سپاهي مامور جلوگيري از ورود امام حسين «ع » به کوفه و وادار کردن او به بيعت با يزيد و يا جنگ و کشتن او در صورت امتناع شد و به مقابله با حسين بن علي «ع » به کربلا رفت.
عمر سعد، در ايام قيام مختار در کوفه گريخت.اما وقتي مردم کوفه دوباره بر ضد مختار خروج کردند، بازگشت و رهبري را به عهده گرفت، ولي باز هم به سوي بصره گريخت و سپس دستگير و نزد مختار آورده شد.در مجلس مختار، به دستور وي او راکشتند و سرش را به مدينه نزد محمد حنفيه فرستادند و اين در سال 66 هجري بود. (1) درکربلا، هر چه امام حسين با او گفتگو کرد تا از جنگيدن دست بر دارد و دست خويش را به خون آن حضرت نيالايد، نپذيرفت. صبح عاشورا هم اولين کسي بود که به طرف اردوگاه امام حسين «ع » تير افکند و فرمان حمله عمومي صادر کرد.نامش جز و لعنت شدگان درزيارت عاشورا آمده است.او بود که پس از ورودش به کربلا در روز چهارم محرم، بر امام حسين «ع » سخت گرفت و دستور داد سوارانش آب را به روي ياران حسين «ع » ببندند.

پاورقي

(1) دايرة المعارف بزرگ اسلامي (با تلخيص) ج 3 ص 682.الفتوح، ابن اعثم کوفي، ج 6، ص 272.

ابن عباس

از جمله کساني بود که پس از تصميم امام حسين «ع » براي رفتن به کوفه، تلاش مي کرد آن حضرت را از اين سفر بازدارد و بي وفايي کوفيان را يادآوري مي کرد و چون کلماتش در اراده امام تاثير نگذاشت، بشدت متاثر شد. (1) از کساني بود که از شهادت سيد الشهدا پيشاپيش خبر داشت و روز عاشورا در مدينه بود و با ديدن خواب و تبديل مشکي که داشت به خون، از کشته شدن حسين با خبر شد (2) .
ابن عباس، پسر عموي امير المؤمنين و پيامبر اکرم «ص » بود و از چهره هاي بارز مفسران اسلام محسوب مي شد که تفسير را از حضرت علي «ع » آموخته بود.مجالس ابن عباس، آميخته به بحثهاي قرآني بود.وي از بزرگان اسلام بود، اما نسبت به مواضع سياسي او درباره عثمان و امويان و مسائل حکومت و خلافت، نظرهاي متناقضي ابراز شده است.به لحاظ علمي، به او «حبرامت » مي گفتند.در جنگهاي علي «ع » در رکاب او بود، اما برخي آشفتگيها درعملکرد او ديده مي شود.وي در اواخر عمر نابينا شده بود.در سال 68 هجري، در فتنه پسر زبير، در طائف درگذشت، در حالي که هفتاد سال عمر داشت.محمد حنفيه بر او نماز گزارد. (3) .

پاورقي

(1) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 25.
(2) امالي صدوق، ص 480.
(3) براي شرح حال مفصل او از جمله ر.ک: «اعيان الشيعة‏»، ج 8، ص 55. «ابن عباس و مکانته في التفسير و المعارف‏الاخري‏» از دکتر محمد باقر حجتي.

ابن مرجانه

والي کوفه در زمان حادثه عاشورا، که شهادت امام حسين «ع » و يارانش به دستور اوانجام گرفت.ابن زياد را «ابن مرجانه » هم مي گويند، زيرا نام مادرش کنيزي زناکار و مجوسي به نام «مرجانه » بود.در کوفه پس از عاشورا که اسراي اهل بيت را وارد دار الاماره کردند، حضرت زينب «ع » در خطاب به ابن زياد، او را «يابن مرجانه » خواند و اين اشاره به نسبت ناپاک او بود و رسواگر حاکم مغرور کوفه.او از سرداران مشهور اموي بود که درسال 54 هجري از طرف معاويه به حکومت خراسان منصوب شد.در سال 56 از آنجا معزول و به حکمراني بصره منصوب گشت.پس از مرگ معاويه و روي کار آمدن يزيد، وقتي نهضت مسلم بن عقيل در کوفه آغاز شد، با حفظ سمت، والي کوفه نيز شد و اوضاع را تحت کنترل در آورد و مسلم بن عقيل را به شهادت رساند.
پس از حرکت امام حسين «ع » از مکه به سوي عراق، وي عمر سعد را با لشکري گسيل داشت تا با آن حضرت بجنگد يا او را به بيعت با يزيد وا دارد.فرمان کشتن سيد الشهدا و يارانش و اسير گرفتن اهل بيت او را به عمر سعد (که فرمانده سپاه کوفه در کربلا بود) داد. (1) ابن زياد، پس از مرگ يزيد، ادعاي خلافت کرد و اهل بصره و کوفه را به بيعت فرا خواند، ولي کوفيان دعوتگران او را از شهر بيرون کردند، وي سپس از بيم انتقام فراري شد و مدتي به شام رفت، همزمان با نهضت توابين، ماموريت سرکوب توابين را يافت (2) در سال 65 هجري با لشکري به جنگ سليمان بن صرد رفت و در عين الورده با او درگير شد.سرانجام در يکي از درگيريها با سپاه مختار، در سال 67 هجري خودش و جمعي از همراهانش کشته شدند و باقي سپاهيانش پراکنده گشتند.سر ابن زياد را نزد مختار بردند.مختار هم آن سر را نزد محمد حنفيه و امام سجاد «ع » فرستاد.برخي هم گفته اند که سر را پيش عبدالله زبير فرستاد (3) .
وي از کساني است که در زيارت عاشورا، مورد لعن قرار گرفته است: «لعن الله ابن مرجانة » و «العن عبيد الله بن زياد و ابن مرجانة ».

پاورقي

(1) سفينة البحار، ج 1، ص 580.
(2) معارف و معاريف، ج 4، ص 1530.
(3) دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 3، ص 640.

ابن نما

شيخ نجم الدين جعفر بن محمد بن جعفر حلي، معروف به «ابن نما» متوفاي 645 ه. ق صاحب کتاب مقتل معروفي است به نام «مثير الاحزان».
از ارادت «ابن نما» به اهل بيت عصمت و طهارت نشانه هاي فراواني به چشم مي خورد. اشعاري که اين بزرگوار در مدح مختار بن ابوعبيد ثقفي سروده است، حاکي از ابراز محبت به خاندان عصمت و طهارت است.
علامه و فقيه بزرگ اين اشعار را در مدح مختار سروده است:
سر النبي باخذ الثار من عصب          باووا بقتل الحسين الطاهر
قوم غذوا بلبان البغض و يحهم         للمرتضي و بنيه سادة الامم
حاز الفخار الفتي مختار اذ قعدت          عن نصره سادة الاعراب و العجم
جادته من رحمته الجبار سارية           تهمي علي قبره منهلة الديم
«پيامبر از انتقام گرفتن خون شهدا از گروهي که دستشان به خون حسين پاک و پاکيزه آغشته بود شاد شد.
گروهي که از شير بغض و عداوت اهل بيت تغذيه کرده بودند. و واي بر آنها به آنچه نسبت به علي مرتضي و فرزندانش روا داشتند.
مختار به اين افتخار نايل شد آن زماني که سران عرب و عجم از ياران حسين کناره گرفتند و رحمت پروردگار شامل حال او شد و بر قبرش هميشه اين رحمت مي بارد».

ابو وداك

«جبر بن نوف حمداني» يا «ابووداک» نيز از گزارشگران رويدادهاي اندوهبار کربلا و عاشوراست.
او سخنراني «نعمان بن بشير» فرماندار امويان در کوفه، نامه هاي اموي پرستان آن سامان به يزيد، خطبه ي
شرربار و آکنده از تهديد «ابن زياد» پس از ورود به کوفه، استقرار «مسلم» سفير و نماينده ي سالار شايستگان در منزل «هاني»، جريان جاسوسي «معقل»، عيادت «ابن زياد» از «هاني» و تصميم «عماره بن عبيد» به کشتن آن عنصر پليد و ناخشنودي و نگراني «هاني»... عيادت «ابن زياد» از «شريک بن اعور» در سراي «هاني» و اشاره ي او به «مسلم» به منظور کشتن او و خودداري «مسلم» بخاطر ناخشنودي «هاني». احضار «هاني» از سوي «ابن زياد» و کتک خوردن و زنداني شدن او و آنگاه يورش بستگان و سران قبيله اش به استانداري کوفه براي نجات او و فريب آنان بوسيله ي شريح قاضي، را از «نمير بن وعله حمداني» و او نيز از «معلي بن کليب» گزارش مي نمايد.
نام کامل او در گزارشش از خطبه ي اميرمؤمنان در «نخيله» که پس از يأس از حق پذيري و هدايت گروه خوارج بيان فرمود، آمده است. و چنين دريافت مي گردد که او پس از شهادت حسين عليه السلام در کوفه بود...
او «ايوب بن مشرح» را به خاطر پي نمودن مرکب «حر»، آن آزاد مرد توبه کار، سخت سرزنش کرد و گفت: تو را مي نگرم که خداي را در حالي ديدار خواهي نمود که بار گناه کشتن همه ي ياران پيشواي شايستگان را بر دوش داري، آيا نمي داني که اگر تو آن يکي را هدف تير خود نمي ساختي، و مرکب ديگري را پي نمي نمودي، و ديگري را به رگبار تير نمي بستي و بر آن موقعيت و ميدان کارزار نمي ايستادي و يورشهاي پياپي به ياران حق نمي بردي و ياران حق ستيزت را به پيکار با حق طلبان تحريک نمي نمودي، و هنگامي که بر تو حمله شد به جاي عقب نشيني از موضع ظالمانه ات با لجاجت نمي ايستادي و ديگر يارانت نيز همان کار ظالمانه ي تو را انجام نمي دادند، آيا باز هم امام حسين و يارانش به دست استبداد سياهکار اموي و پاسدار شوم آن، به شهادت مي رسيدند؟ روشن است که هرگز! بهوش باشيد که همگي شما در ريخته شدن آن خونهاي پاک شرکت داريد.
«ذهبي» در مورد «ابووداک» مي نويسد: او دوست «ابوسعيد خدري»
بود و به راستگويي شهرت داشت.
«ابن حبان» او را ميان روايتگران درستکار و مورد اعتماد آورده است.
و «ابن معين» مي گويد: او فردي امين و راستگو بود.
و «نسايي» ضمن شايسته خواندن او، روايت او را در «سنن» آورده و در شرح «معتزلي» نيز از او روايت آمده است.

ابواسحاق

«ابواسحاق» کنيه ي جناب «مختار بن ابوعبيد ثقفي» قاتل دشمنان سيدالشهداء عليه السلام و از دوستداران خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام است.

ابوالاحرار

به معني «پدر آزادگان»، کنيه اي است که غير معصومين به امام حسين عليه السلام منسوب کرده اند.

ابوالاسود دؤلي

ظالم بن عمرو، از ياران حضرت علي عليه السلام که در جنگ جمل نيز شرکت کرده است. گفته اند که او واضع علم نحو است. وي به سال 69 ه. ق در سن 85 سالگي در شهر بصره به علت بيماري طاعون درگذشته است.
اقول و ذاک من جزع و وجد          ازال الله ملک بني زياد
و ابعدهم بما غرورا و خانوا          کما بعدت ثمود و قوم عاد
و لا رجعت رکائبهم اليهم         الي يوم القيامة و التناد
من در همه حال با هيجان و بي تابي مي گويم: خدا ملک فرزندان زياد را نابود کناد.
آنان مکر و حيله کردند. خدا آنان را همانند قوم ثمود و عاد براند.
و تا روز قيامت و ندا در دادن، مقام و منصب به آنها برنگردد.

ابوالحتوف بن حارث انصاري

نام او در رديف اسامي شهداي کربلا آمده است.

ابوالحتوف بن حارث خزرجي عجلاني

نام او در رديف اسامي شهداي کربلا آمده است. منسوب به قبيله بني عجلان. اين ابوالحتوف و برادرش سعد بن الحرث از خوارج و از لشگر عمر سعد بودند و در عصر عاشورا هنگامي که ابي عبدالله طلب ياري مي نمود اين دو برادر منقلب و مستبصر گرديده و به ياري امام حسين عليه السلام شتافتند و حسن عاقبت يافته پس از نبرد با لشگر عمر سعد سر انجام به فيض شهادت نائل آمدند.

ابوالحتوف بن حرث انصاري عجلاني

ابوالحتوف و سعد بن الحارث (حرث) بن سلمة انصاري عجلاني، اهل کوفه و از تيره بني عجلان از قبيله خزرج انصار مدينه بودند.
اين دو برادر هر چند سابقه خوبي نداشتند ولي عاقبت بخير شدند.
سعد و ابوالحتوف تا قبل از شهادت از خوارج و از لشکر عمر بن سعد بودند، وقتي که در روز عاشورا اصحاب امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند و امام عليه السلام تنها مانده و نداي هل من ناصر فرموده و اهل حرم گريه مي کردند اين دو برادر به سعادت روي آورده و به امام عليه السلام لبيک گفتند و در جا شمشير کشيده و با کفار اطراف خود شروع به جهاد کرده و جمعي از آنان را به هلاکت رساندند. و خودشان در مکان واحدي به شهادت رسيدند.

ابوالحسن خليعي

ابوالحسن جمال الدين علي بن عبد العزيز بن ابي محمد خليعي موصلي حلي، در حله زندگي مي کرد و در حدود
سال 750 ه. ق در آن جا وفات يافته و در همان جا دفن شد.

ابوالرميح خزاعي

عمر بن مالک بن حنظل بن عبد شمس خزاعي، اشعار فراواني در رثاي امام حسين عليه السلام سروده است. پدر او مالک بن حنظل از صحابه بوده و ابوالرميح در حدود سال 100 ه. ق درگذشته است. مرثيه اي که ابوالرميح براي امام حسين عليه السلام سروده شباهت زيادي به شعر سليمان بن قته دارد:
أجالت علي عيني سحائب عبرة           فلم تصح بعد الدمع حتي ارمعلت
و ان قتيل الطف من آل هاشم            أذل رقابا من قريش فذلت
ابرهاي گريه و دلتنگي چشمم را پوشانده و چشمم بعد از اين هميشه گريان است.
کشته ي کربلا که از نسل هاشم است، قريش را شکسته و آنها را ذليل کرد.

ابوالسابغه

کنيه ي «شمر بن ذي الجوشن» قاتل حضرت امام حسين عليه السلام است.

ابوالشعثاء كندي

از قبيله کنده و از علما و محدثين و از اصحاب اميرمؤمنان و از شهداي کربلاست. او تير اندازي ماهر بود، و به هنگام نبرد با لشگريان عمرسعد چنين رجز مي خواند:
يا رب اين للحسين ناصر          و لابن سعد تارک و هاجر
خداوندا من يار حسينم و از ابن سعد متنفرم.
به قولي او همان «يزيد بن زياد بن مهاصر کندي» مي باشد.

ابوالشهداء

پدر شهيدان.کنيه اي که بر حسين بن علي «ع » اطلاق مي شود.از آنجا که امام حسين «ع »
الهام بخش شهيدان راه حق بود و کربلايش دانشگاه شهادت محسوب مي شده و مي شود، به آن حضرت اين عنوان را داده اند، او هم ابو الاحرار است، هم ابو الشهداء، هم ابو المجاهدين.نيز نام کتابي است درباره سيد الشهدا «ع » از نويسنده اديب و شاعر مصري، عباس محمود عقاد (م 1964) که به شيوه اي ادبي و نثري شاعرانه به تحليل حادثه کربلا پرداخته است.

ابوالعلاء المعري

ابو العلاء احمد بن عبدالله بن سليمان معري تنوخي، از قبيله ي تنوخ قضاعة بود. او در سال 363 ه. ق در معره النعمان متولد شد و در سال 449 ه. ق در همان شهر وفات يافت.

ابوالفضل

فرزند امير المؤمنين، برادر سيد الشهدا، فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين «ع » در روزعاشورا.عباس در لغت، به معناي شير بيشه، شيري که شيران از او بگريزند است. (1) .
مادرش «فاطمه کلابيه » بود که بعدها با کنيه «ام البنين » شهرت يافت.علي «ع » پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج کرد.عباس، ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در 4 شعبان سال 26 هجري در مدينه نوشته اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهار فرزند رشيد، همه در کربلا در رکاب امام حسين «ع » به شهادت رسيدند.وقتي امير المؤمنين شهيد شد، عباس چهارده ساله بود و در کربلا 34 سال داشت.کنيه اش «ابو الفضل » و «ابو فاضل » بود و از معروفترين لقبهايش، قمر بني هاشم، سقاء، صاحب لواءالحسين، علمدار، ابو القربه، عبد صالح، باب الحوايج و... است.
عباس با لبابه، دختر عبيد الله بن عباس (پسر عموي پدرش) ازدواج کرد و از اين ازدواج، دو پسر به نامهاي عبيد الله و فضل يافت.بعضي دو پسر ديگر براي او به نامهاي محمد و قاسم ذکر کرده اند.
آن حضرت، قامتي رشيد، چهره اي زيبا و شجاعتي کم نظير داشت و به خاطر سيماي جذابش او را «قمر بني هاشم » مي گفتند.در حادثه کربلا، سمت پرچمداري سپاه حسين «ع » و سقايي خيمه هاي اطفال و اهل بيت امام را داشت و در رکاب برادر، غير از تهيه آب، نگهباني خيمه ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين «ع » نير برعهده او بود و تا زنده بود، دودمان امامت، آسايش و امنيت داشتند (2) روز تاسوعا که امام، او را براي مهلت گرفتن نزد سپاه کوفه فرستاد، تعبير والا و بالاي «بنفسي انت يا اخي» (3) (جانم فدايت اي برادر) به کار برد.
روز عاشورا، سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتي علمدار کربلااز امام حسين «ع » اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست که براي کودکان تشنه وخيمه هاي بي آب، آب تهيه کند.ابو الفضل «ع » به فرات رفت و مشک آب را پر کرد و دربازگشت به خيمه ها با سپاه دشمن که فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد. البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همرکاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود.عباس، مظهر ايثار و وفاداري و گذشت بود.وقتي وارد فرات شد، با آنکه تشنه بود، اما بخاطر تشنگي برادرش حسين «ع » آب نخورد وخطاب به خويش چنين گفت:
يا نفس من بعد الحسين هوني            و بعده لا کنت ان تکوني
هذا الحسين وارد المنون           و تشربين بارد المعين         تالله ما هذا فعال ديني
و سوگند ياد کرد که آب ننوشد. (4) وقتي دست راستش قطع شد، اين رجز را مي خواند:
و الله ان قطعتموا يميني          اني احامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقين          نجل النبي الطاهر الامين
و چون دست چپش قطع شد، چنين گفت:
يا نفس لا تخشي من الکفار       و ابشري برحمة الجبار
مع النبي السيد المختار         قد قطعوا ببغيهم يساري         فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس، براي امام حسين بسيار ناگوار و شکننده بود.جمله پر سوز امام، وقتي که به بالين عباس رسيد، اين بود: «الآن انکسر ظهري و قلت حيلتي و شمت بي عدوي ». (5) وپيکرش، کنار «نهر علقمه » ماند و سيد الشهدا به سوي خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد. هنگام دفن شهداي کربلا نيز، در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم ابا الفضل «ع » با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
مقام والاي عباس بن علي «ع » بسيار است.تعابير بلندي که در زيارتنامه اوست، گوياي آن است. اين زيارت که از قول حضرت صادق «ع » روايت شده، از جمله چنين دارد:
«السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لامير المؤمنين و الحسن و الحسين... اشهد الله انک مضيت علي ما مضي به البدريون و المجاهدون في سبيل الله المناصحون في جهاد اعدائه المبالغون في نصرة اوليائه الذابون عن احبائه...» (6) که تاييد و تاکيدي بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد «ع » نيز سيماي درخشان عباس بن علي را اينگونه ترسيم فرموده است: «رحم الله عمي العباس فلقد آثر و ابلي وفدا اخاه بنفسه حتي قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائکة في الجنة کماجعل جعفر بن ابي طالب.و ان للعباس عند الله تبارک و تعالي منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة » (7) .که در آن نيز مقام ايثار، گذشت، فداکاري، جانبازي، قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت، همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينکه: عمويم عباس، نزد خداي متعال، مقامي دارد که روز قيامت، همه شهيدان به آن غبطه مي خورند و رشک مي برند.
عباس يعني تا شهادت يکه تازي        عباس يعني عشق، يعني پاکبازي
عباس يعني با شهيدان همنوازي         عباس يعني يک نيستان تکنوازي
عباس يعني رنگ سرخ پرچم عشق         يعني مسير سبز پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا، معناي عباس          لب تشنه رفتن تا خدا، معناي عباس (8) .
در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدي «ع » به او اينگونه سلام داده شده است: «السلام علي ابي الفضل العباس بن امير المؤمنين، المواسي اخاه بنفسه، الآخذ لغده من امسه، الفادي له، الواقي الساعي اليه بمائه، المقطوعة يداه...» (9) سلام بر عباس، که با جانش در راه برادر مواسات و ايثار کرد، آنکه از امروزش براي فردايش بهره گرفت، خود را فداي برادر کرد و با آبرو براي او تلاش کرد...
کربلا کعبه ي عشق است و من اندر احرام           شد در اين قبله ي عشاق، دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبي که نصيب تو نشد          چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني          تا که تکميل شود حج من و تقديرم (10) .

پاورقي

(1) لغت نامه دهخدا.
(2) اليوم نامت اعين بک لم تنم  و تسهدت اخري فعز منامها.
(3) ارشاد، ج 27، ص 90.
(4) بحار الانوار، ج 45، ص 41.
(5) معالي السبطين، ج 1، ص 446.مقتل خوارزمي، ج 2، ص 30.
(6) مفاتيح الجنان، ص 435.
(7) سفينة البحار، ج 2، ص 155.
(8) خليل شفيعي.
(9) بحار الانوار، ج 45، ص 66.
(10) اي اشکها بريزيد، حسان، ص 210.درباره زندگي عباس بن علي عليه السلام.ر.ک: «العباس بن علي‏»، باقر شريف ‏القرشي، 214 صفحه، دار الکتاب الاسلامي و «عباس بن علي»، جواد محدثي، از سري آشنايي با اسوه ها.

 

ابوالفضل العباس

چهارمين پسر حضرت علي عليه السلام بود. حضرت ابوالفضل عليه السلام در سال بيست و شش هجري متولد شد و مادرش حضرت ام البنين (فاطمه) دختر حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر بن کلاب بن ربيعه بن عامر بن صعصعه بود.
هدف بلند امام علي عليه السلام از ازدواج با فاطمه بنت حزام کلابي - مادر عباس - اين بود که خدا از او فرزندي دهدش که پسرش حسين عليه السلام را در کربلا ياري کند.
روات تاريخي مي گويد امام اميرمؤمنان علي عليه السلام به برادرش عقيل - که نسب شناس بود - گفت:«برايم زني بياب که از نسل بزرگان عرب باشد تا به عقد خويش در آورمش و برايم پسري سوار کار آرد».
به او گفت: «با ام البنين کلابي ازدواج کن، که در شجاع تر از پدرانش نبوده است.».
و در روايتي ديگر پس از پسري سوار کار آرد آمده است: «تا حسين را در سرزمين کربلا ياري کند.».
امام - حتي پيش از گزيدن همسر - براي هدفش از ازدواج صورتي واضح رسم کرد؛ و چنين شد که خداوند سبحان
اين دلاور باوفا، ياريگر برادرش و خالص در دوستي امام زمانش را به او عطا کرد.
و فاطمه کلابي در مثل هاي اخلاقي مثلي بود زيبا و شگفت. چون امام علي عليه السلام آوردش، چونان که به رسم زنان آن زمان بود از او تنها خواسته اش را پرسيد. مطابق روايت تاريخي (فاطمه) تنها يک چيز خواست؛ خواست که او را به نامش - فاطمه - صدا نزنند!
(امام فرمود:) چرا چنين (کنم) در حالي که مادرت فاطمه ات ناميده؟!
گفت:«آري...(ولي) مي ترسم هر گاه مرا به اين اسم صدا کنيد فرزندان فاطمه ي زهرا عليهاالسلام به ياد مادرشان افتند و غمشان تازه شود.» امام او را ام البنين لقب داد.
پدر و اجداد حضرت ام البنين عليهاالسلام از شجاعترين اعراب بودند. از اين رو حضرت امام علي عليه السلام به پيشنهاد برادرش حضرت عقيل عليه السلام، با حضرت ام البنين ازدواج کرد تا صاحب پسراني شجاع و رشيد گردد. که حضرت ابوالفضل حاصل اين ازدواج بود و شجاعت و رشادت از پدر و مادرش به ارث برده بود. و لبيد شاعر معروف، عموي پدر ام البنين بوده. حضرت عباس چهارده سال با پدر بزرگوارش زندگي کرد و در اين مدت در بعضي از جنگها شرکت نموده، ولي اجازه جنگيدن نداشت. و با برادرش حضرت امام حسن عليه السلام بيست و چهار سال و با حضرت امام حسين عليه السلام 34 سال زندگي کرد. و در 34 سالگي در کربلا به شهادت رسيد.
حضرت ابوالفضل شانزده لقب داشت که مشهورترين آن «قمر بني هاشم» بود. همسر حضرت ابوالفضل عليه السلام لبابه دختر عبيدالله بن عباس بن عبدالمطلب بود که بعد از شهادت حضرت عباس با زيد فرزند امام حسن عليه السلام ازدواج کرد. بنا به نقل مقرم آن حضرت پنج فرزند داشت: عبيدالله، فضل، حسن، قاسم و يک دختر.
حضرت ابوالفضل عليه السلام از لبابه دو پسر به نامهاي عبيدالله و فضل داشت که فضل فرزندي نداشت ولي عبيدالله دو پسر به نامهاي عبد الله و حسن داشت که از اين دو عبدالله بن عبيدالله فرزندي نداشت، اما حسن صاحب فرزنداني بود
که بيشتر آنها اهل علم و ادب و حديث و اخبار بودند از جمله:
عباس بن حسن بن عبيدالله بن عباس عليه السلام.
جعفر بن فضل بن حسن بن عبيدالله بن عباس عليه السلام لقبش «غريب» بود قبرش در شيراز و مشهور به «سيد حاجي غريب» است.
عبيدالله بن علي بن ابراهيم بن حسن بن عبيدالله بن عباس عليه السلام از علماي عصر خود بود. او به تمام شهرها مسافرت کرد و کتابي پيرامون فقه اهل البيت به نام «جعفريه» جمع آوري کرد. و در سال 312 در مصر از دنيا رفت.
ابراهيم بن محمد بن عبدالله بن حسن بن عبيدالله بن عباس عليه السلام در قزوين کشته شد و گويا قبرش در قزوين است.
ابوعلي حمزة بن قاسم بن علي بن حمزه بن حسن بن عبيدالله بن عباس که قبرش نزديک «حله سيفيه» است. وي که مردي بسيار گرانقدر و بزرگوار و عالمي بزرگ بود، شاگردان زيادي تربيت کرد. و کتابهاي زيادي همچون: «کتاب توحيد»، «مناسک»، «زيارات» و... داشته است.
حسن بن عبيدالله بن عباس عليه السلام پنج پسر داشت: 1- عبيدالله بن حسن که قاضي و امير مکه و مدينه بود. 2- عباس بن حسن که سخنوري فصيح بود. 3- حمزة بن حسن 4- ابراهيم بن حسن 5- فضل بن حسن.
حضرت امام سجاد عليه السلام درباره ي شخصيت استثنائي حضرت عباس عليه السلام مي فرمايد:
«و ان للعباس عليه السلام عند الله عزوجل منزله يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة»؛
«حضرت عباس عليه السلام آن چنان مقامي نزد خداوند دارد که همه شهيدان در روز قيامت به آن غبطه مي خورند».
از حضرت امام صادق عليه السلام نيز چنين حديثي با اندکي تفاوت نقل شده است. و در جاي ديگر امام سجاد عليه السلام راجع به حضرت ابوالفضل عليه السلام چنين مي فرمايد: «خداوند عمويم عباس بن علي را بيامرزد که ايثار کرد و خوب کار کرد و جانش را فداي برادرش کرد. دستانش را بريدند و خداي متعال به جاي آنها دو بال مي دهدش تا با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز کند. چونان که براي جعفر بن ابي طالب کرد و به روز قيامت عباس را نزد خداي تبارک و تعالي جايگاهي است که شهيدان جملگي به او رشک مي برند.
و نيز حضرت امام حسين عليه السلام هنگام شهادت آن بزرگوار فرمودند:
«الان انکسر ظهري و قلت حيلتي؛ اکنون کمرم شکسته و رشته تدبير و چاره من گسسته گشت».
همچنين در زيارت ناحيه مقدسه سلام و ستايش حضرت امام زمان عليه السلام درباره ي حضرت ابوالفضل عليه السلام آمده است.
آن حضرت آن چنان شجاع و دلير بود که هر گاه دشمنان، ياران امام حسين عليه السلام را احاطه مي کردند، وي بر دشمنان هجوم مي آورد و ياران اما را مي رهانيد. او در همه جا خود را سپر امام عليه السلام مي کرد.
بنا به نقل منتهي الامال حضرت عباس عليه السلام چنان جمال دلارا و طلعتي زيبا داشت که او را «ماه بني هاشم» مي ناميدند. و آن چنان درشت اندام و بلند قامت بود که هر گاه بر پشت اسبي قوي مي نشست، پايش بر زمين کشيده مي شد.
از آن جايي که آن حضرت با پنج معصوم زيسته بود، از محضر آنان بخصوص دو برادر بزرگوارش امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام استفاده ي معنوي بسياري نمود و از اين رو مقام علمي و اخلاقي بالايي داشت.
مرحوم مامقاني در اين باره مي گويد:
«و قد کان من فقهاء اولاد الائمه عليه السلام و کان عدلا ثقة تقيا نقيا»؛ «حضرت عباس عليه السلام از فقها و مجتهدين فرزندان ائمه عليهم السلام و عادل و موثق و متقي و پاکيزه بود.».
در شجاعت و ايثار، سقاي کربلا در بالاترين رتبه بوده و بايد در مجالس بيان شود، ولي ديگر ويژگيهاي شخصيت آن بزرگوار از جمله مقام علمي، ادبي و عبادي وي نيز نبايد به فراموشي سپرده شود؛ چرا که آن بزرگواران با تمام اوصافشان سرمشق و الگوي شيعيان مي باشند. از آن گذشته گريه کردن و گريانيدن در سوگ آنها، گرچه داراي پاداش در دنيا و آخرت است، اما مي بايست مقدمه و توجه و پيروي از صفات ارزشمند اسلامي آنان باشد.
ام البنين روزي ديد اميرالمؤمنان عليه السلام نشسته و ابوالفضل عليه السلام را به دامن خود نهاده و دستانش را بالا زده و مي بوسد و مي گريد، تعجب کرد و از همسرش - امام - دليل گريه اش را پرسيد. گفتش اين دستها در راه حسين عليه السلام قطع خواهند شد. (ام البنين) گريست بعد امام به جايگاه فرزندش به نزد خدا مژده اش داد که خداي سبحان به جاي دستانش او را دو بال خواهد داد تا با آنها در بهشت پرواز کند؛ چونان که با عمويش جعفر چنين کرد. پس جان ام البنين آرام يافت.
و پاره اي، تصاويري پراکنده بازگفته اند که دلبستگي عباس به حسين عليه السلام را به کمال باز مي گويد؛ او از زمان کودکي آن چه برادرش مي خواست زود فراهم مي کرد. چون حسين عليه السلام را تشنگي در مي گرفت عباس سوي جام آب مي دويد و مي آورد و بدو مي دادش. و در طول زندگانيش برادرش را «برادر» نخواند.
بنابر نقل بحار، آن گاه که ياران و بستگان امام حسين عليه السلام همگي به شهادت رسيدند، و امام عليه السلام تنها ماند، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام از برادرش اجازه ي جهاد خواست. امام عليه السلام از اين خواسته به شدت گريست.
عباس عليه السلام گفت: برادر! سينه ام تنگ شده و از زندگي سير شده ام و مي خواهم از اين منافقان انتقام بگيرم.
امام عليه السلام فرمود: حال که چنين است مقداري آب براي کودکان تشنه بياور، سپس به ميدان برو. سقاي کربلا براي آوردن آب به سوي دشمن رفت و آنان را موعظه کرد و از عاقبت کارشان ترساند تا شايد اجازه دهند که مشکي آب براي کودکان تشنه ببرد؛ ولي سخنان روان تر از آب و برنده تر از شمشير بر آن سنگدلان اثري نکرد. بدان گونه که شمر و شبث فرياد زدند: اگر تمام زمين پر آب باشد قطره اي از آن را به شما نخواهيم داد مگر آن که با يزيد بيعت کنيد.
عباس که چنين ديد به سوي امام عليه السلام برگشت و آن چه را که آنان گفته بودند براي امام عليه السلام بيان کرد. کودکان چون سخن عباس را شنيدند، ناله زدند و فرياد «العطش»، «العطش» آنان بلند شد.
سقاي کربلا با شنيدن صداي «العطش»، با گوشه چشم به آسمان نگاهي کرد و گفت: «اي خداي من! کوشش خواهم کرد تا براي اين کودکان، مشکي را از آب پر کنم و بياورم» سپس نيزه خود را برداشت و مشک را به دست گرفت و اين چنين رجز خواند:
اقاتل اليوم بقلب مهتدي          اذب عن سبط النبي احمد
اضربکم بالصارم المهند         حتي تحيدوا عن قتال سيدي
اني انا العباس ذو التودد        نسل علي المرتضي المويد
«امروز با قلبي هدايت شده مي جنگم - از فرزند پيامبر «احمد» دفاع مي کنم.
با شمشير هندي به شما ضربه مي زنم - تا از جنگ با سرورم بگريزيد.
همانا من عباس هستم دوستدار آل پيامبر - از نسل علي مرتضي تأييد شده و قوت داده شده».
عمر سعد چهار هزار سرباز را به نگهباني فرات گماشته بود تا نگذارند کسي از ياران امام حسين عليه السلام به آب نزديک شود. آنان وقتي که ديدند، عباس عليه السلام به سوي فرات مي رود، از هر سو او را محاصره کردند. حضرت ابوالفضل عليه السلام فرياد زد:
«اي مردم! آيا شما کافريد يا مسلمان؟! آيا در مذهب و دين شما جايز است حسين عليه السلام و فرزندانش را از آشاميدن آب باز داريد؟ در حالي که همه موجودات از آن مي آشامند ولي حسين عليه السلام و کودکان و خاندانش از تشنگي به مرز هلاکت رسيده اند. آيا تشنگي قيامت را به ياد نمي آوريد؟» نگهبانان که سخن عباس عليه السلام را شنيدند، جلو آمدند و پانصد نفر از آنان ايستادند و او را تير باران کردند.
اما آن شير بيشه شجاعت به سوي آنان هجوم برد و اين گونه رجز خواند:
لا ارهب الموت اذا الموت رقا          حتي اواري في المصاليب لقي
نفسي لنفسي المصطفي الطهر وقا         اني انا العباس اغدو بالسق        و لا اخاف الشر يوم الملتقي
«از مرگ نمي ترسم وقتي که مرگ مايه سربلندي است - تا که در آن زمان در ميان شمشيرهاي برهنه پنهان شوم.
جانم فداي آن برگزيده ي پاک - منم عباس مشهور به سقا.
از آسيب و گزند در روز جنگ نمي ترسم.»
سپس هجوم برد و هشتاد نفر را به خاک انداخته تا اين که به فرات رسيد و وارد آن شد. در آن حال خواست که مشتي از آب بنوشد، که تشنگي امام عليه السلام و خاندانش را به ياد آورد. آب را ريخت و با خود گفت: «به خدا سوگند آب نمي نوشم، وقتي که برادرم حسين عليه السلام و کودکان و خاندانش تشنه هستند. نه هرگز اين کار را نخواهم کرد.».
پس مشک را از آب پر کرد و بر شانه خود گرفت و اشعار زير را زمزمه کرد:
يا نفس من بعد الحسين هوني           فبعده لا کنت ان تکوني
هذا حسين شارب المنون          و تشربين بارد المعين
هيهات ما هذا فعال ديني          و لا فعال صادق امين
«اي نفس بعد از حسين عليه السلام خوار باش - و بعد از او سزاوار نيست که زنده باشي. اين حسين عليه السلام است که مرگ را مي نوشد - و تو مي خواهي آب سرد بنوشي؟ دور باد! اين نه شيوه دينداري من است - و نه کار کسي که راستگو و امين باشد.».
بنابر روايت ابي مخنف: «ثم صعد من المشرعة فاخذه النبل من کان مکان حتي صارته درعه کالقنفذ فحمل عليه ابرص بن شيبان فضربه علي يمينه...»
سپس از فرات برگشت و تيرها همچنان از هر سو به او پرتاب مي شد، آن چنان که زره از انبوه تيرها همچون خارپشت به نظر مي رسيد. جنگ سختي درگرفت و حضرت عباس عليه السلام به سپاهيان هجوم مي برد و آنان را فراري مي داد و خود به سوي خيمه ها حرکت مي کرد، انبوه سپاهيان او را رها نمي کردند و نبرد همچنان ادامه داشت تا اين که «ابرص بن شيبان» دست راست آن بزرگوار را قطع کرد. براساس روايتي ديگر «نوفل بن ازرق» يا «زيد بن ورقا» به کمک «حکيم بن طفيل» دست راست او را قطع کردند. حضرت ابوالفضل مشک را به دوش چپ انداخت و شمشير را به         دست چپ گرفت و حمله کرد و اين رجز معروف را خواند:
والله ان قطعتم يميني          اني احامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقين    نجل النبي صلي الله عليه و آله و سلم الطاهر الامين
نبي صدق جائنا بالدين       مصدقا بالواد الامين
«به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنيد - من هميشه از دين خود حمايت مي کنم.
و از امامي که «صادق اليقين» است - فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پاک و امين حمايت مي کنم.
پيامبر راستگويي که براي ما دين آورد - در حالي که تصديق کننده خداي يکتاي امين بود.
سپس آن قدر جنگيد تا اين که بدنش به ضعف و سستي گراييد، در اين هنگام «حکيم بن طفيل» يا «عبدالله بن يزيد شيباني» پشت نخلي کمين کرد و دست چپ آن حضرت را جدا نمود. حضرت عباس عليه السلام مشک را به دهان گرفت و به سپاه کفر حمله کرد، و اين رجز را خواند:
يا نفس لا تخش من الکفار          و ابشري برحمة الجبار
مع النبي سيد الابرار           من جملة السادات و الابرار
قد قطعوا ببغيهم يساري       فاصلهم يا رب حر النار
«اي نفس! از کفار هراس نداشته باش - مژده باد تو را رحمت خداي جبار.
همراه با پيامبري که سرور خوبان است - با گروهي از بزرگان و نيکوکاران، ظالمانه دست چپ مرا قطع کردند - پس اي پروردگار من، آنان را در آتش سوزان بيفکن!»
سپس مشک را به دندان گرفت و در حالي که از دستهاي مبارکش خون سرازير شده بود و سستي بدنش را فراگرفته بود به دشمنان هجوم برد. دشمنان از هر سو به او حمله کردند. يکي از دشمنان تيري به مشک زد که مشک سوراخ شد و آب بر زمين ريخت و ديگري تيري به سينه آن حضرت زد. ناگهان «حکيم بن طفيل» گرزي آهنين بر فرقش کوبيد که سرش را شکافت و آن
حضرت بر زمين افتاد و فرياد زد: «يا اباعبدالله عليک مني السلام؛ اي برادر مرا درياب!»
امام که صداي عباس را شنيد رعد آسا خود را به او رساند و عباس عليه السلام را با تن پاره پاره و دستهاي قطع شده بر زمين افتاده ديد، گريست و فرمود:
«الان انکسر ظهري و قلت حيلتي؛ اکنون کمرم شکست و رشته تدبيرم گسسته شد».
و بنا به روايتي، امام حسين عليه السلام در رثاي عباس عليه السلام آن گاه که او را روي خاک افتاده ديد اين شعر را خواند:
تعديتم يا شر قوم ببغيکم      و خالفتموا فينا النبي محمدا
اما کان خير الخلق اوصيکم بنا        اما کان جدي خيرة الله احمدا
اما کانت الزهراء امي و والدي        عليا اخا خير الانام مسددا
لعنتم و اخزيتم بما قد جنتيم         ستصلون نارا حرها قد توقدا
«اي بدترين مردم! با سرکشي خود تجاوز کرديد - و در مورد ما با محمد صلي الله عليه و آله و سلم پيامبر اسلام مخالفت کرديد.
آيا بهترين مردم در مورد ما به شما وصيت نکرد؟ - آيا جد من همان احمد انتخاب شده ي خدا نبود؟
آيا مادرم زهرا عليهاالسلام نبود - پدرم علي عليه السلام که برادر نيکوترين مردم و راست کردار بود (خير الانام و مسدد دو صفت حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي باشند).
ملعون و خوار شديد با چنين جنايتي که کرديد - بزودي با گرماي آتشي که برافروخته شده رو به رو مي شويد.»
حضرت عباس آخرين سخنانش را اين گونه به برادرش گفت: «برادر! مرا به خيمه گاه کودکان مبر! از آنها خجالت مي کشم که نتوانستم برايشان آب بياورم.»
آن گاه چشمانش را براي هميشه بست.
آري او در دلاوري و رشادت و ايثار در راه اسلام و اخلاق الهي و علم و حلم نمونه اعصار بوده و هست. آري او شير ولي الله و امام عصرش بود، همان طوري که عمويش حمزه معروف به (اسدالله و اسد رسوله؛ شير خدا و رسولش است) بود.
روايت تاريخي مي گويد پس از ده ها سال و پس از واقعه ي کربلا چون امام زين العابدين عليه السلام و ديگر اسيران به مدينه ي منوره داخل مي شدند امام بشر را که شاعري بود فرمان داد تا پيش سواران برود و خبر مصيبت حسين عليه السلام را به مردم مدينه برساند. ام البنين پيش دويد و راهش را گرفت و از امام حسين عليه السلام پرسيد.
بشر گفتش: «اي ام البنين! خداوند در مصيبت فرزندت عبدالله صبرت دهاد.»
ام البنين گفت: «از حسين خبرم بده»
بشر گفت: خداوند در مصيبت فرزندت جعفر صبرت دهاد.
ام البنين گفت: اي بشر! از حسين خبرم بده.
بشر دوباره گفتش: خدا در مصيبت فرزندت عثمان صبرت دهاد.
ام البنين باز از بشر همان خواست: «اي بشر! از حسين خبرم بده».
بشر گفتش: «خداوند در مصيبت فرزندت عباس صبرت دهاد» به رغم مهر سترگي که ام البنين در دلش به فرزند ارشدش ابوالفضل عباس مي پرورد، آن گاه که بشر از کشته شدن عباس خبرش داد باز از حسين پرسيد و گفت: «اي بشر! از سرورم و مولايم حسين خبر بده.» و بشر گفت: «اي فاطمه! خداوند در مصيبت حسين صبرت دهاد». اين زمان بود که چهره اش خراشيد و بر صورت کوفت و بانگ زد: «واويلا و واحسينا».
اولين کسي که در سوگ حضرت عباس عليه السلام مرثيه سرود، مادرش حضرت ام البنين عليهاالسلام بود که به نقل مقاتل الطالبين به قبرستان بقيع مي رفت و در حرمان پسرانش سرودهاي جانگدازي مي سرود و اشک مي ريخت. مردم هم براي شنيدن اشعار حزن آورش جمع مي شدند. مويه هايش آن چنان جانسوز بود که مرد سنگدلي همچون مروان بن حکم (دشمن معروف اهل بيت عليهم السلام) را نيز متأثر مي ساخت:
لا تدعوني ويک ام البنين          تذکريني بليوت العرين
اربعة مثل نسور الربي         قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنازع الخرصان اشلائهم         فکلهم امسي صريعا طين
يا ليت شعري اکما خبروا        بان عباسا قطيع اليمين
«مرا ديگر ام البنين (مادر پسران) نخوانيد - که شيران بيشه ها را به يادم مي آوريد.
پسراني داشتم که به خاطر آنها من را ام البنين مي خواندند - و امروز ديگر پسري ندارم.
چهار تن همچون عقاب کوهسار - که با بريده شدن رگهايشان کشته شدند.
بر پيکر آنها نيزه ها به هم افتاد - و تمامشان از ضربت نيزه ها به زمين افتادند.
کاش مي دانستم آيا آن چنان که خبر دادند بود؟ - که دست راست عباسم قطع شده بود».
به نقل مرحوم سماوي از ابوالحسن اخفش، حضرت ام البنين عليهاالسلام هر روز به سوي بقيع مي رفت و عبيدالله فرزند حضرت ابوالفضل عليه السلام را با خود مي برد و براي فرزندان شهيدش مرثيه هاي جانگداز مي سرود:
يا من رأي العباس کر         علي جماهير النقد
و وراه من ابناء من ابناء حيدر       کل ليث ذي لبد
انبئت ان ابني اصيب           برأسه مقطوع يد
ويلي علي شبلي أمال       برأسه ضرب العمد
لو کان سيفک في يدک         لماذنا منه احد
«اي کسي که عباس را ديدي آن گاه که حمله مي کرد - بر گروهي از فرومايگان و ولگردان.
و به دنبال او فرزندان حيدر عليه السلام - همه چون شيران يالدار حمله مي کردند.
باخبر شديم که ضربت به سر پسرم خورد - در حالي که دستش قطع شده بود.
واي بر من! براي فرزندي چون شير - که از ضربت گرز، سرش پيچيده شد.
پسرم! اگر شمشيرت در دستت بود - هرگز کسي به آن نزديک نمي شد».
حضرت عباس عليه السلام ذخيره ي پدرش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود تا در روز عاشورا برادرش حسين عليه السلام را ياري کند؛ ولي چيزي که مانع نشان دادن شجاعتش شد تلاش آن حضرت در رساندن مشک آبي به خيمه ها و کودکان بود. و در اين راه دو دستش را بريدند و فرصت شمشير زدن را از او گرفتند. وگرنه همان طوري که مادرش گفت اگر شمشيرش در دستش بود هيچ کس نمي توانست به او نزديک شود. ولي آن چه که موجب تأسف است تحليل نادرست و تحريف فداکاري حضرت عباس توسط برخي نويسندگان است.
«و يکني اباالفضل... و هو آخر من قتل من اخوته لامه و ابيه لانه کان له عقب و لم يکن لهم، فقد مهم بين يديه فقتلوا جميعا فخاز مواريثهم ثم تقدم فقتل فورثهم و اياه عبيدالله...».
«کنيه عباس عليه السلام «اباالفضل بود.»... او آخرين نفر از برادرانش (فرزندان ام البنين) بود که کشته شد.و از آن جا که عباس عليه السلام فرزند داشت ولي برادرانش فرزندي نداشتند، برادرانش را زودتر از خود به ميدان فرستاد که همگي کشته شدند تا خود، ارث آنها را به دست آورد و سپس خودش به ميدان رفته و کشته شد و فرزندش عبيدالله اموال پدر و عموهايش را به ارث برد!!».
تحليلي اين گونه از فداکاريهاي بي همتاي حضرت ابوالفضل عليه السلام اگر آگاهانه باشد همچون شمشيرهايي است که پيکر عباس عليه السلام را نشانه رفتند و اگر ناآگاهانه باشد نشان دهنده ي آن است که نويسنده هيچ شناختي به مقام بلند حضرت ابوالفضل عليه السلام و ديگر شهداي کربلا ندارد.
با اين همه ما هيچ انتظاري از نويسنده اي مسيحي همچون «کورت فريشلر» نداريم که مطلبي غير از اين بنويسد:
«... اما مي دانيم که ساحل رودخانه از طرف سربازهاي عمر سعد اشغال شده بود نه براي اين که مانع از اين شوند که کاروان حسين عليه السلام از آب رودخانه استفاده نمايند بلکه نگذارند که کاروان حسين عليه السلام در ساحل غربي راه از ميدان جنگ عقب نشيني نمايند!!».
و همچنين است کتابهاي ديگري که پر از تحريف است؛ اما متأسفانه مترجمان آن کتابها هيچگونه نقد و اعتراضي بر آن مطالب ننوشته اند.
ترجمه ي زيارت حضرت عباس بن علي عليه السلام:
سلام خدا و سلام فرشتگان مقربش و پيامبران فرستاده اش و بندگان شايسته اش و همه ي شهيدان و راست کرداران و گزيدگان پاکيزه جان به هر صبح و شب و بر تو اي پسر اميرمؤمنان. درباره ي تو به تسليم و باور وفاداريت و دوستي با جانشين پيامبر فرستاده و فرزند برگزيده و رهنماي دانشمند و وصايت دار ابلاغگر و مظلوم ستم ديده شهادت مي دهم.
خداوند از سوي پيامبرش و اميرمؤمنان و حسن و حسين - صلوات الله عليهم - بهترين پاداش را از بهر آن چه (بر او) صبر کردي و اميد پاداش بردي و ياري کردي بدهد که خوش خانه ي آخرتي (براي تو باشد). نفرين خدا بر آن که خود را ميان تو و آب فرات انداخت. شهادت مي دهم که تو مظلوم کشته شدي و خدا آن چه وعده تان داده وفا خواهد کرد.تا به تو آمدم اي پسر اميرمؤمنان که سويتان فرستاده ام و قلبم تسليم و پيروي شما است و من نيز پيروي شمايم و ياريم براي شما مهيا است. تا خدا حکم فرمايد و او بهترين حکمفرماست. و با شمايم. با شما؛ نه با دشمنانتان. من به شما و باز آمدنتان ايمان دارم و با آن کس که با شما ستيزه جست و جنگيد رو در رويم. خداوند مردماني را بکشد که با شما به دست و زبان جنگيدند.
سلام بر تو اي بنده ي شايسته سرسپرده ي خدا و رسولش و اميرمؤمنان و حسن و حسين عليهم السلام. سلام و مهر خدا و برکتش و بخشايش و بهشتش بر تو و بر روحت و بر تنت. من شهادت مي دهم و خداي را به شهادت مي خوانم که تو بر راهي گذشتي که بدريان و مجاهدان راه خداي، اهل خلوص در جنگ با دشمنانش، کوشندگان به ياري اوليايش، و پاسداران دوستانش بر آن گذشتند. خداي پاداشت دهاد. برترين پاداش و بيشترين پاداش، و فراوانترين پاداش. و ماندني ترين پاداش که به کسي از پايداران
بر بيعتش و پاسخ دهندگان دعوت فرمانبران ولي امرش مي دهد. شهادت مي دهم که تو در دوستي خالصت بسيار کوشيدي و سعي کردي به تمام. خداوند ميان شهيدان برانگيزادت و روحت را همدم روح سعادتمندان قرار دهد و از بهشتش گشاده ترين جاي و نيکوترين خانه ها را دهد و نامت را در فراز بهشت بلند گرداند و با پيامبران و راست کرداران و شهيدان و شايستگان محشورت کند که اينان خوش دوستاني هستند. شهادت مي دهم که تو نه سستي نشان دادي و نه بد عهدي کردي؛ و تو با بينش از کار خود درگذشتي؛ پيرو شايستگان بودي و دنباله روي پيامبران. خداي ما و تو و پيامبرش و اوليايش را در جايگاه اهل اطمينان و خشوع جمع کند که او مهربانترين مهربانان است.
خدايا بر محمد و خاندان او درود فرست و در اين جايگاه به کرامت ستوده و شهادت گاه سترگ بهر من گناهي که نابخشوده باشيش و اندوهي که ناگشوده باشيش و بيماري اي که شفايش نداده باشي و کاستيي که نپوشيده باشيش و روزي اي که نگشاده باشيش و ترسي که آرامش نکرده باشي و پراکندگي اي که جمعش نکرده باشي و (يار) غايبي که نگاهش نداري و (به من) نزديکش نکني و خواسته اي از خواسته هاي دنيا و آخرت - که بدان راضي باشي و مرا در آن خيري باشد - که بر نياوريش باقي مگذار، اي مهربانترين مهربانان.
سلام بر تو اي ابوالفضل العباس پسر اميرمؤمنان. سلام بر تو اي پسر اولين مردمان به اسلام و پيش ترينشان به ايمان و پاينده ترينشان بر دين خدا و درست ترينشان در اسلام. شهادت مي دهم در دوستي خداي و پيامبرش و برادرت خلوص ورزيدي و بهترين برادر ياري کننده بودي. نفرين خداوند بر مردماني که کشتندت و نفرين خداوند بر مردماني که بر تو ستم کردند و نفرين خداوند بر مردماني که از تو حلال شمردن حرام ها را خواستند و (با کشتنت) حرمت اسلام را شکستند؛ (اي) بهترين شکيباي جهادگر حمايت کننده ي ياور، و برادر مدافع برادرش، و اجابت کننده ي فرمان پروردگارش، و
شتابنده به آن چه ديگران از آن دوري جويند، از ثواب بزرگ و (يا از) ستايش زيبا. و خداوند به جايگاه پدرانت در بهشت خوشگوار رساندت. بار خدايا؛ به زيارت اوليايت از سر ميل به ثوابت و اميد به بخشايشت و احسان بزرگت شتافتم؛ و از تو مي طلبم که بر محمد و خاندان پاکش درود فرستي و روزيم را به (عنايت) ايشان بسيار کني و خوشيم را به ايشان برقرار و زيارتم را از (عنايت) ايشان پذيرفته و زندگيم را با (حضور) ايشان پاکيزه کني و مرا تا مرتبت اکرام شدگان برساني، و از آن قرارم دهي که از زيارت شهادتگاه دوستانت دگرگون شوند و رستگار و حاجت روا و درخور بخشايش گناهان و پوشش کاستي ها و زدودن غم ها. که تو اهل تقوا و اهل بخشايشي.
به خدا مي سپارمت و از او مي خواهم که نگاهت دارد و سلامت مي رسانم. به خداي و پيامبرش و کتابش و آن چه از نزد خداوند آمده است ايمان داريم پس بار خدايا ما را در شاهدان بنگار. خدايا اين را آخرين باري نکن که به ديدار قبر پسر برادر پيامبرت صلي الله عليه و آله و سلم مي آيم. و ديدارش را تا هر گاه که باشم روزيم کن. و با او و با پدرانش در بهشت محشورم کن و ميان من و او و پيامبرت و اوليايت آشنايي بينداز. بار خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و بر ايمان به خودت و بر تصديق پيامبرت و ولايت علي بن ابي طالب و امامان زاده ي او عليهم السلام بميرانم و بر بيزاري از دشمنانش. بار آفريدگار من! هان که من بدين راضي شدم. و خداوند بر محمد و خاندان محمد درود فرستد.

ابوالقاسم

از کنيه هاي حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است. در زيارت روز اربعين چنين وارد شده است:
السلام عليک يا اباالقاسم، السلام عليک يا عباس بن علي عليهماالسلام.

ابوالقاسم زاهي

ابوالقاسم علي بن اسحاق بن خلف بغدادي معروف به «زاهي» در سال 318 ه. ق متولد شده و در سال 352 ه. ق در بغداد وفات يافته و در مقابر قريش دفن شده است. گويند او از قريه ي «زاه» از قراي نيشابور بوده و نيز او را از اهالي شام دانسته اند.

ابوالقرية

از کنيه هاي حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است.

ابوالقلوص

وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که در به ثمر رساندن قيام مختار، نقش مهمي را ايفا نمود. در اوايل قيام مختار ابوالقلوص که پيرمردي کاردان و جنگجو بود، در حالي که فرماندهي طايفه ي «سبام» را به عهده داشت، توانست از پشت سر به شورشيان (مخالفان مختار) حمله کند و قسمتي از شهر کوفه را از تصرف آنها خارج نمايد، شعار شباميها «يا لثارات الحسين» بود.

ابوالمجاهدين

«پدر جهادگران» کنيه اي است که غير معصومين به امام حسين عليه السلام منسوب کرده اند.

ابوالمسهل

کنيه ي جناب «کميت بن زيد اسدي». او از شاعران برجسته ي شيعه است که سروده هايش درباره ي اهل بيت و مرثيه ي امام حسين عليه السلام معروف است.

ابوالمطرف

کنيه «سليمان بن صرد خزاعي» است.

ابوالمعتبر

وي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. وي به استعداد 100 نفر نيرو، براي آزاد سازي محمد بن حنفيه از چنگ نيروهاي ابن زبير از سوي مختار مأموريت يافت. نيروهاي ابوالمعتبر توانستند در اين مأموريت محمد بن حنفيه را از زندان آزاد کنند.

ابوالمغيرة

کنيه ي زياد بن ابيه، پدر ملعون «عبيدالله بن زياد» بود.

ابوبحر

کنيه ي احنف ضحاک بن قيس بن معوية بن حصين بن عباده، مشهور بن حلم. از اکابر تابعين. او زمان رسول صلي الله عليه و آله و سلم را دريافت لکن به شرف صحبت نرسيد و سيد صلوات الله عليه او را دعا کرده است و او متصف به علم و حلم و عقل و دها بود و بالخاصه حلم او زبانزد و مثل است.

ابوبكر

به قولي «ابوبکر» کنيه ي «عبدالله بن زبير» است.

ابوبكر (احمد) بن حسين

فرزند امام حسين عليه السلام. نامش احمد، کنيه اش ابوبکر، مادر او و قاسم، رمله نام داشت. و هنگام شهادت 16 ساله بود که بعد از برادرش قاسم عازم ميدان شده و جمع کثيري از دشمن را به هلاکت رسانيده سپس به دست عبدالله بن عقبه غنوي (لعنة الله عليه) به شهادت رسيد.
او بعد از آن که نبرد سختي نمود و جمع زيادي از دشمنان را به هلاکت رسانيد در حالي که از شدت تشنگي چشمهايش به گودي مي رفت، خدمت عمويش رسيده و عرض کرد:
«يا عماه هل من شربة ماء ابرد بها کبدي و اتقوي بها علي اعداء الله و رسوله صلي الله عليه و آله و سلم». «اي عمو! آيا شربت آبي هست؟ تا جگرم را خنک کنم تا در مقابل دشمنان خدا و رسول صلي الله عليه و آله و سلم نيرومند گردم».
حضرت فرمود: «يا ابن اخي اصبر قليلا حتي تلقي جدک رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم فيسقيک شربة من الماء لا تضما بعدها ابدا». «اي فرزند برادرم کمي صبر کن، تا اين که جدت حضرت رسول را ملاقات کني و به شربتي سيراب شوي، که پس از آن هرگز تشنه نشوي».
بعد از آن بار ديگر به ميدان برگشت و رجز زير را خواند:
اصبر قليلا فالمني بعد العطش           فان روحي في الجهاد تنکمش
لا ارهب الموت اذا الموت وحش        و لم اکن عند اللقاء ذات رعش
«کمي صبر کن بعد از عطش به آرزويت مي رسي - بدرستي که جانم در اين جنگ به سوي بهشت مي شتابد.
از مرگ نمي ترسم هنگامي که وحشت آورد - به هنگام مرگ يا در مقابله با حريف نمي لرزم.»
سپس، براي مرتبه سوم عازم ميدان شد و ضمن حمله و جنگي سخت با دشمن اين اشعار را مي خواند:
اليکم من بني المختار ضربا         يشيب لهوله رأس الرضيع
يبيد معاشر الکفار جمعا          بکل مهند عضب قطيع
«بر شما از فرزندان پيامبر ضربتي برسد - که از هراس آن ضربت، موي سر شيرخوار سفيد مي شود.
گروه کفار را دسته جمعي نابود مي کند - با شمشير هندي بران و قطع کننده».
در اين مرحله از حمله، ضمن اين که جمع زيادي از دشمن را به خاک افکند، به دست عبدالله غنوي به شهادت رسيد. نامش در زيارت ناحيه مقدسه نيز آمده است.

 

 

ابوبكر بن حسن

از شهداي کربلا و فرزند امام حسن مجتبي عليه السلام است. مادر او «ام ولد» بود. برخي مورخين نام مادر ابوبکر را نفيله يا نجمه گفته اند.
او از مدينه همراه عمويش امام حسين عليه السلام به کربلا آمد و در روز عاشورا پس از شهادت قاسم بن حسن خدمت سيدالشهدا آمد و اجازه ي ميدان طلبيد و به ميدان رفت و پس از نبردي دلاورانه به شهادت رسيد. شهادت او را بعد از شهادت قاسم بن حسن عليه السلام دانسته اند.
ابوبکر بن الحسن عليه السلام هنگام شهادت شانزده ساله بود - طبق روايت مؤرخين - ايشان خوش چهره و زيبارو بود، در صحنه مبارزه و کارزار بسيار متهور و شجاع بود. در مبارزه چنين مي سراييد:
من فرزند امامي هستم که پسر علي مي باشد و تا کند شدن شمشير با شما مبارزه مي کنم ما - خاندان خدا - به پيامبر نزديکتر هستيم به شما با نيزه در ميان ميدان ضربه خواهم زد.
ابوبکر وارد کارزار شد و ميمنه و ميسره - چپ و راست - سپاه دشمن را درهم ريخت و بسياري از دشمنان را به قتل رساند، سپس به سوي امام حسين شتافت و در حالي که چشمانش از عطش فرو رفته بودند، فرياد برآورد: اي عمو، آيا آب در دسترس داريد تا جگر خود را خنک کرده و قدرت تازه اي بازيابم تا بتوانم با دشمنان خدا و رسولش، مبارزه کنم؟ امام حسين فرمودند: اي برادرزاده ام، لختي صبر کن تا با جدت (پيامبر) ديدار کني و با آب بهشت تو را سيراب کند تا ديگر تشنه نشوي، اين نوجوان به سوي دشمنان شتافت و چنين
سرود:
اندکي صبر کن شهادت پس از عطش فرا مي رسد و روحم در جهاد فشرده مي گردد هراسي ندارم، اگر چه مرگ وحشتناک باشد و در هنگام ديدار با مرگ نخواهم لرزيد.
سپس به سوي دشمنان يورش برد و تعدادي از آنان را کشته و همچنان رجز خواني مي کرد. دشمنان او را محاصره و به شهادت رساندند.
ابوجعفر - حضرت امام باقر عليه السلام - ذکر مي کند که حرمله بن کاهل الاسدي، ابابکر را به قتل رساند و برخي گفته اند عبدالله بن عقبه الغنوي قاتل فرزند امام حسن عليه السلام بوده است.
نام اين شهيد بزرگوار در زيارت ناحيه مقدسه آمده است.

ابوبكر حسيني

سيد ابوبکر بن شهاب علوي حسيني حضرمي، نسب او به امام جعفر صادق عليه السلام مي رسد. او به سال 1262 ه. ق در قريه اي از بلاد حضرموت متولد شده و به سال 1341 ه. ق در حيدر آباد دکن از بلاد هند وفات يافته است.

ابوبكر مخزومي

وي يکي از فقهاي هفتگانه و از کساني بود که از روي خير خواهي و نصيحت، از امام حسين عليه السلام خواست که به سوي عراق نرود، و در اين راه بي وفايي مردم را نسبت به پدر و برادر امام حسين عليه السلام ياد آوري کرد. وي از سادات قريش بود. در ايام خلافت عمر به دنيا آمد. به خاطر نماز بسيار، به او «راهب قريش» مي گفتند. در سال 95 هجري درگذشت.

ابوثمامه صائدي

از ياران سيد الشهدا و شهيد نماز، که روز عاشورا به فيض شهادت رسيد.وي از چهره هاي سرشناس شيعه در کوفه و مردي آگاه و شجاع و اسلحه شناس بود.مسلم بن عقيل در ايام بيعت گرفتن از مردم براي نهضت حسيني، او را مسؤول دريافت اموال و خريد اسلحه قرار داده بود.نامش عمر بن عبدالله بود. (1) پيش از شروع درگيريهاي کربلاخود را از کوفه به کربلا رساند و به امام پيوست.
روز عاشورا، که ياران حسين بن علي «ع » بتدريج شهيد مي شدند و از تعدادشان کاسته مي شد و اين کاهش محسوس بود، ابو ثمامه هنگام ظهر خدمت امام آمد و گفت: جانم فداي تو! چنين مي بينم که دشمنان به تو نزديک شده اند.به خدا قسم تو کشته نخواهي شدمگر آنکه من پيش از تو کشته شوم.دوست دارم خداي خويش را در حالي ديدار کنم که اين نماز را که وقتش نزديک شده بخوانم.امام، نگاهي به بالا افکند، فرمود: نماز را به يادآوردي، خدا تو را از نماز گزاران ذاکر قرار دهد.آري، اينک اول وقت نماز است.مهلتي ازسپاه دشمن خواستند.آنگاه ابو ثمامه و جمعي ديگر، با امام حسين «ع » نماز جماعت خواندند. (2) وي جزء آخرين سه نفري بود که از ياران امام تا عصر عاشورا زنده مانده بودند.برخي گفته اند که در اثر جراحتهاي بسيار بر زمين افتاد، خويشانش او را به دوش کشيده و از ميدان به در بردند و مدتها بعد از دنيا رفت. (3) .

پاورقي

(1) مقتل الحسين، مقرم، ص 177.برخي هم‏ «عمرو بن عبدالله‏» نوشته‏اند.مثل تنقيح المقال، مامقاني، ج 2، ص 333.
(2) سفينة البحار، ج 1، ص 136، بحار الانوار، ج 45، ص 21.
(3) عنصر شجاعت، ج 2، ص 151.

ابوثمامه عمرو بن عبدالله صائدي

عمرو بن عبدالله کعب الصائد بن شرحبيل بن شراحيل بن عمرو بن جشم بن حاشد بن جشم بن حيزون بن عوف بن حمدان، صائدي منسوب به صائد تيره اي از قبيله حمدان مي باشد.
در بعضي از منابع عمر بن عبدالله ابوثمامه صائدي آمده است که ساکن و اهل کوفه بوده است.
فضايل و سوابق مبارزاتي ابوثمامه نشانگر معرفت، و ايمان عميق او به حق و حقيقت مي باشد. ايشان از تابعين اصحاب، از شجاعان و سوارکاران عرب، و از اصحاب مخلص حضرت امام علي، امام حسن و امام حسين عليهم السلام و از مجاهدين در تمامي جنگها و اجتماعات و از شخصيتهاي باارزش و بانفوذ شيعه بوده است.
ابوثمامه بعد از صلح تحميلي بر حضرت امام حسن عليه السلام در کوفه باقي ماند تا اين که معاويه به هلاکت رسيد، او از جمله کوفياني بود که در خانه سليمان صرد تجمع کرده و امام حسين عليه السلام را به کوفه دعوت کردند و هميشه در خدمت حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام بود به طوري که به امر مسلم عليه السلام از شيعيان اموال جمع کرده و اسلحه مي خريد، و در روز قيام مسلم عليه السلام ابوثمامه پرچم قبايل تميم و حمدان را در دست داشت و وقتي که کوفيان به مسلم عليه السلام خيانت کردند وي ناچارا در قبيله اش مخفي شد، ولي ابن زياد به شدت در جستجويش بود، تا اين که به همراه نافع بن هلال مخفيانه، به سوي حضرت امام حسين عليه السلام حرکت کردند، و در بين راه به آن حضرت ملحق و به کربلا آمدند.
ابوثمامه بعد از آنکه جهاد کرد، و زخم هاي زيادي برداشت، به دست پسر عموي گمراهش، قيس بن عبدالله صائدي که از لشکر ابن سعد بود به شهادت رسيد.
در روز عاشورا ابوثمامه متوجه گرديد اول ظهر است، به امام عليه السلام عرض کرد:
جانم بفدايت گرچه اين مردم به حملات پي در پي خود ادامه مي دهند، ولي به خدا سوگند تا مرا نکشته اند نمي توانند به تو دست بيابند. اما من دوست دارم آن گاه به لقاي پروردگار نايل گردم که يک نماز ديگر را نيز به امامت تو به جاي آورده باشم.
امام عليه السلام در پاسخ وي فرمود: «ذکرت الصلاة جعلک الله من المصلين الذاکرين نعم هذا اول وقتها سلوهم ان يکفوا عنا حتي نصلي.»
«نماز را بياد ما آوردي خدا تو را از نماز گزاراني که به ياد خدا هستند قرار بدهد، آري وقت نماز فرا رسيده است از دشمن بخواهيد که موقتا دست از جنگ بردارد تا نماز خود را به جاي آوريم.»
و چون به لشکر کوفه پيشنهاد آتش بس موقت داده شد، حصين که يکي از سران لشگر عمر سعد بود گفت: نمازي که شما مي خوانيد، مورد قبول پروردگار نيست. حبيب بن مظاهر به آن ملعون پاسخ داد و جنگ شديدي در گرفت که منجر به کشته شدن وي گرديد.
و در نتيجه امام عليه السلام با چند تن از يارانش در مقابل تيرها، که مانند قطرات باران به سوي خيمه ها سرازير بود، نماز ظهر را به جاي آورد، و چند تن از يارانش به هنگام نماز به خاک و خون غلطيدند.
همچون حضرت علي عليه السلام که در صفين مراقب زوال شمس و داخل شدن وقت نماز ظهر بود.
ابن عباس گفت: در اين وقت حساس نمي توانيم دست از جنگ
برداريم و مشغول نماز گرديم.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «انما قتلنا هم علي الصلاة»؛ «و ما براي اقامه نماز با آنان مي جنگيم.»
و حتي در ليلة الهرير جنگ صفين هم نماز شب آن حضرت ترک نمي شد.
ابوثمامه احترام و علاقه خاصي به امام حسين عليه السلام داشت، و در محافظت و خدمت به آن حضرت، خيلي اهتمام مي ورزيد.
بنا به نقل مرحوم سماوي از طبري چون عمر سعد به کربلا رسيد، کثير بن عبدالله الشعبي را فرستاد خدمت امام عليه السلام تا سؤال کند چرا به اين سرزمين آمده اي؟
ابوثمامه چون کثير را ديد به امام عليه السلام عرض کرد: «اصلحک الله يا اباعبدالله قد جائک شر اهل الارض و اجراهم علي دم و افتکهم»؛ «اي اباعبدالله عليه السلام خداوند تعالي کارهايت را حل نمايد، شرورترين اهل زمين، و جري ترين آنها بر خون ريزي به سوي تو مي آيد».
آن گاه، ابوثمامه جلوي آن ملعون را گرفت و گفت: شمشيرت را به من بده، و بعد به خدمت امام عليه السلام برو. کثير گفت: من پيغامي دارم اگر بشنويد خواهم گفت، وگرنه بر مي گردم.
ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشيرت را مي گيرم آن وقت خدمت امام عليه السلام برو و پيامت را برسان، ولي او قبول نکرد.
ابوثمامه گفت: پس پيامت را به من بگو، تا به آن حضرت برسانم، چون مرد فاسدي هستي، نمي گذارم به خدمت حضرت بروي، کثير باز هم قبول نکرد و برگشت.
بنا به نقل مناقب، ابوثمامه هنگام مبارزه اين رجز را قرائت مي کرد:
عزاء لال المصطفي و بناته          علي حبس خير الناس سبط محمد
عزاء لزهرا النبي و زوجه         خزانة علم الله من بعد احمد
عزاء لاهل الشرق و الغرب کلهم           و حزنا علي حبس الحسين المسدد
فمن مبلغ عني النبي و بنته         بان ابنکم في مجهد اي مجهد
تعزيت مي گويم به آل پيامبر و دخترانش؛ به خاطر گرفتاري پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم که بهترين انسانها هستند؛ تعزيت بر حضرت زهراء سلام الله عليها و همسرش؛ که خزانه علم الهي بود بعد از پيامبر؛ تعزيت بر همه مردمان مشرق زمين و مغرب زمين؛ محزونم براي گرفتاري حسين راستگو و درست کردار؛ کيست رساننده اين پيام از من به حضرت نبي صلي الله عليه و آله و سلم و دخترش؛ که فرزندتان در رنج و سختي است، و چه رنج و سختي بزرگي.
ابوثمامه علاوه بر سعادت شهادت در کربلا، سعادت سلام حضرت امام مهدي (عج) در زيارت ناحيه نيز شامل حالش شده است: «السلام علي ابي ثمامه عمر بن عبدالله الصائدي».
مرحوم سماوي مي نويسد: «ابوثمامه بعد از نماز ظهر عرض کرد يا اباعبدالله عليه السلام قصد کرده ام که به دوستان شهيدم ملحق شوم، ولي فکر تنهايي تو و خانواده ات مرا رنج مي دهد.
امام عليه السلام فرمود: قدم در راه شهادت بگذار، من هم بعد از ساعتي به تو ملحق خواهم شد.
آنگاه ابوثمامه تا آخرين نفس شمشير زد و سرانجام به دست پسر عمويش به شهادت رسيد. وي جزء آخرين سه نفري بود که از ياران امام تا عصر عاشورا زنده مانده بود، برخي گفته اند که در اثر جراحتهاي بسيار بر زمين افتاد، خويشانش او را به دوش کشيده و از ميدان به در بردند و مدتها بعد از دنيا رفت.
قابل ذکر است که اشعار زيباي ابوثمامه در آن شرايط سخت حاکي از موقعيت بالاي علمي و فرهنگي او مي باشد و الا هر کسي که عرب زبان باشد نمي تواند در آن شرايط، اشعاري چنين زيبا و متين بسرايد.

ابوثمانه صيداوي

به قولي او همان «ابوثمامه ي صائدي» از شهداي کربلاست.

ابوجحل

کنيه ي جناب مسلم بن عوسجه، از شهداي روز عاشوراست. کنيه مسلم، ابوجحل بوده که به تقديم جيم بر حاء به معني مهتر زنبوران عسل است.

ابوجعفر عبسي

نامبرده اشعار «يحيي بن حکم» را از «ابوعمار عبسي» روايت مي کند.

ابوجناب يحيي بن ابي حيه وداعي كلبي

او رويارويي ياران «مسلم» با ابن زياد، را گزارش کرده، گسيل سر مقدس «مسلم» و «هاني» به بارگاه بيداد ديکتاتور خودکامه اموي «يزيد» از سوي «عبيدالله»، و نامه شوم وي را به خليفه اش روايت مي کند. و چنين بنظر مي رسد که او اين اخبار را از برادر خويش «هاني» گزارش مي کند. چرا که همين برادر او بود که «ابن زياد» وي را براي بردن نامه به سوي «يزيد» گسيل داشت.
«طبري» در کتاب خويش از او، 23 خبر آورده است که 9 خبر مربوط به جنگ جمل و صفين و نهروان است و آنها را باواسطه روايت مي کند و 9 خبر ديگرش درباره کربلا مي باشد که پنج روايت او باواسطه و سه خبر ديگرش بصورت مرسل روايت شده است.
آخرين روايت او داستان نامه «مصعب بن زبير» به «ابراهيم» فرزند «اشتر» است که پس از «مختار» در سال 67 ه. ق مردم را به فرمانبرداري از خويش فرا مي خواند و بيوگرافي او در «تهذيب التهذيب» موجود است و در مورد او آمده است که:
او از کوفه و فردي راستگو بود که در سال 147 ه. ق از دنيا رفت. خود دست اندر کار رويدادها نبود بلکه آنها را از ديگران روايت کرده است.
نامبره از «عدي بن حرمله» و او از «عبدالله بن سليم» و «مذري بن مشعل» و «هاني بن تثبيت» روايت مي کند. از جمله ي روايات او عبارتند از: رويارويي ياران «مسلم» با «ابن زياد» و گسيل سر مقدس «مسلم» و «هاني» به دربار «يزيد» به همراه نامه اي از سوي «عبيد».
بنظر مي رسد که «ابوجناب يحيي بن ابي حيه» جريان بردن سر «مسلم» و نامه از سوي «ابن زياد» به «يزيد» را، از برادرش «هاني» که مأمور اين شقاوت بود، روايت کرده است.
از او در تاريخ طبري، 23 گزارش موجود است که 9 گزارش از پيکار جمل و صفين و نهروان، به نقل از ديگران آمده
است و 9 گزارش در مورد رويدادهاي جانسوز کربلا مي باشد که 5 گزارش از آنها به نقل از راويان مشخص و 3 گزارش نيز گرچه از راويان نامعلوم است اما آنها نيز در حقيقت مسند است. به طوري که دريافت مي گردد او دست اندرکار رويدادها نبوده اما معاصر آنها زيسته است.
«تهذيب التهذيب» مي گويد: «ابن حبان» او را در زمره ي راويان مورد اعتماد آورده و بسياري از رجال شناسان نيز او را از راويان راستگوي کوفه شمرده اند.

ابوحسان

اسماء بن خارجه فزاري يا «ابوحسان» خويش مادري حسن مثني بن الحسن عليهماالسلام بود که پس از اسارت اهل بيت عليهم السلام حسن را که جزء اسرا بود از ميان اسيران بيرون آورد، عمر سعد نيز حسن را به ابوحسان واگذار کرد.

ابوحكيم

ابوحکيم، کنيه ي «عبدالرحمن بن سعيد» از فرماندهان تحت امر امويان بود.

ابوحمزه ي ثمالي

او جريان اسيران آزادي بخش در شام را، از «عبدالله ثمالي»، و او از «قاسم بن بخيت» روايت مي کند نامبرده همان ابوحمزه ي ثمالي مشهور است.
او جريان اسارت خاندان رسالت و رويدادهاي شام را از «عبدالله ثمالي»، و او نيز از «قاسم بن بخيت»، روايت مي کند.
يکي از رجال شناسان ضمن آوردن نام او از هشتمين امام نور آورده است که فرمود: ابوحمزه در روزگار خودش بسان لقمان حکيم در عصر خويش بود چرا که افتخار شرفيابي و بهره وري از چهار تن از امامان نور، از چهارمين تا هفتمين آنان را داشت.
آورده اند که «ابوبصير» به حضور امام صادق عليه السلام شرفياب گرديد که آن حضرت حال «ابوحمزه» را پرسيد:
پاسخ داد: سرورم وقتي من آمدم بيمار بود.
امام فرمود: هنگامي که بازگشتي درود ما را بر او برسان و به او بگو که در کدامين ماه و کدامين روز جهان را
بدرود خواهد گفت.
و نيز آورده اند که «ابوحمزه ي ثمالي» و «زراره» و «محمد بن مسلم» هر سه، يکسال پس از رحلت جانسوز ششمين امام نور جهان را بدرود گفتند.
و ديگر رجال شناسان نيز او را چهره اي از چهره هاي مورد اعتماد و درستکار و از ياران شايسته کردار چهار امام گرانمايه؛ حضرت سجاد، باقر، صادق و امام کاظم عليه السلام برشمرده اند....

ابوخالد كابلي

از او، نيايش شور انگيز سالار شايستگان در بامداد عاشورا روايت شده است.
در بيوگرافي او آمده است که وي از ستم «حجاج» گريخت و در مکه نهان شد و نجات يافت آن گاه به چهارمين امام نور روي آورد و از ياران آن حضرت گرديد و روزگاري به آن بزرگوار خدمت نمود به همين جهت او را از ياران حضرت سجاد عليه السلام شمرده اند.
به نظر مي رسد او از دوستداران خاندان وحي و رسالت بود که با مختار بر ضد ستم به پاخاست و به همين جهت هم او را از دوستان محمد حنفيه شمرده اند.

ابوخبيب

به قولي «ابوخبيب» کنيه ي «عبدالله بن زبير» است.

ابوردن

کليددار دهم قبر مطهر امام حسين عليه السلام. سيد محمد علي معروف به «ابوردن» مردي جليل القدر، بلند همت و نافذ الکلام بود که پس از سيد وهاب توليت حرم حسيني را عهده دار گشت. او به سال 1247 وفات نمود.

ابوزورق

وي يکي از روايتگران تاريخ عاشورا است. بعضي اخبار مربوط به قيام مختار از زبان وي نقل شده است.

ابوسعيد دينار

او اشعار پر محتواي امام حسين به هنگام بيرون آمدن از مدينه را، از «عبدالملک بن نوفل» روايت مي کند.
لسان الميزان، درباره ي او مي نويسد: او دوست و همنشين «ابوهريره» و پسر دوست او بود فردي مورد اعتماد و درستکار و در سال 125 ه. ق از دنيا رفت «ابن حيان» نيز او را از روايتگران مورد اعتماد شمرده است. و «حاکم» او را به عنوان درستکار و مورد اعتماد و پر روايت مي شمارد و مي افزايد که در سال صدم هجرت از دنيا رفت. برخي نيز مرگ او را در زمان خلافت وليد بن عبدالملک نوشته اند و نيز گفته شده است که عمر او را به اداره ي امور گورستان گماشت و به همين دليل هم گاه از او به «مقبري» ياد شده است.
او را از ياران اميرمؤمنان و حضرت حسين، و به نام «ابن دينار» و با کنيه ي «ابوسعيد» و با لقب «عقيصا» شمرده اند.
مرحوم صدوق در کتاب «امالي» خويش به سند او، روايتي را از سومين امام نور آورده است که پيامبر گرامي خطاب به اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
يا علي انت اخي و انا اخوک، انا المصطفي للنبوة، و انت المجتبي للامامة...
علي جان تو برادر من هستي و من برادر تو، من برگزيده خدا براي بدوش کشيدن بار گران رسالت هستم و تو برگزيده ي او براي امامت راستين. من دريافت دارنده قرآن هستم و تو آموزگار و مفسر راستين وحي و بيانگر تأويل آن. من و تو پدر اين امت هستيم تو وصي من، جانشين من، وزير و وارث من، و پدر گرانمايه ي فرزندانم هستي و رهروان راه تو. رهروان راه من هستند.
«ابوسعيد عقيصا» از برخي از ياران خود، برخورد امام حسين عليه السلام با «عبدالله بن زبير» در مکه و در خانه ي خدا در حالت احرام را، روايت مي کند.
«علامه» نامبرده را از ياران اميرمؤمنان برشمرده و «ذهبي» نيز در «ميزان الاعتدال» ضمن تأييد اين مطلب مي گويد: او فردي مورد اعتماد و پيرو خاندان وحي و رسالت بود. نامش دينار بود و در سال 125 ه. ق از دنيا رفت.
«ابن سعد» مي گويد او در دوران خلافت «وليد بن عبدالملک» از دنيا رفت و در مورد او آورده اند که«عمر» او را به اداره ي امور گورستانها و مردگان گماشت و به همين دليل هم به «مقبري» شهرت
يافت. در تهذيب التهذيب به نقل از واقدي آمده است که: «ابوسعيد» روايتگري مورد اعتماد بود و روايات بسياري آورده و در سال سوم هجري قمري از دنيا رفت.
رجال شناسان او را از ياران اميرمؤمنان، روايت کننده سخنان آن حضرت، و از چهره هاي مورد اعتماد و پيرو مذهب اهل بيت شمرده اند.

ابوسعيد صيقل

از نيروهاي تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که همراه عبدالله بن کامل به تعقيب و دستگيري قتله امام حسين عليه السلام پرداخت. وي از نيروهاي ابراهيم بن اشتر بود. ابوسعيد در جريان آزاد سازي کوفه به اسارت نيروهاي «شبث بن ربعي» درآمد اما با فريب و خدعه اي که از پيش ساخت از مرگ حتمي نجات پيدا کرد و به نزد مختار بازگشت.
در تاريخ عاشورا از او حوادث و وقايعي نقل شده است. از اين رو جزء راويان وقايع بعد از عاشورا مطرح مي باشد.

ابوسلمة

وي شوهر «ام سلمة» بود. او در جنگ احد مجروح و سپس شهيد شد. همسرش هند پس از شهادت شوهرش، همسر رسول خدا شد. و از آن پس به «ام سلمة» شهرت يافت.

ابوضحاك

او جريان شب عاشورا را از سيد الساجدين روايت مي کند...
«عسقلاني» و «ذهبي» در کتاب خويش او را به عنوان روايتگر رويدادها ياد کرده و برآنند که «شعبه» از او روايت آورده است.

ابوطفيل عامر بن واثله

عامر بن واثلة الکنافي المکي و بعضي نام او را عمرو بن واثلة گفته اند و نسب او اين است: عامر بن واثلة بن عبدالله بن عمرو بن جحش بن حري. به سال احد بزاد و هشت سال از حيات رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم را دريافت و به زمان خلافت علي عليه السلام به کوفه شد و مصاحبت آن حضرت گزيد و در همه ي مشاهد در رکاب او بود و آن گاه که علي عليه السلام درجه ي شهادت يافت به مکه رفت و اقامت گزيد تا در سال مائه (100 هجري) هم به آنجا درگذشت. ابن ابي حيثمه او را در شمار شعراي صحابه درآورده است و گويد او مردي فاضل و عاقل و حاضر جواب و فصيح و از شيعيان علي بود و آن حضرت او را بر ديگران فضيلت مي نهاد.
وي يکي از سربازان (پير) مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار، هنگامي که مختار و يارانش در قصر دار الحکومه محاصره شده بودند«ابوطفيل»، هنگامي که ديد مختار قصد تسليم شدن ندارد، خود را از بالاي قصر به زمين پرتاب کرد و جان سالم به در برد آن گاه موفق به فرار شد و به مناسبت نجات خود شعري گفت.

ابوطفيل كناني

از وقايع نگارهاي تاريخ عاشوراست.

ابوعامر شعبي فقيه

وي پدر «عامر شعبي» و از فقها و علماي بزرگ عراق بود که به قيام مختار پيوست. پسرش «عامر» مي گويد: من و پدرم از جمله ي اولين کساني بوديم که به جناح انقلابيون پيوستيم.

ابوعبدالاعلي زبيدي

از راويان و ناقلان وقايع روز عاشوراست. جزييات بسياري از وقايع روز عاشورا از زبان اين شخص نقل شده است.

ابوعبدالله

کنيه ي حضرت حسين بن علي بن ابي طالب عليهم السلام است.

ابوعبدالله جدلي

وي از هوادارن و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. وي به استعداد 70 نفر نيرو، براي آزاد سازي محمد بن حنفيه از چنگ نيروهاي ابن زبير، از سوي مختار مأموريت يافت. نيروهاي ابوعبدالله توانستند محمد بن
حنفيه را از زندان آزاد کنند.

ابوعبيد بن مسعود ثقفي

ابوعبيد مسعود ثقفي پدر مختار - انتقام گيرنده خون امام حسين عليه السلام - است. او در ابتداي خلافت عمر، از طائف به مدينه آمد و در آنجا ساکن شد. لازم به توضيح است که آغاز خلافت عمر، روز مرگ ابوبکر بود. و آن روز سه شنبه، بيست و دوم ماه جمادي الاولي، سال سيزدهم ه. ق بود. با وجود آن که قبيله «ثقيف» مردمي سرکش و خودخواه بودند، ليکن افراد صالح و پاکي همچون «ابوعبيد» پدر مختار و عروة بن مسعود از ميان آنان برخاستند. ابوعبيد در جنگ «يوم الجسر» که ميان مسلمانان و نيروهاي فارس درگرفت به شهادت رسيد. از آن جا که اين نبرد در کنار پل دجله واقع شد آن را جنگ «يوم الجسر» ناميدند.

ابوعثمان

وي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. ابوعثمان که از رؤساي قبايل اطراف کوفه بود، در آغاز قيام توانست (توسط نيروهايش) با شعار «يا لثارات الحسين» و «يا منصور امت» بر نيروهاي ابن مطيع حمله ور شود. وي مردم و گروههاي مختلف را براي پيوستن به نهضت مختار دعوت مي کرد و فرياد مي زد: «اي گروه رستگاران! بدانيد که امين آل محمد قيام کرده، او مرا به سوي شما فرستاده تا شما را بشارت دهم، پس به او ملحق شويد که درود خدا بر شما باد».

ابوعثمان نهدي

او از گزارشگران رويداد غمبار کربلا و عاشورا است.
او نامه ي پيشواي شهيدان را به مردم بصره، جايگزين ساختن مهره ي جنايتکار اموي، «ابن زياد» برادرش «عثمان» را بجاي خود به فرمانداري بصره و ورود به کوفه را از «صقعب بن زهير» روايت کرده است.
او از ياران «مختار» بود و هنگامي که وي در زمان فرمانداري «ابن مطيع» وارد کوفه شد، وي را به رسيدگي به حال
محرومان و تنظيم امور آنان برگزيد.
در«تهذيب التهذيب» نام او را آورده و نوشته است که او از قبيله ي «قضاعه» بود.
او عصر پيامبر را درک کرد، اما توفيق تشرف به محضر پيامبر را نيافت. در کوفه مسکن گزيده بود، اما هنگامي که سالار شايستگان به شهادت رسيد. از آنجا به بصره رفت. او چهره ي سرشناس و سخنگوي آگاه قبيله ي خود بود. شصت بار در دوران زندگي اش به طواف خانه ي خدا رفت و شب ها به شب زنده داري و روزها به روزه مي گذرانيد. وي فردي مورد اعتماد بود و در سال 95 ه. ق جهان را بدرود گفت.

ابوعجين

آن روز که تعدادي از ياران و نزديکان مختار در محاصره قصر کشته شدند، و مردم هزيمت شدند «ابوعجين» که در مهلکه حاضر بود به مادر مختار که عجوزه اي بود پيشنهاد کرد که بيا تا تو را به دوش بگيرم و تو را از معرکه نجات دهم. «دومه» با شجاعت تمام اين پيشنهاد را رد کرد و گفت: «به خدا قسم اگر دستگيرم کنند و اسير شوم بهتر از آن است که مرا به دوش بگيري و نجاتم دهي».

ابوعلفة

وي يکي از راويان تاريخ عاشوراست. اخباري در رابطه با وقايع قيام مختار، از زبان وي نقل شده است.

ابوعلي انصاري

او خبر شهادت «عبدالله بن يقطر» را، از «بکر بن مصعب» روايت مي کند. در مورد او، نه رجال شناسان چيزي نوشته اند و نه روايت و گزارشي جز اين، در «تاريخ طبري» از او موجود است.

ابوعماره ي عبسي

«ابومخنف» از او سخن «يحيي بن حکم» و مجلس شوم «يزيد» را به نقل از «جعفر عبسي» روايت مي کند.

ابوعمره

رييس پليس مختار بود، که دمار از روزگار قاتلين امام حسين عليه السلام درآورد.
او را باز شکاري لقب داده بودند. ابوعمره به همراه «معاذ بن هاني کندي» (برادرزاده ي حجر بن عدي) دو سردار بزرگ و تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بودند که به اتفاق يکديگر به تعقيب و دستگيري قاتلين سيدالشهداء عليه السلام اقدام مي کردند.

ابوعمرو

«ابوعمرو» يا «اباعمرو» کنيه ي عبيدة بن عمرو بدي است. ابوعمرو از شيعيان خاص اميرالمؤمنين علي عليه السلام و مردي شجاع و دلاور بود. شيخ طوسي درباره ي ابوعمرو مي گويد: او از اصحاب علي عليه السلام و از محدثين بود که در سال 69 ه. ق از دنيا رفت.

ابوعمرو خثعمي

به قولي وي همان «ابوعمرو نهشلي» يار وفادار سيدالشهدا عليه السلام است.

ابوعمرو زاهد

وي يکي از راويان واقعه ي جانسوز عاشوراست.

ابوعمرو نهشلي

نهشلي، منسوب به بني نهشل بن دارم، عشيره اي از قبيله ي تميم که از عرب عدنان مي باشند. (عدنان، عرب شمال). او از شهداي کربلاست که به قولي در حمله ي اول و به نقلي در نبرد تن به تن شهيد شد. او از شخصيتهاي کوفه و مردي متهجد و شب زنده دار بود.
ابن نماي حلي از او نام مي برد و درباره اش مي گويد: «ابوعمرو مردي شب زنده دار و عابد بود و نماز بسيار بجاي مي آورد».

ابوغان

وي همان مالک بن مسمع است که «مختار بن ابوعبيد ثقفي» نامه اي بدين مضمون (جهت بيعت گرفتن و قيام و انتقام از قاتلين سيدالشهداء عليه السلام) براي او و دوستش «زياد بن عمرو عتکي» نوشت: «... اما بعد، بشنويد و اطاعت کنيد تا از دنيا هر چه بخواهيد به شما دهم و بهشت را براي شما تضمين نمايم....». «مالک» رو به «زياد» کرد و با لبخندي تمسخر آميز گفت: «ابواسحاق (مختار) خيلي سخاوتمندانه مي بخشد، هم دنيا و هم آخرت را به ما مي دهد؟!». «زياد» با شوخي گفت: «اي ابوغان»، ولي من نسيه نبرد نمي کنم، هر کس به ما پول داد براي وي شمشير مي زنيم».

ابوفاضل

فرزند امير المؤمنين، برادر سيد الشهدا، فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين «ع » در روزعاشورا.عباس در لغت، به معناي شير بيشه، شيري که شيران از او بگريزند است. (1) مادرش «فاطمه کلابيه » بود که بعدها با کنيه «ام البنين » شهرت يافت.علي «ع » پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج کرد.عباس، ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در (2) شعبان سال 26 هجري در مدينه نوشته اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهار فرزند رشيد، همه در کربلا در رکاب امام حسين «ع » به شهادت رسيدند.وقتي امير المؤمنين شهيد شد، عباس چهارده ساله بود و در کربلا 34 سال داشت.کنيه اش «ابو الفضل » و «ابو فاضل » بود و از معروفترين لقبهايش، قمر بني هاشم، سقاء، صاحب لواءالحسين، علمدار، ابو القربه، عبد صالح، باب الحوايج و... است.
عباس با لبابه، دختر عبيد الله بن عباس (پسر عموي پدرش) ازدواج کرد و از اين ازدواج، دو پسر به نامهاي عبيدالله و فضل يافت.بعضي دو پسر ديگر براي او به نامهاي محمد و قاسم ذکر کرده اند.
آن حضرت، قامتي رشيد، چهره اي زيبا و شجاعتي کم نظير داشت و به خاطر سيماي جذابش او را «قمر بني هاشم » مي گفتند.در حادثه کربلا، سمت پرچمداري سپاه حسين «ع » و سقايي خيمه هاي اطفال و اهل بيت امام را داشت و در رکاب برادر، غير از تهيه آب، نگهباني خيمه ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين «ع » نير برعهده او بود و تا زنده بود، دودمان امامت، آسايش و امنيت داشتند (3) روز تاسوعا که امام، او را براي مهلت گرفتن نزد سپاه کوفه فرستاد، تعبير والا و بالاي «بنفسي انت يا اخي» (4) (جانم فدايت اي برادر) به کار برد.
روز عاشورا، سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتي علمدار کربلا از امام حسين «ع » اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست که براي کودکان تشنه و خيمه هاي بي آب، آب تهيه کند.ابو الفضل «ع » به فرات رفت و مشک آب را پر کرد و دربازگشت به خيمه ها با سپاه دشمن که فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد. البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همرکاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود.عباس، مظهر ايثار و وفاداري و گذشت بود.وقتي وارد فرات شد، با آنکه تشنه بود، اما بخاطر تشنگي برادرش حسين «ع » آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:
يا نفس من بعد الحسين هوني           و بعده لا کنت ان تکوني
هذا الحسين وارد المنون          و تشربين بارد المعين           تالله ما هذا فعال ديني
و سوگند ياد کرد که آب ننوشد. (5) وقتي دست راستش قطع شد، اين رجز را مي خواند:
و الله ان قطعتموا يميني          اني احامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقين           نجل النبي الطاهر الامين
و چون دست چپش قطع شد، چنين گفت:
يا نفس لا تخشي من الکفار            و ابشري برحمة الجبار
مع النبي السيد المختار           قد قطعوا ببغيهم يساري         فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس، براي امام حسين بسيار ناگوار و شکننده بود.جمله پر سوز امام، وقتي که به بالين عباس رسيد، اين بود: «الآن انکسر ظهري و قلت حيلتي و شمت بي عدوي ». (6) و پيکرش، کنار «نهر علقمه » ماند و سيد الشهدا به سوي خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد. هنگام دفن شهداي کربلا نيز، در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم اباالفضل «ع » با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
مقام والاي عباس بن علي «ع » بسيار است.تعابير بلندي که در زيارتنامه اوست، گوياي آن است. اين زيارت که از قول حضرت صادق «ع » روايت شده، از جمله چنين دارد:
«السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لامير المؤمنين و الحسن و الحسين...
اشهد الله انک مضيت علي ما مضي به البدريون و المجاهدون في سبيل الله المناصحون في جهاد اعدائه المبالغون في نصرة اوليائه الذابون عن احبائه...» (7) که تاييد و تاکيدي بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد «ع » نيز سيماي درخشان عباس بن علي را اينگونه ترسيم فرموده است: «رحم الله عمي العباس فلقد آثر و ابلي و فدا اخاه بنفسه حتي قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائکة في الجنة کما جعل جعفر بن ابي طالب.و ان للعباس عند الله تبارک و تعالي منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة » (8) .که در آن نيز مقام ايثار، گذشت، فداکاري، جانبازي، قطع شدن دستانش ويافتن بال پرواز در بهشت، همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينکه: عمويم عباس، نزد خداي متعال، مقامي دارد که روز قيامت، همه شهيدان به آن غبطه مي خورند و رشک مي برند.
عباس يعني تا شهادت يکه تازي             عباس يعني عشق، يعني پاکبازي
عباس يعني با شهيدان همنوازي            عباس يعني يک نيستان تکنوازي
عباس يعني رنگ سرخ پرچم عشق            يعني مسير سبز پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا، معناي عباس          لب تشنه رفتن تا خدا، معناي عباس (9) .
در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدي «ع » به او اينگونه سلام داده شده است: «السلام علي ابي الفضل العباس بن امير المؤمنين، المواسي اخاه بنفسه، الآخذ لغده من امسه، الفادي له، الواقي الساعي اليه بمائه، المقطوعة يداه...» (10) سلام بر عباس، که با جانش در راه برادر مواسات و ايثار کرد، آنکه از امروزش براي فردايش بهره گرفت، خود را فداي برادر کرد و با آبرو براي او تلاش کرد...
کربلا کعبه ي عشق است و من اندر احرام            شد در اين قبله ي عشاق، دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبي که نصيب تو نشد         چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني          تا که تکميل شود حج من و تقديرم (11) .

پاورقي

(1) لغت نامه دهخدا.
(2) اليوم نامت اعين بک لم تنم و تسهدت اخري فعز منامها.
(3) اليوم نامت اعين بک لم تنم  و تسهدت اخري فعز منامها.
(4) ارشاد، ج 27 ص 90.
(5) بحارالانوار، ج 45، ص 41.
(6) معالي السبطين، ج 1، ص 446. مقتل خوارزمي ، ج 2، ص 30.
(7) مفاتيح الجنان، ص 435.
(8) سفينة البحار، ج 2، ص 155.
(9) خليل شفيعي.
(10) بحارالأنوار، ج 45، ص 66.
(11) اي اشکها بريزيد، حسان، ص 210.درباره زندگي عباس بن علي عليه السلام.ر.ک: «العباس بن علي‏»، باقر شريف‏القرشي، 214 صفحه، دار الکتاب الاسلامي و «عباس بن علي»، جواد محدثي، از سري آشنايي با اسوه ها.

ابوقطن

وي يکي از محافظين و مقام تشريفات «اياس بن مضارب» بود.
حميد بن مسلم گويد: افراد نسبت به ابوقطن احترام خاصي قايل بودند و همواره پشت سر «ابن مضارب» حرکت مي کرد.

ابومخنف

مقتل نويس معروف اسلام، لوط بن يحيي بن سعيد بن مخنف کوفي، مؤلف کتابهايي چند، از جمله «مقتل الحسين » که درباره حوادث عاشوراست و طبري در تاريخ خويش فراوان از او و کتابش نقل کرده است.وي که در سال 75 هجري در گذشت، از مورخان و محدثان شيعه بود. کتاب او (مقتل ابي مخنف) به دست نيامده و آنچه اکنون به اين نام است، برگرفته از کتب تاريخ است که از کتاب مقتل او نقل کرده اند.

ابومرهم ازدي

وي يکي از هواداران و نيروهاي تحت امر عمر سعد بود. در روز عاشورا ابومرهم ازدي به اتفاق لقيظ بن اياس محمد بن مسلم بن عقيل را به شهادت رسانيدند.

ابومسلم خراساني

دهخدا در کتاب لغتنامه ي خود وي را چنين معرفي مي کند: ابومسلم مروزي.
بلعمي در ترجمه طبري آرد: خبر بيرون آمدن ابومسلم صاحب اوست و او عباس، و اين ابومسلم غلامي بود و سراجي همي کردي. نامش عبدالرحمن بن مسلم و اندر خدمت گروهي از مردمان بود و از بني عجل به خراسان و او غلامي زيرک و هوشيار و بافرهنگ بود. وادي بني هاشم اندر دلش افتاد... بعضي نام و نسبت او را ابراهيم بن عثمان بن يسار بن سدوس بن جودرز از نسل بزرگمهر بن بختگان فارسي گفته اند... و بومسلم را فرزند جز دو دختر نبود يکي را نام فطيه و ديگري اسماء بنت بومسلم و اندر عهد منصور جماعتي باطمينان در خراسان پيدا شدند و اين مذهب فراز آوردند و به هر جايگاه دعوت همي کردند پنهان.
با اين که اسلام تمام شئون ايرانيه را زير و زبر کرد لکن چون مؤمنين و اخوه پيش خدا اتقي بود، دين نو براي ايرانيان تحمل پذير مي نمود. اما بني اميه شعار خويش را تفضيل عرب بر عجم قرار دادند و البته اين امر براي ملتي چون ايراني که خود را آزاده مي نمايد و همسايگان او وي را احرار و بنوالاحرار مي خواندند ناگوار مي نمود و از جانب ديگر به خشکي ظواهر دين نو نيز ادامه ي زندگي براي ايرانيان محال بود. پس بايستي از يک طرف اصل تساوي را که اسلام آورده بود ايرانيان بر عرب تحميل کنند و از جانب ديگر، با داخل کردن آداب و رسوم خويش در اسلام دين نو را تحمل پذير سازند. مورخين و متفکرين بزرگ همواره گفته اند که ققنس ايران هميشه از زير خاکستر خويش زنده و آشکار مي گردد. (مونتسکيو) اين داهيه ي کبري که نامش ابومسلم است مظهر اين خصيصه گرديد. به روزگار ابومسلم قسمتي از قبايل عرب ربيعه و مضر و يماني و جز آنان که از پيش در خراسان مسکن گرفته بودند در امر سيادت و سلطه ي مطلقه به رسم قديم قبايل عرب با يکديگر عداوت مي ورزيدند. ابومسلم از اين اختلاف و از عدم رضايت ايرانيان از اوضاع حاضره نتيجه اي گرفت که نظير آن در تاريخ بشر شايد ديده نشده باشد. از طرف ديگر چون ايرانيان بر شيعه و سنت قديم، امر نبوت را از سلطنت تمييز نمي کردند و چنانکه سلطنت به اولاد و اصفار به ارث مي رسيد و تعرض به اين ناموس، نوعي تعرض به مقدسات ملي بود، ابومسلم از اين سنت جاريه ي ايرانيان نيز استفاده کرد و بني اميه را چون قومي غاصب و خائن به کسان پيامبر اسلام نشان داد و محروميت خاندان و رسول هم مدد و دستيار ديگر اين مقصود بود. ابومسلم به همه اين وسايل چنگ زد و بهترين نتايج را حاصل کرد.
وي رهبر سياه جامگان بود و لباس سياه مي پوشيد تا هم با بني اميه مخالفت کرده باشد، هم در ديده ببينده هيبت يابد، سياه جامگان لباس مشکي را در عزاي شهداي کربلا و زيد بن علي و يحيي بن زيد مي پوشيدند.

ابومفلس ليثي

وي يکي از وقايع نگارهاي تاريخ عاشوراست. بعضي از اخبار در رابطه با وقايع قيام مختار از زبان وي نقل شده است.

 

ابونصر بن نباته

ابونصر عبد العزيز بن عمر بن محمد، مشهور به ابن نباته، به سال 405 ه. ق در بغداد درگذشته است. او بيشتر عمر خود را در شهرهاي مختلف گذرانده و به مدح اميران و وزيران پرداخته است.
و الحسين الذي رأي الموت في العز            حياة و العيش في الذل قتلا
حسين کسي است که مرگ باعزت را زندگي و زندگي باذلت را مرگ مي شمرد.

ابونمران

وي همان مالک بن عمرو نهدي از فرماندهان شجاع و تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. ياران مالک او را ابونمران خطاب مي کردند.

ابوهارون مكفوف

از شعراي شيعه در عصر امام صادق «ع » که به دستور آن حضرت در سوگ حسين بن علي «ع » شعر سرود و در محضر امام خواند: «امرر علي جدث الحسين و قل لاعظمه الزکيه...» (1) بر مزار حسين «ع » بگذر و به استخوانهاي پاکش بگو... .
نام ابو هارون، موسي بن عمير و اهل کوفه بود.

پاورقي

(1) بحار الانوار، ج 44، ص 288.

ابوهاشم

کنيه اسماعيل بن محمد الحميري (سيد حميري)، از شعرا و مديحه سرايان ائمه معصومين عليهم السلام بود. وي از جمله کساني است که در مصيبت شهيدان کربلا و امام حسين عليه السلام مرثيه سروده است. اشعار و مراثي او در عرب معروف است.

ابي اشرس

وي از سران ارتش شام و از هوادارن ابن زياد بود. در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي عليه نيروهاي ابن زياد، ابي اشرس به هلاکت رسيد.

ابي السماء بن بشر

وي از نيروهاي عمر سعد بود که در قتل جوانان بني هاشم شرکت فعال داشت. وي در زمان قيام مختار متواري گرديد. مختار نيز اموال او را مصادره نمود و خانه اش را ويران ساخت.

ابي زرعه

وي يکي از قتله ي امام حسين عليه السلام بود.
حکم بن هشام گويد: «گروهي از ياران مختار، در حين انجام مأموريت از مقابل خانه «ابن زرعه» عبور مي کردند که ناگهان از پشت بام خانه ابي زرعه، به سوي آنان تير اندازي شد. آنان به خانه حمله بردند و دو نوه ي ابي زرعه به نامهاي «هبياط» و «عبدالرحمان» را کشتند. و عبدالملک، پسر ابي زرعه، از ناحيه ي سر به شدت مجروح شد و توانست از دست آنان فرار کند و شتابان خود را به نزد مختار رساند و شکايت کرد. مختار تا او را با سر مجروح ديد به همسر خود «ام ثابت» که دختر «سمرة بن جندب» بود، دستور داد تا زخم سر او را ببندد و در جواب شکايت عبدالملک گفت: من چه کنم، شما به آنان تير اندازي کرديد و آنان را خشمگين نموديد، من مقصر نيستم.
ابوزرعه وقتي ديد که خانه اش در محاصره است، با شمشير حمله کرد و مرد نترسي بود. افراد «عبدالله شاکري» او را محاصره کردند، عبدالله فرياد زد: با شمشير و نيزه او را نزنيد تيربارانش کنيد.
افراد همه ي تيرها را به سوي او هدف گرفتند و آن قدر بر او تير انداختند تا نقش بر زمين شد. عبدالله فرمان داد، جسدش را در کنار خانه آوردند که هنوز جان داشت. دستور داد جسد نيمه جانش را به وسيله مواد آتش زا به آتش بسوزانند و سرانجام به آتش قهر و غضب خدا، به دست افراد مختار به درک واصل شد.

ابي سعيد بن عقيل بن ابي طالب

به قولي او همان «محمد بن سعيد بن عقيل بن ابي طالب» از شهداي روز عاشوراست.

ابي مسلم نخعي

در سال 72 ه. ق عبد الملک مروان با سپاهي عظيم، براي تصرف عراق به جنگ مصعب بن زبير آمد و در نزديکي دجله، جنگ سختي بين نيروهاي کوفه و بصره و ارتش شام در گرفت که مصعب و ابراهيم اشتر کشته شدند و عبدالملک مروان بر عراق مسلط شد. وي وارد کوفه شد و در دارالاماره نشست و سر بريده ي مصعب را جلوي او نهادند.
تاريخ آيينه ي عبرت و پند بزرگي براي انسان است. در اين جا حضار تا صحنه را ديدند ناگهان صحنه هاي مشابه آن در اذهان تداعي نمود. مردي از عرب به نام «ابي مسلم نخعي» برخاست و خطاب به عبدالملک مروان خليفه ي پيروز و مغرور اموي چنين گفت: «من در همين مکان (دارالاماره) کوفه بودم و ديدم که سر بريده ي حسين بن علي عليه السلام را جلوي ابن زياد نهادند و چندي بعد ديدم سر بريده ي ابن زياد را در همين مکان جلوي مختار گذاشتند و مدتي نگذشت که ديدم سر بريده ي مختار را در اينجا جلوي مصعب بن زبير قرار دادند و حال، سر بريده ي مصعب را جلوي تو مي بينم. و سپس اضافه کرد خدا امير عبد الملک را از تکرار اين صحنه حفظ کند.
عبدالملک سخت وحشت زده شد و از آن محل که تالار مخصوص قصر بود برخاست و دستور داد آن تالار و قبه را خراب کردند.

ابي وقاص

وي جد پدري «عمر بن سعد» ملعون، فرمانده سپاهيان يزيد در روز عاشوراست.

اجفر

به معناي چاه وسيع.نام منطقه اي در اطراف کوفه که آب و درخت داشته و قبلا از آن بني يربوع بوده است.در آن محل، قصر و مسجدي بوده است.حسين «ع » در مسير رفتن به کوفه در اين مکان هم توقفي داشته است. (1) فاصله آن تا مکه 36 فرسخ است. (2) .

پاورقي

(1) الحسين في طريقه الي الشهاده، ص 61.
(2) لغت نامه، دهخدا.

احمد بن عيسي هاشمي

پدر خليفه ي الواثق بالله و معروف به ابن الغريق بود. او به سال 593 ه. ق وفات يافته است.

احمد بن قفطان

شيخ احمد بن شيخ حسن قفطان سعدي نجفي، در سال 1235 ه. ق متولد و به سال 1293 ه. ق درگذشت و در وادي السلام نجف دفن شد.
لولا المحرم با سفکت مدامعا           لسوي المحرم سفکهن محرم
يوم الحسين بکربلاء و صحبه        ضربوا القباب علي البلاء و خيموا
اگر محرم نبود هيچ اشکي نمي ريختم زيرا اشک ريختن غير از محرم، حرام است.
همان محرمي که در آن، امام حسين عليه السلام و يارانش در آغوش بلا خيمه زدند و بر بلا ساکن شدند.

احمد بن محمد هاشمي

از شهداي بني هاشم در روز عاشورا است (که چهره ي شناخته شده اي نيست و تنها ابن شهر آشوب از او ياد کرده است). ابن شهر آشوب، او را جزء فرزندان عقيل دانسته است.

احمر بن شميط احمسي

وي از شيعيان و معتمديني بود که مختار بن ابوعبيد ثقفي او را به قيام خويش دعوت کرده بود.
وي يکي از پنج نفر افراد مطمئن و صادقي بود که به عنوان رابط پيامها و نقشه ها و برنامه هاي مختار بن ابوعبيد ثقفي را به افراد مورد اعتماد مي رساند و براي قيام به رهبري مختار، از مردم به طور کاملا پنهاني، بيعت مي گرفت. او از فرماندهان انقلاب مختار شد. اين پنج نفر عبارت بودند از: «احمر بن شميط احمسي»، «معايب بن مالک اشعري»، «يزيد بن انس»،«رفاعة بن شداد فتيابي» و «عبدالله بن شداد بجلي». افراد مزبور بطور جدي، کار مقدمات قيام را مخصوصا از نظر جذب نيرو بشدت پيگيري مي کردند.
احمر بن شميط، فرمانده سپاه مختار، که براي جنگ با مصعب بن زبير، در نزديکي ساحل دجله اردو زده بود، از مخفيگاه شمر باخبر شد و دويست مرد مسلح را مأمور دستگيري وي نمود، اين گروه، شمر را غافلگير کردند و شمر و همراهانش در آن درگيري مسلحانه به قتل رسيدند و احمر بن شميط سر بريده ي وي را براي مختار به کوفه فرستاد. (به نقل از دنيوري) و در آخرين جنگ مصعب بن زبير با مختار بن ابوعبيد ثقفي، مصعب، ارتش خود را مهياي حرکت به سوي کوفه کرد. مختار نيز آماده ي تجهيز قواي خود شد.
مختار توانست مردم را بسيج کند و لشکر عظيم 60 هزار نفري را به فرماندهي «احمر بن شميط» که بسيار مورد اعتماد او بود و مردي شجاع و مخلص و حامي سرسخت اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به شمار مي رفت و مردم نيز او را دوست داشتند، اعزام کند. کليه ي تيپ ها و گردان هايي که قبلا تحت فرماندهي ابراهيم اشتر بودند، با همان سازماندهي قبلي، اين بار تحت فرماندهي «ابن شميط» قرار گرفتند.
«ابن شميط» با نيروهايش در منطقه خارج شهر کوفه به نام «حمام اعين» اردو زد و نيروهاي مسلح فوج فوج به او پيوستند، «ابن شميط» نيروها را سازماندهي و مقدمه لشکر را به «عبدالله بن کامل شاکري» سپرد و سپس او را به فرماندهي ميمنه لشکر انتخاب کرد و ميسره لشکر را به «عبدالله بن وهب جشمي» داد و فرماندهي سواره نظام را به «رزين بن عبدسلول» واگذار کرد و فرماندهي پياده نظام را به «کثير بن اسماعيل کندي» داد.
و فرماندهي ارتش موالي، ايرانيان را به «کيسان ابوعمره» رييس شهرباني مختار سپرد و فرماندهان نيروهاي خود را سازماندهي کردند و همه در آرايش نظامي کامل بودند.
نيروها حرکت کردند تا به منطقه اي به نام «مذار» رسيدند و در آن جا ارتش دشمن نيز به فرماندهي مصعب بن زبير در مقابل آنان اردو زدند، عبدالله وهب، که فرمانده جناح چپ لشکر بود، خود ر فرمانده کل (ابن شميط) که در ميان پياده نظام در حرکت بود رساند و پيشنهاد کرد که تعداد ايرانيان و موالي و بردگان زيادند و بسياري از آنان سواره نظام مي باشند. من به پايمردي و استقامت آنان چندان خوش بين نيستم، مي ترسم اگر جنگ شروع شود و ضربات نيزه و شمشير بر آنان زياد شود، با اسبهاي خود فرار کنند و تو را در ميان نيروهاي پياده تنها گذارند. چه بهتر که آنان را در نيروهاي پياده قرار دهي و تعداد کمي از آنان سواره باشند و اگر پياده باشند ناچار مقاومت خواهند کرد. اين سخن عبدالله خير خواهانه نبود زيرا وي خود عرب بود و دل خوشي از ايرانيان و بردگان نداشت و در کوفه با آنان خوب برخورد نمي کرد. و قصد او اين بود که اکثر کشته شدگان از بردگان باشند و آنان را سپر بلا قرار دهد. اما «ابن شميط» به خاطر اعتمادي که به وي داشت سخن او را حمل بر دلسوزي کرد و آن را خير خواهانه دانست و به پيشنهاد او ترتيب اثر داد. بنابراين فرياد زد: «اي گروه آزاد شدگان پياده شويد و با من در جنگ شرکت کنيد. آنان نيز از فرماندهي اطاعت کردند و به نيروهاي پياده پيوستند، و اغلب در کنار پرچم «ابن شميط» مستقر شدند.
نيروهاي انقلاب، به فرماندهي «ابن شميط» و نيروهاي ضد انقلاب به فرماندهي «مصعب بن زبير» در آماده باش صد در صد نظامي در منطقه «مذار» با هم روبرو شدند. قبل از اعلام حمله مصعب يکي از معاونان خود را به طرف ارتش مختار فرستاد و پيامي براي آنان آورد. اين مرد «عباد بن حصين» فرمانده سواره نظام ابن زبير بود. وي به عنوان مأمور پيام به نزد ابن شميط آمد و پيشنهاد خود را چنين مطرح ساخت:
«ما شما را به کتاب خدا و سنت پيامبر او و بيعت با اميرالمؤمنان عبدالله زبير! دعوت مي کنيم اگر بپذيرند جنگي با شما نداريم».
ابن شميط متقابلا به او چنين گفت:
«ما هم شما را به خدا و اطاعت از رسول خدا و بيعت با امير مختار دعوت مي کنيم و اگر پذيرفتيد مسأله خلافت را به شورايي مرکب از افراد خاندان رسالت واگذار مي کنيم و اگر پيشنهاد ما را قبول کرديد که چه بهتر، در اين صورت جنگي نداريم و اگر نپذيرفتيد ما از شما بيزاريم و با شما جهاد خواهيم کرد».
عباد به نزد مصعب بن زبير برگشت و پيام ابن شميط را به سمع وي رساند. مصعب که به عقيده محکم ياران مختار در تعقيب هدف خود پي برد ديگر درنگ را جايز ندانست و فرمان حمله را صادر کرد و به عباد فرمانده سواره نظام خود چنين دستور داد:
«زود باش، برگرد و با نيروهايت به آنان حمله کن».
عباد حمله را آغاز کرد و ابن شميط و افرادش حمله او را دفع کردند و عباد کاري از پيش نبرد و به مقر خود بازگشت.
در اين جا فرمانده دلير«مصعب» (مهلب بن ابي صفره) که فرماندهي جناح چپ لشکر را به عهده داشت، به جناح راست لشکر «ابن شميط» که تحت فرماندهي عبدالله بن کامل بود، يورش برد و جنگي سخت درگرفت و عبدالله پياده شد و جانانه حمله دشمن را دفع کرد و دو طرف تلفاتي را متحمل شدند، مهلب هم کاري از پيش نبرد و به مقر خود بازگشت، سپس مهلب به نيروهاي تحت فرمانش فرياد زد که: «حمله اي مردانه کنيد، که اين قوم در شما طمع کرده اند».
حمله اي سخت و وحشتناک از طرف نيروهاي «مهلب» آغاز شد که در اين جا نيروهاي ابن کامل ضربه خوردند و عده زيادي نيز فرار کردند. اما عبدالله، مردانه پايمردي کرد و يک قدم عقب نشيني نکرد و طايفه حمدان در کنار او مردانه مقاومت مي کردند.
عبدالله کامل شاکري اين فرمانده جوان، با شجاعتي فوق العاده مقاومت مي کرد و اين شعار را بر لب داشت:
«من جوان شاکريم، من جوان شباميم، من جوان ثوريم.»
عمر بن عبيدالله از ناحيه لشکر مصعب با عبدالله بن انس شاکري مدتي درگير شد و سپس به مقر خود بازگشت.
سپس همه نيروهاي مصعب به جناح «ابن شميط» فرمانده کل نيروهاي مختار، حمله ور شدند. ابن شميط و افرادش، که اغلب پياده بودند با سواران مصعب درگير نبردي شديد شدند. عده بسياري از پيادگان ابن شميط به شهادت رسيدند و جمعي نيز تاب مقاومت در مقابل سواران را نداشتند و پا به فرار گذاشتند، اما ابن شميط تا آخرين نفس جنگيد تا به شهادت رسيد.

احنف بن قيس

وي ريش سفيد مردم بصره بود. «زياد بن عمرو عتکي» که يکي از حاميان و همفکران «مثني بن مخربة بن عبدي، هم پيمان مختار بن ابوعبيد ثقفي» بود، با شنيدن خبر درگيري نيروهاي طرفدار ابن زبير به فرمان«قباع» که در «مدينه الرزق» بوقوع پيوسته بود با شتاب، سوار بر اسب شد و وارد مسجد بصره گرديد. «قباع» بالاي منبر نشسته بود. «زياد» فرياد زد: «اي قباع، نيروهايت را از مقابل برادران ما برگردان و در غير اين صورت با آنان خواهيم جنگيد»، «قباع» «احنف بن قيس» و «عمرو بن عبدالرحمن»، نماينده ي ابن زبير را خواست و به آنان مأموريت داد که بين مردم بصره را اصلاح کنند و جلوي درگيري را بگيرند. «احنف و عبدالرحمن»، به سوي طايفه ي «عبد القيس» آمدند و «احنف» فرياد زد: اي مردم «بکر» و «ازد»! مگر شما در بيعت ابن زبير نيستيد؟ همه گفتند: آري، ولي حاضر نيستيم با برادرانمان درگير شويم و يا آنان را تسليم شما کنيم. «احنف» گفت: ما کاري به آنان نداريم، آنان آزادند، هر کجا که مي خواهند بروند و اين شهر و مردمش را آسوده بگذارند و در اين جا فتنه بر پا نکنند. «زياد» و «مالک بن مسمع» خود را به «مثني» و نيروهايي که مجددا دور او جمع شده بودند رساندند و گفتند: «به خدا سوگند ما هم عقيده ي شما نيستيم و مخالف مختار هستيم، اما نخواستيم شما را سرکوب کنند، به همان کوفه برويد که آن جا پايگاه شماست».«مثني» هنگامي که ديد دعوت بيشتر اثري ندارد، سخن آنان را پذيرفت و با افراد خود به سوي کوفه حرکت کرد. «احنف» با ناراحتي به شهر «بصره» بازگشت و مي گفت: (هرگز در رأي خود خطا نرفتم مگر امروز که اين قوم (مثني و يارانش) و طايفه ي مهم «بکر و ازد» را پشت سر خود نهادم.»
گويا «احنف بن قيس» از جمله معانديني بوده است که«مختار» را «کذاب» خطاب مي کرده. چنان که مختار نامه اي بدين مضمون به «احنف» نوشت: «از مختار به احنف بن قيس و مريدان و ياران او، شما به صلحيد، اما بعد، واي از دست طايفه ي «مضر»، احنف بن قيس، خود به جهنم مي رود به طوري که ديگر نتوان او را نجات داد، من به رقم تقدير مسلط نيستم، شنيده ام مرا کذاب خوانده اي، مهم نيست زيرا پيامبران نيز به اين تهمت متهم مي شوند و من که از آنان بهتر نيستم.»

احوص بن شداد

او از هواداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در جنگ مختار (به فرماندهي ابراهيم بن اشتر) عليه نيروهاي ابن زياد، احوص بن شداد از پهلوانان سپاه ابراهيم بود. هم او بود که «ابن ضبعان کلبي» و «داوود دمشقي» را به هلاکت رساند.
در ميان ارتش شام مردي شجاع، به نام «ابن ضبعان کلبي» بود. او وسط ميدان آمد و فرياد زد: «يا شيعة المختار الکذاب، يا شيعة الاشتر المرتاب». اي پيروان مختار کذاب، و اي پيروان فرزند اشتر گمراه. جلو بياييد و آن مرد در حالي که در ميدان گرد و خاکي به وجود آورده بود اين رجز را مي خواند:
انا بن ضبعان الکريم المفضل          من عصبة من دين علي         کذاک کانوا في الزمان الاول
من فرزند ضبعان بزرگ و بزرگوارم از خانواده اي که از دين علي بيزارند و از قديم بر اين عقيده استوار بوده اند.
در اين جا مردي از يلان لشکر ابراهيم، جلو آمد و در مقابل آن مرد خبيث شامي ايستاد، اين مرد «احوص بن شداد» از طايفه حمدان و از شيعيان مخلص و شجاع عراق بود. وي با فريادي بلند در جواب آن مرد هتاک شامي اين رجز را خواند:
انا بن شداد علي دين علي          لست لعثمان بن اروي بولي
لاصلين القوم فيمن يصطلي           بحر نار الحرب حتي تنجلي
من فرزند شدادم که بر دين علي مي باشد و از عثمان فرزند «اروي» بيزارم امروز چنان بر گروهي که جلوي من
بيايند ضربت خواهم زد تا آن وقتي که آتش جنگ زبانه مي کشد.
ابن شداد سپس خطاب به آن مرد شامي گفت:«خودت را معرفي کن»
مرد شامي با غرور و نخوت گفت: نام من «منازل الابطال» يعني کوبنده پهلوانان است.
احوص در جواب او گفت: خوب، نام من نيز «مقرب الآجال» يعني نزديک کننده مرگ است و چنان حمله اي به آن مرد شامي کرد و ضربتي بر او فرود آورد که وي را نقش بر زمين ساخت و او را به درک واصل نمود.
سپس فريادش به «هل من مبارز»: آيا مبارزي هست که با من روبرو شود بلند شد که يکي از سران شام به نام «داوود دمشقي» در مقابل او آمد و اين رجز را خواند:
انا بن من قاتل في الصفينا          قتال قرن لم يکن غبينا
بل کل فيها بطلا جرونا          مجربا لدي الوغي کمينا
«من فرزند کسي هستم که در جنگ صفين جنگيده است، جنگ جنگاوري پيروز بلکه با هر قهرماني درگير شده ام که در هنگامه نبرد داراي تجربه بوده است».
احوص پاسخ رجز آن مرد را چنين داد:
يابن الذي قاتل في الصفينا        و لم يکن في دينه غبينا
کذبت قد کان بها مغبونا        مذبذبا في امره مفتونا
لا يعرف الحق و لا اليقينا         بوسا له لقد مضي ملعونا
«اي فرزند کسي که در صفين جنگيده است و مدعي است که در دين و عقيده خودش ضعيف نبوده است.
دروغ گفتي، بلکه ضعيف بوده و پابرجا نبوده و در کارش فريب خورده است که نه حق را مي شناسد و نه بر يقين است. بدا بر او که ملعون رفت».
سپس اين دو به يکديگر حمله ور شدند و اين بار نيز احوص با ضربتي جانانه اين مرد شامي را به قتل رساند و با پيروزي به لشکرگاه خود بازگشت.

اخنس بن مرثد

وي يکي از ده نفري بود که بر پيکر سيدالشهداء عليه السلام اسب تاختند. ابوعمرو زاهدي مي گويد: به اين ده نفر نگاه کرديم، همه زنا زاده بودند.
مختار، اين گروه را دستگير کرد و دستور داد همه را به پشت بخوابانند و با ميخهاي آهني دست و پايشان را به زمين کوبيد و دستور داد اسبهايشان با نعل آهنين، بر بدنهاي پليد آنان تاختند و آن قدر ادامه دادند تا به هلاکت رسيدند. سپس جسدهاي آنان را با آتش سوزانيد.

ادب الطف

به معناي ادبيات عاشوراست.طف، نام سرزمين کربلاست. «ادب الطف »، نام کتابي است در ده جلد به زبان عربي، گرد آوري «جواد شبر» که به معرفي شاعراني که درباره امام حسين «ع » و حادثه کربلا و شهداي عاشورا شعر و مرثيه سروده اند پرداخته است.اين مجموعه، از قرن اول هجري تا قرن 14 را شامل مي شود و ضمن معرفي کوتاه صاحبان اثر، نمونه هايي از شعرهاي آنان را هم به صورت برگزيده آورده است.کتاب، به نحوي دربردارنده ادبيات شيعه و عقايد و احساسات و جهتگيريهاي شاعران شيعه نيز مي باشد، بخصوص بر محور حادثه جانسوز کربلا. ناشر کتاب، «دار المرتضي » است، بيروت، 1409 ق. (1) .

پاورقي

(1) در اين زمينه نيز ر.ک: «شعراء کربلا، او الحائريات‏» علي الخاقاني، محتوي معرفي 84 شاعر اين شهر (الذريعه، ج 14، ص 194) نيز: «عاشورا في الادب العاملي المعاصر»، سيد حسن نور الدين پيرامون شاعران جبل عامل و محتوا و سبکهاي شعري آنان پيرامون حادثه کربلا با نمونه‏هايي از اشعارشان.

ادبيات عاشورا

مقصود، مجموعه آثاري است که در قالبهاي مختلف ادبي و هنري، بر محور حادثه وقهرمانان کربلا، در طول چهارده قرن پديد آمده است.اين آثار، شامل شعر و مرثيه، نوحه و تعزيه، مقتل و مصيبت نامه، نمايشنامه و فيلمنامه، داستان، فيلم، عکس و اسلايد، کتب و مقالات و نثرهاي ادبي، شرح حال قهرمانان کربلا، تابلوها، طرحها، پوسترها، ماکت و... مي تواند باشد.عاشورا هم داراي محتواست (که: چه شد؟) هم داراي پيام است (که: چه بايد کرد؟) و ادبيات و هنر، رسالت پرداختن به هر دو را دارد.گاهي يک تابلو از يک کتاب، گوياتر است. خطاطان، کتيبه ها و شعارها را مي توانند سرشار از پيام و جهت بسازندو با اسامي عاشورايي، هنر نمايي کنند و از اين طريق به خط و نقش، بعد متافيزيکي بدهندو شاعران و نويسندگان با خلق آثار ماندگار پيرامون حادثه و پيام آن، آن جلوه هاي متجلي در کربلا را جاودان سازند.
شايسته است که موزه يا نمايشگاهي عظيم از آنچه به نحوي به اين حماسه جاودان مربوط مي شود پديد آيد که منبعي براي هر گونه تحقيق و الهام گيري گردد.در زمينه شناخت محتواي عاشورا و پيامها و اهدافش، به منابعي همچون زيارتنامه ها، دعاها و مقتلها هم مي توان مراجعه کرد و در زيارتها، به سبک، مضامين، تعبيرات و واژه ها و نيزحالات روحي خواننده دعا و زيارت دقت داشت. (1) .
با عنوان «ادبيات عاشورا» يک سري مجموعه هاي شعر از شاعران مختلف گرد آمده که پيرامون شهداي کربلا و حادثه عاشوراست.ناشر آن «حوزه هنري » و با کوشش محمد علي مرداني است.تا سال 1372 تعداد 6 جلد از اين مجموعه ها منتشر شده است.

پاورقي

(1) در اين زمينه ر.ک: مقاله‏ «ادبيات عاشورا در دوره حضور امامان‏» از محمود رضا افتخار زاده، «چشمه خورشيد»، ج 1، ص 81 تا 104 نيز «عاشورا في الادب العاملي المعاصر» سيد حسين نور الدين، الدار الاسلامية، لبنان.

ادهم بن اميه عبدي

اميه پدر ادهم از اهالي مدينه بود، سپس ساکن بصره گرديد و از طائفه عبدي است که منسوب به عبدالقيس و از اعراب عدناني مي باشد.
اميه از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بوده. و ادهم از شيعيان بصره، و به همراه يزيد بن ثبيط و پسر انس در مکه به خدمت حضرت امام حسين عليه السلام رسيدند تا اين که به همراه آن حضرت وارد کربلا شدند.
خانه ماريه دختر منقذ در بصره محل انجمن شيعيان بصره، و او از بانوان مؤمن و از شيعيان مخلص بوده و ادهم به اين انجمن رفت و آمد داشت. هنگامي که ابن زياد متوجه حرکت امام حسين عليه السلام به سوي عراق شد شيعيان را بيشتر در تنگنا قرار داده و تمامي راهها را مسدود نمود.
ولي با اين همه ادهم و دوستانش موفق به نصرت امامشان شدند. او در روز عاشورا در اولين حمله به شهادت رسيد.

ادهم بن محرز باهلي

وي به همراه «حصين بن نمير» «شرحبيل بن ذي الکلاع»، «ربيعة بن مخارق غنوي» و «جبلة بن عبدالله خثعمي» که همه از دشمنان سرسخت اهل بيت عليهم السلام بودند، تحت فرماندهي ابن زياد، در منطقه ي «عين الوردة» با نيروهاي «توابين» مواجه شدند و به نبرد با يکديگر پرداختند.

ادوارد گرانويل براون

مستشرق معروف انگليسي. درباره ي عاشورا مي گويد: آيا قلبي پيدا مي شود که وقتي درباره ي کربلا سخن مي شنود، آغشته به حزن و الم نگردد؟ حتي غير مسلمانان نيز نمي توانند پاکي روحي را که در اين جنگ اسلامي تحت لواي آن انجام گرفت انکار کنند.
ادوارد گرانويل براون مشهور به «ادوارد براون» مسيحي اي انگليسي، پزشک و استاد زبان فارسي در دانشگاه کمبريج بود.

اديب السلطنه

حسين سميعي ملقب به اديب السلطنه، متخلص به عطا به سال 1293 ه. ق در رشت متولد شد. دوران طفوليت را در کرمانشاه و تهران بسر برد. او چند دوره به وزارت و نيز وکالت مجلس رسيد و انجمن ادبي تهران را نيز اداره مي کرد. سميعي به سال 1373 ه. ق (1332 ش.) وفات يافت. يک ديوان اشعار و چند رساله از او باقي مانده است.

اديب الممالك فراهاني

ميرزا محمد صادق فراهاني ملقب به «امير الشعراء» و «اديب الممالک» و متخلص به «اميري» (1336 - 1277 ه. ق) از رجال برجسته ي ادبي و اجتماعي عصر قاجاريه به شمار مي رود. وي از آغاز جواني به تهران آمد و مورد توجه امير نظام گروسي وزير فوايد عامه قرار گرفت و به نزد امير زادگان و حکام ولايات راه يافت و از سوي ناصر الدين شاه نيز لقب اديب الممالک گرفت.
او ابتدا در تبريز و سپس در مشهد روزنامه «ادب» را منتشر کرد پس از صدور فرمان مشروطيت، سردبيري روزنامه مجلس، روزنامه ايران، دولتي و مديريت روزنامه نيمه رسمي «آفتاب» را برعهده گرفت و روزنامه عراق عجم را پايه گذاري کرد. وي سالها، سمتهاي رياست عدليه ي سمنان، صليحيه ي ساوجبلاغ، عدليه اراک و عدليه يزد را برعهده داشت.
فراهاني در ادب فارسي و عربي و همچنين در تاريخ و انساب احاطه و تبحر، و از حکمت و رياضيات، نجوم و علوم غريبه بهره داشته و تأليفات چندي نيز به جاي گذاشته است.
شعر او بيشتر مشتمل بر مضامين اجتماعي و سياسي و از اعتبار بسيار برخوردار است. وي در انواع شعر مخصوصا قصيده و قطعه استاد بود و سبک استادان قديم را پيروي مي کرد. غالب اشعار او نماينده ي زندگاني اجتماعي و مبارزات سياسي وي است. او در وطنيات، سياسيات، اجتماعيات و آوردن تمثيلات و حکاياتي که مبتني بر نظرهاي انتقادي و اصلاحي باشد از نخستين گويندگان استاد عهد اخير است. آشنايي اديب با ادب اروپايي موجب ورود بعضي از افکار و مضامين و قصص و کلمات فرنگي در اشعارش شده است و نيز اطلاع او از ادب و لغت و تاريخ عرب و اسلام باعث گرديده که بسيار بيشتر از معاصران خود کلمات و ترکيبات غير ضرور عربي را در سخنان خود به کار برد.
اديب الممالک فراهاني، از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان امام حسين عليه السلام اشعار پر سوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه سيدالشهدا عليه السلام از او به جاي مانده است. اديب الممالک فراهاني در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.

اديب صابر

شهاب الدين شرف الادباء بن اسماعيل ترمذي، شاعر مشهور ايراني در قرن ششم هجري است. اصل وي از ترمذ بود و شاعري وي هم در آن شهر شروع شد ولي بعدها در نواحي ديگر مانند مرو و بلخ و خوارزم، روزگار گذرانيد و به مداحي سنجر اختصاص يافت. وقتي سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد، او چندي در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئه اي براي قتل سنجر ترتيب داده بود، صابر از آن آگاه شده و به وسيله اي سنجر را مطلع کرد و نقشه ي اتسز باطل گرديد و او اديب را در جيحون انداخت. قتل صابر بين سال هاي 538 تا 542 ه. ق صورت گرفته است. ديوان او غزلها و تغزلهاي لطيف بسيار دارد.

اذان

اعلام.شعار فراخواني مسلمين به نماز که در اوايل هجرت تشريع شد.در حادثه کربلاچند مورد، به کار گرفته شده است.يکي آنگاه که کاروان حسين «ع » با سپاه حر در «ذوحسم » در مسير کربلا مواجه شد.هنگام ظهر فرا رسيد.امام حسين «ع » به حجاج بن مسروق (و به گفته برخي منابع، به پسر خويش) فرمود: اذان بگو.اذان گفته شد و امام حسين «ع » نماز جماعت خواند.سپاه حر نيز به آن حضرت اقتدا کرد. (1) مورد ديگر در شام و بارگاه يزيد، وقتي امام سجاد «ع » آن خطبه افشاگر و کوبنده را ايراد کرد و پياپي فضايل خويش را بر شمرد و حاضران به گريه افتادند و افکارشان دگرگون شد و يزيد بيم آن داشت که فتنه اي پيش آيد که پايانش ناخوشانيد باشد، به مؤذن اشاره کرد که اذان بگويد تابدينوسيله خطبه امام را قطع کند. مؤذن چون تکبير گفت، حضرت فرمود: خدا بزرگتر از هر چيز است و برتر از حواس.مؤذن چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، حضرت فرمود: موو پوست و گوشت و خون و مغز و استخوانم به يگانگي خدا گواهي مي دهد.چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، حضرت سجاد خطاب به يزيد کرد: اي يزيد!اين «محمد» آيا جد من است يا جد تو؟اگر بگويي جد توست، دروغ گفته اي و اگر بگويي جدمن است، پس چرا عترت او را کشتي؟ (2) و اينگونه بود که حضرت زين العابدين «ع »، روش يزيد را در به کار گرفتن اذان براي خاموش کردن فرياد اذان مجسم خنثي کرد و از همان موقعيت، بهترين بهره برداري سياسي را نمود. امام سجاد عليه السلام در پاسخ ابراهيم بن طلحه نيز که از حضرت پرسيد: چه کسي پيروز شد؟ فرمود: هنگام نماز، اذان و اقامه بگو، مي فهمي که چه کسي پيروز است. (3) .

پاورقي

(1) بحار الانوار، ج 44، ص 376، عوالم (الامام الحسين)، بحراني، ص 163.
(2) حياة الامام زين العابدين، باقر شريف القرشي، ص 177 به نقل از مقتل خوارزمي.
(3) نفس المهموم، ص 434.

اذن دخول

اذن ورود، هم در آداب معاشرت اسلامي است، که انسان سر زده و بي اذن و اجازه وارد منزل و اتاق کسي نشود و قبلا اعلام کند، که به اين، استيذان و استيناس هم مي گويند و درآيات 28-26 سوره نور، مطرح شده است، و هم در آداب زيارت حرمهاي مطهر پيامبر وائمه و بقاع متبرکه، آمده است که بعنوان رعايت ادب نسبت به حريم اولياي خدا، متن خاص اذن دخول در آستانه ورود به حرم، خوانده شود.در متن اذن دخول به حرم رسول خدا (ص) آمده است: «اللهم اني وقفت علي باب بيت من بيوت نبيک و آل نبيک... باذن الله و اذن رسوله و اذن خلفائه و اذنکم صلوات الله عليکم اجمعين ادخل هذا البيت...» (1) خدايا! من بر درگاه يکي از خانه هاي پيامبرت و دودمانش ايستاده ام. به اذن خدا و پيامبر و جانشينانش و اذن شما وارد اين خانه مي شوم.

پاورقي

(1) بحار الانوار، ج 97، ص 160.

اذن ميدان

رخصت و اجازه براي ميدان رفتن.رسم جنگاوري در قديم بوده که براي نبرد تن به تن، افراد از فرمانده رخصت مي گرفتند تا به ميدان کارزار روند.در حماسه عاشورا، ياران سيد الشهدا «ع » براي رفتن به ميدان از آن حضرت، رخصت مي گرفتند.معمولا اذن گرفتنشان با «سلام » بود، جلوي خيمه امام مي آمدند و به عنوان سلام وداع مي گفتند: السلام عليک يا ابن رسول الله.امام نيز در پاسخ مي فرمود: «و عليک السلام و نحن خلفک » سلام بر تو، ما نيز در پي تو مي آييم.آنگاه آيه «فمنهم من قضي نحبه...» (احزاب 23) رامي خواند. (1) امام نيز گاهي به کسي اذن ميدان نمي داد (مثل مادر يا همسر بعضي از ياران) و به بعضي دير اجازه مي داد و آن شخص با اصرار زياد، موافقت امام را جلب مي کرد، مثل ميدان رفتن حضرت قاسم «ع »، جون غلام ابو ذر، فرزندان مسلم بن عقيل و... گاهي نيز بعضي اذن مي طلبيدند تا به ميدان رفته، با دشمن حرف بزنند و اتمام حجت کنند، مثل رخصت خواهي يزيد بن حصين همداني. (2) در ميدان رفتن اباالفضل «ع » نيز امام حسين «ع » دير اجازه داد، چرا که او سقاي خيمه ها و اطفال و علمدار سپاه امام بود.

پاورقي

(1) عوالم (امام حسين)، ص 258.
(2) بحار الانوار، ج 44، ص 318.

اربعة من فتيان اليمن

(چهار تن از جوانمردان يمني) اينها در آغاز از لشکر معاويه به اميرمؤمنان پيوستند و در کوفه ماندند و بالاخره در کربلا حضور يافتند و پس از نبرد با دشمنان، به شهادت رسيدند.

اربعين

چهل، چهلم.در فرهنگ اسلامي و در معارف عرفاني، عدد چهل (اربعين) جايگاه خاصي دارد. چله نشيني براي رفع حاجت يا رسيدن به مقامات سلوک و عرفان معروف است.حفظ کردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، کمال عقل در چهل سالگي، دعابراي چهل مؤمن، چهل شب چهارشنبه و... بسياري از اين نمونه ها و موارد. (1) .
در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين روز شهادت حسين بن علي «ع » گفته مي شود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است.از سنتهاي مردمي، گراميداشت چهلم مردگان است که، به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات مي دهند و مجلس ياد بود بپامي کنند.در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، عظيمترين مراسم سوگواري را در کشورها و شهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا مي کنند و همراه با دسته هاي سينه زني و عزاداري به تعظيم شعائر ديني مي پردازند.در شهر کربلا، اربعين حسيني عظمت و شکوه خاصي دارد و دسته هاي عزادار، مراسمي پرشور بر پا مي کنند.
در نخستين اربعين شهادت امام حسين «ع »، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند.بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت «ع » در باز گشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدارکردند.البته برخي از مورخان هم آن را نفي کرده و نپذيرفته اند.از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الآمال » دلايلي ذکر مي کند که ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. (2) بعضي از علما نيز در اين باره تحقيق مبسوط و مستقلي انجام داده اند که منتشرشده است. (3) به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.در تاريخ انقلاب اسلامي ايران نيز، سنت احياي اربعين تاثير مهمي در شور گستري در شهرها داشت و در چهلم شهداي حادثه قم (درتاريخ 19 دي 1356 ش) مردم مسلمان تبريز قيام کردند و شهيد دادند.در اربعين شهداي تبريز، شهرهاي ديگر مجلس يادبود گرفته، تظاهرات کردند و همين گونه اربعينها به هم وصل شد و سراسر ايران به نهضت پيوست، تا آنکه انقلاب اسلامي در 22 بهمن سال 1357 ش به پيروزي رسيد.اين به برکت الهام گيري از فرهنگ شهادت و ايثار خون بود که ملت قهرمان ايران، از عاشورا گرفته بود. «اربعين »، تداوم «عاشورا» بود و «ذکر»، رسالت بازماندگان پس از «خون » و «شهادت ».

پاورقي

(1) ر.ک: «اربعين در فرهنگ اسلامي‏»، سيد رضا تقوي، انتشارات سازمان تبليغات اسلامي.
(2) منتهي الآمال، ج 1، حوادث بازگشت اسرا.
(3) تحقيقي درباره اولين اربعين حضرت سيد الشهداء، شهيد قاضي طباطبايي.

اربعين خونين

در عراق، بويژه در مناسبتهاي خاص، عزاداران حسيني به صورت دسته جمعي و درقالب کاروانهاي کوچک و بزرگ، پياده به سوي «کربلا» مي روند.اين حرکت مقدس، بويژه از نجف به کربلا، که اغلب با شرکت علماي ديني انجام مي گرفت، چندين نوبت از طرف رژيم بعثي عراق، جلوگيري يا به خاک و خون کشيده شد.يکي از اين نوبتها در سال 1397 ق بود.زائران، براي بهره برداريهاي تبليغي و سياسي بر ضد طاغوت عراق، برنامه ريزيهاي مفصل کرده بودند. حکومت عراق هم به شدت و خشونت متوسل شد و راهپيمايان را در طول راه، از آسمان و زمين به گلوله بست.حادثه، بصورت پياپي، درسالهاي 1390، 1395، 1396 ق در ايام عاشورا و اربعين پيش آمده بود، اما انتفاضه و حرکت گسترده سال 1397 ق بي سابقه بود و نجف، آن سال بسيج کننده اين نيروي عظيم مردمي بود که از کنار مرقد امير المؤمنين، به راه افتاد و پس از چهار روز پياده روي به کربلارسيد.حرکت موکبهاي پياده و شعارهاي طول راه و سخنرانيهاي متعدد، همه نوعي معارضه با حکومت بعث بود.امواج گسترده مردمي با شعار «ابد و الله ما ننسي حسينا» (به خدا قسم، هرگز حسين را فراموش نخواهيم کرد) به راه افتاده بود.نيروهاي دولتي براي جلوگيري از رسيدن زائران به کربلا، برنامه هاي مختلفي داشتند و درگيريهايي پيش آمد وشهدايي بر خاک افتادند.وقتي هم به کربلا رسيدند، حوادثي شديدتر پيش آمد و کساني کشته و جمع بسياري دستگير شدند و نهضت شيعي اربعين آن سال، در خاطره تاريخ ثبت شد و مبدا الهام و شور گستري براي سالهاي بعد گرديد.اين حادثه در سال 1356 ش بود. (1) .

پاورقي

(1) در کتاب‏ «انتفاضة صفر الاسلاميه‏» به قلم رعد الموسوي که خود از شاهدان حادثه بوده است، مبسوط اين حادثه‏ نقل شده است.در مجله پيام انقلاب نيز در سال 64 و 65 (شماره‏هاي 156 تا 163) گزارشي مفصل از آن اربعين سرخ‏آمده است، در سلسله مقالات‏ «زيارت‏» به قلم نويسنده.

ازد

نام يکي از قبايل مشهور و بزرگ عرب، که ابتدا در يمن مي زيستند، سپس به مکانهاي مختلف پراکنده شدند و گروهي هم به عراق آمدند که به آنان «ازد العراق » گفته مي شد (1) و ساکن کوفه شدند.انصار شاخه اي از همين قبيله اند.تعدادي از شهداي کربلا نيز از اين قبيله بودند.

پاورقي

(1) لغت نامه، دهخدا، مروج الذهب، ج 2، ص 161.

اسارت

دستگير کردن، افرادي از لشکر مخالف يا افراد عادي را در جنگها بعنوان «اسير»گرفتن و برده ساختن.در جنگهاي صدر اسلام نيز گروهي از کفار، اسير گرفته مي شدند، يابعضي از مسلمانان به اسارت مشرکين در مي آمدند.
در حادثه کربلا، اين فاجعه که اهل بيت امام حسين «ع » را پس از عاشورا اسير گرفته و شهر به شهر گرداندند (1) و در کوفه و شام به نمايش گذاشتند، نقض آشکار قوانين اسلام بود، چرا که هم اسير گرفتن مسلمان صحيح نيست و هم اسير کردن زن مسلمان.آنگونه که علي «ع » نيز در جنگ جمل، اسير کردن را روانشمرد و عايشه را همراه عده اي زن به شهر خودش باز گرداند. البته بسر بن ارطاة به دستور معاويه بر يمن حمله کرد و زنان مسلمان را به اسارت گرفت.به اسيري بردن عترت پيامبر در دوره حکومت اموي، اهانت به مقدسات دين بود، تا آنجا که در دربار شام، يکي از شاميان از يزيد مي خواست که فاطمه دختر سيد الشهدا را بعنوان کنيز، به او ببخشد!که با اخطار حضرت زينب رو به رو شد. (2) گر چه يزيد، اهل بيت امام حسين «ع » را براي ترساندن مردم ديگر اسير کرد و شهر به شهر با خفت و خواري گرداند، ولي اين دودمان عزت و آزادگي، از «اسارت » هم بعنوان سلاحي در مبارزه با باطل و افشاي چهره دشمن استفاده کردند و با خطبه ها و سخنرانيهاي بيدارگرشان حيله دشمن را نقش بر آب کردند.خطابه هاي زينب کبري و امام سجاد «ع » و دختر امام حسين «ع » در کوفه و شام، نمونه اي از «مبارزه در اسارت » بود.حضرت زينب، حتي در مجلس يزيد و پيش روي او به اين اسير گرفتن و عمل ظالمانه و خارج از دين او اعتراض کرد: «اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء، فاصبحنا نساق کما تساق الاساري ان بنا علي الله هوانا... امن العدل يابن الطلقاء تخديرک حرائرک وامائک و سوقک بنات رسول الله سبايا قد هتکت ستورهن و ابديت وجوههن تحدوبهن الاعداء من بلد الي بلد و يستشرفهن اهل المناهل و المعاقل...» (3) .
مي توان گفت امام حسين «ع » با تدبير و حسابگري دقيق، زنان و فرزندان را همراه خود به کربلا برد، تا راوي رنجها و گزارشگر صحنه هاي عاشورا و پيام رسان خون شهيدان باشند و سلطه يزيدي نتواند بر آن جنايت عظيم، پرده بکشد يا قضايا را به گونه اي وانمود کند.از اين رو، وقتي ابن عباس به سيد الشهدا گفت چرا زنان و کودکان را به عراق مي بري، پاسخ داد: «قد شاء الله ان يراهن سبايا...» (4) خدا خواسته که آنان را اسير ببيند.اين اشاره به همان برنامه حساب شده است.به گفته مرحوم کاشف الغطاء: اگر حسين و فرزندان اوکشته مي شدند، ولي آن سخنرانيها و افشاگريهاي اهل بيت در آن موقعيتهاي حساس نبود، آن آثار و اهدافي که امام حسين در واژگون ساختن حکومت يزيدي داشت محقق نمي شد. (5) .
اسارت اهل بيت با آن وضع رقت بار، عواطف مردم را به نفع جبهه حق و به زيان حکومت يزيد برانگيخت و سخنان زينب و سجاد «ع » در طول اسارت، لذت پيروزي نظامي را در ذائقه يزيد و ابن زياد، چون زهر، تلخ ساخت و جلوي تحريف تاريخ راگرفت و به بازماندگان و خانواده هاي شهدا درس داد که شهيدان با خونشان و بازماندگان با رساندن پيام خون، بايد حق را ياري کنند، شهيدان کاري حسيني کنند و ماندگان، کاري زينبي!اسارت، هرگز به معناي تسليم شدن و انگيزه و هدف را فراموش کردن نيست.آزادگان سرافراز دفاع مقدس در ايران نيز، در اسارتگاههاي عراق، ادامه دهنده جهاد رزمندگان بودند و صبر و استقامتشان را از کاروان اسراي اهل بيت آموخته بودند.
زينب «ع » قافله سالار کاروان اسارت بود و مردانه و صبورانه، آن دوران تلخ را به پايان رساند.

پاورقي

(1) بحار الانوار، ج 45، ص 58.
(2) تاريخ طبري (چاپ قاهره)، ج 4، ص 353.
(3) مقتل الحسين، مقرم، ص 462.
(4) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 297.
(5) همان، ص 298.

 


اسب امام حسين

 

بالدار، نام اسب حسين بن علي «ع » که روز عاشورا بر آن نشسته بود.از آن جهت که اين اسب، رهوار و تندرو بوده است، به آن ذو الجناح مي گفته اند.اين اسب، پس از شهادت آن حضرت، از پيکر وي دفاع مي کرد و به سواران دشمن حمله مي نمود و به اين طريق، تعدادي را کشت. (1) سيد الشهدا تا آخرين حد و لحظه توان خود، سوار بر اين اسب بود و مقاومت و جنگ مي کرد. در پايان از روي اين اسب بر زمين کربلا افتاد.

پس از شهادت امام حسين «ع »، اسب او کاکل خود را به خون امام آغشته کرد و با صيحه و فرياد و گام بر زمين زدن به سوي خيمه ها دويد تا شهادت امام را به اهل بيت خبر دهد.زنان متوجه شهادت امام شدند و شيون آنان برخاست. (2) در برخي منابع نقل شده که اسب امام، پس از شهادت حضرت، وحشتزده از نزد بانوان گريخت و خود را به آب فرات انداخت و ناپديد شد. (3) در زيارت ناحيه مقدسه از اين اسب، با عنوان «جواد» ياد شده که بازين و حالت پريشان روي به خيمه ها نهاد: «فلما نظرن النساء الي الجواد مخزيا و السرج عليه ملويا خرجن من الخدور ناشرات الشعور، علي الخدود لاطمات و للوجوه سافرات و بالعويل داعيات...». (4) و روايت است که پس از شهادت امام، اين اسب با همهمه مي گفت: «الظليمة الظليمة لامة قتلت ابن بنت نبيها». (5) .
خوني که روي يال تو پيداست، ذو الجناح       خون هميشه جاري مولاست، ذو الجناح
يک قطره آفتاب به روي تنت نشست         بوي خدا ز يال تو برخاست، ذو الجناح (6) .

پاورقي

(1) مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 58.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 60.
(3) تذکرة الشهدا، ملا حبيب الله کاشي، ص 353.
(4) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 298.
(5) بحار الانوار، ج 44، ص 266.
(6) از: حسين عبدي.

اسب بي سوار

بالدار، نام اسب حسين بن علي «ع » که روز عاشورا بر آن نشسته بود.از آن جهت که اين اسب، رهوار و تندرو بوده است، به آن ذو الجناح مي گفته اند.اين اسب، پس از شهادت آن حضرت، از پيکر وي دفاع مي کرد و به سواران دشمن حمله مي نمود و به اين طريق، تعدادي را کشت. (1) سيد الشهدا تا آخرين حد و لحظه توان خود، سوار بر اين اسب بود و مقاومت و جنگ مي کرد. در پايان از روي اين اسب بر زمين کربلا افتاد.
نه ذو الجناح دگر تاب استقامت داشت            نه سيد الشهدا بر قتال، طاقت داشت
بلند مرتبه شاهي ز صدر زين افتاد           اگر غلط نکنم عرش بر زمين افتاد
پس از شهادت امام حسين «ع »، اسب او کاکل خود را به خون امام آغشته کرد و با صيحه و فرياد و گام بر زمين زدن به سوي خيمه ها دويد تا شهادت امام را به اهل بيت خبر دهد.زنان متوجه شهادت امام شدند و شيون آنان برخاست. (2) در برخي منابع نقل شده که اسب امام، پس از شهادت حضرت، وحشتزده از نزد بانوان گريخت و خود را به آب فرات انداخت و ناپديد شد. (3) در زيارت ناحيه مقدسه از اين اسب، با عنوان «جواد» ياد شده که بازين و حالت پريشان روي به خيمه ها نهاد: «فلما نظرن النساء الي الجواد مخزيا و السرج عليه ملويا خرجن من الخدور ناشرات الشعور، علي الخدود لاطمات و للوجوه سافرات و بالعويل داعيات...». (4) و روايت است که پس از شهادت امام، اين اسب با همهمه مي گفت: «الظليمة الظليمة لامة قتلت ابن بنت نبيها». (5) .
خوني که روي يال تو پيداست، ذو الجناح           خون هميشه جاري مولاست، ذو الجناح
يک قطره آفتاب به روي تنت نشست           بوي خدا ز يال تو برخاست، ذو الجناح (6) .

پاورقي

(1) مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 58.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 60.
(3) تذکرة الشهدا، ملا حبيب الله کاشي، ص 353.
(4) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 298.
(5) بحار الانوار، ج 44، ص 266.
(6) از: حسين عبدي.

اسب تاختن بر بدن امام

از جنايتهاي فجيع سپاه کوفه، اسب تاختن بر جسد مطهر سيد الشهدا «ع » پس از شهادت آن حضرت بود.ابن زياد در پي تحريک شمر، در پاسخ نامه عمر سعد از جبهه کربلا که نامه اي مسالمت آميز بود، نامه اي تند به عمر سعد نوشت که تو را براي مماشات وسازش و... نفرستاده ايم.اگر حسين و يارانش تسليم شدند، پيش من بفرست وگرنه برآنان بتاز تا آنها را کشته و مثله کني که شايسته آنند.اگر حسين کشته شد، بر پيکرش (برسينه و پشتش) اسب بتاز... اگر اجراي فرمان کردي پاداش مطيعان را خواهي يافت و گرنه، کناره بگير و سپاه را به شمر واگذار.شمر نامه را به کربلا آورد و تسليم عمر سعدکرد. (1) .
عصر عاشورا، پس از شهادت سيد الشهدا و غارت خيمه ها، عمر سعد گفت: داوطلب اسب تاختن بر پيکر حسين بن علي «ع » کيست؟ده نفر داوطلب شدند و با سم اسبها بر سينه و پشت امام تاختند.پيکر امام زير سم اسبهان له شد.اين ده نفر خبيث عبارت بودند از: اسحاق بن حويه، اخنس بن مرثد، حکيم بن طفيل، عمرو بن صبيح، رجاء بن منقذ، سالم بن خيثمه، واحظ بن ناعم، صالح بن وهب، هاني بن ثبيت و اسيد بن مالک.سپس درکوفه، اينان نزد ابن زياد آمدند و يکي از آنان (اسيد) در بيان اين جنايت چنين سرود:
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر            بکل يعسوب شديد الاسر
و جايزه گرفتند.ابو عمرو زاهد مي گويد: به اين ده نفر نگاه کرديم، همه زنا زاده بودند. مختار وقتي قيام کرد همه آنان را گرفت و دست و پايشان را به زنجير بست و بر پشت آنان اسب تازاند تا مردند. (2) .

پاورقي

(1) کامل ابن اثير، ج 2، ص 558.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 59.

استرجاع

در اصطلاح، اين کلمه به گفتن «انا لله و انا اليه راجعون » گفته مي شود (ما براي خدا و از سوي اوييم و به سوي او باز مي گرديم) و کسي که با مصيبتي يا خبر مرگي مواجه شود، آن را بر زبان جاري مي کند و با حکايت از اينکه باز گشت همه به سوي خداست، بر داغ خويش يا ديگري تسکيني مي دهد.درباره استرجاع هنگام مصيبت، احاديثي است، از جمله امام باقر «ع » فرمود: «ما من مؤمن يصاب بمصيبة في الدنيا فيسترجع عند مصيبته و يصبر حين تفجاه المصيبة، الا غفر الله له ما مضي من ذنوبه الا الکبائر التي اوجب الله عليها النار.» (1) .
هيچ مؤمن مصيبت زده اي در دنيا نيست که هنگام مصيبت، «انا لله و انا اليه راجعون » گويد و بر مصيبت ناگهاني شکيبا باشد، مگر آنکه خداوند گناهان گذشته اش رامي بخشايد، مگر گناهان کبيره که خداوند بر آنها وعده دوزخ داده است.
امام حسين «ع » بارها در طول راه کربلا و در خود کربلا و عاشورا اين جمله را بر زبان راند.از جمله هنگام شنيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل در منزلگاه «زرود»، و نيز شبي که در «قصر بني مقاتل » منزل کرده بودند، علي اکبر اين جمله را مکرر از پدر شنيد.چون علت آن را پرسيد، سيد الشهدا فرمود: در خواب ديدم که صدايي مي گويد: اين قافله به سوي مرگ مي رود... (2) پيش از آن در مدينه نيز هنگام گفتگو با مروان حکم، امام حسين «ع » ضمن بيان فاجعه بار بودن خلافت يزيد، «انا لله و انا اليه راجعون » گفت. (3) .
اين اعتقاد، يعني «از اويي و به سوي اويي » هم زندگي را بر انسان مي سازد و از بند تعلقات مي رهاند، هم مرگ را هموار و پذيرفتني مي کند و او را به منزلگاه ابدي مشتاق مي سازد و تنها نفسهاي مطمئنه در برابر مصيبتها و داغ شهيدان، آرامش دارند مرگ راکوچيدن به خانه هميشگي و جوار خدا مي دانند.

پاورقي

(1) وسائل الشيعه، ج 2، ص 898.
(2) مقتل الحسين، مقرم، ص 227، عوالم (امام حسين)، ص 230.
(3) عوالم، ص 175.

استقرار حجرالاسود

روايت شده همانا حجاج بن يوسف به سبب جنگ با عبدالله بن زبير کعبه را خراب کرد، سپس مردم آن را تعمير کردند وقتي که بيت آماده شد و خواستند حجرالاسود را نصب کنند، هر کدام از دانشمندان يا قضات يا زاهدان عرب آن را نصب مي کرد متزلزل مي شد و در جاي خود قرار نمي گرفت آنگاه امام علي بن الحسين عليهماالسلام تشريف آوردند و حجرالاسود را از دست آنان گرفتند و فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحيم سپس حجر را نصب کردند پس حجرالاسود در جاي خود مستقر شد و مردم تکبير گفتند.
و هر آينه فرزدق ملهم شده در شعرش که سروده است:
يکاد يمسکه عرفان راحته             رکن الحطيم اذا ما جاء يستلم
نزديک است که رکن حطيم در زمان استلام ايشان را بگيرد و نگه دارد زيرا مي شناسد که کدام درست است که آن را لمس مي کند.

اسحاق بن حويه

به قولي، وي يکي از اشقيايي بود که پس از شهادت امام حسين عليه السلام پيراهن آن حضرت را از بدن مطهرش بيرون آورد. اين شقي را «اسحاق بن حيوه ي حضرمي» نيز مي نامند.
وي يکي از ده نفري بود که پس از شهادت حضرت امام حسين عليه السلام بر بدن مطهر آن حضرت اسب تاختند. ابوعمرو زاهد گويد: ما بعدها راجع به سوابق اين ده نفر بررسي کردم و به اين نتيجه رسيديم که همه ي آنان زنا زاده بودند.
مختار، اين گروه را دستيگر کرد و دستور داد همه را به پشت بخوابانند و با ميخهاي آهني دست و پايشان را به زمين کوبيد و دستور داد اسب هايشان با نعل آهنين، بر بدنهاي پليد آنان تاختند و آن قدر ادامه دادند تا به هلاکت رسيدند.سپس جسدهاي آنان را با آتش سوزانيد.

اسحاق بن حيوه حضرمي

يکي از سنگدلان سپاه کوفه که در کربلا حضور داشت و پس از شهادت امام حسين «ع » اقدام به در آوردن پيراهن از پيکر پاک آن حضرت کرد.وي به دستور عمرسعد، همراه جمعي پس از شهادت حسين «ع »، اسبها را بر بدنها تاختند. (1) نامش اسحاق بن حويه هم آمده است.

پاورقي

(1) مروج الذهب، ج 3، ص 62.

اسحاق بن مسعود

وي از هواداران و امراي تحت امر مختار بن ابوعبيده ثقفي بود.
اسحاق بن مسعود: استاندار «مداين» و منطقه ي «جوخي» بود.
وي از جانب مختار به استانداري استان مداين منصوب شد.
مداين، جمع مدينه و شامل 7 شهر مي شد که در شمال شرقي عراق واقع است و مداين پايتخت مهم شاهان ساساني بود و بنيانگذار آن نيز آنان بودند که در سال 16 ه. ق به دست مسلمين فتح شد و اکثر اهل آن شيعه هستند و سلمان فارسي مدتي استاندار آن جا بود و قبر او نيز اکنون آن جا است. و مردم آن جا اکثرا به لغت فارسي، سخن مي گفتند.

اسد بن مالك

به قولي وي قاتل جناب «عبدالله بن مسلم بن عقيل عليهم السلام» بود.

اسد كلبي

از اصحاب ابي عبدالله در قيام عاشورا و از بزرگان و صالحان و همان کسي است که امام در آخرين ساعات که بي ياور گرديد به عنوان سلام و سپاس و ياد آوري از اصحاب خود نام مي برد و از مسلم بن عقيل آغاز مي کند تا به نام اسد کلبي مي رسد.

اسرار الشهاده

نام کتابي در مقتل شهداي کربلا و حادثه عاشوراست که فاضل در بندي (م 1286) آن را نگاشته است.محققان برخي از مطالب آن را ضعيف مي دانند.

اسراي اهل بيت

بازماندگان کاروان شهادت را، پس از عاشورا به اسارت گرفته، به کوفه، سپس به شام بردند. اسيران، تعدادي از دودمان پيامبر «ص » بودند، برخي هم همسران يا فرزندان شهداي ديگر کربلا.زنان بني هاشم به شام برده شدند و از آنجا به مدينه باز گشتند.برخي از زنان غير بني هاشم به خاطر وساطت بستگان خود از اسارت رها شده، در کوفه ماندگار شدند و به قبيله خود پيوستند. (1) در منابع تاريخي و تعبيرات روايي و اشعار، از آنان به نام «سبايا» و «اساري » ياد شده است.به اسيري گرفتن افرادي از اهل بيت «ع » هم بر خلاف مقررات جنگهاي اسلامي بود، هم جسارت و توهين به رسول الله «ص » به شمار مي آمد. اما امويان بر اساس کينه اي که از عترت پيامبر خدا داشتند، چنان کردند.اين گستاخي در حق عترت پيامبر خدا ريشه در همان سقيفه و زير پا گذاشتن سخن آن حضرت داشت. به قول نير تبريزي:
داني چه روز دختر زهرا اسير شد؟          روزي که طرح بيعت «منا امير» شد (2) .
حضرت زينب و حضرت سجاد «عليهما السلام » دو چهره بارز آن جمع بودند و بانطقها و خطابه هاي خويش، امويان را رسوا و شهداي کربلا را معرفي کردند.
اسامي اسراي کربلا از اهل بيت و ديگران (طبق آنچه در منتخب التواريخ آمده است) چنين است: (3) امام زين العابدين «ع »، امام محمد باقر «ع » (چهار ساله)، محمد بن حسين بن علي، عمر بن حسين، حسن بن حسين، زيد بن الحسن المجتبي، عمر بن الحسن المجتبي (مجروح شد و به کوفه بردند) محمد بن عمر بن الحسن المجتبي.
اما از بانوان: زينب کبري «ع »، ام کلثوم، فاطمه، رقيه، صفيه، ام هاني (اين 6 نفر از دختران علي «ع » بودند) فاطمه دختر امام حسين، سکينه دختر امام حسين، دختري که مي گويند در خرابه شام جان داد، رباب همسر امام حسين، شاه زنان همسر امام سجاد، مادر محسن فرزند سيد الشهدا (اين فرزند در راه شام سقط شد) دختر مسلم بن عقيل، فضه کنيز فاطمه «ع »، يکي از کنيزان امام حسين، مادر وهب بن عبدالله.نسبت به برخي ازاين 25 نفر، نقلهاي ديگر هم وجود دارد و همه مورد اتفاق نيست.

پاورقي

(1) ابصار العين، ص 133.
(2) آتشکده، نير تبريزي، (چاپ 1372 ق) ص 116.
(3) منتخب التواريخ، محمد هاشم خراساني، ص 297 (همراه با تفصيل و ذکر ماخذ هر سخن).

اسلم

اسلم بن عمرو ترکي از غلامان امام حسين عليه السلام بود. که او را به فرزندش حضرت علي بن الحسين عليه السلام بخشيد. احتمالا منظور طبري از سليمان «اسلم» باشد.
اسلم از مدينه تا مکه و کربلا به همراه امام عليه السلام مهاجرت کرد تا اين که در روز عاشورا بعد از جهادي سخت جمعي از دشمنان را به هلاکت رسانيد و خود نيز به شهادت رسيد. او در روز عاشورا از حضرت امام حسين عليه السلام اجازه جهاد خواست، آن حضرت فرمود از امام سجاد عليه السلام اجازه بگير، او از حضرت امام زين العابدين عليه السلام اجازه گرفت و اهل حرم را وداع کرد و عازم ميدان شده واين رجز را خواند:
البحر من طعني و ضربي يصطلي           و الجو من سهمي و نبلي يمتلي
اذا حسامي في يميني ينجلي           ينشق قلب الحاسد المبجل
«دريا از (ضربت) نيزه و ضربت (شمشيرم) آتش مي گيرد - هوا از تيرهاي من پر مي شود.
زماني که شمشيرم در دستم ظاهر مي شود - دل مرد بدخواه (بخيل) را مي شکافد».
(عبارت مبجل به صورت مبخل نيز آمده و مبجل از ماده بجل معاني مختلفي دارد و امر بجيل يعني منکر عظيم)
او بعد از نبردي سخت، به خدمت امام سجاد عليه السلام بازگشت، چون آن حضرت نگران غلامش بود و حتي پرده خيمه را کنار زده و نبرد او را نظاره مي کرد، اسلم دوباره از آن حضرت وداع کرده و براي دومين مرتبه عازم ميدان
شده و جهاد سختي کرد و بعد از مدتي بر اثر جراحات زياد و شدت عطش بر زمين افتاد.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام چون عقاب بر سر او حاضر شده و از اسب فروآمد و بر او گريست و چهره مبارک خود را بر گونه او گذاشت، اسم هنوز رمقي در جان داشت، چشم گشود، تبسمي کرد و گفت: کيست مثل من که فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم صورت به صورت من نهاده است؟ آن گاه جان به جان آفرين تسليم کرده و به شهادت رسيد.

اسلم بن كثير

به قولي او همان مسلم بن کثير ازدي، از شهداي کربلا است. بعضي احتمال داده اند اسلم بن کثير ازدي در زيارت ناحيه و سليمان بن کثير در رجبيه همان مسلم بن کثير باشد.

اسلم تركي

يکي از شهداي کربلا، وي غلام سيد الشهدا «ع » و ترک زبان بود، تير انداز و کماندار بودو کاتب امام حسين «ع » به شمار مي رفت.قاري قرآن و آشنا به عربي بود.برخي نام او را سليمان و سليم هم نوشته اند. (1) روز عاشورا که اذن ميدان گرفت، اينگونه رجز مي خواند:
البحر من طعني و ضربي يصطلي          و الجو من سهمي و نبلي يمتلي
اذا حسامي في يميني ينجلي           ينشق قلب الحاسد المبجل (2) .
دريا از ضربت نيزه و شمشيرم مي جوشد و آسمان از تيرم پر مي شود، آنگاه که تيغ درکفم آشکار شود، قلب حسود متکبر را مي شکافد.وي دلاورانه جنگيد و بر زمين افتاد.
امام به بالين او آمد و گريست و چهره بر چهره اش نهاد.اسلم، چشم گشود و حسين «ع » را بر بالين خود ديد، تبسمي کرد و جان داد. (3) .

يکجا رخ غلام و پسر بوسه داد و گفت: در دين ما سيه نکند فرق با سفيد

پاورقي

(1) انصار الحسين، ص 58.
(2) مقتل خوارزمي، ج 2، ص 24.
(3) بحار الانوار، ج 45، ص 30، عوالم (امام حسين)، ص 273.

اسماء بن خارجه ي فزاري

خويش مادرش حسن مثني بن الحسن عليهماالسلام بود. چون امام حسين عليه السلام و اهل بيت آن حضرت را اسير کردند حسن نيز دستگير شد. اسماء بن خارجه ي فزاري او را از ميان اسيران اهل بيت بيرون آورد و گفت به خدا قسم نمي گذارم که به اين فرزند بدي و سختي برسد. عمر سعد نيز امر کرد که حسن را به او واگذاريد و اين سخن از بهر آن گفت که مادر حسن مثني، «خوله» از قبيله ي فزاره بود چنانچه اسماء بن خارجه نيز «فزاري» و از قبيله ي خوله بود.
«اسماء بن خارجه» و «زائدة بن قدامه ثقفي» که از عمو زادگان مختار بودند به ملاقات مختار بن ابوعبيد ثقفي در زندان مي رفتند و پيامها و اخبار مختار را بيرون از زندان منعکس مي کردند.
اسماء بن خارجه از عاملين حادثه کربلا بود. وي در به شهادت رساندن مسلم بن عقيل دست داشت. در زمان قيام مختار متواري شد. مختار نيز خانه او و بستگانش را که با او همکاري نموده بودند ويران ساخت.
اسماء بن خارجه از طايفه فزاري، کسي است که در به شهادت رساندن مسلم بن عقيل دست داشت. مختار درباره ي او مي گفت: به خداي آسمان و زمين و نور و ظلمت سوگند که آتش سرخ از آسمان بر خانه ي اسماء فرود آيد و خانه اش را خاکستر کند.
هنگامي که اسماء سخنان مختار را شنيد، گفت: ابواسحاق، خوب قافيه بندي کرده، نه به خدا ديگر جاي ماندن نيست، و متواري شد و به سوي بيابانها رفت و به بستگانش پيوست. مختار دستور داد خانه ي او و پسر عموهاي وي که هم فکر او بودند و او را پناه داده بودند منهدم کردند.

اسماء بنت عميس

وي مادر بزرگوار «عبدالله بن جعفر بن ابي طالب عليهم السلام» بود. اسماء که از مهاجرين مسلمانان در حبشه بود، در آن جا وضع حمل نمود. از اين رو عبدالله بن جعفر نخستين نوزاد مسلمان در حبشه بود.
شوهر اول وي جعفر بن ابي طالب بود و با او به حبشه هجرت کرد و بعد از شهادت جعفر با ابوبکر صديق و پس از ارتحال او با علي عليه السلام ازدواج کرد و شش فرزند داشت: عبدالله، محمد و عون از جعفر، محمد از ابوبکر و محمد اصغر از علي عليه السلام، عمر بن خطاب، ابوموسي اشعري، عبدالله بن عباس و پسر او عبدالله بن جعفر و اصحاب کبار ديگر از اسماء بنت عميس احاديث نقل و روايت کرده اند. اين زن نه خواهر داشت.

اسماء دختر ابي بكر

وي دختر ابي بکر، خليفه ي اول و مادر «عبدالله بن زبير» است. اسماء در ماه بيستم هجرت در مدينه وضع حمل نمود. فرزند او اولين مولود مهاجرين در مدينه بود.

اسماعيل

ساره، همسر ابراهيم، نازا بود و از او فرزندي بوجود نمي آمد. چون مي ديد شوهر مهربان و باوفايش در آرزوي فرزند بسر مي برد غمگين و متأثر مي شد، زيرا سنين عمرش به حدي رسيده بود که ديگر اميد فرزند آوردن از خود نداشت، بدين جهت کنيز خود هاجر را به ابراهيم واگذار کرد. هاجر حامله شد و فرزندي آورد که او را
اسماعيل ناميدند، اين نوزاد ديده و دل پدر را نوري بخشيد و قلب او را سرشار از شادي نمود ولي در دل ساره آتش غيرت شعله ور شد و سخت ناراحت و رنجور گرديد. رفته رفته کار به جايي رسيد که ديگر ساره تاب ديدن هاجر و اسماعيل را نداشت و از ابراهيم درخواست کرد که هاجر و فرزندش را به يکي از دورترين نقاط ببرد تا ديگر خبري از آنها نشود.
ابراهيم به دستور خداوند، درخواست ساره را قبول کرد و هاجر و اسماعيل را با خود برداشت و به راهنمايي خداوند به راه افتاد تا به سرزمين مکه رسيد و به فرمان خداوند، آنها را در آن سرزمين فرود آورد و خود به نزد ساره بازگشت.
زني بينوا، با يک فرزند شيرخوار در يک بيابان بي آب و علف و دور از آباداني تنها ماندند، ولي هاجر زني بود که توکل و اتکاء به خدا را از ابراهيم فرا گرفته بود و با يک دنيا ايمان و توکل به خداوند، صبر را پيشه ي خود ساخت و از آب و غذايي که داشت صرف مي کرد تا توشه اش تمام شد و گرسنگي و تشنگي بر او غلبه کرد و شير در سينه اش خشک شد، هاجر در اطراف آن بيابان به جستجو پرداخت تا شايد آبي پيدا کند و جان فرزند عزيز را نجات دهد اما متأسفانه هر چه بيشتر جست کمتر يافت، نزد اسماعيل برگشت و او راگريان و پريشان ديد.
گريه ي طفل قلب مادر بينوا را پاره مي کرد ولي او هم راه به جايي نداشت، ديگرباره در آن بيابان وحشت آور به کوشش و جستجو پرداخت تا يکسره از يافتن آب نااميد شد، با چشم گريان نزد فرزندش باز آمد، در اين بار حال طفل بسيار خطرناک شده بود و گويا آخرين لحظات زندگي را طي مي کرد، هاجر کنار فرزندش ايستاده به آن منظره ي جانگداز مي گريست که ناگاه چشمه ي آب زلالي از زير پاي اسماعيل بجوشيد و دل هاجر را غرق شادي و شعف نمود. مادر کنار فرزند، روي زمين نشست و از آن آب، کام خشکيده ي کودک را تازه کرد و خطر را از طفل برطرف نمود، خود هم نوشيد و جان تازه در تنش پديد آمد و شکر خدا را بجا آورد.
کم کم بواسطه ي چشمه ي آب پرندگان در آن سرزمين خشک پيدا شدند و در آن هنگام قبيله ي جرهم که در آن حوالي سکونت داشتند از پرواز پرندگان متوجه آن چشمه شدند و در کنار آن سکونت کردند. هاجر به آنها انس گرفت و وحشت تنهايي از او زايل گرديد و بدين ترتيب دعاي ابراهيم درباره ي آنها مستجاب شد، زيرا ابراهيم در هنگام حرکت از آن سرزمين و وداع با هاجر، روي به درگاه خدا آورد و گفت: «پروردگارا! من بعضي از خاندان و ذريه ي خود را در سرزميني بي آب و علف کنار خانه ي محترم تو سکونت دادم، تا نماز را برپا دارند. پروردگارا! دلهاي مردم را به سوي ايشان متمايل گردان و از ميوه ها، به ايشان روزي بده، اميد است سپاسگزار باشند».
هاجر با فرزندش اسماعيل در کنار چشمه و در مجاورت طايفه ي جرهم روزگار را به خوشي مي گذرانيد و گاهگاهي هم ابراهيم براي ديدار زن و فرزندش به آن جا مي آمد و از ملاقات آنها نيروئي مي گرفت و توشه اي بر مي داشت تا اسماعيل رشد کرد و به سن جواني رسيد، ابراهيم در خواب ديد که خدا او را فرمان مي دهد که با دست خود، فرزندش اسماعيل را قرباني کند.
ابراهيم مي دانست که خواب او الهامي است از طرف خدا و از وساوس شيطاني دور است، بدين جهت، با قلبي سرشار از ايمان، آماده شد که فرمان خداوند را اجرا کند، نخست به ديدار اسماعيل شتافت و به وي گفت: پسر جان! من در خواب ديدم که تو را سر مي برم، نظر تو چيست؟ اسماعيل که از سلاله ي آن دودمان و فرزند آن پدر بود، بدون ترديد و نگراني گفت: اي پدر! مأموريت خود را انجام بده که به خواست خدا مرا از زمره ي صابرين خواهي يافت.
در بيابان مني، گونه ي فرزند دلبند خود را بر خاک نهاد و کارد را به دست گرفت، وقتي که آماده ي قرباني شد، اسماعيل گفت: پدر جان! ريسمان را محکم ببند تا هنگام جان دادن دست و پا نزنم زيرا بيم آن دارم که از اجرم کاسته شود، و لباسهاي خود را از من دور نگهدار، مبادا قطره هاي خونم به جامه هاي تو ترشح کند و مادرم آن را ببيند و عنان صبر از کفش بيرون رود و دم کارد را تيز کن و با سرعت سر از بدنم جدا کن تا تحمل آن بر من آسانتر باشد، زيرا مرگ، بسيار سخت و دشوار است. ابراهيم گفت: پسر جان! تو براي اجراي فرمان خدا، نيکو ياوري هستي، سپس کارد را بر گلوي اسماعيل نهاد و به گردش درآورد ولي کارد، به فرمان خداوند از بريدن بازماند و آزاري به گلوي اسماعيل نرساند و از جانب حق تعالي به او وحي رسيد: اي ابراهيم همانا تو انجام وظيفه کردي و مفاد خواب خود را اجرا نمودي و اخلاص و تسليم خود را اظهار داشتي، سپس گوسفندي به عنوان فديه ي اسماعيل از جانب پروردگار رسيد و ابراهيم کارد بر گلوي گوسفند نهاد و او را به جاي فرزند خود قرباني کرد.
اسماعيل در آن سرزمين ازدواج کرد و خداوند فرزنداني به او ارزاني داشت و هاجر، مادر اسماعيل پس از چندي در همان سرزمين از دنيا رفت.
در يک نوبت که ابراهيم به حجاز آمده بود، به فرزند خود اظهار کرد که من از طرف خداوند مأمورم در اين بيابان خانه اي بنا کنم، اسماعيل اطاعت و آمادگي خود را اعلام نمود و سپس با اتکا به نيروي خداوندي وسايل لازمه را برداشتند و به محل مأموريت رفتند و با عزمي راسخ شروع به کار کردند و در آن هنگام با خداي خود مي گفتند: «پروردگارا! اين خدمت را از ما بپذير، زيرا که تو دانا و شنوايي، پروردگارا! ما را توفيق بده که مسلم باشيم و از ذريه ي ما امتي مسلمان بوجود آور و مناسک حج را به ما تعليم بده و توبه ي ما را بپذير زيرا تويي خداوند توبه پذير مهربان». اسماعيل از بيابان سنگ حاضر مي کرد و ابراهيم به ساختمان خانه مشغول بود تا ديوارها بالا آمد.
جبرئيل، فرشته ي مقرب خداوند که در تمام حالات راهنماي ابراهيم بود جايگاه حجرالأسود را نشان داد، زمين را حفر کردند و حجر را بيرون آوردند و ابراهيم با دست خود، آن را در محلي که اکنون هست نصب نمود و براي کعبه دو درب قرار داد، يکي به سوي مشرق و ديگري به جانب مغرب و چون بناي کعبه تمام شد ابراهيم و اسماعيل اعمال حج را بجا آوردند و سپس ابراهيم دست به دعا برداشت و گفت: «پروردگارا! اين زمين را محل امن و امان قرار ده و اهل آن را از ميوه ها روزي عنايت فرما» هنگامي که حضرت اسماعيل عليه السلام گوسفندان را به شريعه ي فرات فرستاد، چوپان براي او خبر آورد چند روز است که گوسفندان آب نمي آشامند، آن گاه اسماعيل عليه السلام سبب آن را از خداوند سؤال نمود، وحي رسيد که از گوسفندان سؤال نما. آن وقت اسماعيل عليه السلام از گوسفندان پرسيد که چرا آب نمي آشاميد؟ گوسفندان به زبان فصيح گفتند: حسين فرزند محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم در اين جا با لب تشنه کشته مي شود پس ما به خاطر حزن بر او آب نمي آشاميم.

اسماعيل بن زفر

وي از هواداران قيام مختار در زمان مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد بود. پس از آن که ابن زياد شکست خورد و به هلاکت رسيد، ابراهيم بن اشتر (فرمانده سپاه مختار) پس از پيروزي بر تمام منطقه ي شمال و غرب عراق تسلط يافت و موصل را مقر استانداري خويش قرار داد و در آن جا ماند. زيرا مختار، وي را به اين پست نصب کرده بود. سپس فرمانداران خود را به شهرهاي «جزيره» اعزام نمود. «اسماعيل بن زفر» نيز فرماندار «قرقيسا» شد.

اسماعيل بن عبدالرحمن... سدي

نامبرده گزارش خود در مورد«زهير» را از «فزاري» آورده است.
«ذهبي» ضمن آوردن نام او مي گويد: او را پيرو مذهب اهل بيت شمرده اند و گفته اند که به «ابوبکر» و «عمر» دشنام مي داد.
از رجال شناسان، «ابن عدي» او را راستگو شمرده و «احمد» فردي مورد اعتمادش شناخته و «يحيي بن سعيد» مي گويد: من جز خوبي و درستي از او نشنيده ام...
از او در تاريخ طبري 84 روايت موجود است که همه ي آنها درباره ي رويدادهاي قرن اول ه. ق است و در سال 127 از دنيا رفت.

اسماعيل بن كثير

وي رهبر طايفه ي بني هند و از شيعيان بود. «اسماعيل بن کثير» و ابن عبيده اولين کساني بودند که با مختار بن ابوعبيد ثقفي (براي سرکوبي بني اميه) بيعت کردند و دست او را فشردند.

اسماعيل بن محمد حميري

وي از شاعران و محبين اهل بيت عليهم السلام که در سوگ سيدالشهداء عليه السلام اشعار تکان دهنده اي دارد. او خدمت امام صادق عليه السلام مي رسيد و اشعار خويش را در مرثيه سيدالشهداء عليه السلام قرائت مي کرد.

اسماعيل بن نعيم

از وقايع نگارهاي تاريخ عاشوراست. بسياري از اخبار قيام مختار از زبان وي نقل شده است.

اسود بن جراد كندي

وي يکي از سران کوفه بود که به پيشنهاد «عبد الرحمن شريح» براي تأييد و کسب اجازه جهت بيعت با «مختار ثقفي» به نزد «محمد بن حنفيه» رفتند.
مختار، ابراهيم اشتر را به نزد خود فراخواند و به او فرمان داد تا به اذن خدا با نيروهاي مسلح به سوي ابن زياد حرکت کند. مختار تعدادي از سران شيعه و فرماندهان لايق و کاردان را انتخاب کرد و تيپ ها و گردان هاي لشکر را به آنان سپرد و همگي را تحت فرماندهي کل ابراهيم قرار داد. بدين ترتيب:
1. تيپ «مدني ها» به فرماندهي «قيس بن طهفه نهدي» وي از جنگاوران بنام و مردي مخلص و طرفدار اهل بيت و شجاع و دلير بود.
2. تيپ طايفه «مذحج» و «اسد» به فرماندهي «عبدالله بن حية اسدي»، اين مرد نيز در جنگ تجربيات خوبي داشت و مردي لايق و مدبر بود.
3. تيپ طايفه «کندة» و «ربيعة» به فرماندهي «اسود بن جراد کندي» که از چهره هاي سرشناس و شجاع و باتدبير عراق بود.
4. تيپ طايفه «حمدان» و «تميم» به فرماندهي «حبيب بن منقذ ثوري حمداني».
سپاهيان مختار با استعداد چهار تيپ مهم، به فرماندهي دلير مرد ميدان کارزار، «ابراهيم اشتر نخعي» آماده حرکت شد.

 

اسود بن سعيد

وي يکي از هواداران و طرفداران مصعب بن زبير بود که در نزد ابن زبير محبوبيت زيادي داشت. اما برادرش قيس بن سعيد از هواداران و نيروهاي تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که سرانجام بدست عمال ابن زبير به قتل رسيد.

اسيد بن مالك حضرمي

وي همان «اسيد خضرمي» است که عبيدالله بن زياد را از جايگاه مسلم بن عقيل خبر داد. به قولي وي قاتل جناب «عبدالله بن مسلم بن عقيل» بوده.
وي يکي از ده نفري است که پس از شهادت حضرت امام حسين عليه السلام بر بدن مطهر آن حضرت اسب تاختند. ابوعمرو زاهد گويد: ما بعدها راجع به سوابق اين ده نفر بررسي کرديم و به اين نتيجه
رسيديم که همه ي آنان زنازاده بودند.
مختار، اين گروه را دستگير کرد و دستور داد همه را به پشت بخوابانند و با ميخهاي آهني دست و پايشان را به زمين کوبيد و دستور داد اسبهايشان را با نعل آهنين، بر بدنهاي پليد آنان تاختند و آن قدر ادامه دادند تا به هلاکت رسيدند. سپس جسدهاي آنان را با آتش سوزانيد.

اسيد خضرمي

شوهر طوعه. وي پسري داشت به نام بلال. وقتي فهميد مادرش «طوعه »، مسلم بن عقيل را در خانه خود پناه داده است، صبح نزد پسر محمد بن اشعث رفت و خبر داد. او هم به دارالاماره رفت و حضور مسلم را به پدرش و ابن زياد گزارش داد و جايزه گرفت. (1) .

پاورقي

(1) تاريخ طبري، ج 4، ص 279.

اشراق آصفي

محمد بن ابوالقاسم اشراق آصفي به سال 1219 ه. ق در شيراز متولد شد. از سادات حسيني شيراز بود و از عرفان و ادب و علوم رياضي و حکمي بهره داشت.
وي ابتدا «حيرت» تخلص مي کرد و سپس به «حکيم اشراق» ملقب گشت. عمده ي مضامين شعرهايش عرفاني است. درگذشت او در سال 1280 ه. ق در يزد اتفاق افتاد.
اشراق آصفي از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان، امام حسين عليه السلام اشعار پرسوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه ي سيدالشهداء عليه السلام از او بجاي مانده است. اشراق آصفي در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.

اشك

«چشم گريان، چشمه فيض خداست ».گريستن بر ابا عبدالله الحسين «ع » ثواب بسيار دارد. (1) فرشتگان، پيامبران، زمين و آسمان، حيوانات صحرا و دريا هم بر عزاي حسين «ع » گريسته اند. (2) اشک ريختن، نشانه پيوند قلبي با اهل بيت و سيد الشهدا است.اشک، دل را سيراب مي کند، عطش روح را بر طرف مي سازد و حاصل محبتي است که نسبت به اهل بيت حاصل مي شود. همدلي و هماهنگي روحي با ائمه، ايجاب مي کند که در شادي آنان شاد و در غمشان محزون باشيم.اين نشان شيعه است که «يفرحون بفرحنا و يحزنون لحزننا...» (3) قلبي که مهر حسين «ع » را داشته باشد، بي شک به ياد مظلوميت و شهادت او مي گريد.اشک، زبان دل و شاهد عشق است.
آنچنان کز برگ گل، عطر و گلاب آيد برون            تا که نامت مي برم از ديده آب آيد برون
رشته الفت بود در بين ما، کز قعر چاه           کي بدون رشته، آب بي حساب آيد برون؟
تا نسوزد دل، نريزد اشک و خون از ديده ها           آتشي بايد که خوناب کباب آيد برون
مهر تو شيرازه «ام الکتاب » خلقت است         مشکل اين شيرازه از قلب کتاب آيد برون
گر نباشد مهر تو دل را نباشد ارزشي          برگ بي حاصل شود گل، چون گلاب آيد برون (4) .
گريستن در سوگ شهداي کربلا، تجديد بيعت با عاشورا و فرهنگ شهادت و تغذيه فکري و روحي با اين مکتب است و اشک ريختن، نوعي امضا کردن پيمان و قرارداد مودت با سيد الشهدا است.ائمه شيعه، گريستن بر مظلوميت اهل بيت و عزاي حسيني را تاکيد کرده و شهادت اشک را بر صداقت عشق، پذيرفته اند.امام صادق «ع » فرموده است: «نزد هر کس که ما ياد شويم و چشمانش اشک آلود شود، حتي اگر به اندازه بال مگسي باشد، خداوند گناهانش را مي بخشايد، هر چند چون کف دريا فراوان باشد.» (5) به گفته صائب:
در سلسله اشک بود گوهر مقصود      گر هست ز يوسف خبر، اين قافله دارد
دستور امامان به گريستن بر امام حسين «ع » بسيار اکيد است.امام رضا «ع » به ريان بن شبيب در حديث مفصلي فرمود: «يابن شبيب!ان کنت باکيا لشي ء فابک للحسين بن علي بن ابي طالب فانه ذبح کما يذبح الکبش...». (6) اگر بر چيزي گريه مي کني، بر حسين بن علي گريه کن، که او را همچون گوسفند، سر بريدند.در حديث ديگري فرموده است: «محرم، ماهي است که مردم دوره جاهليت جنگ در آن را ناروا مي دانستند، ولي در اين ماه، دشمنان، خون ما را بناحق ريختند و هتک حرمت ما نمودند و فرزندان و بانوان ما را به اسارت گرفتند و به خيمه هاي ما آتش زدند و غارت کردند و در کار ما، براي رسول خدا هيچ حرمتي را رعايت نکردند.روز حسين (عاشورا) پلکهاي ما را مجروح و اشکهايمان راجاري کرد و ما از سرزمين کربلا، گرفتاري و رنج به ميراث برديم.پس بايد بر کسي همچون حسين، گريه کنندگان بگريند، که گريه بر او، گناهان بزرگ را هم فرو مي ريزد.» (7) .
خود امام حسين «ع » فرموده است: «انا قتيل العبرة، لا يذکرني مؤمن الا بکي »، (8) من کشته اشکم، هيچ مؤمني مرا ياد نمي کند مگر آنکه (بخاطر مصيبتهايم) مي گريد.امام سجاد «ع » بيست سال بر امام حسين عليه السلام گريست و هرگز طعامي پيش او نمي گذاشتند مگر آنکه گريه مي کرد. (9) به فرموده امام صادق «ع »: هر ناله و گريه اي ناپسند و مکروه است، مگر ناليدن و گريستن بر حسين عليه السلام: «کل الجزع و البکاء مکروه سوي الجزع و البکاء علي الحسين ». (10) .
هم گريستن، هم گرياندن، هم خود را شبيه گريه کنندگان در آوردن (تباکي) پسنديده است و اجر دارد.اين همه فضيلت که براي گريه بر حسين «ع » بيان شده و اينکه اشک چشم، آتش دوزخ را فرو مي نشاند و غمگين شدن در سوگ شهيدان کربلا ايمني از عذاب است، در صورتي است که گناه و فسق و آلودگي انسان در حدي نباشد که مانع رسيدن اين فيض الهي گردد.اشکي که مبين پيوند عاطفي و رابطه مکتبي و اتصال روحي با راه و فکرو خط ائمه و سيد الشهداست، حتما زمينه ساز پرهيز از گناه مي گردد.به تعبير شهيد مطهري: «گريه بر شهيد، شرکت در حماسه او و هماهنگي با روح او و موافقت با نشاط او و حرکت اوست... امام حسين «ع » بواسطه شخصيت عاليقدرش، بواسطه شهادت قهرمانانه اش، مالک قلبها و احساسات صدها ميليون انسان است. اگر کساني که بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسي و روحي گمارده شدند، يعني سخنرانان مذهبي، بتوانند از اين مخزن عظيم در جهت هم شکل کردن و همرنگ کردن و هم احساس کردن روحها با روح عظيم حسيني بهره برداري صحيح کنند، جهاني اصلاح خواهد شد.» (11) پس مهم، شناخت فلسفه گريه در راستاي احياي عاشورا و زنده نگهداشتن مراسم حسيني و فرهنگ کربلاست، نه گناه کردن و آلودگي، به اميد پاک شدن با چند قطره اشک! معلوم نيست که دل و جان آلوده، آن همسويي را با امام داشته باشد که با ياد مصائبش گريه کند.
گريه در فرهنگ عاشورا، سلاح هميشه براني است که فرياد اعتراض به ستمگران را دارد. «اشک »، زبان دل است و گريه، فرياد عصر مظلوميت.رسالت اشک نيز پاسداري از «خون شهيد» است.امام خميني «ره » فرمود: «هر مکتبي، تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه کن نباشد، تا پايش توي سر و سينه زن نباشد حفظ نمي شود...»، (12) «گريه کردن برشهيد، نگهداشتن، زنده نگهداشتن نهضت است »، (13) «گريه کردن بر عزاي امام حسين، زنده نگهداشتن نهضت و زنده نگهداشتن همين معني است که يک جمعيت کمي در مقابل يک امپراطور بزرگ ايستاد...، آنها از همين گريه ها مي ترسند، براي اينکه گريه اي است که گريه بر مظلوم است، فرياد مقابل ظالم است.» (14) .
هر چند نيست درد دل ما نوشتني          از اشک خود، دو سطر به ايما نوشته ايم (15) .
اشک، سر فصل محبت و مودت است و برخاسته از عشقي است که خداوند در دلها قرار داده که نسبت به حسين بن علي «ع » مجذوب مي شود.به فرموده رسول خدا «ص »: «ان لقتل الحسين حرارة في قلوب المؤمنين لا تبرد ابدا». (16) براي شهادت حسين عليه السلام حرارت و گرمايي در دلهاي مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمي شود.
کدام عاشق در اين ره در بلا نيست؟          کدامين دل شما را مبتلا نيست؟
اگر در سوگتان شد ديده نمناک         اگر از عشقتان دل گشت غمناک
گواه عشق ما اين ديده و دل          رساند «اشک » و «غم » ما را به منزل
کنون ماييم و درد داغداري         کنون ماييم و اشک و سوگواري
هنوز اشک عزا پيوسته جاري است       رواق چشممان آيينه کاري است
غدير ما محرم دارد امروز        محرم، بذر غم مي کارد امروز (17) .
امروز هم، اشک و گريه، رابط ما با حسين است و ما با شوري اشکهايمان، سر سفره محبت سيد الشهدا نشسته ايم و نمک پرورده ابا عبدالله هستيم، از اين رو، اين مهر با شير مادر در جان ما وارد شده و با جان هم به در مي شود.

پاورقي

(1) احاديث ثواب و آثار گريه بر امام حسين‏ «ع‏» را از جمله در بحار الانوار، ج 44، ص 279 تا 296 مطالعه کنيد.
(2) سفينة البحار، ج 1، ص 97، بحار الانوار، ج 45، ص 220 به بعد.
(3) ميزان الحکمه، ج 5، ص 233.
(4) اي اشکها بريزيد، حسان، ص 131.
(5) وسائل الشيعه، ج 10، ص 391.
(6) بحار الانوار، ج 44، ص 286.
(7) همان، ص 283.
(8) همان، ص 279.
(9) همان، ج 46، ص 108.
(10) بحار الانوار، ج 45، ص 313.
(11) شهيد (ضميمه قيام و انقلاب مهدي)، ص 124 و 125.
(12) صحيفه نور، ج 8، ص 70.
(13) همان، ج 10، ص 31.
(14) همان-ج 10، ص 31.
(15) صائب تبريزي.
(16) جامع احاديث الشيعه، ج 12، ص 556.
(17) از مثنوي‏ «اهل بيت آفتاب‏» از مؤلف.

اصحاب امام حسين

اصحاب شهادت طلب و با وفاي سيد الشهدا «ع »، نمونه بارز آگاهي، ايمان، شجاعت وفداکاري بودند و فضيلت آنان بيش از آن است که در اين مختصر بگنجد.رواياتي در فضيلت ياران امام وارد شده است. (1) خصوصيات آنان نيز در برخي کتب آمده است. (2) مروري بر زيارتنامه هاي شهداي کربلا، فضيلتهايي چون وفاي به عهد، بذل جان در نصرت حجت خدا، وفاداري به امام و... را ياد آور مي شود.ويژگيهاي افراد جبهه حسيني به تعبير يکي از پژوهشگران چنين است:
1-اطاعت محض و عاشقانه
2-هماهنگي کامل با رهبري (تا جايي که بدون اجازه نمي جنگيدند).
3-خطر پذيري و شهادت طلبي
4-شجاعت ويژه
5-صباريت و مقاومت جاودانه
6-سازش ناپذيري
7-جديت، قاطعيت و عزم راسخ
8-خدا بين و خدا خواه
9-از همه چيز بريده و به خدا پيوسته
10-دقيق، منظم، منضبط
11-نهايت رشد و کمال، صلاح (سياسي، فرهنگي)
12-الگوي عملي دفاع و مقاومت (لکم في اسوة)
13-باوفاترين و پاي بندترين ياران بر پيمان
14-آزادگي (هيهات منا الذلة)
15-فرماندهي ويژه، مديريت نمونه
16-غناي روحي از ما سوي الله (انطلقوا جميعا)
17-شرکت درميدانهاي جنگ سياسي، فرهنگي، اقتصادي، نظامي در طفوليت و سنين پايين
18- «کل » بيني نه «جزء» بيني (کل يوم عاشورا... مثلي لا يبايع مثله)
19-سازنده حرکتهاي تاريخساز
20-مقاومت و مبارزه نابرابر در تنهايي
21-يقين و بصيرت کامل، شک شکن
22-پافشاري و استقامت در حق با اقليت، در برابر اکثريت مخالف (لا تستوحشوا في طريق الهدي لقلة اهله)
23-نقش زن در سرنوشت مبارزات سياسي، فرهنگي بشريت
24-سپر دين بودن، نه دين سپري
25-اصالت با جهاد اکبر
26-ساختار روحي و جسمي مناسب و هماهنگ با استراتژي عاشورا. (3) .
آنان که در رکاب سيد الشهدا به فيض شهادت رسيدند، جمعي از بني هاشم بودند، جمعي از مدينه با آن حضرت آمده بودند، برخي در مکه و طول راه به وي پيوستند، برخي هم از کوفه توانستند به جمع آن حماسه سازان شهيد بپيوندند.کساني هم در راه نهضت حسيني، پيش از عاشورا شهيد شدند که آنان نيز جزء اصحاب او به شمار مي آيند.تعداد 6 نفر از ياران امام که در کوفه شهيد شدند، عبارتند از: عبد الاعلي بن يزيد کلبي، عبدالله بن بقطر، عمارة بن صلخب، قيس بن مسهر صيداوي، مسلم بن عقيل و هاني بن عروه.
شهداي بني هاشم: تعداد 17 نفر از شهداي کربلا که شهادتشان اجماعي است، عبارتند از:
علي بن الحسين الاکبر، عباس بن علي بن ابي طالب، عبدالله بن علي بن ابي طالب، جعفر بن علي بن ابي طالب، عثمان بن علي بن ابي طالب، محمد بن علي بن ابي طالب، عبدالله بن حسين بن علي، ابو بکر بن حسن بن علي، قاسم بن حسن بن علي، عبدالله بن حسن بن علي، عون بن عبدالله بن جعفر، محمد بن عبدالله بن جعفر، جعفر بن عقيل، عبد الرحمن بن عقيل، عبدالله بن مسلم بن عقيل، عبدالله بن عقيل، محمد بن ابي سعيد بن عقيل. (4) نام ده نفر ديگرنيز نقل شده که البته يقيني نيست، آنان عبارتند از: ابو بکر بن علي بن ابي طالب، عبيد الله بن عبدالله بن جعفر، محمد بن مسلم بن عقيل، عبدالله بن علي بن ابي طالب، عمر بن علي بن ابي طالب، ابراهيم بن علي بن ابي طالب، عمر بن حسن بن علي، محمد بن عقيل و جعفر بن محمد بن عقيل. (5) .
شهداي ديگر: نام کساني غير از بني هاشم که در کربلا در رکاب امام حسين «ع » به شهادت رسيدند و توضيح مختصري درباره هر يک، در جاي مناسب هر کدام در اين کتاب (به ترتيب الفبا) آمده است.در اينجا فهرستي از همه آنان را يکجا بر اساس نقل کتاب «انصار الحسين » مي آوريم.
در کتاب ياد شده، دو جدول نام است.يکي نامهايي که در زيارت ناحيه مقدسه و نيزدر منابع ديگري همچون رجال شيخ، يا رجال طبري آمده است.اين جدول که نام 82 نفر را در بر دارد چنين است: اسلم ترکي، انس بن حارث کاهلي، انيس بن معقل اصبحي، ام وهب، برير بن خضير، بشير بن عمر حضرمي، جابر بن حارث سلماني، جبلة بن علي شيباني، جنادة بن حارث انصاري، جندب بن حجير خولاني، جون مولي ابو ذر غفاري، جوين بن مالک ضبعي، حبيب بن مظاهر، حجاج بن مسروق، حر بن يزيد رياحي، حلاس بن عمرو راسبي، حنظلة بن اسعد شبامي، خالد بن عمرو بن خالد، زاهر مولي عمرو بن حمق خزاعي، زهير بن بشر خثعمي، زهير بن قين بجلي، زيد بن معقل جعفي، سالم مولي بني المدينة کلبي، سالم مولي عامر بن مسلم عبدي، سعد بن حنظله تميمي، سعد بن عبدالله، سعيد بن عبدالله، سوار بن منعم بن حابس، سويد بن عمرو خثعمي، سيف بن حارث بن سريع جابري، سيف بن مالک عبدي، حبيب بن عبدالله نهشلي، شوذب مولي شاکر، ضرغامة بن مالک، عابس بن ابي شبيب شاکري، عامر بن حسان بن شريح، عامر بن مسلم، عبد الرحمان بن عبد الرحمان بن عبدالله ارحبي، عبد الرحمان بن عبد ربه انصاري، عبد الرحمان بن عبدالله بن يزيد عبدي، عبيد الله بن يزيد عبدي، عمران بن کعب، عمار بن ابي سلامه، عمار بن حسان، عمرو بن جناده، عمر بن جندب، عمرو بن خالد ازدي، عمر بن خالد صيداوي، عمرو بن عبدالله جندعي، عمرو بن ضبيعه، عمرو بن قرضه، عمر بن قرضه، عمر بن عبدالله ابو ثمامه صائدي، عمرو بن مطاع، عمير بن عبدالله مذحجي، قارب مولي الحسين «ع »، قاسط بن زهير، قاسم بن حبيب، قرة بن ابي قره غفاري، قعنب بن عمر، کردوس بن زهير، کنانة بن عتيق، مالک بن عبد بن سريع، مجمع بن عبدالله عائذي، مسعود بن حجاج و پسرش، مسلم بن عوسجه، مسلم بن کثير، منجح مولي الحسين «ع »، نافع بن هلال، نعمان بن عمرو، نعيم بن عجلان، وهب بن عبدالله، يحيي بن سليم، يزيد بن حصين همداني، يزيد بن زياد کندي، يزيد بن نبيط.
جدول دوم، اسامي کساني است که در منابع متاخرتري مانند زيارت رجبيه، «مناقب » ابن شهرآشوب، «مثير الاحزان » يا «لهوف » آمده است که عبارتند از: (29 نفر) ابراهيم بن حصين، ابو عمرو نهشلي، حماد بن حماد، حنظلة بن عمرو شيباني، رميث بن عمرو، زائد بن مهاجر، زهير بن سائب، زهير بن سليمان، زهير بن سليم ازدي، سلمان بن مضارب، سليمان بن سليمان ازدي، سليمان بن عون، سليمان بن کثير، عامر بن جليده (يا: خليده)، عامر بن مالک، عبد الرحمان بن يزيد، عثمان بن فروه، عمر بن کناد، عبدالله بن ابي بکر، عبدالله بن عروه، غيلان بن عبد الرحمان، قاسم بن حارث، قيس بن عبدالله، مالک بن دودان، مسلم بن کناد، مسلم مولي عامر بن مسلم، منيع بن زياد، نعمان بن عمرو، يزيد بن مهاجر جعفي.
از نظر سن و سال، تعدادي از اين شهدا جوان بودند.نام اين جوانان شهيد در رکاب حسين «ع » از بني هاشم و ديگران اينهاست: علي اکبر، عباس بن علي، قاسم، عون بن علي، عبدالله بن مسلم، عون و محمد (پسران زينب کبري)، وهب، عمرو بن قرظه، بکير بن حر، عبدالله بن عمير، نافع بن هلال، سيف بن حارث، اسلم، عمرو بن جناده، مالک بن عبد و....
ستايش عظيمي را که سيد الشهدا «ع » شب عاشورا از ياران خويش کرد، نام آنان را جاويدان و مقامشان را جلوه گر ساخت.آنجا که فرمود: من اصحابي شايسته تر و بهتر ازياران خود نمي شناسم «فاني لا اعلم اصحابا اولي و لا خيرا من اصحابي و لا اهل بيت ابر و لا اوصل من اهل بيتي، فجزاکم الله عني جميعا خيرا». (6) در زيارت ناحيه مقدسه هم امام زمان «ع » به آنان اينگونه سلام داده است: «السلام عليکم يا خير انصار...».
در توصيف آن شير مردان عارف، بسيار سخن مي توان گفت.از زبان دشمن هم مي توان حقايق را شناخت.به مردي که روز عاشورا همراه عمر سعد در کربلا شرکت داشته، گفتند: واي بر تو!آيا ذريه رسول خدا «ص » را کشتيد؟گفت:... اگر تو شاهد چيزي بودي که ما ديديم، تو هم همچون ما مي کردي.گروهي بر ما تاختند که دستهاشان بر قبضه شمشيرها بود، همچون شيران خشمگين، سواران را از چپ و راست درهم مي نورديدند و خويش را به کام مرگ مي افکندند. نه امان مي پذيرفتند، نه علاقه به مال داشتند و نه چيزي مي توانست مانع ورودشان بر برکه هاي مرگ گردد!اگر اندکي از آنان دست برمي داشتيم، جان همه سپاه را مي گرفتند.اي بي مادر، پس مي خواستي چه کنيم؟!... (7) براي آشنايي با برخي فضايل آنان، که حواريين امام حسين «ع » بودند، رجوع کنيد به «منتخب التواريخ »، ص 245 تا 255 که بيست و شش فضيلت براي آنان بر شمرده است، از جمله: رضايت از خدا، با وفاترين اصحاب، ثبت بودن نامشان در لوح محفوظ، برتر بودن مقامشان از همه شهدا، همت والا با عده کم، توفيق باز گشت به دنيا در عصر رجعت، معروف بودنشان در آسمانها، شوق شهادت در رکاب امام حسين «ع »، ياران واقعي دين خدا، وارستگي و زهد و عبادت، دفن در سرزمين مقدس کربلا و... همين فضيلتهاست که آنان را محبوب دلها ساخته و در دنيا و آخرت، مورد غبطه جهانيانند.قبر شهداي کربلا همه يکجا در حرم سيد الشهدا «ع » است.
در راه دوست کشته شدن آرزوي ماست           دشمن اگر چه تشنه به خون گلوي ماست
گرديم دور يار، چو پروانه گرد شمع         چون سوختن در آتش عشق آرزوي ماست
از جان گذشته ايم و به جانان رسيده ايم       در راه وصل، اين تن خاکي عدوي ماست
خاموش گشته ايم و فراموش کي شويم         بس اين قدر که در همه جا گفتگوي ماست
ما را طواف کعبه بجز دور يار نيست       کز هر طرف رويم، خدا روبروي ماست

پاورقي

(1) از جمله در سفينة البحار، ج 2، ص 11.
(2) ر.ک: انصار الحسين، الدوافع الذاتية لانصار الحسين، ابصار العين في انصار الحسين، فرسان الهيجاء، عنصرشجاعت، اسوه‏هاي جاويد، مقاتل الطالبيين، موسوعة المصطفي و العترة، ج 6، ص 201 و... .
(3) جزوه‏ «تشکيلات توحيدي عاشورا»، فاطمي پناه، ص 23.
(4) انصار الحسين، محمد مهدي شمس الدين، ص 111.
(5) همان، ص 117، درباره شهداي عاشورا، از جمله ر.ک: مجله‏ «تراثنا»، شماره 2، مقاله‏ «تسمية من قتل‏مع الحسين‏».
(6) مقتل خوارزمي، ج 1، ص 246، لهوف، ص 79.
(7) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 3، ص 263.

اصحاب كساء

از لقبهاي سيد الشهدا «ع » است که پنجمين نفر از «اصحاب کسا» است.پيامبر «ص » درخانه «ام سلمه » بود که آيه «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» (احزاب 33) نازل شد.رسول خدا، فاطمه و علي و حسن و حسين را جمع کرد و همه را زير يک کساء و عبايي قرار داد و چنين گفت: «اللهم هؤلاء اهل بيتي فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا». شاعر در همين مورد گفته است:
ان النبي محمدا و وصيه           و ابنيه و ابنته البتول الطاهرة
اهل العباء و انني بولائهم       ارجو السلامة و النجا في الآخرة (1) .
حديث کسا نيز در مقام و فضيلت اين پنج تن وارد شده است. (2) .

پاورقي

(1) الحسين في طريقه الي الشهادة، ص 112.
(2) درباره اصحاب کساء و مناقب و فضايلشان، ر.ک: بحار الانوار: ج 37، ص 35 تا 107.

اصغر بن علي بن ابي طالب

از شهداي بني هاشم از کربلاست. او همان «محمد بن علي بن ابي طالب عليهم السلام» است.

اطلس

از القاب حضرت عباس بن علي عليه السلام است. ظاهرا يکي از معاني اطلس شجاعت است و چون آن حضرت شجاع بوده و از کثرت شجاعت، صفوف دشمنان را مي شکافته، به او اطلس مي گفتند.

اعشي همداني

از شعراي معروف عصر اموي بود. وي درباره ي آخرين نبرد نيروهاي مصعب بن زبير با نيروهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي در منطقه ي «مذار» چنين سروده است:

اقامه ماتم

برپا داشتن مراسمي به ياد سيد الشهدا «ع » در ايام مختلف، بويژه دهه محرم و روزعاشورا.اين عمل، که زنده نگهداشتن هدف حسيني و فرهنگ عاشوراست، مورد تشويق بسيار اولياء دين است و خود معصومين، در راه اقامه عزاي حسيني، مي کوشيدند. (1) زيرا عزاداري، بصورت گريه، برپايي مجالس ذکر، سرودن مرثيه، گرياندن، نوحه خواني و... احياء خط ائمه و تبيين مظلوميت آنان است.امام باقر «ع » در زمينه برپايي عزا در خانه ها براي امام حسين «ع » مي فرمايد: «ثم ليندب الحسين و يبکيه و يامر من في داره بالبکاء عليه و يقيم عليه و يقيم في داره مصيبته باظهار الجزع عليه و يتلاقون بالبکاء بعضهم بعضا في البيوت و ليعز بعضهم بعضا بمصاب الحسين.» (2) (به کساني که روز عاشورا نمي توانند به زيارت آن حضرت بروند اينگونه دستور مي دهند) بر حسين «ع »، ندبه و عزاداري و گريه کند و به اهل خانه خود دستور دهد که بر او بگريند و در خانه اش با اظهار گريه و ناله برحسين «ع »، مراسم عزاداري برپا کنند و يکديگر را با گريه و تعزيت و تسليت گويي درسوگ حسين عليه السلام در خانه هايشان ملاقات کنند.
سنت عزاداري، با برخورداري از عشق و محبتي که از امام حسين «ع » در دلها بوده وهست، تبديل به يک برنامه گسترده و مردمي و مقدس شده است و هرگز سستي وخاموشي ندارد و به برکت آن، اقشار بسياري با امام حسين «ع » و دين و فرهنگ عاشوراآشنا مي شوند.فراز و نشيبهاي زيادي بر سوگواري بر خامس آل عبا گذشته است و هر گاه که شيعيان، قدرت و حکومتي يافته اند، در ترويج و توسعه آن کوشيده اند. «در زمان پادشاهي آل بويه، در دهه اول محرم، شيعيان به عزاداري حضرت سيد الشهدا قيام نمودند... معز الدوله، اولين کسي است که فرمان داد که مردم بغداد در دهه اول محرم، سياه بپوشند و بازارها را سياهپوش کنند و به مراسم تعزيه داري حضرت سيد الشهدا قيام نمايند.بستن دکانها و منع طباخي و تعطيل عمومي در روز عاشورا از طرف معز الدوله ديلمي در شهر بغداد به عمل آمد و تا اوايل لطنت سلسله سلجوقي در آن شهر معمول بود.اين مراسم تا انقراض دولت ديالمه در تمام کشورهاي اسلامي قلمرو آنها مرسوم وبرقرار بوده است.» (3) .
رمز جاودانگي نهضت حسيني نيز همين احيا و زنده نگهداشتن و تعظيم شعائر بوده است.امام خميني «قدس سره » فرمود: «الان هزار و چهار صد سال است که با اين منبرها، بااين روضه ها و با اين مصيبتها و با اين سينه زنيها، ما را حفظ کرده اند، تا حالا آورده اند اسلام را... هر مکتبي تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه کن نباشد، تا پايش سر و سينه زن نباشد، حفظ نمي شود... ما بايد براي يک شهيدي که از دستمان مي رود، علم بپا کنيم، نوحه خواني کنيم، گريه کنيم، فرياد کنيم...». (4) برپايي عزا براي سيد الشهدا، نوعي اعتراض به ظالمان و حمايت از مظلوم است.اشک ريختن در سوگ ابا عبدالله «ع »، عامل تقويت حس عدالتخواهي و انتقامجويي از ستمگران و زمينه سازي براي تجمع نيروهاي پيرو حسين «ع » در خط دفاع از حق است.عزاداري براي شهيد، انتقال فرهنگ «شهادت » به نسلهاي آينده است.به تعبير شهيد مطهري: «در شرايط خشن يزيدي، در حزب حسينيها شرکت کردن و تظاهر به گريه کردن بر شهدا، نوعي اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق واعلان جنگ با گروه باطل و در حقيقت، نوعي از خود گذشتگي است.
اينجاست که عزاداري حسين بن علي «ع » يک حرکت است، يک موج است، يک مبارزه اجتماعي است.» (5) عزاداري، سبب مي شود که شور و عاطفه، از شعور و شناخت برخوردار گردد و ايمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگهدارد و «مکتب عاشورا» بعنوان يک فکر سازنده و حادثه الهام بخش، همواره تاثير خود را حفظ کند.عزاداري، احياء خط خون و شهادت و رساندن صداي مظلوميت آل علي به گوش تاريخ است.عزاداران حسيني، پروانگاني شيفته نورند که شمع محفل آراي خويش را يافته، از شعله شمع، پيراهن عشق پوشيده اند و آماده جان باختن و پر سوختن و فدا شدن اند.نقش عزاداري در حفظ فرهنگ عاشورا مهم است.عميقترين پيوندها را از طريق آميختگي عقل و عشق و برهان و عاطفه که درکربلا تجسم يافته است، انتقال مي دهد.هم بر مظلوميت امام گريه مي شود و هم در سايه آن هدف امام حسين از نهضت و حرکت، شناخته مي شود.روضه هاي خانگي و دسته هاي عزاداري و هيئتهاي زنجير زني، پوشيدن لباس مشکي و پرچم به دست گرفتن و شربت و آب دادن و تلاش در بر پايي مجالس و نوحه خواني و سينه زني و... هر يک به نوعي سربازگيري جبهه حسيني است و اين پيوند قلبي را عمق و غنا مي بخشد.

پاورقي

(1) تاريخچه عزاداري حسيني، ترجمه‏ «تاريخ النياحة علي الامام الشهيد» از سيد صالح الشهرستاني.
(2) کامل الزيارات، ص 175.کتاب‏ «زفرات الثقلين في ماتم الحسين‏»، محمد باقر محمودي، چند جلد، به مساله گريه‏ کردن اولياء خدا بر آن حضرت پرداخته و نيز مجموعه‏اي از مرثيه‏ها در سوگ سيد الشهدا «ع‏» را آورده است.
(3) موسيقي مذهبي ايران، حسن مشحون، ص 4.
(4) صحيفه نور، ج 8، ص 69 و 70.
(5) نهضتهاي اسلامي صد ساله اخير، شهيد مرتضي مطهري، ص 89.

اقبال لاهوري

اقبال لاهوري: شاعر و مصلح اجتماعي .عـلاّمـه مـحـمـّد اقـبـال لاهـوري در 24 ذي حـجّه 1298 ق / 1873 م درقـريـه سـيـالکـوت پـنـجـاب بـه دنـيـا آمـد و پـس از 63سـال تـلاش ‍ پـيـاپـي فـکـري، فـرهـنـگـي، ديـني، اجتماعي، وسـيـاسي در سال 1357 ق (1938 م) از دنيا رفت و پس از تشييع جنازه بسيار با شکوه در لاهور به خاک سپرده شد.
اقـبـال تـحـصـيـلات ابـتدايي را در زادگاه خود گذراند. از کودکي نـشـانـه هـاي نـبوغ در او آشکار بود و همين سبب شد تا استادش ميرحـسـن شـمـس العـلمـاء شيفته استعداد شگفت آورش شود و در تعليم وتـربـيـت او کـوشـش بـيـش تـر بـه کـار بـرد(اقـبـال شـنـاسـي 14). سـپـس بـراي ادامـه تـحـصيل به لاهور رفت و در آن جا مورد توجّه توماس آرنولد قرارگـرفـت. هـمـو بـود کـه دريـچـه هـاي ذهـن اقـبـال را بـه دنـيـاي دانـش و فـلسـفه باز کرد و با راهنمايي ها ويـاري هـاي او بـود کـه اقـبـال بـراي تـکـمـيـل تـحـصـيـل بـه اروپـا رفـت و چـهـارسـال فـلسـفـه و حـقـوق خـواند و با مکاتب غربي، از افلاطون تا برگسون، آشنا شد (همان / 21). او در آن جا اخلاق و تمدّن غربي را بـه خـوبـي شـناخت و با کوله باري سنگين از فکر و فلسفه و ديـد و دريـافـت بـه وطـن خـويـش بـازگـشـت.شـغل رسمي او تدريس در دانشگاه بود و سپس وکالت دادگستري؛و البتّه در فعّاليّت هاي سياسي ـ اجتماعي نيز دستي گشاده داشت.
اقـبـال در خـانـواده اي کـاملاً مذهبي و معتقد تربيت شده بود و از همين روي ديـن در ذهن و ضمير او سخت ريشه دوانده بود، چنان که روحيه و رفتار ديني او تا پايان زندگي استوار و برقرار بود. گفته انـد در کـودکـي بـسـيـار قـرآن مـي خـوانـد؛ روزي پـدرش او را درحـال خـوانـدن قـرآن ديـده و بـه او گـفـتـه بـود: ((چنان بخوان که گويي بر تو نازل شده است.)) (همان / 124) اين توصيه در ذهن کودکانه اقبال چون نقش بر سنگ پايدار بود.
اقـبـال مـسـلمـانـي بـود کـه از شـعـله هـاي دل افـروز و نـيـرو بـخـش و شـورآفـريـن اسـلام در عـرصـه هـاي گوناگون انديشه و عمل به خوبي آگاه بود و برخورداري داشت. بـا انـديشه هاي متفکّران و حکيمان شرقي و غربي نيز آشنا بود.تـاريـخ فـرهـنـگـي و سـيـاسي ملّت و مذهب خويش را به خوبي مي شناخت. جهان سلطه گر غرب را نيز از نزديک ديده و شناخته بود. در کـنـار ايـن انـبوه آشنايي و آگاهي، خود انديشه اي توانا، ذهني فلسفي، چشمي باز، ديدي انتقادي، دلي عارف، روحي حماسي، و جـاني پر تب و تاب داشت و بيش از هر چيز نگران امّت اسلام و عقب مـانـدگـي، دلمردگي، خود باختگي و غرب زدگي آنان بود. درد بـزرگ او ايـن بـود کـه مي ديد مسلمانان سرمايه هاي عظيم ديني وفـرهـنگي خود را فراموش کرده اند، فريفته فرهنگ غرب شده اند، از خود تهي گشته و ((خوي غلامي)) پذيرفته اند. از اين رو بودکه او تمام تلاش هاي فکري و فرهنگي خويش را در قالب فلسفه اي که ((فلسفه خودي)) نام گرفته بر اين متمرکز کرد که بذر بـيـداري و هـشـيـاري در ميان مسلمانان بپراکند، آنان را به سرمايه هاي عظيم و کارساز فرهنگي و ديني خود توجه دهد، و غيرت ملّي ومـذهـبـي آنـان را بـرآشوباند؛ باشد که اسلام و امّت اسلام دوباره جـان گـيـرد و شـور حـمـاسـي مـسلمانان نخستين به مسلمانان دلمرده امروزين بازگردد.
پـيـام او ايـن بـود:
((مـرد حق برّنده چون شمشير باش         خود جهان خـويـش را تـقـديـر بـاش))؛
و خـدا آن مـلّتـي را سروري داد        که تـقـديرش به دست خويش بنوشت؛
((به آن ملت سر و کاري ندارد  که دهقانش ‍ براي ديگران کشت.)) (کليات اشعار / 455).
او ريشه اين گونه تحوّلات و تکاپوهاي بيروني را دگرگوني ديـد آدمـي مـي دانـسـت و مـي گـفت: ((اگر نگاه تو ديگر شود جهان دگـر اسـت و تـوصـيـه مي کرد ((که ديدن دگرآموز و شنيدن دگرآموز))
اقبال در پاگيري حکومت مستقل پاکستان نيز نقشي آشکار داشت. چون وحـدت مـسـلمين و هندوان را به دليل قيود طبقاتي هندوان غير ممکن ميدانست، به انديشه تشکيل هند اسلامي افتاد؛ انديشه اي که آن را درسـال 1930 م (1349 ق) در اجـلاس سـالانـه، ((مـسـلم ليـگ)) درحضور نمايندگان همه مسلمانان هند پيشنهاد و اعلام کرد. چندي بعد،ايـن انـديـشـه بـه هـمـّت مـحـمّد علي جناح عملي شد و کشور نو بنياد پـاکـسـتان بنياد گرفت (علاّمه اقبال / 171). از اين جاست که او را((مـعـمـار پـاکـسـتـان)) لقـب داده انـد و سـالروز وفـاتـش را ((روز اقبال)) نام نهاده اند.
از ويـژگـي هـاي مـمـتـاز اقـبال، هنر شاعري او و ديدگاهش درباره شـعر و هنر است. گر چه در روزگار وي نظريّه ((هنر براي هنر))سخت رواج داشت، او اين نظر را نمي پسنديد و ((مقصود شعر را آدمگـري و شـاعـري را وارث پـيـامـبـري)) مـي دانـسـت (نـامـه اهـل خراسان / 212؛ ديوان / 294) و کار شاعر را نه تنها آفرينش کـلمـات مـوزون، بـلکـه بـيدار کردن وجدان افراد مي شمرد (همان /211).
او گـرچـه سـروده هـايـي بـه زبـان اردو نـيـز دارد، بـيش ترين و بـرتـريـن شـعـرهـايـش را بـه فارسي سروده است. شگفت اين که زبـان مـادري او هـنـدو و اردو بـود و بـر زبان انگليسي نيز تسلّط کـامـل داشـت و بـه زبـان فـارسـي سـخن نمي گفت، امّا فارسي رابـراي بـيـان انـديـشـه هايش رساتر و سازگارتر يافت و گفت:((گـر چـه هـنـدي در عـزوبـت شکر است طرز گفتار دري شيرين تراست)) (ديوان، / 11).
او بـا سـرودن چـنـديـن مـنـظـومه شيرين و شگرف و ژرف، زبان وفرهنگ فارسي را بارورتر ساخت و همه پارسيان را وامدار خويش کرد.
اقبال و عاشورا
اقـبـال بـا اين که مسلماني سنّي بود، با مذهب شيعه و بزرگان آن آشـنـايـي و انـس داشـت و ((نـظـرات او بـه خـصـوص در زمـيـنه هاي اجـتـمـاعـي و سـيـاسـي از سرچشمه افکار شيعه سيراب شده بود))(دائرة المـعـارف تـشيّع 2/297). بازتاب اين انس و آشنايي را در سـرودهـاي او، از جـمـله آثـارش دربـاره حادثه عاشورا و قهرمان آنحضرت حسين (ع)، بارها مي بينيم.
بـا تـوجـّه بـه روح حـمـاسـي، غـيرت ديني و تب و تاب انقلابي اقـبـال، و تـلاش گـسـتـرده او بـراي احـياي امّت اسلام و دميدن روح مبارزه در آنان، ممکن نبود که تحت تأثير حادثه عاشورا که شورو حـمـاسـه و احيا، شاخص ترين چهره آن است، قرار نگيرد و شيفته قـهرمان بزرگ آن نشود و براي دميدن روح حماسه در ملّت اسلام ازآن بـهـره نـگـيـرد؛ به ويژه که در روزگار او، پيشواي سياسي و هـنـدوي هـنـد، گـانـدي، نـيـز مـردم را به پيروي از حسين (ع) فراخـوانـده بـود. البـتـّه سـروده هـاي عـاشـورايـي اقـبال فراوان نيست و از پنجاه بيت در نمي گذرد يک مثنوي زيبا درمـنـظـومه ((رموز بيخودي)) دارد با عنوان ((در معني حرّيت اسلامية وسـرّ حـادثـه کـربـلا)) (کـليـات اشـعـار اقبال / 74) که نزديک به چهل بيت است و ده بيتي نيز به صورت پـراکـنـده در جـاهـاي ديگر کليات. امّا در همين اندک سروده ها، نکته هايي نغز و نيکو درباره حسين (ع) و حادثه کربلا آمده است.
تفسيري که اقبال از حادثه عاشورا به دست داده و نتيجه اي که ازآن گـرفـتـه، يکي از برترين تفسيرها و نتيجه گيري هاست. او مـعـتـقـد است که حادثه عاشورا تفسيري از اين مسأله است که جنگ وجـهـاد تـنـها براي عزّت مسلمين و حفظ آيين است و نيز نمايشي از اين حـقـيـقت که مسلمان جز در برابر خدا سر فرود نمي آورد و بندگي هـيـچ فـرعـونـي را نـمـي پـذيـرد و بـراي حـفـظ عـزّت خويش اگر ناگزير شود، جان را نيز نثار مي کند:
((خون او تفسير اين اسرار کرد  ملّت خوابيده را بيدار کرد))
تيغ لا چون از ميان بيرون کشيد       از رگ ارباب باطل خون کشيد
نقش الاّ اللّه بر صحرا نوشت      سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسين آموختيم      زآتش او شعله ها اندوختيم))
(همان / 75)
گفتني است که اقبال، تفسير ديگر حادثه عاشورا را که هدف حسين(ع) تـشـکيل حکومت بوده است، با استدلالي استوار و موجز رد کرده است.
مدعايش سلطنت بودي اگر         خود نکردي با چنين سامان سفر
(کليات اشعار اقبال / 75)
ايـنـک بـه پـاره اي از نـکـتـه هـايـي کـه در سـروده هـاياقـبـال دربـاره حـضرت امام حسين آمده است، اشاره مي رود: حسين (ع)((مـعـنـي ذبـح عـظـيـم)) اسـت (هـمـان / 74)؛ ((سـرّ ابـراهـيـم واسـمـاعـيـل)) و تـجـسـّم تفصيلي و نمايش بيروني رازي است که در داستان قرباني شدن اسماعيل به دست ابراهيم (ع) نهفته بود:
((سرّ ابراهيم و اسماعيل بود      يعني آن اجمال را تفصيل بود))
(همان / 75)؛
((امام عاشقان)) است (همان / 74)؛ آبرو و ((سرخرويي عشق غيور ازخـون او اسـت (هـمـان / 74)؛ در مـيـان امـّت اسـلام چنان است که سوره توحيد در قرآن:
((در ميان امّت کيوان جناب       همچو حرف قل هو اللّه در کتاب))
(همان / 74)؛
زنـدگي و پايداري حق از قوّت و همّت اوست (همان / 75)؛ اوست که چـون ((خـلافـت رشـتـه از قـرآن گـسـيخت)) و ((حرّيت را زهر در کام ريـخـت)) با عزمي چون کوهساران استوار و با جانبازي خويش ((تاقـيـامـت قـطـع اسـتـبـداد کرد)) و در ((ويرانه هاي جغرافياي جهان))((مـوج خـون او چـمـن ايجاد کرد)) (همان / 74)؛ او ((بهر حق در خاک وخـون گـرديد)) و بناي توحيد و تدين را استوار داشت. پس خواجه مـعـيـن الدّين چشني حق داشت که گفت: ((حقّا که بناي لا اله است حسين)).
منابع: اقبال شناسي، سعيدي، غلامرضا، موسسه انتشارات بعثت، 1356؛
دايرة المعارف تشيع / ج 2؛
عـلامـه اقـبـال، جـمـعـي از نـويـسـنـدگـان / کـنـگـره بـزرگـداشـت اقبال در حسينيه ارشاد، 1352؛
کـليـات اشـعار فارسي مولانا اقبال لاهوري / احمد سروش (مقدمه وشرح)، کتابخانه سنايي، تهران / 1343 ش؛
نـامـه اهـل خـراسان، غلامحسين يوسفي / کتابفروشي زوار تهران،1347.
منابع ديگر: با کاروان حله، عبدالحسين زرين کوب / انتشارات علمي، تهران؛
تفرج صنع، عبدالکريم سروش / انتشارات صراط، تهران؛
چشمه روشن، غلامحسين يوسفي، انتشارات علمي ـ تهران؛
ما و اقبال، علي شريعتي، حسينيه ارشاد، تهران.




اقساس

 

نام روستايي در نزديکي کوفه که در بيابان واقع شده است.خاندان اقساسي از خاندانهاي ريشه دار علوي بوده اند که در عراق زيسته اند.حسين بن علي «ع » در مسير خويش به کوفه از آن گذشته است. (1) .

پاورقي

(1) الحسين في طريقه الي الشهاده، ص 114.

السقاء

در روزهايي که اهل کوفه آب را بر روي اهل بيت امام حسين عليه السلام بستند، قمر بني هاشم عليه السلام براي آنها آب آورد.
لقب مزبور در کتب انساب و مقاتل بسيار ديده شده است. بنگريد به «عمدة الطالب» و «مزار» و «سرائر» ابن ادريس و «تاريخ خميس» و «نور الابصار» شبلنجي و «کبريت احمر».
در کتب تاريخ، 17 منصب براي حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نوشته اند که مهمتر از همه منصب سقايت است، زيرا در طريق انجام اين وظيفه حداکثر خدمت و بروز حسن نيت را به امام عصر خويش نشان داده است. آن حضرت، از دوم محرم تا شب عاشورا چهار بار آب به خيام حرم برد. هر کسي حاجتي داشت يا آب مي خواست، به قمر بني هاشم عليه السلام مراجعه مي کرد. تا عباس بن علي عليهماالسلام زنده بود، لشکر بني اميه جرأت تعرض به خيام حرم را نداشتند، و لذا امام حسين عليه السلام بالاي سر او فرمود: «الآن انکسر ظهري و قلت حيلتي» و افزود چشمهايي که ديشب از بيم تو به خواب نمي رفتند امشب به خواب مي روند و چشمهايي که به اتکاي وجود تو خوش مي خفتند امشب مضطرب و بي خواب خواهند شد. اگر کسي بخواهد به سيدنا و سيد الکونين حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام توسل و تقرب جويد بابش مولانا «باب الحوائج» آقا ابوالفضل العباس عليه السلام است.

الشهيد

از القاب حضرت عباس بن علي عليهماالسلام است. ابوالحسن عمري بعد از اين که اولاد آن حضرت را ذکر مي کند مي گويد:
«هذا آخر نسب بني العباس السقاء الشهيد بن علي بن ابيطالب عليهم السلام.

الظليمة الظليمه

ظليمه، آنچه از انسان به ناحق و ظالمانه بگيرند، آنچه را که نزد ظالم درخواست مي کني. (1) کلماتي حاکي از ظلم و ستمي که بر امام حسين «ع » از سوي امت روا شد.اين تعبير، در زيارت ناحيه مقدسه آمده و اينکه ذو الجناح، اسب سيد الشهدا «ع » پس ازکشته شدن امام، همهمه کنان و اشکريزان و بي صاحب به سوي خيمه ها مي آمد، در حالي که مي گفت: «الظليمة الظليمة لامة قتلت ابن بنت نبيها»، (2) داد از دست امتي که پسر دختر پيامبر خود را کشته اند.

پاورقي

(1) مجمع البحرين.
(2) بحار الانوار، ج 44، ص 266، زيارت ناحيه مقدسه (من امة).

العبد الصالح

از القاب حضرت عباس بن علي عليه السلام عبد صالح است. چنانکه در زيارت او مي خوانيم:
«... السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله...»

القادر بالله

با دسيسه ي القادر بالله عباسي، در ماه ربيع الاول 407 ه. ق بارگاه و رواق حسيني - به ظاهر - با سقوط دو شمع بزرگ به آتش کشيده شد که در نتيجه همه ي اموال و نفايس از ميان رفت.

المقطوعة يداه

از القاب شريف حضرت عباس بن علي بن ابيطالب عليهم السلام مي باشد.

الوداع

بدرود گفتن، خدا حافظي کردن، نيايشي که در هنگام مسافرت و مفارقت از يکديگر بر زبان مي آورند، به معناي «خدا نگهدار». (1) در حادثه نهضت عاشورا، وداع در مواردي ديده مي شود. امام حسين «ع » هنگامي که پس از مرگ معاويه و اصرار والي مدينه براي بيعت گرفتن از او، مي خواهد از مدينه خارج شود، به زيارت قبر پيامبر رفته و با او خداحافظي مي کند و عازم مکه مي شود، وداعي آميخته با اشک و اندوه فراق، که در همانجا به خواب مي رود و رسول خدا را در خواب مي بيند.با قبر مادرش و برادرش هم وداع مي کند. (2) وداع ديگر در روز عاشورا و کربلاست.فرزندان اهل بيت نيز در آخرين باري که از امام و خيمه گاه خداحافظي مي کنند، سلام آخر را مي دهند.وداع واپسين، همراه با سلامي خاص است.
سيد الشهدا روز عاشورا چندين بار وداع کرد.وداع اول، آنگاه بود که به خيمه ها آمد و از خواهرش زينب، پيراهني کهنه طلبيد تا از زير لباس بپوشد و در اين وداع بود که علي اصغر را به آغوش گرفت تا با او نيز وداع کند، تيري گلوي او را از هم دريد.وداع ديگر با فرزندش امام سجاد «ع » بود که درون خيمه انجام گرفت.وداعي هم با دخترش سکينه داشت که بسي جانسوز بود و اين در همان وداع آخر بود که حضرت با زخمهايي که از آنها خون مي آمد براي خداحافظي به ميان اهل بيت آمد و با جمله «استعدوا للبلاء و اعلمواان الله تعالي حاميکم و حافظکم...» آنان را به صبر دعوت کرد (3) و چون خواست براي کارزار نهايي به ميدان رود، همه را اينگونه خطاب کرد: «يا سکينة يا فاطمة يا زينب و يا ام کلثوم! عليکن مني السلام...» (4) و اين نشان ديدار آخر بود.اهل بيت چون يقين کردند که ديگر او را نخواهند ديد، بشدت گريستند.
آمدن زينب «ع » از پي برادر و بوسيدن زير گلوي او و نيز صدا کردن سکينه، پدر را و درخواست اينکه مرا بر دامن بنشان و... از جزئيات همين وداع است. «روضه وداع » از سوزناکترين مرثيه هاي حادثه عاشوراست، و نيز وداع امام حسين «ع » با علي اکبر، آنگاه که عازم ميدان بود. هنگام ميدان رفتن يکايک اصحاب، با آن حضرت وداع مي کردند و داعشان با سلام کردن بود که اذن ميدان هم حساب مي شد.
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران     کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر کو شراب فرقت روزي چشيده باشد       داند که سخت باشد قطع اميدواران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم     تا بر شتر نبندد محمل به روز باران (5) .

پاورقي

(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 259 و 261.
(3) مقتل الحسين، مقرم، ص 337.
(4) معالي السبطين، ج 2، ص 25.
(5) سعدي.

ام البنين

فاطمه «ام البنين» دختر حزام بن خالد بن ربيعة بن وحيد بن کعب بن عامر بن کلاب بن ربيعة بن عامر صعصعة بن معاوية بن بکر بن هوازن است. مادر آن بزرگوار «شمامه» نام داشت.
او مادر حضرت عباس عليه السلام و همسر اميرالمؤمنين عليه السلام پس از شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام بود که به معرفي عقيل، برادر حضرت امير، به همسري علي عليه السلام درآمد. نامش «فاطمه بنت حزام» از قبيله بني کلاب و خواهر لبيد شاعر بود، زني بود باشرافت از خانواده اي ريشه دار و دلاور و نسبت به فرزندان حضرت زهرا عليهاالسلام نيز بسيار مهربان بود. ثمره ي ازدواج علي عليه السلام با او چهار پسر بود، به نام هاي: عباس، جعفر، عبدالله و عثمان که هر چهار فرزندش روز عاشورا را در رکاب سيدالشهداء عليه السلام به شهادت رسيدند.
ام البنين، پس از شهادت فرزندانش همه روزه به بقيع مي رفت و بچه هاي عباس را نيز به همراه مي برد و به ياد فرزندان شهيدش مرثيه و نوحه مي خواند. زنان مدينه نيز به ندبه و نوحه ي سوزناک او جمع مي شدند و مي گريستند. اشعاري هم درباره ي عباس سروده بود. وقتي زنان به ام البنين تسليت مي گفتند، مي گفت ديگر مرا ام البنين خطاب نکنيد، چرا که امروز ديگر فرزندانم نيستند و شهيد شده اند.

لا تدعو في ويک ام البنين       تذکريني بليوث العرين
کانت بنون لي ادعي بهم          و اليوم اصبحت و لا من بنين...
به اين بانوي بزرگوار و مادر چهار شهيد، قبل از ولادت فرزندانش فاطمه مي گفتند؛ اما پس از آن که داراي آن چهار فرزند شد، ام البنين خطابش کردند، يعني مادر پسران. عباس 34 سال داشت و عبدالله 25 سال، عثمان 21 سال و جعفر 19 سال.
پس از شهادت انسيه ي حورا فاطمه زهرا عليهاالسلام حضرت علي بن ابيطالب عليهماالسلام برادرش عقيل بن ابيطالب عليه السلام را که آشنا به انساب عرب بود، فراخواند و از او خواست برايش همسري از تبار دلاوران برگزيند تا پسري دلير براي مولا به ارمغان آورد که سالار شهيدان حسين بن علي عليهماالسلام را در کربلا ياري کند.
عقيل، ام البنين کلابيه عليهاالسلام را براي حضرت علي عليه السلام برگزيد که قبيله و خاندانش بني کلاب، در شجاعت بي مانند بودند. بني کلاب از حيث شجاعت و دلاوري در ميان عرب زبانزد بودند.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اين انتخاب را پسنديد و عقيل را به خواستگاري نزد پدر ام البنين عليهاالسلام فرستاد. پدر، خشنود از اين وصلت مبارک، نزد دختر شتافت و او نيز با سربلندي و افتخار پاسخ مثبت داد و پيوندي هميشگي بين او و مولاي متقيان علي بن ابيطالب عليهماالسلام برقرار شد. امام عليه السلام در همسرش ايماني استوار، عقلي سرشار، آدابي والا و صفاتي نيکو مشاهده کرد و او را گرامي داشت و از صميم قلب در حفظ حرمت او کوشيد.
ام البنين بر آن بود که جاي خالي فاطمه عليهاالسلام را در زندگي دو سبط پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم دو ريحانه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و دو سرور جوانان بهشت، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام پر کند، مادري که در اوج شکوفايي پژمرده شد و آتش به جان فرزندان خردسال خود زد.
ام البنين عليهاالسلام فرزندان دخت گرامي رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم را بر فرزندان خود که نمونه هاي والاي کمال بودند مقدم مي داشت و بخش عمده ي محبت و علاقه خود را متوجه آنان مي کرد.
گويند همان روز که پاي در خانه ي مولا عليه السلام گذاشت، حسنين عليهماالسلام هر دو مريض بوده و در بستر افتاده بودند. اما عروس تازه ي ابوطالب عليه السلام به محض آنکه وارد خانه شد خود را به بالين آن دو عزيز عالم وجود رسانيد و همچون مادري مهربان به دلجويي و پرستاري آنان پرداخت. چنانکه گفته مي شود خود نيز پس از چندي به مولا پيشنهاد داد که به جاي فاطمه، که اسم قبلي و اصلي او بوده، او را ام البنين صدا زند، تا حسنين عليهماالسلام از ذکر نام اصلي او توسط امام عليه السلام به ياد مادر خويش، فاطمه ي زهرا عليهاالسلام نيفتاده و در نتيجه خاطرات تلخ گذشته در ذهنشان تداعي نگردد و رنج بي مادري آنها را آزار ندهد!
اين بانوي بزرگوار نزد مسلمانان جايگاه ويژه دارد، و بسياري از آنان معتقدند او را نزد خداوند منزلتي والاست و اگر دردمندي او را به درگاه حضرت باري تعالي شفيع و واسطه قرار دهد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد. لذا به هنگام سختيها و درماندگيها، اين مادر فداکار را شفيع خود قرار مي دهند.
فرزندان ام البنين - همگي - در زمين کربلا شهيد شدند و نسل ام البنين عليهاالسلام از طريق عبيدالله بن قمر بني هاشم بسيار مي باشند. چون بشير به فرمان امام زين العابدين عليه السلام وارد مدينه شد تا مردم را از ماجراي کربلا و بازگشت اسراي آل الله باخبر سازد، در راه، ام البنين عليهاالسلام او را ملاقات کرد و فرمود: اي بشير، از امام حسين عليه السلام چه خبر داري؟ بشير گفت: اي ام البنين، خداي تعالي تو را صبر دهد که عباس تو کشته گرديد. ام البنين عليهاالسلام فرمود: از حسين عليه السلام مرا خبر ده. بدين گونه، بشير خبر قتل يک يک فرزندانش را به او داد، اما ام البنين عليهاالسلام پياپي از امام حسين عليه السلام خبر مي گرفت. او گفت: فرزندان من و آن چه در زير آسمان است، فداي حسينم باد! و چون بشير خبر قتل آن حضرت را به او داد صحيحه اي کشيد و گفت: اي بشير، رگ قلبم را پاره کردي! و صدا به شيون بلند کرد.
مامقامي گويد: اين شدت علاقه ي دليل بلندي مرتبه ي او در ايمان و قوت معرفت او به مقام امامت است که شهادت چهار جوان خود را که نظير ندارند در راه دفاع از امام زمان خويش سهل مي شمارد.
به نوشته ي علامه ي سماوي در ابصار العين: ام البنين عليهاالسلام همه روزه به بقيع مي رفت و مرثيه مي خواند به نوعي که هر کسي که از آن جا عبور مي کرد از ناله و گريه ي ام البنين عليهاالسلام به گريه مي افتاد.
هنگامي که زنها او را با عنوان ام البنين خطاب مي کردند و به وي تسليت مي دادند، اين ابيات را مي سرود:
لا تدعوني ويک ام البنين       تذکريني بليوث العرين
کانت بنون لي ادعي بهم     و اليوم اصبحت و لا من بنين
أربعة مثل نسور الربي     قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنازع الخرصان أشلائهم       فکلهم أمسوا صريعا طعين
يا ليت شعري أکما أخبروا       بأن عباسا مقطوع اليدين
يعني: اي زنان مدينه، ديگر مرا ام البنين نخوانيد و مادر شيران شکاري ندانيد، مرا فرزنداني بود که به سبب آنها ام البنينم مي گفتند، ولي اکنون ديگر براي من فرزندي نمانده و همه را از دست داده ام. آري، من چهار باز شکاري داشتم که آنها را هدف تير قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نيزه هاي خود بدنهاي طيبه آنها را از هم متلاشي کردند و در حالي روز را به پايان بردند که همه ي آنها با جسد چاک چاک بر روي خاک افتاده بودند. اي کاش مي دانستم آيا اين خبر درست است که دستهاي فرزندم عباس را از تن جدا کردند؟!
و نيز:
يا من رأي العباس کر         علي جماهير النقد
و وراه من ابناء حيدر         کل ليث ذي لبد
أنبئت ان ابني اصيب        برأسه مقطوع يد
ويلي علي شبلي أمال     برأسه ضرب العمد؟
لو کان سيفک في يد     يک لما دني منه احد
چه کسي عباس را ديد که به گروه پست حمله مي کرد.
در آن هنگام که فرزندان حيدر در کارزار چون شيران در پشت سروي بودند.
شنيدم در هنگامي که دستش قطع شده بود، فرقش مورد اصابت قرار گرفته است.
واي بر من، آيا بر فرق شير شجاع من عمود فرود آمد و سر او را کج کرد؟
(پسرم) اگر شمشير در دستت بود، احدي جرأت نداشت به تو نزديک گردد.

ام الثغر

مادر جناب «جعفر بن عقيل بن ابي طالب عليهم السلام» بود. فرزند اين مادر بزرگوار در روز عاشورا به شهادت رسيد.

ام ثابت

وي همسر مختار بن ابوعبيد ثقفي و دختر «سمرة بن جندب» بود. در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار، هنگامي که مختار در قصر دارالاماره محاصره شده بود «ام ثابت» در آن جا نيز حضور داشت. مختار در آخرين روز از وي مقداري عطر خواست، تا خود را براي شهادت آماده کند.
مردي به نام «ابوعلفة» گويد: مصعب بن زبير پس از کشته شدن مختار و ياران او و مسلط شدن بر کوفه همسر مختار را به نام ام ثابت دستگير کرد و پيش خود آورد و شخصا او را محاکمه کرد. مصعب خطاب به او گفت: درباره ي مختار چه مي گوئي؟ ام ثابت همسر مختار گفت: درباره ي او چه مي توانم بگويم؟! هر چه شما مي گوييد من هم همان را مي گويم. مصعب به او گفت: برو آزادي.

ام حكيم

(مادر «لبابه») مادر همسر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مي باشد.

ام خلف

او همسر مسلم بن عوسجه، از زنان برجسته ي شيعه که در کربلا از ياران حضرت سيدالشهداء عليه السلام بود. پس از شهادت مسلم بن عوسجه پسرش «خلف» آماده ي جنگ شد. امام حسين عليه السلام از او خواست که به سرپرستي مادرش بپردازد. ولي مادرش او را تشويق به جنگ کرد و گفت: جز با ياري پسر پيغمبر، از تو راضي نخواهم شد. «خلف» پس از نبردي دليرانه به شهادت رسيد. پس از شهادتش، سر او را به طرف مادرش پرتاب کردند. او هم سر را برداشته، بوسيد و گريست.

ام سعيد احمسيه

وي از دوستداران اهل بيت عليهم السلام بود. روزي ام سعيد مرکبي کرايه کرده بود تا در مدينه سر قبور شهدا برود. امام صادق عليه السلام به او فرمود: آيا به تو خبر دهم که سرور شهيدان (سيدالشهداء) کيست؟ گفت: آري. فرمود: حسين بن علي عليهماالسلام است.

ام سلمة

همسر گرامي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و از سابقين در اسلام و از مهاجرين به حبشه بود. از زنان خردمند عصر خويش به شمار مي رفت. نامش هند بود. پس از بازگشت از حبشه، به مدينه هجرت کرد. شوهرش ابوسلمه در جنگ احد مجروح و سپس شهيد شد. پيش از جنگ احزاب به همسري پيامبر درآمد و سرپرستي فاطمه ي زهرا عليهاالسلام را برعهده گرفت. چون حسين عليه السلام به دنيا آمد عهده دار نگهداري او شد. ام سلمه پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همواره هوادار اهل بيت ماند و سالها بعد، از مخالفان سرسخت معاويه بود و طي نامه هايي از معاويه در سب و لعن اميرالمؤمنين عليه السلام انتقاد کرد. اين بانوي بزرگوار، از راويان حديث از پيامبر بود، حسين بن علي عليهماالسلام پيش از سفر به کربلا علم و سلاح پيامبر و ودايع امامت را به او سپرد
تا از بين نرود. درخواست آنها نشانه ي امامت بود. او هم آنها را به امام سجاد عليه السلام تحويل داد. اين امر، مقام عظيم او را نزد اهل بيت مي رساند. پس از واقعه ي کربلا، وي به عزاداري بر شهيدان کربلا پرداخت و بني هاشم به تعزيت و تسليت گويي او که تنها بازمانده ي پيامبر بود، مي رفتند. ام سلمه در 84 سالگي، چند سال پس از روز واقعه ي کربلا (به نقلي در سال 62) درگذشت و در بقيع، مدفون شد.

ام لقمان

او دختر عقيل ابن ابي طالب است. هنگامي که بشير خبر شهادت خونين کفنان کربلا را به مردم مدينه داد، زنان بني هاشم از خانه ها بيرون آمدند و شيون آغاز کردند و ام لقمان چنين به نوحه و ندبه پرداخت:
ماذا تقولون ان قال النبي لکم      ماذا فعلتم و أنتم آخر الامم
لعترتي و بأهلي بعد مفتقدي     متهم أسارا و منهم ضرجوا بدم
ما کان هذا جزائي ان نصحت لکم    ان تخلفوني بسوء في ذوي رحم
اگر پيامبر صلي الله عليه و آله از شما بپرسد که اي آخرين امت، شما چه کرديد، چه
مي گوييد؟
و بعد از من با خانواده و دودمان من چگونه رفتار کرديد؟ برخي از آنان اسير شدند و بدن برخي به خون آغشته شد.
سزاي نصايحي که به شما کردم چنين نبود. نبايد با وابستگان من چنين ظالمانه رفتار مي کرديد.

ام هاني

از بانوان اهل بيت عليهم السلام بود که در روز عاشورا به اسارت درآمد.

ام ولد

به قولي او مادر جناب «عبدالله بن حسن بن علي بن ابيطالب» عليهم السلام است که در روز عاشورا به فيض شهادت نايل آمد.

ام وهب نمري

وي دختر «عبد» و همسر عبدالله بن عمير کلبي از طايفه «بني عليم» بود. چون شوهرش تصميم گرفت از کوفه به ياري حسين عليه السلام بيرون آيد، ام وهب نيز اصرار کرد تا او را هم با خود ببرند. شبانه به ياران حسين عليه السلام در کربلا پيوستند. روز عاشورا وقتي شوهرش عبدالله بن عمير به ميدان رفت، او نيز چوبي به دست گرفت و به ميدان شتافت ولي امام حسين عليه السلام مانع او شد، و فرمود: بر زنان جهاد نيست. اما پس از شهادت شوهرش به بالين او رفت و صورت او را پاک مي کرد که شمر، غلامي را سراغ او فرستاد. آن غلام با گرزي بر سر آن زن کوبيد و او را شهيد کرد.
زني ارجمند از قبيله ي «نمر بن قاسط» که همسر عبدالله بن عمير کلبي، از قبيله ي بني عليم بود که همسرش «ام وهب» را از تصميم خويش براي پيوستن به حسين عليه السلام آگاه کرد و ام وهب گفت: «تو به انديشه ي درستي رسيده اي، خداوند کارهاي تو را رشد دهد. تصميم خود را عملي ساز و مرا هم با خود ببر». عبدالله با همسرش شبانه خارج شد تا به حسين عليه السلام رسيد و همراه او قيام کرد. عبدالله بن عمير در جنگ شرکت کرد و دو تن از افراد سپاه عمر سعد را کشت. «ام وهب» همسر عبدالله عمودي برداشت و به سوي همسرش رفت و در حالي که مي گفت: «پدر و مادرم فداي تو باد، به نبردت با دشمنان فرزندان پاک محمد صلي الله عليه و آله و سلم ادامه بده» عبدالله به سوي او آمد و او را به طرف زنان راند. ام وهب دامن پيراهن او را گرفت و گفت: «تو را رها نمي کنم تا همراه تو بميرم.» حسين عليه السلام به او خطاب کرد و فرمود: «پاداش خير از اهل بيت من به تو رسيد، بازگرد به سوي زنان و با آنان بنشين که جهاد بر زنان واجب نيست.» پس به سوي زنان بازگشت. بعد از شهادت همسرش به طرف جسد او رفت و در کنار سرش نشست و در حالي که خاک را از آن مي زدود گفت: «هنيئا لک الجنة» بهشت بر تو گوارا باد.
شمر بن ذي الجوشن به غلام خويش که رستم نام داشت دستور داد: «با عمود بر سرش بزن» و او با عمود بر سر ام وهب زده سرش را شکافت و او در همان مکان جان سپرد.

ام البنين

مادر حضرت اباالفضل «ع » و همسر امير المؤمنين پس از شهادت حضرت فاطمه بود که به معرفي عقيل، برادر حضرت امير، به همسري علي «ع » در آمد.نامش «فاطمه بنت حزام »، از قبيله «بني کلاب » و خواهر «لبيد» شاعر بود.زني بود با شرافت، از خانواده اي ريشه دار و دلاور و نسبت به فرزندان حضرت زهرا نيز بسيار مهربان بود.ثمره ازدواج علي «ع » با او چهار پسر بود، به نامهاي: عباس، جعفر، عبدالله و عثمان، که هر چهار فرزندش روز عاشورا در رکاب سيد الشهدا به شهادت رسيدند. (1) .
ام البنين، پس از شهادت فرزندانش، همه روزه به بقيع مي رفت و بچه هاي عباس را نيزبه همراه مي برد و به ياد فرزندان شهيدش مرثيه و نوحه مي خواند.زنان مدينه نيز به ندبه و نوحه سوزناک او جمع مي شدند و مي گريستند.اشعاري هم درباره عباس سروده بود. (2) وقتي زنان به ام البنين تسليت مي گفتند، مي گفت ديگر مرا «ام البنين » خطاب نکنيد، چرا که امروز ديگر آن فرزندانم نيستند و شهيد شده اند:
لا تدعوني و يک ام البنين      تذکريني بليوث العرين
کانت بنون لي ادعي بهم     و اليوم اصبحت و لا من بنين... (3) .
به اين بانوي بزرگوار و مادر چهار شهيد، قبل از ولادت فرزندانش فاطمه مي گفتند، اما پس از آنکه داراي آن فرزندان شد، «ام البنين » خطابش کردند، يعني مادر پسران. عباس34 سال داشت، عبدالله 25 سال، عثمان 21 سال و جعفر 19 سال.

پاورقي

(1) الکامل، ابن اثير، ج 3، ص 333، ادب الطف، ج 1، ص 72.
(2) سفينة البحار، ج 1، ص 510.
(3) رياحين الشريعه، ج 3، ص 294.

ام خلف

همسر مسلم بن عوسجه، از زنان برجسته شيعه که در کربلا از ياران حضرت سيد الشهدا «ع » بود.پس از شهادت مسلم بن عوسجه، پسرش خلف آماده جنگ شد.امام حسين از او خواست که به سرپرستي مادرش بپردازد.ولي مادرش او را تشويق به جنگ کرد و گفت: جز با ياري پسر پيغمبر، از تو راضي نخواهم شد.خلف پس از نبردي دليرانه به شهادت رسيد.پس از شهادتش، سر او را به طرف مادرش پر تاب کردند.او هم سر را برداشته، بوسيد و گريست. (1) ماجرايي نظير اين، درباره «ام وهب » و پسرش وهب بن عبدالله کلبي نقل شده است.از آنجا که در ميان شهداي کربلا کسي به نام خلف بن مسلم نيست، احتمالا اشتباهي در نقل پيش آمده و ام وهب و پسرش وهب صحيحتر باشد.

پاورقي

(1) ر.ک: رياحين الشريعه، ذبيح الله محلاتي، ج 3، ص 305.

ام سلمه

همسر گرامي رسول خدا «ص » و از سابقين در اسلام و از مهاجران به حبشه بود.از زنان خردمند عصر خويش به شمار مي رفت.نامش هند بود.پس از باز گشت از حبشه، به مدينه هجرت کرد.شوهرش ابو سلمه در جنگ احد مجروح و سپس شهيد شد.پيش ازجنگ احزاب به همسري پيامبر در آمد و سرپرستي فاطمه زهرا «ع » را بر عهده گرفت. «چون حسين «ع » به دنيا آمد، عهده دار نگهداري او شد». (1) ام سلمه پس از رحلت رسول خدا «ص » همواره هوادار اهل بيت ماند و سالها بعد، از مخالفان سر سخت معاويه بود وطي نامه اي از برنامه هاي معاويه در سب و لعن امير المؤمنين «ع » انتقاد کرد. (2) اين بانوي بزرگوار، از راويان حديث از پيامبر بود.حسين بن علي پيش از سفر به کربلا، علم و سلاح پيامبر و ودايع امامت را به او سپرد تا از بين نرود.درخواست آنها نشانه امامت بود.او هم آنها را به امام سجاد تحويل داد. (3) اين، مکانت عظيم او را نزد اهل بيت مي رساند.
ام سلمه، ازطريق رسول خدا «ص » پيشاپيش از ماجراي کربلا و شهادت امام حسين «ع » خبر داشت.پيامبر، مقداري از خاک کربلا را به ام سلمه داده بود و در شيشه اي نگهداري مي شد. حضرت فرموده بود هر گاه ديدي که اين خاک، به خون تبديل شد، بدان که فرزندم حسين «ع » کشته شده است.روزي ام سلمه در خواب، رسول خدا را با چهره اي غمگين و لباسي خاک آلود ديد، که حضرت به او فرمود: از کربلا و از دفن شهدا مي آيم. ناگهان از خواب برخاست، نگاه به آن شيشه کرد، خاک را خونين يافت، دانست که حسين «ع » شهيد شده است و صدايش به صيحه و شيون بلند شد و همسايگان آمدند و ماجرا را باز گفت. (4) آن روز را به ياد سپردند که دهم عاشورا بود، بعد از بازگشت اهل بيت به مدينه، روز خواب را با روز شهادت امام، مطابق يافتند.اين ماجرا در روايات، به «حديث قاروره » معروف است.
پس از واقعه کربلا، وي به عزاداري بر شهيدان کربلا پرداخت و بني هاشم به تعزيت وتسليت گويي او که تنها همسر باز مانده پيامبر بود، مي رفتند.ام سلمه در 84 سالگي، چند سال پس از واقعه کربلا (به نقلي در سال 62) در گذشت و در بقيع، مدفون شد. (5) .

پاورقي

(1) بحار الانوار، ج 43، ص 245.
(2) دائرة المعارف تشيع، واژه‏ «ام سلمه‏».
(3) بحار الانوار، ج 26، ص 209، اصول کافي، ج 1، ص 235، اثبات الهداة، ج 5، ص 216.
(4) همان، ج 45، ص 89، 227 و 232، ج 44، ص 225، 231، 236 و 239، اثبات الهداة، ج 5، ص 192، امالي ‏صدوق، ص 120.
(5) دايرة المعارف تشيع.

ام كلثوم

دختر اميرالمؤمنين «ع » و خواهر زينب و حسين «ع ».وي در سالهاي آخر عمرپيامبر خدا «ص » به دنيا آمد.زني با فضيلت، فصيح، سخنور و دانا بود.نامش را زينب صغري هم گفته اند. وي در طول زندگي، شاهد شهادت مظلومانه عترت پيامبر بود.درسال 61 هجري نيز در رکاب سيد الشهدا به کربلا آمد و پس از عاشورا، در مدت اسارت نيز با سخنانش عترت رسول خدا را معرفي و ستمهاي حکام را افشا مي کرد.از جمله وقتي کاروان اسيران را به کوفه وارد کردند، در جمع انبوه حاضران، ام کلثوم به مردم دستور سکوت داد.چون نفسها آرام گرفت و همه ساکت شدند به سخن پرداخت وکوفيان را به خاطر سستي در ياري امام و آلودن دست به خون سيد الشهدا ملامت کرد. آغاز خطبه اش چنين است:
«يا اهل الکوفة!سواة لکم، ما لکم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم امواله و ورثتموه و سبيتم نساءه و نکبتموه، فتبا لکم و سحقا!و يلکم اتدرون اي دواه دهتکم...» (1) اي کوفيان! بدا به حال شما. چرا حسين را واگذاشتيد و او را کشتيد و اموالش را غارت کرديد و خانواده اش را به اسارت گرفتيد؟ مرگ بر شما، مي دانيد چه مصيبتي بر شما فرود آمده است؟ و صداي گريه همه برخاست و زنان صورت خراشيدند و موي کندند و مويه کردند.هنگام ورود به شام نيز شمر را طلبيد و از او خواست که آنان را از دروازه اي وارد کنند که اجتماع کمتري باشد و سرهاي شهدا را دورتر نگهدارند تا مردم به تماشاي آنها پرداخته، کمتر به چهره اهل بيت پيامبر نگاه کنند.شمر دقيقا بر خلاف خواسته او عمل کرد و اسيران را از دروازه ساعات وارد دمشق کردند. (2) در ايام حضور در دمشق نيز هرگز از بيان حقايق و افشاي جنايات امويان کوتاهي نکرد.پس از بازگشت اهل بيت به مدينه نيز، ام کلثوم از کساني بودکه گزارش اين سفر خونين را به مردم مي داد.شعر معروف «مدينة جدنا لا تقبلينا، فبالحسرات و الاحزان جئنا» که هنگام ورود به مدينه خوانده شده از ام کلثوم است. (3) البته بعضي معتقدند ام کلثوم که دختر حضرت فاطمه «ع » بوده، در زمان امام مجتبي «ع » از دنيا رفت. اين بانو که نامش در حادثه کربلا مطرح است، از يکي ديگر از همسران امير المؤمنين است.

پاورقي

(1) بحار الانوار، ج 45، ص 112، اعيان الشيعه، ج 3، ص 485.
(2) اعيان الشيعه، ج 3، ص 485.
(3) تمام شعر که 38 بيت است در «عوالم‏» جلد امام حسين (ع)، ص 423 آمده است.

ام وهب

وي دختر «عبد» و همسر عبدالله بن عمير کلبي از طايفه «بني عليم » بود.چون شوهرش تصميم گرفت از کوفه به ياري حسين «ع » بيرون آيد، ام وهب نيز اصرار کرد تا او را هم باخود ببرد.شبانه به ياران حسين «ع » در کربلا پيوستند.روز عاشورا وقتي شوهرش عبدالله بن عمير به ميدان رفت، او نيز چوبي به دست گرفت و به ميدان شتافت ولي امام حسين «ع » مانع او شد و فرمود: بر زنان جهاد نيست.اما پس از شهادت شوهرش به بالين او رفت و صورت او را پاک مي کرد که شمر، غلامي را سراغ او فرستاد.آن غلام، با گرزي بر سر آن زن کوبيد و او را شهيد کرد. (1) .

پاورقي

(1) همان، ص 482، انصار الحسين، ص 61 به نقل از تاريخ طبري.

امارت ري

عمر سعد، به هوس رسيدن به استانداري «ري »، حسين بن علي را کشت.قرار بود به ملک ري گماشته شود که حادثه کربلا پيش آمد.ابن زياد، قبل از عزيمتش به حوزه استانداري، او را مامور سرکوب سيد الشهدا «ع » نمود.ابتدا مي خواست قبول نکند.ولي ديد اگر نپذيرد حکومت ري را از دست خواهد داد.بالاخره نتوانست بر جاذبه دنيا و رياست غلبه کند.درباره علاقه اش به ولايت «ري »، هر چند به کشتن حسين بن علي «ع » بيانجامد، چنين خواند:
ءاترک ملک الري و الري منيتي    او اصبح ماثوما بقتل حسين
و في قتله النار التي ليس دونها        حجاب و لکن لي في الري قرة عين (1) .
و اينگونه حب دنيا چشم او را کور کرد.طبق برخي نقلها امام حسين «ع » پس از آنکه دلباختگي عمر سعد را به حکومت ري ديد (روز عاشورا در يک گفتگو) به او فرمود:
اميدوارم از گندم ري، جز اندکي نخوري!عمر سعد از روي تمسخر گفت: اگر از گندمش نخورم، جو آن هم برايم کافي است. (در برخي منابع «گندم عراق » آمده است) (2) .

پاورقي

(1) الخصائص الحسينية، شيخ جعفر شوشتري، ص 71.
(2) مقتل الحسين، مقرم، ص 248.

امام خميني و فرهنگ عاشورا

عنوان کنگره اي که در ششمين سالگرد رحلت امام خميني که مقارن با ماه محرم بود، برگزار شد.در «کنگره بين المللي امام خميني و فرهنگ عاشورا» محققاني از ايران و کشورهاي ديگر شرکت داشتند و به ارائه مقالات تحقيقي خويش پيرامون: فرهنگ عاشورا، تاثير نهضت امام حسين بر فکر و مبارزات امام امت، روشهاي احياي عاشورا در فرهنگ و تاريخ اسلام، ادبيات عاشورا، امام و احياي نگرش سياسي به عاشورا، تربيت يافتگان فرهنگ عاشورا و... پرداختند. اين کنگره در روزهاي 2 و 3 محرم 1416 ق (11 و12 خرداد 74) برگزار شد.برگزاري آن از سوي «مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني » بود.مجموعه مقالات کنگره در چند جلد با عنوان «چشمه خورشيد» منتشر شد.

امام سجاد

پيشواي چهارم شيعه، حضرت سجاد، امام علي بن الحسين، زين العابدين «ع »، فرزند سيد الشهدا «ع » که در حادثه کربلا حضور داشت و بعلت بيماري در خيمه بستري بود و همراه با اهل بيت، پس از شهادت امام حسين «ع » به اسيري رفت و با حالتي دشوار و غمبار، که غل و زنجير به دست و گردن آن حضرت بسته بودند، به کوفه و از آنجا به شام برده شد.در کاخ يزيد هم خطبه بسيار مهمي ايراد کرد که چهره يزيد افشا شد و مردم شام نسبت به ماهيت حادثه کربلا آگاه شدند.امام سجاد «ع » در سال 38 هجري در مدينه به دنيا آمد.در حادثه کربلا حدود 24 سال داشت، پس از شهادت پدر نيز مدت 35 سال امامت کرد.مادرش شهربانو دختر يزدگرد بود.در حادثه کربلا آن حضرت ازدواج کرده و داراي فرزند بود و فرزند خردسالش امام باقر «ع » هم در کربلا بود. (1) .
نقش عمده آن حضرت در نهضت عاشورا، پيام رساني خون شهيدان کربلا و حفظ دستاوردهاي آن انقلاب خونين و اهداف پدر، از تباه شدن و تحريف گشتن بود.اين رسالت، در قالب ايراد خطبه ها توسط آن حضرت و عمه اش زينب «ع » انجام گرفت.
سخنان امام سجاد در بارگاه يزيد، چنان او را به خشم آورد که دستور کشتنش را داد، اما حضرت زينب، جان خود را سپر بلا قرار داد و نگذاشت.در دفن اجساد شهداي اهل بيت در کربلا، به ياري طايفه بني اسد آمد و پس از خاکسپاري پيکر سيد الشهدا «ع » روي قبر آن حضرت نوشت: «هذا قبر الحسين بن علي بن ابي طالب، الذي قتلوه عطشانا غريبا» (2) اين قبر حسين بن علي است. کسي که او را تشنه و غريب شهيد کردند.
پس از عاشورا، حضرت سجاد «ع » دوران بسيار سخت و خفقان باري را با خلفاي اموي سپري کرد.وليد بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک، از خلفاي معاصر او بودند.
داستان زيارت آن حضرت و بوسيدنش حجر الاسود را و شعرهاي بلند فرزدق در ستايش او (هذا الذي تعرف البطحاء وطاته...) معروف است. «صحيفه سجاديه » مجموعه اي از دعاهاي آن حضرت است که اينک در دست ما بعنوان گنجينه اي از معارف ديني موجود است.آن حضرت در سال 95 هجري با دسيسه وليد بن عبد الملک به شهادت رسيد و در بقيع، مدفون شد.براي آشنايي با زندگي، شخصيت و فضايل بيشمارش بايد به کتابهاي مستقل و مفصلتر مراجعه کرد. (3) .

پاورقي

(1) اعيان الشيعه، ج 1،ص 635.
(2) حياة الامام زين العابدين، ص 166.
(3) از جمله‏ «الامام زين العابدين‏»، عبد الرزاق المقرم، «حياة الامام زين العابدين‏»، باقر شريف القرشي، «سيرة‏الائمة الاثني عشر» هاشم معروف الحسني، «بحار الانوار» ج 46، «زندگاني زين العابدين‏» سيد جعفر شهيدي و... .

امام شافعي

محمد بن ادريس بن عباس شافعي قرشي، به سال 150 ه. ق در غزه يا عسقلان يا يمن متولد شده و در مکه و مدينه زندگي کرده و درس خوانده است. او اشعار بسياري در مدح اهل بيت عليه السلام دارد که بسيار مشهور است. شافعي به سال 240 ه. ق در مصر درگذشت.

امام محمد غزالي

وي که از ادبا و دانشمندان سني مذهب است از ديدگاه خود به قضيه ي عاشورا نگريسته، مي گويد: هر دوي اينها (حسين بن علي و معاوية بن ابوسفيان) مجتهد بوده اند، هر دو صحابه ي پيامبر بوده اند. بر اين اساس غزالي جرأت نمي کند که يزيد را گناهکار معرفي کند؛ البته او را مقصر مي داند ولي در عين حال عمل او را از نوع خطايي مي داند که يک مجتهد مرتکب شده است و براساس دو مبناي مورد پذيرش اهل سنت: يکي اين که صحابه مجتهدند و ديگر اين که اگر مجتهد خطا کند معذور است، نتيجه مي گيرد که يزيد در خطاي خود معذور بوده است و حتي فتوي مي دهد که لعن يزيد جايز نيست!!.

امامه

به قولي، نام اصلي سکينه عليهاالسلام دختر بزرگوار امام حسين عليه السلام است و لقب (سکينه و سکينه) از طرف مادرش رباب به او داده شده است.

امان نامه

امان دادن يعني کسي را در کنف حمايت خود گرفتن. «امان نامه » يا خط امان، نامه اي است که در ضمن آن زنهار و امان دهند. (1) در فرهنگ عرب، امان دادن نيز مثل «جوار» و پناه دادن، سبب مصونيت جاني شخص امان يافته مي شد.به اماني که مي دادند، حتي نسبت به دشمن خويش، پايبند بودند و نقض آن را ناجوانمردي و نشانه فرومايگي مي دانستند.به همين خاطر، امام حسين «ع » در نامه اعتراض آميزي که به معاويه نوشت و او را بخاطر کشتن «حجر بن عدي » ملامت کرد، از جمله بر اين نکته تاکيد داشت که باآنکه به او امان داده بود، او را کشت. (2) به مسلم بن عقيل نيز پس از درگيري تن به تن درميدان و کوچه هاي کوفه امان دادند.امان دهنده محمد بن اشعث بود.اما به امان وفا نشد و او را نزد ابن زياد برده و سرانجام به قتل رساندند. (3) در کربلا نيز شمر، براي عباس «ع » امان نامه آورد ولي ناکام شد.شمر، پس از آنکه فرمان قتل حسين «ع » و تاختن بر بدن امام را ازابن زياد گرفت تا به کربلا آيد، عبدالله بن ابي محل (که از طايفه ام البنين مادر عباس بود) آنجا بود.براي عباس و برادرانش دستخط امان گرفت و توسط غلامي نزد آنان فرستاد.
آنان با ديدن امان نامه گفتند: ما را به امان شما نيازي نيست، امان الهي بهتر از امان ابن زياد است: «لا حاجة لنا في امانکم، امان الله خير من امان ابن سمية ». (4) قبل از روز عاشورا هم وقتي شمر پشت خيمه اصحاب امام آمد و عباس و برادرانش را اينگونه صدا زد: خواهرزادگان ما کجايند؟عباس و جعفر و عثمان (فرزندان امير المؤمنين «ع ») بيرون آمدند که: چه مي خواهي؟گفت: «انتم يا بني اختي امنون ».شمر مي خواست به بهاي رها کردن حسين «ع » به عباس و برادرانش امان دهد. آنان نيز در پاسخ گفتند: لعنت خدا بر تو و امان تو باد.آيا به ما امان مي دهي در حالي که پسر پيامبر را اماني نيست؟ «لعنک الله و لعن امانک، اتؤمننا و ابن رسول الله لا امان له؟» (5) .

پاورقي

(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 365.
(3) همان، ج 3، ص 397.
(4) کامل، ابن اثير، ج 2، ص 558.
(5) وقعة الطف (چاپ جامعه مدرسين)، ص 190.

 

امت عاشورايي

«عاشورا» در متن زندگي شيعه و در عمق باورهاي پاک او جريان داشته و «نهضت کربلا»، در طول چهارده قرن، با کوثري زلال و عميق، سيراب کننده جانها بوده است.
هم اکنون نيزعاشورا، کانوني است که ميليونها دايره ريز و درشت از ارزشها، احساسها، عاطفه ها، خردها و اراده ها بر گرد آن مي چرخد و پرگاري است که عشق را ترسيم مي کند.
بي شک، محتواي آن حماسه عظيم و انگيزه ها و اهداف و درسهايش يک «فرهنگ » غني و ناب و الهام بخش را تشکيل مي دهد و در حوزه وسيع تشيع و دلباختگان اهل بيت، کوچک و بزرگ و عالم و عامي، همواره با «فرهنگ عاشورا» زيسته، رشد کرده و براي آن جان باخته اند، تا آنجا که در آغاز تولد، کام نوزاد را باتربت سيد الشهدا «ع » و آب فرات بر مي دارند و هنگام خاکسپاري، تربت کربلا همراه مرده مي گذارند و در فاصله ولادت تا مرگ هم به حسين بن علي «ع » عشق مي ورزند و براي شهادتش اشک مي ريزند و اين مهر مقدس، با شير وارد جان مي شود و با جان به در مي رود.

امويان

طايفه اي از قريش، که نسب آنان به امية بن خلف از فرزندان «عبد شمس » مي رسد.اميه از دشمنان سرسخت پيامبر اسلام «ص » بود و فرزندان او و کلا بني اميه همواره با بني هاشم مخالف و کينه توز بودند. (1) با پيامبر به نحوي، با علي «ع » به نحو ديگر و با امام حسن و امام حسين «عليهما السلام » و ساير ائمه به گونه ديگري خصومت مي ورزيدند. رسول خدا «ص » آنان را لعنت کرد.در قرآن، «شجره ملعونه » (سوره اسراء آيه 60) به بني اميه تفسير شده است. (2) .
اين دودمان، با عترت پيامبر و آل علي دشمني شديد داشتند و بزرگاني از آنان در جنگهاي صدر اسلام به تيغ مسلمانان کشته شده بودند.يزيد و معاويه از نسل اينان بودندکه آن دشمنيها را با علي و آل علي نشان دادند. «اينان از زمان معاويه در سال 41 هجري به حکومت رسيدند و تا سال 132 هجري حکومت داشتند و مرکز حکومتشان در شام بود.
به تبع حکومتهاي روم و فارس، بساط و تشريفات و تجملات و عيش و نوشهايي راه انداخته بودند.بعضي از خلفاي بني اميه عبارت بودند از: معاويه، يزيد، مروان، عبد الملک، وليد، سليمان، عمر بن عبد العزيز، هشام و... که با مروان حمار، اين سلسله منقرض شد، درجريان قيام ابو مسلم خراساني.» (3) مدت حکومتشان هزار ماه (4) بود، از زمان امام حسن مجتبي «ع » تا زمان روي کار آمدن سفاح، يعني 90 سال و 11 ماه و 13 روز دقيقا طول کشيد.بعضي آيه «ليلة القدر خير من الف شهر» را بر هزار ماه حکومت آنان تاويل کرده اند. (5) ابو سفيان، در اولين روز به خلافت رسيدن عثمان به او توصيه کرد که: پس ازقبيله تيم وعدي (که ابو بکر و عمر از آن بودند) اينک حکومت به دست تو افتاده است، آن را همچون توپي در ميان بني اميه دست به دست بگردان.اين سلطنت است نه چيز ديگر، من به بهشت و جهنمي باور ندارم. (6) .
امويان سنت رسول خدا را تغيير دادند.خود پيامبر پيشگويي کرده بود که چنين خواهد شد: «ان اول من يبدل سنتي رجل من بني امية » اين شعر نيز که بي اعتقادي امويان را به خدا و قيامت و وحي مي رساند، از زبان يزيد نقل شده است که:
لعبت هاشم بالملک فلا          خبر جاء و لا وحي نزل (7) .
در زيارت عاشورا، از آل ابو سفيان، آل زياد، آل مروان و بني اميه نام برده شده و مورد لعنت قرار گرفته اند.امام حسين «ع » نيز در پاسخ سخن مصرانه مروان که مي خواست امام با يزيد بيعت کند، فرمود: از جدم شنيدم که مي فرمود خلافت بر آل ابو سفيان حرام است «الخلافة محرمة علي آل ابي سفيان ».

پاورقي

(1) ر.ک: «النزاع و التخاصم بين بني امية و بني هاشم‏» از: مقريزي.
(2) سفينة البحار، ج 1، ص 46.
(3) معارف و معاريف، ج 1، ص 412.درباره وقايع زمان خلفاي بني اميه و شناخت آنها، از جمله رجوع کنيد به: تتمة‏المنتهي، شيخ عباس قمي و نيز منتهي الارب (ترجمه) جلد 5 و 6.
(4) کتاب‏ «هزار ماه سياه‏» شرح جنايات امويان را در بردارد.نيز ر.ک: «شيعه و زمامداران خودسر» ترجمه‏ «الشيعة و الحاکمون‏» از محمد جواد مغنيه.
(5) مروج الذهب، ج 3، ص 235.
(6) استيعاب، ج 2، ص 690.
(7) اشعار از «ابن زبعري‏» است که يزيد به آنها استشهاد کرده است.

امية بن سعد بن زيد طائي

از قبيله طي. امية بن سعد بن زيد طايي،اهل کوفه و اصالت يمني داشت. او از تابعين و از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و در جنگها و غزوات جايگاه ويژه اي داشته و از مجاهدين جنگ صفين بوده است.
او را فردي شجاع و سوارکاري ماهر نوشته اند. اميه وقتي که خبر ورود حضرت اباعبدالله عليه السلام را به کربلا شنيد چند روز قبل از عاشورا به سوي کربلا حرکت کرده و در شب هشتم ماه محرم به خدمت آن حضرت رسيد. و در روز عاشورا در حمله نخست به فيض شهادت نايل گشت.

امية بن سعد طائي

از شهداي کربلا به شمار آمده که خود را در کربلا به امام حسين «ع » رساند و روز عاشورا، به نقلي در حمله اول شهيد شد.سوار کاري نامي و شجاع از کوفيان و از اصحاب امير المؤمنين «ع » بوده است.و در جنگ صفين هم حضور داشته است.گفته اند ساکن کوفه بود، روز هشتم محرم به سيد الشهدا پيوست. (1) .

پاورقي

(1) اعيان الشيعه، ج 3، ص 498، عنصر شجاعت، ج 2، ص 298.

امير التوابين

لقب «سليمان بن صرد خزاعي» رهبر قيام توابين است.

امير حسين كوكباني

سيد حسين بن عبدالقادر کوکباني، از مشاهير يمن بوده و به سال 1112 ه. ق درگذشته است.
في خدک الشفق القاني بدي و علي          قتل الحسين دليل حمرة الشفق
برگونه ي تو سرخي شفق آشکار شده، زيرا کشته شدن حسين عليه السلام دليل سرخي شفق است.

امير عبدالله خفاجي

ابومحمد عبدالله بن محمد بن سنان
خفاجي حلبي از اديبان بزرگ شيعه، در سال 466 ه. ق درگذشته است جنازه اش را به حلب برده و دفن کردند.
يا امة کفرت و في افواهها           القرآن فيه ضلالها و رشادها
أعلي المنابر تعلنون بسبه        و بسيفه نصبت لکم أعوادها
تلک الخلائق بينکم بدرية         قتل الحسين و ما خبت أحقادها
اي امتي که از قرآن و هدايت و ضلالت آن سخن مي گفتيد وليکن سرانجام کافر شديد،
آيا بر منبرها آشکارا دشنام به کسي مي دهيد که چوبهاي منبرها با شمشير او براي شما ساخته و نصب شده است؟
آن بازماندگان بدر در ميان شما، با آن که حسين عليه السلام را کشتند آتش کينه شان هنوز خاموش نگرديده است.

امير مسعود

از امراي وهابي، که در سال 1225 با سپاهي متشکل از 20 هزار جنگجوي وهابي به نجف و از آنجا به کربلا تاختند، و اقدام به تخريب اماکن متبرکه نموده و زوار آنجا را به شهادت رسانده و به غارت اموال شيعيان پرداختند.

امير معزي

اميرالشعرا ابوعبدالله محمد بن عبدالملک برهاني نيشابوري، شاعر قرن پنجم و اوايل قرن ششم هجري بود. تخلص او به معزي به جهت تقرب وي به دربار معزالدين ملکشاه به الب ارسلان است. او تا سال 485 ه. ق در خدمت آن سلطان بود. پس از وفات او مدتي در هرات و نيشابور و اصفهان سرگرم مدح امراي سلجوقي و غير سلجوقي بوده و سپس در خراسان به خدمت سنجر درآمد و تا پايان عمر در خدمت او مي زيست، وفات او بين سالهاي 518 تا 521 هق اتفاق افتاده است. او در قصيده سرايي استاد بود و ديوانش حدود 19000 بيت دارد.

اميرالمؤمنين

لقب حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام پدر بزرگوار حضرت امام حسين عليه السلام است.

اميرجان

وي حاکم بغداد بود. احداث «منارة العبد» حرم حسيني به دستور سلطان اويس و به دست اميرجان انجام شد.

اميري فيروز كوهي

شاعر بزرگ معاصر، استاد عبدالکريم اميري فيروز کوهي، متخلص به «امير»، فرزند امير عبدالله منتظم الدوله به سال 1288 شمسي در دهکده ي فرح آباد فيروز کوه به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در تهران، در مدرسه ي سيروس آغاز کرد و در مدرسه ي آمريکايي ادامه داد.
در سنين نوجواني اولين اثر خود را که غزلي سياسي درباره ي تغيير سلطنت و اوضاع مملکت در آن روزها بود، در روزنامه ي نسيم صبا منتشر ساخت.
بعد از کناره گيري از درس و مدرسه تا سال 1314 بيشتر اوقاتش به سرودن شعر و مصاحبت با شعرا و هنرمندان گذشت و از آن سال شوق و علاقه ي زياد به تحصيل دانش به ويژه ي علوم ادبي در وي پديد آمد. در مدت چندين سال، ادبيات، منطق، کلام و حکمت و فقه و اصول را نزد استادان بزرگي فرا گرفت.
آثار علمي او عبارتند از: مقدمه ي مبسوط بر ديوان صائب تبريزي، حواشي و تعليقات بسيار بر کتب کلامي و فلسفي و متون رجالي و ادبي، ترجمه ي نفس المهموم از محدث قمي، ترجمه ي مکاتيب نهج البلاغه و مقالات متعدد تحقيقي و ادبي در روزنامه ها و مجلات. اميري فيروز کوهي در مهر ماه 1363 پس از بيماري طولاني درگذشت.
وي از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان امام حسين عليه السلام اشعار پرسوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه ي
سيدالشهداء عليه السلام از او بجاي مانده است. اميري فيروز کوهي در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.

امينة الله

امين خدا. از القاب شريفه ي حضرت زينب عليهاالسلام است.

امينه

به قولي، نام اصلي «سکينه عليهاالسلام» دختر بزرگوار امام حسين عليه السلام است و لقب (سکينه و سکينه) از طرف مادرش رباب به او داده شده است.

انس بن حارث كاهلي

انس بن الحرث (حارث) بن نبيه بن کاهل بن عمرو بن صعب بن اسد بن حزيمه اسدي کاهلي بوده است. و کاهل تيره اي از بني اسد مي باشد.
انس ساکن کوفه و به هنگام شهادت، پيرمرد، و داراي سن زيادي بوده است.
در بعضي از منابع مثل بحارالانوار و ناسخ التواريخ انس بن حارث را مالک بن انس نوشته اند.
او داراي سوابق اجتماعي و سياسي و فضايل خوبي بوده، بطوري که خودش و پدرش از اصحاب کبار حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از اصحاب صفه، و در غزوات النبي از جمله بدر و حنين شرکت داشته و از آن حضرت حديث نقل کرده است. انس با توجه به سن زياد و صحابي بودنش از موقعيت خوبي در جامعه برخوردار بوده است.
او از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شنيده بود که همانا اين پسرم کشته مي شود و در زميني از زمينهاي عراق پس هر که او را درک کرد ياري کند، و لذا شبانه خود را به کربلا رسانده و در روز عاشورا به شهادت رسيد.
انس پس از قرة بن ابي قرة الغفاري عازم ميدان شده و اين رجز را خواند:
قد علمت مالکها و الدودان          و الخندفيون و قيس عيلان
بان قومي آفة الاقرآن         لدي الوغي و سادة الفرسان
مباشر و الموت بطن آن        لسنانري العجز عن الطعان
آل علي شيعة الرحمان         آل زياد شيعة الشيطان
«به تحقيق باور دارند قبايل مالک و دودان بني اسد، و خندفيون و قيس عيلان مي دانند که قبيله و قوم من کشنده حريف در هنگام جنگ هستند و سرور سوارکارانند.
و با زخم نيزه دشمن را کشته و ما عاجز در استفاده از نيزه نيستيم.
آل علي عليهم السلام پيروان خداي رحمانند، و آل زياد پيروان شيطانند.
بنا به نقل مناقب انس چهارده نفر از دشمن را به هلاکت رسانيده و سپس شهيد شد.
بشير عشق دادش اين بشارت         که خوش باد آن مقام کامکارت
و در زيارت ناحيه انس بن حارث وارد شده است.
«السلام علي انس بن کاهل الاسدي».

انس بن حرث كاهلي اسدي

از صلحا و پاکان و رزم آوران و از شهداي کربلاست. چنان که در زيارت ناحيه مقدسه است:
«السلام علي انس بن الحرث الکاهلي الاسدي»، انس بن حرث همان است که از جانب امام حسين عليه السلام در کربلا به لشکر عمر سعد وارد شد (تا از او علت حضور اين همه را بپرسد) و بر عمر سعد سلام نکرد. عمر سعد گفت: ما را مسلمان نمي داني که سلام نکردي؟ انس پاسخ داد: کسي که برابر فرزند رسول الله حسين بن علي قرار مي گيرد آيا بر او سلام کنم؟! و از همين انس به نقل از عسقلاني در الاصابه روايت شده است که رسول خدا فرمود: ان ابني هذا الحسين يقتل بارض يقال
لها کربلا فمن شهد ذالک فلينصره. يعني اين فرزندم حسين در سرزميني که کربلا به آن گويند شهيد مي شود. هر کس ناظر بر اين امر باشد او را ياري نمايد.

انس بن كاهل اسدي

از شهداي کربلاست. نام او در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه هم آمده است. به قولي او همان «انس بن حارث کاهلي» مي باشد.

انس بن مالك اشعري

وي يکي از هواداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي و از نيروهاي تحت امر او بود. «انس بن مالک اشعري» جزء هيئتي بود که از طرف مختار سرهاي بريده ي قاتلان امام حسين عليه السلام را همراه هداياي زيادي خدمت امام سجاد عليه السلام رساند.

انقلاب مدينه

واقعه حره، قيام مردم مدينه بر ضد حکومت يزيد بود.پس از شهادت حسين بن علي «ع »، ظلم و فسق يزيد فراگيرتر و آشکارتر شد و مردم فساد دستگاه حاکم و ظلم عمال او را ديدند و در مدينه، آگاهان از اوضاع، مردم را به زشتکاريهاي حکام آگاه ساختند.والي مدينه در آن زمان، «عثمان بن محمد بن ابي سفيان » بود.اهل مدينه عليه او شوريدند و او و مروان و ديگر امويان را از مدينه بيرون کردند و با «عبدالله بن حنظله » بيعت کردند.خبر قيام مردم مدينه، با گزارش مروان به گوش يزيد رسيد.وي سپاهي انبوه را تحت فرمان «مسلم به عقبه » (1) به مدينه گسيل داشت. (2) مهاجمان در منطقه «حره واقم » فرود آمده، به مدينه تاختند و سه روز به کشتار و غارت پرداخته و به نواميس مسلمانان تجاوز کردند.مردم به حرم پيامبر «ص » پناه بردند.لشکريان يزيد، حرمت حرم را نگه نداشتند و با اسبها به داخل حرم آمدند و مردم را قتل عام کردند.کشتگان اين واقعه هزاران نفر بودند.از جمله «عبدالله بن جعفر نيز در اين حادثه شهيد شد.واقعه حره در 28 ذيحجه سال 63 هجري اتفاق افتاد.يزيد، دو ماه نيم پس از اين حادثه مرد. (3) اين قيام که به قيام حره، حره واقم، قيام اهل مدينه و... هم معروف است، از پيامدهاي حادثه عاشورا محسوب مي شود و افشاگريهاي اهل بيت و اقامه عزا در مدينه و انگيزشهاي زينب کبري، در بذر پاشي آن مؤثر بوده است. (4) .
«حره » به سرزمينهاي پر سنگلاخ که پر از سنگهاي سياه و سوخته باشد گفته مي شد. درمناطقي از جمله اطراف مدينه از اين حره ها وجود داشت و براي هر کدام نام بخصوصي هم بود، به تناسب کساني که در آن منطقه مي زيستند. (5) هم اکنون نيز در مدينه بزرگ، بقاياي اندکي از آنها به چشم مي خورد.

پاورقي

(1) مسرف بن عقبه.
(2) مروج الذهب، مسعودي، ج 3، ص 69.
(3) منتهي الآمال، محدث قمي، ج 2، ص 35 (چاپ جاويدان) در حالات امام سجاد «ع‏».
(4) براي تفصيل بيشتر قضيه ر.ک: «واقعه حره در تاريخ‏»، محمد جواد چناراني، تاريخ الاسلام، ذهبي، ج 5، حوادث‏سال 68 هجري.
(5) دائرة المعارف الاسلامية، ج 7، ص 363.

انگشت و انگشتر

روايت شده است: يکي از شتربانان کاروان حسيني پس از شهادت امام، به طمع برداشتن بند زير جامه آن حضرت، دوباره به مقتل آن امام بازگشت و آن حضرت را سربريده و خونين يافت. دست برد تا آن بند را بردارد، که دست امام برآمد و بر دست او زد ومانع شد.کاردي در آورد و انگشت يا دست حضرت را بريد تا آن بند را برگيرد.امام دست چپ را برآورد، دست چپ را هم بريد. (1) اين شخص، بعدا چهره اش سياه شد و درراه مکه فرياد برمي آورد که: «ايها الناس!دلوني علي اولاد محمد». (2) اي مردم ! مرا به فرزندان محمد راهنمايي کنيد. نام او را «بريدة بن وائل » گفته اند.اين قضيه به صورتهاي ديگر هم در برخي کتب نقل شده است، (3) از جمله درباره کسي به نام ابحر بن کعب، که لباس از تن آن حضرت درآورد و او را عريان نهاد.
بعدا دستانش مثل دو چوب خشک، خشکيد. (4) اما نمي توان به صحت آنها اطمينان يافت.
در نقلها، گاهي قضيه انگشت و انگشتر هم آمده است و اينکه، بجدل بن سليم انگشت را باانگشتر قطع کرد و انگشتر را به غارت برد. (5) .

پاورقي

(1) اثبات الهداة، ج 5، ص 205.
(2) ناسخ التواريخ، ج 4، ص 19، به نقل از «مدينة المعاجز».
(3) همچون: بحار الانوار، ج 45، ص 311، معالي السبطين، ج 2، ص 61.
(4) اثبات الهداة، ج 5، ص 201.
(5) عوالم (امام حسين)، ص 302.

انيس بن معقل اصبحي

اصبحي منسوب به الاصابح تيره اي از قبايل قحطاني يمني مي باشد. او بعد از «جون» غلام ابوذر عازم ميدان شده و اين رجز را خواند:
انا انيس و انا ابن معقل          و في يميني نصل سيف مصقل
اعلو بها الهامات وسط القسطل        عن الحسين الماجد المفضل        ابن رسول الله خير مرسل
«من انيس فرزند معقل هستم، در دستم تيغ آهني شمشير صيقل داده شده هست، در وسط گرد و غبار ميدان جنگ سرها را با آن مي زنم، دفاع مي کنم از حسين صاحب مجد و بزرگواري و فضيلت، او فرزند رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم که بهترين رسولان است، مي باشد.»
ولي خوارزمي مصرع دوم بيت دوم را اين طور آورده:
«حتي ازيل خطبه فينجلي»
«با شمشير زايل مي کنم حوادث بد را و آشکار مي شود (خطب: حادثه بد)».
انيس بعد از رجز خواني حمله کرده و جمع کثيري از دشمن را به هلاکت رسانيده و سپس به شهادت رسيد.
در کتابهاي مقتل، نام او در اعداد شهداي کربلا آمده است. ابن شهر آشوب، خوارزمي و سيد امين نام او را
ذکر کرده اند.

اهداف نهضت عاشورا

مقصود از «هدف » امام حسين «ع » در حادثه کربلا، چيزي است که آن حضرت براي دست يافتن به آنها يا تحقق آنها هر چند در زمانهاي بعد، دست به آن قيام زد و در اين راه، شهيد شد. فهرستي از اين اهداف مقدس به اين صورت است:
1- زنده کردن اسلام
2- آگاه ساختن مسلمانان و افشاي ماهيت واقعي امويان
3- احياي سنت نبوي و سيره علوي
4- اصلاح جامعه و به حرکت در آوردن امت
5- از بين بردن سلطه استبدادي بني اميه بر جهان اسلام
6- آزاد سازي اراده ملت از محکوميت سلطه و زور
7- حاکم ساختن حق و نيرو بخشيدن به حق پرستان
8- تامين قسط و عدل اجتماعي و اجراي قانون شرع
9- از بين بردن بدعتها و کجرويها
10- تاسيس يک مکتب عالي تربيتي و شخصيت بخشيدن به جامعه
اين هدفها، هم در انديشه و عمل سيد الشهدا، جلوه گر بود، هم در ياران و سربازانش. از جمله سخنان امام حسين «ع » که گوياي اهداف اوست، عبارت است از:
«... انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي، اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنکرو اسير لبسيرة جدي و ابي علي بن ابي طالب ». (1) (اصلاح در امت پيامبر، امر به معروف و نهي از منکر و عمل به سيره پيامبر و علي)
و در نامه خود به بزرگان بصره نوشت: «... انا ادعوکم الي کتاب الله و سنة نبيه، فان السنة قد اميتت و البدعة قد احييت فان تسمعوا قولي اهدکم سبيل الرشاد». (2) (دعوت به کتاب خدا و سنت پيامبر)
و در نامه اي که همراه مسلم بن عقيل به کوفيان نوشت، رسالت امامت را اينگونه ترسيم فرمود: «... فلعمري ما الامام الا العامل بالکتاب و الاخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه علي ذات الله، و السلام ». (3) (رسالت عمل به قرآن و اجراي عدالت و حق)
و در کربلا به ياران خويش فرمود: «الا ترون الي الحق لا يعمل به والي الباطل لا يتناهي عنه، ليرغب المؤمن في لقاء الله، فاني لا اري الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الابرما». (4) (ضرورت قيام شهادت طلبانه در روزگار غربت حق و رواج باطل)
از حسين اکتفا به نام حسين        نبود در خور مقام حسين
بلکه يابد که خلق دريابند       علت اصلي قيام حسين
کشته شد زير بار ظلم نرفت        به به از قدرت تمام حسين
بهر احياي دين شهادت يافت         زنده شد نام دين زنام حسين (5) .

پاورقي

(1) حياة الامام الحسين بن علي، ج 2، ص 264.
(2) همان، ص 322.
(3) همان، ص 340.
(4) حياة الامام الحسين بن علي، ج 3، ص 98.
(5) حسين، پيشواي انسانها، ص 53.

اهل بيت

خاندان، دودمان، آل محمد، عترت.منظور، دودمان پاک رسول خدا «ص » و اصحاب کساء و ذريه مطهر پيامبر اسلام است و در حادثه عاشورا، امام حسين «ع » و برادران و خواهران و فرزندان و بستگانش که از نسل پيامبر اکرم در کربلا حضور داشتند، اهل بيت محسوب مي شوند که در پي شهادت آن امام، به اسارت رفتند.محبت ورزيدن به اهل بيت پيامبر، سفارش خدا و رسول است.در قرآن کريم، اجر رسالت پيامبر، مودت با اهل بيت دانسته شده است: «قل لا اسئلکم عليه اجرا الا المودة في القربي ». (1) و جايگاهشان در هدايت امت و نجات پيروان، چون کشتي نوح به حساب آمده است.ابوذر از رسول خدا نقل کرده که فرمود: «انما مثل اهل بيتي فيکم کمثل سفينة نوح من دخلها نجا و من تخلف عنها غرق ». (2) (مثل خاندانم در ميان شما مثل کشتي نوح است. هر که داخل آن شود نجات مي يابد، هر که عقب بماند هلاک مي شود.
طبق روايات، اطاعت ائمه فرض است و مودتشان لازم و نافرماني آنان گناه، و هر که با محبت آنان بميرد، شهيد مرده است. ولايت آنان فريضه است و عامل قبولي اعمال و جواز عبور از صراط. دشمنشان، دشمن خداست. ابوبصير، از امام صادق «ع » پرسيد: «آل محمد» کيانند؟فرمود: ذريه و نسل او.پرسيد: «اهل بيت محمد» کيانند؟ فرمود: اماماني که اوصياي اويند.پرسيد: «عترت » او چه کسانند؟فرمود: اصحاب عبا. (3) .
اهل بيت، بمنزله رابط حياتبخش بين ما و خدايند، که اگر اين رابطه قطع شود، ارتباطمان با خدا قطع شده است.در تعليم و تبيين معارف دين هم اين نقش را دارند و شناخت قرآن و درک حقايق آن را بايد از آنان آموخت، که علمشان از سوي خداوند است و پرورده خانه وحي و وارثان علوم پيامبرند. شفاعت و توسل، به دست آنان و به آنان انجام مي گيرد و زدودن تحريف از چهره دين و مقابله با بدعتها از رسالتهاي آنان است. آنگونه که دانش آموز، از طريق معلم با کتاب آشنا مي شود، ائمه اهل بيت، معلمان اين کتابند. اگر از کلاسي معلم را بردارند، از کتاب تنها کاري ساخته نيست.تفکر «حسبنا کتاب الله » به همين دليل، اشتباه است.اين دو «ثقلين »، از هم جدايي ناپذيرند، تا روز قيامت و حضور در کنار کوثر.

«زيارت جامعه»، از متون معتبري است که يک دوره شناخت ائمه و اهل بيت است. (4) .

پاورقي

(1) شوري، آيه 23.
(2) بحار الانوار، ج 23، ص 121، کنز العمال، ج 12، حديث 34144.
(3) بحار الانوار، ج 25، ص 216.
(4) درباره اهل بيت، از جمله ر.ک: «اهل البيت، مقامهم، منهجهم، مسارهم‏» از: مؤسسة البلاغ.

اهلي شيرازي

مولانا محمد بن يوسف بن شهاب معروف به اهلي شيرازي در حدود سال 858 ه. ق در شيراز متولد شده او از شاعران بزرگ تاريخ ادب فارسي است و تعداد 12 تأليف به او نسبت داده اند. اهلي معاصر شاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوي است و به سال 942 ه. ق در شيراز درگذشته و در کنار قبر حافظ مدفون است.

اوصاف سيدالشهداء

در اوصاف، القاب و عناويني که نسبت به حسين بن علي «ع » به کار رفته، بخصوص آنچه در زيارتنامه هاي آن حضرت ديده مي شود، يک جهان مطلب است.همه، نشان دهنده مقام والا و جايگاه رفيع او نزد خدا و رسول و ائمه است.برخي از اين اوصاف، که از يک نگاه اجمالي و گذرا به زيارتنامه هاي «مفاتيح الجنان » بر مي آيد، چنين است:
امام، شهيد، رشيد، مظلوم، مقتول، مخذول، مهتضم، مجاهد، عابد، ذائد، قتيل العبرات، اسير الکربات، صريع العبرة الساکبة، قتيل الکفره، طريح الفجره، قتيل الله، ثار الله، حجة الله، باب الله، خالصة الله، ولي الله، صفي الله، حبيب الله، سفير الله، امين الله، عبدالله، وتر الله، الدليل علي الله، الداعي الي الله، عيبة علم الله، موضع سر الله، نور، ثائر، طيب، صديق، طهر، طاهر، مطهر، عمود دين، دليل عالم، شريک قرآن، وصي مبلغ، سبط منتجب، سفينه نجات، خامس اصحاب کساء، سبط الرسول، سيد شباب اهل الجنة، قتيل الظماء، غريب الغرباء، باب المقام، باب حکمة رب العالمين، شاهد، وارث، وتر الموتور، خازن الکتاب المسطور، وارث التوراة و الانجيل و الزبور، سيد الشهدا، و... بسياري از القاب و اوصاف ديگر. (1) .
در سخنرانيهاي آن حضرت نيز نمونه هايي وجود دارد که اوصاف و ويژگيهاي خود رابر مي شمارد، از جمله خطبه اي که روز عاشورا خطاب به کوفيان ايراد کرد و خصوصيات خود را بيان کرد، که در بخشي از آن است: «اما بعد، فانسبوني فانظروا من انا؟ ثم ارجعوا الي انفسکم و عاتبوها، فانظروا هل يحل لکم قتلي و انتهاک حرمتي؟الست ابن بنت نبيکم و ابن وصيه و ابن عمه...» (2) به نسب من بنگريد که من کيستم؟ آنگاه به وجدان خويش برگرديد و آن را ملامت کنيد ببينيد آيا کشتن من و هتک حرمتم بر شما رواست؟ آيا من پسر دختر پيامبرتان و پسر وصي پيامبر نيستم؟

پاورقي

(1) در «مناقب‏» ابن شهرآشوب، ج 4، ص 78، دهها لقب براي آن حضرت آورده است، ليکن چون ما از متن زيارتهاالقاب فوق را استخراج کرده‏ايم، دليلي بر نقل آنها نديديم، از قبيل: الشهيد السعيد و السبط الثاني و الامام الثالث و المبارک و التابع لمرضات الله و... .
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 6.

اياس بن مضارب

وي رييس پليس شهر کوفه بود. عبدالله بن مطيع پس از آن که از سوي ابن زبير به استانداري کوفه منصوب گرديد اياس بن مضارب را به سمت رييس پليس شهر انتخاب کرد. و به او توصيه کرد که با مردم خوش برخورد باشد، اما هر کسي را مشکوک ديدي فوري او را بازداشت کن.
قبلا در جلسات مشورتي مختار و ابراهيم مقدمات قيام و تاريخ آن معين شده بود و شيعيان در آماده باش کامل به سر مي بردند. هنگام غروب بود که ابراهيم فرزند مالک اشتر با توافق قبل مختار، به عنوان اعلام رسمي قيام، بر مأذنه رفت و اذان گفت، سپس شيعيان در مسجد، نماز مغرب را پشت سر ابراهيم به جاي آوردند. پس از نماز، ابراهيم دستور داد جمعيت پشت سر او به طرف خانه مختار حرکت کنند، در حالي که همه مسلح و آماده رزم بودند.
اياس بن مضارب رييس شهرباني کوفه به سرعت خود را به استاندار (ابن مطيع) رساند و به او اعلام خطر کرد و گفت: به زودي مختار قيام خواهد کرد. ديگر مسأله قيام علني شده و دشمن متوجه اوضاع گشته بود و گزارشات مختلف درباره ي قيام، سبب شد که عمال حکومت قبل از هر چيز شهر را کاملا به کنترل خود درآورند. (کوفه به دست عمال عبدالله زبير بود و عبدالله بن مطيع از طرف ابن زبير استاندار کوفه بود.) و مرحله اول قيام آن بود که کوفه آزاد شود و سپس مسأله تصفيه شهر از ضد انقلاب و بعد از آن جنگ با حکومت شام اعلام شد.
ايرج ميرزا جلال الممالک ايرج ميرزا فرزند صدر الشعرا غلام حسين ميرزا به سال 1291 ه. ق متولد شد. او نواده ي فتح علي شاه قاجار بود. در زبان فارسي و عربي و فرانسوي مهارت داشت و روسي و ترکي نيز مي دانست. تحصيلاتش در مدرسه ي دار الفنون تبريز صورت گرفت. مظفر الدين شاه قاجار به او لقب صدرالشعراء داد ولي به زودي از شاعري دربار کناره گرفت او به سال1343 ه. ق درگذشت.
شعر ايرج ساده و روان و مشتمل بر تعبيرات عاميانه است. اطلاع او از ادبيات ملل مختلف و تأثري که از محيط انقلابي عهد خود پذيرفته بود موجب شد که وي سبک قديم را رها کند و خود سبکي خاص پديد آورد. در اين سبک مسايل مختلف اجتماعي و هزليات و شوخيهاي نيشدار به زباني ساده بيان شده است.

ايثار

از بارزترين مفاهيم و درسهاي عاشورا، «ايثار» است.ايثار يعني فداکاري و ديگري رابر خود مقدم داشتن و جان و مال خود را فداي چيزي برتر از خويش کردن.در کربلا، فداکردن جان در راه دين، فدا کردن خود در راه امام حسين «ع »، به خاطر حسين، تشنه جان دادن و... ديده مي شود.امام حسين «ع » جان خود را فداي دين مي کند، اصحاب او، تازنده اند، نمي گذارند کسي از بني هاشم به ميدان رود، تا بني هاشم زنده اند، آسيبي به حسين «ع » نمي رسد.شب عاشورا که امام، بيعت را از آنان بر مي دارد که جان خويش رانجات دهند، يکايک برخاسته، اعلام فداکاري مي کنند و مي گويند: زندگي پس از تو را نمي خواهيم و خود را فداي تو مي کنيم. (1) وقتي مسلم بن عوسجه بر زمين مي افتد، درآخرين لحظات به حبيب بن مظاهر وصيت مي کند که تا زنده اي مبادا دست از ياري حسين برداري، جانت را فداي او کن. (2) برخي از ياران امام حسين، هنگام نماز ظهر، جان خويش را سپر تيرهاي دشمن مي کنند و امام نماز مي خواند. عباس «ع » بالب تشنه وارد فرات مي شود و چون مي خواهد آب بنوشد، ياد لبهاي تشنه حسين و اطفال افتاده، آب نمي نوشد و به خويش نهيب مي زند که آيا آب بنوشي، در حالي که حسين «ع » تشنه و درآستانه مرگ است؟ (3) .
آب، شرمنده ايثار علمدار تو شد              که چرا تشنه از او اينهمه بي تاب گذشت (4) .
زينب، براي نجات جان امام سجاد «ع »، خويش را به خيمه آتش گرفته مي زند.وقتي هم که در مجلس يزيد، فرمان مي دهند که امام سجاد «ع » را بکشند، زينب جان خويش را سپر بلا قرار مي دهد و دهها صحنه ديگر که هر کدام زيباتر از ديگري الفباي ايثار را به آزادگان مي آموزد. اين که کسي حاضر باشد جان خويش را فداي جان ديگري و فداي مکتب کند، نشانه ايمان والا به آخرت و بهشت و پاداش الهي است.امام حسين نيز در آغاز حرکت به کربلا، فرمود هر که آماده است جان خويش را در راه ما نثار و ايثار کند، با ما حرکت کند:
«من کان باذلا فينا مهجته... فليرحل معنا...». (5) همين فرهنگ بود که نوجواني چون حضرت قاسم را وامي داشت که روز عاشورا خطاب به امام حسين «ع » بگويد: «روحي لروحک الفداء و نفسي لنفسک الوقاء» (6) جانم فداي جانت.در زيارت عاشورا نيز به صفت ايثار ياران حسين «ع » تصريح شده است: «الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام » (7) آنان که از جان و خون خويش در راه حسين «ع » گذشتند.

پاورقي

(1) موسوعة کلمات الامام الحسين، ص 100.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 20.
(3) همان، ص 41.
(4) نصر الله مرداني.
(5) بحار الانوار، ج 44، ص 366.
(6) موسوعة کلمات الامام الحسين، ص 467.
(7) بحار الانوار، ج 98، ص 293 و 296، مفاتيح الجنان، زيارت عاشورا.

ايوب بن سحنه ي نخعي

شاعر، و از هواداران مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که عليه دشمنان اهل بيت عليه السلام اشعاري سروده است.

ايوب بن مشرح

او شاهد برخي رويدادهاي غمبار عاشورا بود که از آن جمله؛ داستان فداکاري و اخلاص «ام وهب» آن بانوي آزاده و باايمان، از او روايت شده است.
وي کسي است که مرکب «حر» آن قهرمان آزاده را پي کرد و بستگان «حر» پس از حادثه ي جانسوز عاشورا او را به کشتن آن سمبل توبه و آزادگي متهم ساختند، اما او انکار کرد و در دفاع از خود گفت: لا و الله ما انا قتلته...
نه! به خداي سوگند من او به شهادت نرساندم. ديگران دست به اين شقاوت آلودند و من، نه تنها در ريختن خون او شرکت نداشتم که دوست هم نمي دارم در چنين کاري شرکت داشته باشم.
«ابووداک» به او گفت: چرا از شهادت او خشنود نمي شوي و دوست نداري که از کشندگان او به حساب آيي؟
گفت: مردم آگاه و هوشمند او را از گروه شايسته کرداران مي داند و برآنند که او بر راه راست بود. از اين رو به خداي سوگند اگر او گنهکار هم باشد، اگر خداي عادل را به گناه زخمي ساختن او يا يکي از همرزمانش در فرداي رستاخيز ديدار کنم برايم محبوب تر است که به عنوان کشنده ي او يا يکي از آنان، خداي را ديدار کنم!
«ابووداک» گفت: تو را چنين مي نگرم که با گناه کشتن تمام آن خوبان و شايستگان خداي عادل را ديدار خواهي کرد... و شما تبهکاران اموي مسلک همگي در گناه سهمگين خونهاي پاکي که در آنجا ريخته شد شريک هستيد.

 




منوی اصلی
زیارت آنلاین
جستجوی مطلب


عبارت :

      تبدیل زبان : ALT + SHIFT
حدیث روز
حضرت امام محمد باقر علیه السلام :
ان الله عزوجل يحب المداعب في الجماعه بلا رفث
خداوند عزوجل كسي را كه در ميان جمع ، بدون ناسزاگويي شوخي كند ، دوست دارد . .
(كافي،ج2،ص663)
لینک لوگوی کربلاگ
کربلاگ

مدیران محترم وب سایتها و وبلاگها در صورت تمایل می توانند جهت حمایت و لینک به کربلاگ از کد فوق استفاده نمایند که متقابلا کربلاگ نیز آنها را لینک خواهد نمود

صفحه اول | زندگینامه امام حسین | فلسفه و آثار قيام عاشورا | دایره المعارف جامع عاشورا | زیارت آنلاین اماکن متبرکه | زیارت عاشورا | مرکز آموزش علمی و کاربردی فرهنگ و هنر همدان


کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای « کربلاگ » محفوظ می باشد.

Copyright © 2011, www.Karblog.ir ® All Rights Reserved.   Powered & Hosted by : WEB IRANI